جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۹

پورنو گرافی. دیوید هربرت لارنس.دریچه زرد

دیوید هربرت لارنس
در سالِ 1885 در ناتینگهام شایر انگلستان متولد شد و 45 سال بعد یعنی در سال 1930 درگذشت . لارنس از سرسخت ترین منتقدانِ عصر ِ جدید و به ویژه ماشینیسم بود. به عقیده یِ لارنس ماشینیسم ، انسان را از غرایز خویش تهی و او را تبدیل به شی می کند . لارنس در رمان های رسواگر خود ، پسندهای پذیرفته را به پرسش می گیرد و روی آوردن به غریزه ی جنسی را مایه ی نجات از شی زدگی می داند . از جمله ی معروف ترین رمان های او یکی معشوق خانم چاترلی است که بیست سال پس از مرگ اش اجازه ی انتشار یافت . انتشار نوشته های لارنس سال ها در انگلستان ممنوع بود و به همین دلیل او مجبور به جلای وطن شد . رمان پسران و عشاق او در سال 1999 به عنوان یکی از ده رمان برتر قرن برگزیده شد .
پـورنـوگــــرافی و وقــاحــــت نگــــــاری
نوشته ی : دی . اچ . لارنس
برگردان : بهاءالدین خرمشاهی
تابلوهای ضمیمه.صبح و عریانی. معجزه خاک. بهار شبانه کار اسماعیل وفا
http://esmailvafa-esmail.blogspot.co/
معنی ِ این دو کلمه کاملاً بستگی به فرد دارد . چیزی که در چشم یک آدم پورنوگرافی می آید در گوش ِ دیگری قهقهه ی ِ نبوغ است . خود ِ کلمه ی ِ پورنوگرافی " چیزهای ِ وابسته به فواحش یا فحشا نگاری " معنی می دهد. اما آیا معلوم است امروزه " فاحشه " به که می گویند ؟ اگر واقعاً فاحشه به کسی می گویند که در ازاء تسلیم تنش به مردان دستمزد می گیرد ، خیلی زن ها در قدیم خودفروش بوده اند و بسیاری خودفروشان ، خودشان را از روی تمنا و اشتیاق در ازای ِ هیچ تفویض می کرده اند . اگر زنی هیچ رگه ای از " خودفروشانه گی " در خود نداشته باشد ، چوب ِ خشکی بیشتر نیست. و شاید هم بتوان گفت که خیلی از خودفروشان ، نشانه ای از نجابت ِ زنانگی در خود دارند . پس چرا مته به خشخاش بگذاریم ؟ قانون خیلی خشک و بی روح است و احکامش ربطی با زندگی ندارد .واژه ی وقاحت پردازی هم همین طور است . هیچ کس معنی ِ واقعی اش را نمی داند . بعضی ها می گویند Obscene از Obscena و کلمه ی اخیر به معنای چبزی است که نباید در ملاء عام عرضه شود . کجای ِ کارید ؟! ... چیزی که در نظر " زید " وقیح می آید در نظر " عمرو " و " بکر " وقیح نیست و واقعاً این به عهده ی ِ اجماع خلق است که در باره ی ِ حدود ِ معنای ِ این کلمه تصمیم بگیرد . اگر نمایشنامه ای برای ِ ده نفر از تماشاگران تکان دهنده باشد و برای پانصد نفر ِ دیگر نباشد، در این صورت می توان گفت آن نمایشنامه از لحاظ اکثریت وقیح نیست .
" هاملت " برای ِ تمام ِ خشکه مقدسان ِ عهد ِ کرامول تکان دهنده بود ولی امروزه برای ِ هیچ کس نیست ؛ و برعکس بعضی از آثار ِ آریستوفان حالا تکان دهنده است ولی برای یونانیان ِ معاصرش نبوده است . انسان جانوری است متحول و لغات نیز پا به پای ِ او پوست عوض می کنند . و اشیایی که می بینیم دقیقاً همان چیزهایی نیستند که هستند و آن چه در حال ِ حاضر فلان طور است یک لحظه ی ِ دیگر همان نیست و ما اگر احساس ثبات می کنیم از این است که دائماً و سریعاً تغییر ِ موضع می دهیم . همه چیز را باید به عهده ی ِ جمع و جماعت بگذاریم . بله به عهده ی ِ عوام الناس . عوام و عموم خوب می دانند که چه چیزی وقیح هست و چه چیزی نیست . اگر قرار باشد ده میلیون نفر از عوام الناس به اندازه ی ده نفر از خاصان و خاصگان نفهمند در این صورت ، کمیت ِ ریاضیات لنگ است . می گویند : " صدای ِ مردم صدای ِ خداست " . پس به این جا می رسیم که اگر روی ِ سخن ِ شما با عوام است ، در این صورت معنی ِ کلمات ِ شما عوامانه و عمومی خواهد بود ؛ یعنی معنایی خواهد بود که اکثریت ِ مردم در آن اتفاق ِ کلمه دارند . همان طور که یکی از دوستانم به من می گفت : موادی که در قانون ِ آمریکا مربوط به وقاحت پردازی است ساده و سبک است و حضرات در صدد ِ تقویت ِ آن بر آمده اند . جان ِ من ! هیچ لازم نیست حرص و جوش به خرج بدهید . مردم خوب می دانند وقاحت پردازی یعنی چه . واژه های ِ کوچک و بی آزاری که با " تن " یا " خون " قافیه می شوند اوج ِ پورنوگرافی هستند . تصورش را بکنید که اگر حروف چینی اشتباهاً در کلمه ی ِ " تن " به جای ِ " ت" ، " ع " بگذارد فی الفور همه ی مردم شست شان خبردار می شود که بله ... حروف چین مرتکب ِ وقاحت پردازی شده است و عمل ِ ناسزا و ناشایستی از او سر زده است و کار ِ او پورنوگرافیک است . بله دهان ِ مردم را نمی شود بست حالا چه آمریکایی باشند چه انگلیسی ؛ و هرچه باشد " صدای ِ مردم صدای خداست . " اگر تا حالا به این نکته توجه نکرده بودید از حالا توجه بکنید . این " صدای ِ خدا " گاهی با لحنی رسا ، بعضی فیلم ها و کتاب ها و رپرتاژهای ِ روزنامه ها را ـ که به زعم ِ گناهکارانی چون من ، سخت وقیح و نفرت آور است ـ تحسین می کنند . ولی لازم است از چشم ِ یک خشکه مقدس ِ عفیف نما
نیز به موضوع نگاه کنیم .
من وقتی وقاحت پردازی، سوزناک می شود یعنی درست موقعی که دندان گیر ِ خلایق می شود ، وقتی که " صدای ِ مردم که صدای ِ خداست " لحن ِ بی شرمانه ی ِ سانتی مانتال به خود می گیرد ، مثل ِ وسواسیان، از بیم ِ سرایت ِ نجاست می گریزم و هرگز دُم به این تله نمی دهم . باری بر می گردیم به سر ِ مطلب : یا اکثریت یعنی عوام الناس را قبول داری و به قضاوت هایشان گردن می گذاری یا نه . یا در مقابل ِ " صدای مردم که صدای خداست " سر تعظیم فرود می آوری یا گوش هایت را می گیری که بانگ و شغب ِ وقیح شان را نشنوی . یا در پوست ِ شیر می روی و فرشته ی ِ نجاتِ خلق می شوی یا اصولاً سنگ ِ مردم را به سینه نمی زنی و فقط گهگاهی دست ِ چربت را به سرشان می کشی . موقع معنی کردن و تعریف کردن ِ یک چیز ، حتا ساده ترین لغت ، باید تامل کنی . زیرا دو جور و دو گروه معنا داریم که الی الابد از همدیگر جدا هستند . یک معنای ِ عوامانه و عمومی داریم و یک معنای ِ شخصی و خصوصی . به عنوان ِ مثال لفظ ِ " نان " را در نظر بگیرید . معنی ِ عامیانه و عمومی اش همان ماده ای است که از آرد تهیه می شود و همه می خوریم . اما معانی و مصادیق ِ فردی و شخصی اش بسیار است : نان ِ سفید ، نان ِ برشته ، نان ِ بربری ، نان ِ خانگی ، نان ِ خوش عطر ِ تازه از تنور در آمده ، خرده نان ، نان ِ ورنیامده ، فطیر ِ مقدس ، برکت ِ خدا ، نان ِ ترشه ، نان ِ دهاتی ، نان ِ سنگک ، نان ِ لواش ، نان ِ سیاه ، نان ِ جو ، نان ِ شب مانده ، نان ِ ذرت و ... الی ماشاالله . واژه ی نان آدم را از خود بی خود می کند و تا دوردست های ِ خاطره می برد ؛ و این معنای ِ فردی و شخصی است . واژه ی ِ نان هرکس را به سفر ِ ویژه ای می برد و معنایی که هرکس به آن می دهد واکنش ِ اصیل ِ تخیل ِ خود ِ اوست . وقتی که هر واژه ای در جامه ی ِ معنای ِ ویژه اش به سوی ِ ما می خرامد و در ما حالی که مخصوص به خود ِ ما است بر می انگیزد ، واقعاً دلپذیر است . تبلیغات چی های ِ آمریکایی آین موضوع را فهمیده اند و مقداری از ظرایف ِ ادبیات ِ آمریکایی را در مثلاً تبلیغات ِ " پودر ِ رختشویی " می توان یافت ! این تبلیغات، شعر سپیدند و چنان معنای ِ ویژه و پر زرق و برق و دلفریبی به پودر رختشویی می دهند که کاملاً شاعرانه و ماهرانه است و آن قدر شاعرانگی دارد که آدم یادش می رود که دارند سرش را شیره می مالند !
بازار و تجارت ، معنای ِ ویژه و دینامیک ِ واژه ها را کشف کرده است ولی شعر آن را از دست نهاده است . در شعر می کوشند لغات و معانی را هرچه دور از ذهن تر بیاورند . یعنی از آن طرف ِ بام می افتند و دوباره با معنای ِ عامیانه و عمومی ِ واژه ها رویاروی می شوند که مسلماً فقط تاثیر عامیانه و عمومی بر آدم دارد . هر آدمیزادی یک " من ِ" عمومی و عامیانه و یک " من " شخصی دارد . بعضی از آدم ها هستند که سراپا من ِ عمومی دارند و فاقد ِ واکنش های ِ فردی و شخصی اند . این گونه من های ِ عمومی را می توان در مشاغلی از قبیل ِ وکالت و قضاوت و استادی ِ دانشگاه و مقامات ِ مذهبی و نظایر آن ها سراغ گرفت .
کاسب کارها که این قدر ازشان بدگویی می کنند، "من " های ِ زمخت ِ عمومی و بیرون گرا دارند و همچنین یک من ِ هراسان و دست و پا زننده و نیمه جان ِ شخصی . عوام الناس که از یک آدم گیج هم ساده دل ترند هرگز نمی توانند از واکنش های ِ شخصی شان در مقابل ِ دوز و کلک های ِ استثمار کنندگان دفاع کنند . عوام الناس همیشه استثمار شده است و خواهد شد . فقط شیوه های ِ استثمار است که فرق می کند . امروزه مردم را وادار می کنند که تخم ِ دوزرده بگذارند . به ضرب ِ همان کلمات ظریف و خوش پرداخت و معانی ویژه ، خلایق را مثل ِ مرغ کرچ به قدقد انداخته اند !
" صدای مردم صدای خداست " همواره چنین بوده و همواره چنین خواهد بود . ولی باید دید چرا ؟ ... برای این که مردم نمی توانند بین معانی عمومی و شخصی تفاوت بگذارند .اگر گفته اند عوام کالانعام به خاطر این است که نمی تواند احساسات اصیل و اصلی ِ خودش را از احساساتی که استثمارگر به او حقنه کرده تمیز بدهد . عامه ی مردم دین و ایمان ِ درست و حسابی ندارند برای این که همیشه از بیرون و به دست ِ زیرک ساران رهبری می شوند و هرگز از درون و به صرافتِ صمیمیت ِ خودشان راه نمی افتند . مردم عامه همیشه به وقاحت گرایش دارند .
و از این جا بر می گردیم به بحث ِ اولیه ای که درباره ی ِ پورنوگرافی و وقاحت پردازی داشتیم . در هر فردی ، واکنش در مقابل ِ هر واژه ای یا عمومی و عامیانه است یا خصوصی و شخصی . این دیگر به عهده ی ِ خود ِ آدم است که از خودش بپرسد : آیا واکنش ِ من شخصی است یا همین طوری و دسته جمعی ؟ و وقتی که حرف از واژه ی ِ به اصطلاح " وقیح " در میان باشد می توانم بگویم که حتا یک در میلیون از مردم هم نمی توانند از شر واکنش دسته جمعی و عامیانه فرار کنند . نخستین واکنش ِ آدم همیشه واکنش ِ دسته جمعی است . احساس ِ اهانتش هم دسته جمعی است . محکوم کردنش هم عامیانه و دسته جمعی است . اکثریت ِ مردم از این حد پا فراتر نمی گذارند . ولی " من " های ِ راستین دوباره به نفس ِ خودشان رجوع می کنند و می پرسند : آیا واقعاً شوکه شده ام ؟ آیا واقعاً از کوره در رفته ام و جریحه دار شده ام ؟ و پاسخ ِ هر آدم ِ راستینی باید منفی باشد : نه شوکه شده ام ، نه از کوره در رفته ام نه جریحه دارم ؛ من معنی ِ این لغت را می دانم و خیلی راحت می پذیرم و حق ندارم قشقرق به پا کنم و حتا برای تمام ِ قوانین ِ عالم هم که شده از کاه ، کوه بسازم . حالا اگر به کار بردن ِ چند واژه ی ِ به اصطلاح " وقیح " ، مرد و زن را تکان می دهد و به سوی ِ حالت ِ فردی و شخصی ِ خودشان می راند ، زهــی سعـــادت ! و کلمه ی " عفاف " در تمام جهان چنان گرفتار ِ " عادت ِ عمومی " شده که باید عطایش را به لقایش بخشید . تا این جا هرچه گفته ایم بیشتر به وقاحت پردازی مربوط می شود و مساله ی پورنوگرافی حتا از آن دقیق تر و عمیق تر است . موقعی که آدمی به سوی ِ " من ِ " شخصی اش رانده می شود ، در خلوت ِ دل ِ خودش هم نمی تواند بداند آیا بالاخره " رابله " پورنوگرافیک هست یا نه ؟ همچنین در مورد ِ " آره تینو " و " بوکاچیو " هم بیهوده دچار شک و شبهه می شود و اسیر چنگال ِ عواطف ِ مختلف می گردد .یکی از تلاش هایی که برای معنی کردن ِ پورنوگرافی به خرج داده اند به این نتیجه رسیده است که پورنوگرافی در هنر آن چنان چیزی است که به قصد ِ برانگیختن ِ میل یا تحریک جنسی ، تعبیه شده است و همه ی ِ تاکیدش را بر این نهاده اند که ببینیم نویسنده یا هنرمند " قصد ِ " برانگیختن ِ امیال ِ جنسی داشته است یا نه ؟ امروز دیگر پنبه ی ِ این " قصد ِ " موذی و مزاحم را زده اند و همه می دانیم که قصد های ِ ناخودآگاه مان تا چه پایه قوی و ریشه دار است . و در حالی که قصد های ِ ناخودآگاه مان بر قصد ها و نیات ِ خودآگاه مان می چربد نمی دانم چه دلیلی دارد که آدم را به خاطر نیات ِ ناخودآگاهش، بی گناه و به خاطر نیات و مقاصد خودآگاهش گناه کار قلمداد می کنیم ؟ من همانم که هستم ، نه آن چیزی که فکر می کنم هستم .
به هر حال شبهه را قوی می گیرم و قائل می شوم که پورنوگرافی پلشت و پلید است و ما دوستش نداریم . اما چرا دوستش نداریم ؟ آیا به همین خاطر که احساسات ِ جنسی را در ما بیدار می کند ؟ گمان نمی کنم . هرقدر هم دیوار حاشا را بالا ببریم برای اغلب ِ ما انگیختن ِ ملایم ِ احساسات ِ جنسی تقریباً خوشایند است . مثل ِ آفتاب ِ مطبوع ِ زمستان گرممان می کند و به حس و حرکت می اندازد . بعد از یک دو قرن خشکه مقدس بودن و جانماز آب کشیدن، اکثریت ِ ما چنین احساسی داریم . فقط عادت ِ عمومی و دسته جمعی ِ محکوم کردن ِ جنسیات است که نمی گذارد به این حرکت گردن بگذاریم . البته خیلی ها هستند که به محض ِ احساس ِ خارخار ِ طبیعی ِ جنسی ، واقعاً زده می شوند . اما این آدم ها ، منحرفانی هستند که به همنوعانشان دشمنی می ورزند . مردمی عاجز و سرخورده و ارضا نشده اند که دست پرورده های ِ بی شمار ِ تمدن ِ امروزند ؛ و تقریباً همیشه در نهان از تحریکات ِ غیر ِ ساده و غیر طبیعی ِ جنسی لذت می برند .
حتا ناقدان ِ برجسته ی ِ هنری می کوشند به ما بقبولانند که هر کتاب یا تابلویی که " سکس اپیل " دارد صرفاً به خاطر همین بد است . این گونه ریاکاری خیلی لاطائل است . نصف ِ شعرها و نقاشی ها و موسیقی های ِ خوب ِ عالم به خاطر ِ همین " سکس اپیل " دل انگیزشان است که خوب شمرده می شوند . در آثار " تیسان " یا " رنوار "، در " غزل های سلیمان" ، " جین ایر " ، " موزار " یا " انی لوری " ، تنـــهــــــایی همیشه با سکس اپیل یا انگیزنده های ِ جنسی ـ یا اسمش را هرچه می خواهید بگذارید ـ آغشته است . حتا میکل آنژ که تا حدی هم از سکس بیزار بود ، " شاخ ِ وفور نعمت" را به هیات ِ احلیل آراسته است .
سکس در زندگی ِ بشر، انگیزه ای نیرومند و سودمند و حیاتی است . و وقتی که گرمایش را ـ که به آفتاب می ماند ـ احساس می کنیم و از فیضش سرشار می شویم ، عمیقاً احساس ِ رضایت می کنیم . در این صورت دست از این اندیشه بر می داریم که سکس اپیل ، عامل ِ پورنوگرافی شدن ِ آثار است . خشکه مقدسان ِ گرانجان قائل به این حرف اند ولی این جماعت جسماً و روحاً بیمارند و اصلاً چرا باید به توهمات ِ بیمارگونه شان اعتنا کنیم ؟ سکس اپیل البته انواع ِ گوناگون و بی پایانی دارد و هر نوعش هم درجات ِ گوناگونی دارد . شاید بعضی بگویند درجه ی ِ خفیف ِ سکس اپیل عامل ِ پورنوگرافی نیست ولی درجه ی ِ شدید ِ آن هست . این حرف مغالطه آمیز است . اوج ِ آثار ِ " بوکاچیو " به نظر من از " پاملا " یا " کلاریسا هارلو " یا حتا " جین ایر " یا بعضی کتاب ها و فیلم هایی که امروزه بدون ِ سانسور ارائه می شوند کمتر پورنوگرافیک است . درست به همین ترتیب " تریستان و ایزولده " ی ِ واگنر به نظر من خیلی نزدیک به پورنوگرافی است . تصنیف های مردم پسند که از آن هم بدتر است .
پس موضوع چیست ؟ ملاحظه می کنید که صرفاً به سکس اپیل هم مربوط نیست و حتا به مساله ی ِ قصد و نیت ِ نویسنده یا هنرمند در برانگیختن ِ تمایل ِ جنسی ربطی ندارد . " رابله " اغلب تعمد در این کار دارد . " بوکاچیو" هم به طریق دیگر ، همین طور است ؛ و من مطمئنم که " شارلوت برونته" ی ِ بیچاره و یا زنی که نویسنده ی ِ " شیخ " است قصد و عمدی در تحریک ِ میل ِ جنسی ِ خوانندگان ِ خود نداشته اند . مع الوصف می بینیم که : جین ایر " تا مرزهای ِ پورنوگرافی پیش رفته است ولی " بوکاچیو " برای ِ من همیشه طراوت و کمال دارد .
معاون ِ سابق ِ وزارت ِ کشور انگلستان که با کمال افتخار خودش را خشکه مقدس ِ مومنی می شمارد، در نهایت ِ گرانجانی ، با اندوهی حاکی از رنجش ِ خاطر ، در یکی از سر و صداهایی که درباره ی ِ کتاب های ِ آن چنانی راه انداخت چنین گفت : " ... و این دو جوان که تا آن روز پاک و پاکیزه مانده بودند ، رفتند و با یکدیگر در آمیختند . " بهترین جوابی که به این حضرت می شود داد این است که خیلی هم خوب کاری کردند ! ولی این پاسدار ِ اخلاقیات ِ انگلستان فکر می کند اگر قصد ِ جان ِ یکدیگر را می کردند یا از فرطِ فرسایش ِ عصبی به خدا می رسیدند ، صد درجه بهتر بود ! این بیماری ، بیماری ِ گرانجانی است .بالاخره پس از این همه پرحرفی ها، پورنوگرافی چیست ؟ معلـــوم شــــد کــــــــه ســکــس اپیـــل یا انگــیـــــزش ِ جنـســی یی کـــه در آثـــــار هـــنـــــــری هســــت ، نیـــســــــــت . حتا تعمد ِ هنرمند در برانگیختن ِ احساسات ِ جنسی نیز پورنوگرافی به بار نمی آورد . اجساسات ِ جنسی بنفسه مادام که موذیانه و دزدانه نباشند ، عیب و علتی ندارند . تاثیر ِ انگیزش ِ سکسی درست و حسابی ، در زندگی ِ روزمره ی ِ انسان بی نهایت است . بدون ِ سکس دنیا سوت و کور است . دلم می خواهد همه ی ِ مردم ِ دنیا داستان های ِ شاد و شاداب ِ عهد ِ رنسانس را بخوانند . این داستان ها جلوی ِ غبغب گرفتن ِ آدم را می گیرند . این بی جهت به خود اهمیت دادن ها بیماری ِ مدرن ِ تمدن است .اما حتا من هم دلم می خواهد پورنوگرافی ِ واقعی را با تمام قوا سانسور کنم و این کار ِ چندان مشکلی نیست . زیرا که اولاً پورنوگرافی ِ واقعی همیشه زیرزمینی است و خودش خودبه خود آفتابی نمی شود در ثانی خیلی آسان ، با اهانت های ِ گوناگونی که به جنسیت و نفس ِ انسان می کند ، قابل ِ تشخیص است . پورنوگرافی عبارت است از تحقیر ِ سکس و به لجن کشیدن ِ آن . این تحقیر و توهین نابخشودنی است . جزیی ترین نمونه اش را بگویم ، همین کارت پستال هایی را که در اغلب ِ شهرها ، زیر زمینی و پنهانی خرید و فروش می شود همین طور است . این کتاب ها یا چنان پلید و کثیف اند که آدم عقش می نشیند یا چنان ابلهانه اند که نمی توان تصور کرد کسانی به جز مخبطان و عقب ماندگان ِ ذهنی آن ها را بخوانند یا بنویسند .لطیفه هایی هم که مردم بعد از شام برای ِ همدیگر می گویند و خزعبلاتی هم که مسافران ِ کشتی در سالن ِ عمومی به همدیگر بار می کنند از همین دست است . خیلی به ندرت به یک چیز ِ واقعاً ظریف و خنده دار برمی خوری که در دلت بنشیند . اغلب زشت و چندش آورند و " لطیفه گویی " بهانه ای است برای لجن مال کردن ِ سکس . امروز برهنه نمایی ِ اکثریت ِ متجددان ، زشت و خفت آور است و روابط جنسی شان هم همان طور زشت و خفت آمیز است . اما این که افتخار ندارد . این فاجعه ی ِ تمدن ماست و من مطمئنم که نمدن ِ هیچ عصری ، حتا تمدن رومی ها این همه برهنگی های ِ رسوایی آمیز و دارج ، و این همه سکس ِ پلشت و پلید از خود بروز نداده است . دلیلش هم این است که هیچ تمدن ِ دیگری سکس را به زیرزمین ها و برهنگی را به مستراح ها نکشانده است .جای ِ شکرش باقیست که نسل ِ هوشیار ِ جوان از این دو لحاظ، دارد دیگرگون می شود . نسل ِ جوان ، تن و طراوتش را از سیاه چال ِ گندان ِ الفیه و شلفیه ی ِ پدرانش می رهاند و از سکس چیزی موذیانه و دزدانه نمی سازد . این تحول ، آه از نهاد ِ گرانجانان برمی آورد ولی حقیقتاً این تحول ِ بزرگ به صلاح ِ انسان و یک انقلاب ِ واقعی است . با این حال حیرت انگیز است که مردم عادی و عامی چه سماجتی در لجن مال کردن ِسکس دارند . یکی از فریب های ِ خوش ِ نوجوانی ِ من این بود که خیال می کردم مردان ِ عادی و سالم نمایی که آدم معمولاً در کوپه ی ِ قطار یا سالن های ِ عمومی می بیند ، احساسات و عواطف ِ سالمی دارند و برداشتشان از سکس ، از روی ِ فراغت ِ خاطر و به کمال است . چه اشتباه ِ عظیمی می کردم . تجربه نشان داد که یک چنین آدمی ، برداشت ِ ناخوشایندی از سکس دارد و به طرز ِ ناخوشایندی آن را تحقیر می کند و آرزوی ِ ناخوشایندی دارد که به آن توهین کند . این آدم ها وقتی با یک زن طرف می شوند پبروزمندانه احساس می کنند که به لجنش کشیده اند و حالا این زن بی ارزش تر و پیش ِ پا افتاده تر و منفورتر از قبل از جماع است .این آدم ها هستند که لطیفه های ِ کثیف می گویند و عکس های ِ قبیح در جیب دارند و کتاب های وقیح را خوب می شناسند . این مردان و زنان ِ خیابان گرد ، طبقه ی ِ پورنوگرافیک ها را تشکیل می دهند . این ها به اندازه ی ِ گرانجان ترین خشکه مقدسان از سکس نفرت دارند و آن را تحقیر می کنند . و وقتی که در معرض ِ جاذبه ی ِ سکس قرار می گیرند ، همیشه قیافه ی ِ حق به جانب و معصومانه به خود می گیرند . به عقیده ی ِ اینان ستاره ی ِ سینما باید موجودی خنثی و بی سکس و طیب و طاهر باشد و معتقدند که احساس ِ واقعی ِ جنسی را فقط زنان و مردان ِ هرزه بروز می دهند .آثار ِ " تیسیان " و " رنوار " را واقعاً قبیح می دانند و نمی خواهند چشم ِ زن و فرزندشان به آن ها بیفتد . چرا ؟ برای این که بیماری ِ گرانجانانه ی ِ نفرت از سکس را با بیماری ِ بدخیم ِ لجن مال کردن ِ سکس ، یک جا دارند . در بدن ِ انسان ، دستگاه ِ تناسلی و دستگاه ِ دفع در عین حال که این همه نزدیک به هم قرار دارند ولی کارکردشان در دو جهت ِ کاملاً متفاوت است . جریان سکس جریانی خلاقه است و جریان دفع ، انحلالی و اگر بتوان گفت ناخلاقه است . در انسان های سالم و راستین تفاوت ِ این دو بدیهی است . عمیق ترین غرایز ما قائل به تقابل این دو جریان است . ولی در وجود ِ آدم ِ مبتذل ، عمیق ترین غرایز از میان رفته است و این دو جریان با هم درآمیخته اند و یکسان شده اند . راز پنهانی ِ آدم های ِ منحط و پورنوگرافیک در همین است که جریان سکس و جریان مدفوع را یکسان می دانند . آدم وقتی به این مرحله می رسد که روحش انحطاط یافته و غرایز بازدارنده اش از بین رفته باشد . آن وقت است که سکس کثافت می شود و کثافت سکس . و عمل ِ جنسی به صورت ِ کثافت بازی در می آید و هر نشانه ای از سکس ِ زن به مثابه ی ِ پلیدی ِ او مجسم می شود . وضع ِ مردم ِ عامی و عوام که سیاهی لشگر را تشکیل می دهند و صدایشان را بلند می کنند که " صدای مردم ، صدای ِ خداست " همین است که سرچشمه ی ِ همه ی ِ پورنوگرافی هاست . و بر همین مبناست که حکم می کنیم " جین ایر " یا " تریستان واگنر " از " بوکاچیو " به پورنوگرافی نزدیک ترند .
واگنر و شارلوت برونته هر دو در وضعیتی به سر می بردند که قوی ترین غرایز از کار مانده بود و سکس کمابیش به چیزی وقیح بدل شده بود که اگرچه در دامنش می غلتیدند ولی منفورش می داشتند . شور ِ جنسی یی که در آقای ِ راچستر هست از آن جا که کور و شل و از ریخت افتاده است و طفیلی وار به دیگران وابسته است ، " قابل ِ احترام " نیست . فقط می شود گفت عمیقاً خوار و زبون شده است . همه ی ِ " دیدار نمودن ها و پرهیز کردن هایی " که در این دو اثر هست ، ناشایست است . همین طور هم در آثاری از قبیل ِ پاملا ، آسیابی بر ساحل ِ رودخانه ی ِ فلاس یا آنا کارنین .به محض ِ این که انگیزش ِ احساس ِ جنسی را با دست ِ کم گرفتن و خوار شمردن تحقیر کنیم مرتکب ِ پورنوگرافی شده ایم . با این حساب تقریباً در تمام آثار ِ ادبی ِ قرن ِ نوزدهم و در ضمیر اغلب ِ مردمان ِ پاک و پاکیزه ، ردپایِ پورنوگرافی را می توان پیدا کرد . ولی شهوت ِ پورنوگرافی ، هرگز شدتی را که امروز دارد ، نداشته است . این نشانه ی ِ شرایط ِ بیماگونه ی ِ " سیاست ِ تن " است . علاج ِ این بیماری در این است که بدون ِ پرده پوشی با جنسیت و انگیزش های ِ جنسی مواجه شویم . پورنوگرافی ِ واقعی از " بوکاچیو " بیزار است زیرا این همه طراوت و سلامت ِ طبیعی که در وجود ِ این قصه گوی ِ ایتالیایی هست به جانوران ِ پورنوگرافی نویس ِ امروز نشان می دهد که چه کرم های ِ کثیفی هستند . امروزه باید آثار ِ " بوکاچیو " را به دست ِ هرکسی که علاقه دارد از پیر و جوان بدهیم . فقط صراحت ِ طبیعی یی که در مورد ِ سکس به کار ببریم میتواند منشاء اثر ِ خیری باشد . امروزه تا گردن در مرداب ِ پورنوگرافی های ِ پیدا و پنهان فرو رفته ایم . و شاید قصه گویان ِ رنسانس از قبیل ِ " بوکاچیو " و " لاسکا " و دیگران بهترین پادزهری باشد که می توانیم پیدا کنیم و برعکس پناه بردن به خشکه مقدسی ، بدترین ضماد این زخم است .به نظر من تمام مساله ی ِ پورنوگرافی مربوط به پنهان کاری است . بدون ِ پنهان کاری ، پورنوگرافی وجود نخواهد داشت . شرم و پنهان کاری دو چیز ِ کاملاً جداگانه ای هستند . در پنهان کاری ترس وجود دارد که اغلب به نفرت منجر می شود . شرم یک عاطفه ی ِ نجیب و معقول است . امروزه شرم و حیا را حتا در پیش ِ نگهبانان ِ گرانجان ، بر باد داده اند . اما پنهان کاری را که خودش ام الفساد است خوب رعایت می کنند . زبان ِ حال ِ گرانجانان این است که بانوان محترم می توانند شرم و حیا را فراموش کنند به شرط ِ این که خارخار ِ پلیدشان را پنهان نگه دارند .
این خارخار ِ پلید و پنهانی در چشم ِ عوام الناس خیلی ارج و قرب پیدا کرده است . درست به زخم و سوزشی می ماند که مالیدن و خاریدنش خوشایند است . همین است که این زخم ِ پنهانی را مدام میمالند و می خارانند ؛ تا بدان جا که سوزش ِ پنهانی اش دائماً بیشتر می شود و سلامت ِ روانی و عصبی ِ انسان را تهدید می کند . می توان گفت که نصف ِ رمان های ِ عشقی و فیلم های ِ عشقی ِ امروز ، سوکسه شان را از طریق ِ خاراندن ِ این خارش ِ پلید ِ پنهانی به دست می آورند . می توانید اسم این را بگذارید انگیزش ِ جنسی ، اما مسلماً نوع ویژه و خیلی پنهانی ِ انگیزش ِ جنسی است . انگیزش ِ صاف و ساده و بی پرده ای را که در آثار " بوکاچیو " می بینید حتا یک لحظه هم نباید با انگیزش ِ موذیانه و پنهانی یی که کتاب های ِ پرفروش ِ سکسی با خاراندن ِ " خارش ِ پلید ِ پنهانی " ایجاد می کنند اشتباه کنید . این خاراندن ِ پنهانی و موذیانه ، جریحه ای که داغ ِ حافظه ی ِ آدم هاست ، در پورنوگرافی ِ مدرن خیلی مورد توجه است و عجیب خطرناک و حیوانی هم هست . این جریحه را از بس پنهانکی و آب زیر کاه است ، نمی شود نشان داد . از این جاست که کتاب های ِ سکسی ِ آشغال و مردم پسند و فیلم های ِ عشقی روز به روز بیشتر می شود و حتا مورد ِ تحسین ِ مدافعان ِ اخلاق هم قرار می گیرد . زیرا بدون ِ این که یک کلمه حرف ِ زشت به زبان بیاید که تو بدانی ماجرا از چه قرار است ، رعشه های ِ لذت ِ پنهانی زیر ِ لفاف ِ عفاف ارائه می شود .
بدون ِ پنهان کاری ، پورنوگرافی وجود نخواهد داشت . اما اگر قبول کنیم که پورنوگرافی دست پخت ِ پنهان کاری است در این صورت باید ببینیم تاثیر پورنوگرافی یعنی تاثیرش بر انسان از چه قرار است ؟ تاثیر پورنوگرافی بر آدم های ِ گوناگون اغلب زیان بخش است . پورنوگرافی ِ امروز از اجناس ِ لاستیکی یی که بعضی مغازه ها می فروشند گرفته تا داستان های ِ مردم پسند و فیلم ها و نمایش نامه ها ، دستمایه ی ِ مطلوبی برای ِ سوء استفاده از تن ، یا اونانیسم یا استمناء ـ یا هر اسمی که رویش بگذارید ـ به شمار می رود . چه پیر چه جوان ، چه مرد چه زن ، چه پسر چه دختر ، فرقی ندارد ، پورنوگرافی ِ مدرن ، منبع ِ مستقیم ِ استمناء است . غیر از این هم نمی شود . وقتی گرانجانان بانگ و شغب برمی دارند که چرا زنان و مردان ِ جوان با هم می روند و می خوابند در حقیقت زبان ِ حالشان این است که چرا جدا جدا نمی روند استمناء نمی کنند ! سکس ، مخصوصاً سکس ِ نوجوانان باید مفری پیدا کند و حالا آن مفر در تمدن درخشان ِ ما استمناء است و این خروارها ادبیات ِ مردم پسند و تفریحات ِ عامیانه ای که داریم فقط برای ِ همین است که دستمایه ی ِ استمناء شود . استمناء نهانی ترین عمل ِ انسان است ؛ حتا از عمل ِ دفع هم نهانی تر است . این یکی از نتایج ِ مستقیم ِ پنهان کاری ِ جنسی است و سرچشمه ی ِ لایزالش هم ادبیات مشعشع و عوام پسند ِ پورنوگرافیکی است که بدون ِ این که بگذارد بفهمید ، آن خارخار ِ پلید ِ پنهانی را بیدار می کند .
بعضی وقت ها می شنوم که کشیش ها و معلم ها ، استمناء را چاره ی ِ بیچارگی های ِ جنسی می شمرند . این حرف هرچه باشد شرافتمندانه است . غریزه فشار می آورد و هیچ مفر ِ دیگری هم نداری . این غریزه زیر ِ مهمیز ِ پنهان کاری ها و تابوهایی که پدران و مادران و معلمان و دوستان و دشمنان ترویج می کنند ، مفر ِ خودش را که استمناء است پیدا می کند . اما آیا این راه درست است ؟ آیا قبولش داریم ؟ آیا همه ی ِ گرانجانان ِ دنیا قبولش دارند ؟ اگر قبولش دارند باید مرد و مردانه قبولش داشته باشند . دیگر هیچ یک از ما نمی توانیم تظاهر کنیم و حقیقت ِ استمناء را در مرد و زن و پیر و جوان نادیده بگیریم . مدافعان ِ سنگر اخلاق که همیشه از بیانِ ساده و صریح ِ جنسیات پروا و پرهیز دارند تنها توجیه شان این است که بگویند ما ترجیح می دهیم مردم استمنا کنند . اگر علناً قائل به این ترجیح باشند در آن صورت پرده پوشی ها و سانسوری که الان هست توجیه می شود . اگر مدافعان ِ اخلاق ترجیح می دهند که مردم استمنا کنند در این صورت رفتار فعلی شان درست است . یعنی تفریحات ِ عامه پسندمان همان است که باید باشد . اگر آمیزش ِ جنسی ، جرم و جنایت است و استمنا در مقایسه با آن پاک و بی زیان است ما حرفی نداریم که وضع به همین منوال ادامه داشته باشد . اما باید دید آیا استمنا کاملاً بی ضرر است ؟ و نسبتاً پاکیزه و بی زیان است ؟ من فکر نمی کنم . یک مقدار استمنا اجتناب ناپذیر است ولی نمی توان گفت به همین دلیل طبیعی است . به گمان ِ من هیچ پسر یا دختری نیست که بدون ِ هیچ گونه احساس ِ شرم یا تاسف یا پوچی ، دست به این کار بزند . پس از آن که هیجان فروکش کرد ، احساس شرم و خشم و خواری و بیهودگی عارض می شود . این احساس ِ خواری و بیهودگی با گذشت ِ زمان عمیق تر می شود و چون امکان ِ فرار ندارد بدل به خشمی سرکوفته می شود . یکی از چیزهایی که به محض ِ اعتیاد دیگر نمی توان از شرش گریخت استمناء است . این عادت می تواند همچنان تا عهد ِ پیری و با وجود ِ ازدواج و سر و سر داشتن یا هرچیز ِ دیگر نیز ادامه پیدا کند . و همیشه با خودش این احساس ِ خواری و پوچی را همراه دارد .
استمناء به جای ِ آن که بالنسبه پاکیزه باشد و فساد ِ بی ضرری قلمداد شود ، خطرناک ترین فساد ِ جنسی است که یک جامعه ، در مدت زمان ِ طولانی ، بدان گرفتار می شود . خطر ِ عمده ی ِ استمناء در طبیعت ِ فرساینده ی ِ آن نهفته است . در آمیزش ِ جنسی بده بستانی در کار است. یعنی یک انگیزه ی ِ جدید به انگیزه ی ِ قدیمی اضافه می شود . در همه ی آمیزش های ِ جنسی ، حتا در همجنس گرایی ها چنین حالتی صادق است. ولی در استمناء فقط "از دست دادن " وجود دارد .دوجانبگی در کار نیست . فقط نیرویی هست که یک طرفه فرسوده می شود و بعد از " سوء استفاده از خود" ، تن لمس و کرخت می شود . بده بستانی در کار نیست . فقط افسردگی باقی می ماند . زیان یعنی همین . آمیزش های ِ جنسی که دو نفر با هم انجام می دهند این طور نیست . ممکن است دو نفر همدیگر را از نا و نفس بیندازند ولی مثل ِ استمناء نیست که به هیچ و پوچ برسند . تنها حسن استمناء در این است که برای ِ بعضی ها رهایش و گشایش ِ خاطری پدید می آورد . و انرژِی و فشار روانی یی که به این ترتیب تخلیه می شود ممکن بود صرف ِ دور و تسلسل ِ باطل ِ عشق های ِ بیهوده و دروغین و یا خودخوری ها و جست و جوهای ِ بی حاصل بشود و به سانتیمانتالیزم بینجامد . سانتیمانتالیزم و تجزیه و تحلیل های ِ بهانه جویانه و خودکاوی هایی که در اغلب ِ ادبیات مدرن دیده می شود ، حاکی از استمناء است ، نشانه ی ّ استمناء است و فعالیت ِ خودآگاهانه ای است که از استمناء مردانه یا زنانه ناشی می شود . بهترین دلیلی که می توان ارائه داد این است که اغلب در این آثار به جای ِ " اعیان ِ" خارجی با سوژه های ِ ذهنی سر و کار داریم . به طور کلی در اغلب ِ زمینه ها چه فرضاً داستان باشد چه یک اثر ِ علمی ، وضع بر همین منوال است . نویسنده حتا یک قدم هم از خودش فاصله نمی گیرد و همواره در دور و تسلسل ِ خویشتن گرفتار است . به ندرت می توان به نویسنده یا مثلاً نقاشی برخورد که توانسته باشد که توانسته باشد از دور و تسلسل ِ خودش رها شده باشد . همین است که با وجود ِ خروار خروار آثار ِ هنری ، از روح ِ آفرینشگری خبری نیست . این حاصل ِ استمناء است . استمناء در تار ِ عنکبوت ِ خویشتن . این خودشیفتگی ِ همگانی است و این ماجرا همچنان ادامه دارد . استمناء واقعی ِ انگلیسی ها از قرن ِ نوزدهم آغاز شد . و از آن پس نیروی ِ حیاتی و سرزندگی ِ مردم و وجود ِ واقعی شان را از دست شان گرفته است تا جایی که امروز فقط جلد ِ آدم اند . اغلب ِ واکنش ها به بی حسی و اغلب ِ آگاهی ها به افسردگی و اغلب ِ فعالیت های ِ خلاقه به پژمردگی انجامیده است و آن چه باقی مانده است ، جلد ِ آدمیزاد است . آدمی نیمه تهی است که تا حد ِ مرگ ، اسیر ِ چنگال ِ خویشتن است و از هرگونه بده بستانی عاجز است . یعنی " من ِ " زنده اش بده و بستانی ندارد . این حاصل ِ استمناء است . وقتی که آدم در تار ِ عنکبوت ِ خویشتن گرفتار شود و با دنیای ِ زنده ی ِ دور و برش تماسی نداشته باشد ، هر دم تهی و تهی تر می شود تا به آن جا که به هیچ و پوچ برسد . اما هرچه هیچ و پوچ هم بشود دست از خارش ِ پلید ِ پنهانی برنمی دارد که همچنان در خفا می خارد و بدخیم تر هم می شود . دور و تسلسل ِ همیشگی . و این دور و تسلسل ، سماجت ِ کورکورانه و عجیبی دارد .یکی از سمپاتیک ترین منتقدانی که آثار مرا نقد کرده است نوشته است :" اگر مردم برداشت ِ آقای ِ لارنس را از سکس بپذیرند دو چیز برای ِ همیشه از بین خواهد رفت : یکی تغزلات ِ عاشقانه و دیگر لطیفه گویی های ِ زشت." و این حرف به گمان ِ من هم درست است . اما باید دید منظورش از تغزلات ِ عاشقانه چیست ؟ اگر منظورش " سیلویا کیه ؟ سیلویا چیه ؟ " باشد ، چنین تغزلاتی بله از بین خواهد رفت . هر آن چه پاک و نجیب و آسمانی است نقطه ی ِ مقابل ِ لطیفه گویی های ِ زشت است . اما در " تو مثل گلی " ، آدم جنتلمن ِ جا افتاده ای را می بیند که دستانش را بر سر دوشیزه ی ِ عفیفی گذاشته است و به درگاه ِ باریتعالی دعا می کند که او را برای ِ همیشه عفیف و پاک و زیبا نگه دارد . برای ِ ایشان که بد نیست ! ولی این ها پورنوگرافی است زیرا که از سو دست به آن خار خار ِ پلید ِ پنهانی می گذارد و از سوی ِ دیگر چشمانش را به سوی ِ آسمان می دراند ! و خیلی خوب می داند که اگر خدا ـ با آن تصوری که این مرد از عفیف و زیبا دارد ـ دخترک را پاک و عفیف و زیبا نگه دارد ، تا چند سال ِ دیگر پیر دختر ِ ناشادی خواهد شد که نه عفیف شمرده می شود و نه زیبا . فقط ترشیده و تباه . احساسات ِ آبکی ، نشانه ی ِ مطمئن ِ پورنوگرافی است . چرا باید قلب ِ این جنتلمن ِ پیر از این که این دختر ، عفیف و زیباست مالامال از اندوه شود ؟ هرکس ِ دیگری باید ، به جز دوستدار ِ استمناء باید شاد بشود و با خودش بگوید : " چه عروس ِ ملوسی ! ... چه داماد ِ خوشبختی ! ... " اما امان از استمناگر ِ پورنوگرافیک ِ در خویش مانده . چشمش کور که قلب ِ حیوانی اش باید مالامال از اندوه بشود . باید دست از این گونه تغزلات ِ عاشقانه بردارند . خیلی از این زهرابه های ِ پورنوگرافیک داشته ایم : خارش ِ پلید ِ پنهانی را می خارانند و چشم به آسمان می درانند .
اما مساله ی تغزلات ِ عاشقانه ی ِ سالم از قبیل ِ " محبوب ِ من به سرخ ترین گل می ماند " چیز ِ دیگری است . وقتی محبوب من به سرخ ترین گل می ماند که حتماً به زنبق سپید و پاک و پاکیزه شباهت نداشته باشد . امروزه زنبق های ِ سفید و پاک و پاکیزه رو به تباهی دارند . این ها و این گونه تغزلات باید وربیفتند ، همچنین لطیفه گویی های ِ زشت . این دو مکمل ِ یکدیگرند و یکی از یکی پورنوگرافیک ترند . " تو مثل ِ گلی " مثل ِ یک داستان ِ وقیح ، پورنوگرافیک است : که خارش ِ پلید ِ پنهانی را می خاراند و چشم ها را به آسمان می دراند . اگر مردم واقعاً " رابرت برنز " را آن طور که هست می شناحتند، پی می بردند که عشق هنوز هم مثل ِ سرخ ترین گل است . دور و تسلسل ، دور و تسلسل ، دور و تسلسل ِ استمناء ! دور و تسلسل ِ خودآگاهی یی که هرگز کاملاً از خود ، آگاه نیست ؛ که هرگز آگاهی اش صحیح و کامل عیار نیست ، ولی همیشه بهانه ی ِ خار خار ِ پلیدِ پنهانی را می گیرد . دور و تسلسل و پنهان کاری ِ پدران و مادران و مربیان و دوستان و همگان . دور و تسلسل ِ ویژه ی ِ خانوادگی . توطئه ی ِ سکوت ِ مطبوعات و در عین ِ حال قلقلک دادن ِ بی پایان ِ این خار خار ِ پلید ِ پنهانی . استمناء بی پایان و عفاف ِ بی پایان و دور و تسلسل ِ بی پایان .
راه ِ چاره چیست ؟ یک راه بیشتر نیست : دست از پنهان کاری برداریم . پرده از راز بیندازیم . تنها راه ِ رهایی از خارش ِ ذهنی ِ سکسی این است که خیلی ساده و طبیعی با آن مواجه شویم . این کار واقعاً شاق و دشوار است برای این که این راز به این زودی ها " گیر " نمی دهد . ولی بالاخره قدم اول را باید برداشت . وقتی پدری به دختر ِ بی آرامش می گوید : " تنها خیری که از وجود تو دیدم ، همان خوشی هایی بود که قبل از به دنیا آمدنت چشیدم " با این حرف به مقدار زیادی خودش را و او را از شر ِ خار خار پلید پنهانی می رهاند . مع الوصف باز هم چگونه می شود از شر این خار خار پلید پنهانی فرار کرد ؟ اگر تز حق نگذریم این کار برای ما متجددانی که اهل ِ پرده پوشی هستیم واقعاً دشوار است . با عاقل بودن و دید ِ علمی داشتن ، مثل"دکتر ماری استاپس " کاری از پیش نمی رود . اگرچه مثل ِ دکتر ماری عاقل باشیم و دید علمی داشته باشیم بهتر است تا سراپا مثل ِ گرانجانان ریاکار باشیم . ولی اگر به طرز جدی و مشتاقانه ای عاقل و عالم باشیم ، در این صورت فقط خارش پلید پنهانی را ضدعفونی کرده ایم و یا از شدت ِ جدی بودن و عقل به خرج دادن " سکس " را خفه کرده ایم یا به صورت ِ یک راز خنثای ِ ضد عفونی شده در آورده ایم . عشق روشنفکرانه و ناب و ناشادی که خیلی از مردم ( مخصوصاً آن هایی که خارش ِ پلید پنهانی را به ضرب ِ کلمات ِ علمی ضد عفونی کرده اند ) دارند حتا از عشق ِ پلید پنهانی معمولی هم دردمندانه تر است . اشکال ِ کار در این است که برای از بین بردن ِ خار خار ِ پلید ِ پنهانی ، سکس ِ دینامیک را هم از بین می بریم و تنها چیزی را که باقی می گذاریم مکانیسم ِ علمی و زورکی ِ آن است .
این ماجرا دامنگیر خیلی ها که به زور در مورد ِ سکس آزاداندیش شده اند گردیده است . این جماعت آن قدر سکس را ذهنی کرده اند که جز یک طرح ذهنی چیزی از آن باقی نمانده است .این مطلب حتا در مقیاسی وسیع تر در مورد ِ روشنفکر نمایان ِ آزاد اندیش نیز صادق است . امروزه هر جوانی روشنفکر است اگرچه فکرش روشن نباشد . باری روشنفکرنمایان در مورد سکس آزاد اندیش اند . خار خار پلید پنهانی برای ِ زن و مرد ِ این جماعت ، خار خار نیست . یعنی واقعاً پرده را خیلی بالا زده اند . در هر مورد و در این مورد قائلند : " چیزی را که می شود برملا کرد باید برملا کرد "و همین کار را هم می کنند . بالاخره حاصل ِ این کار چیست ؟ ظاهراً خارش پلید پنهانی را از بین می برند ولی چیزهای ِ دیگرش را هم از بین می برند . هنوز همه ی پلیدی را زائل نکرده اند . سکس هنوز هم پلید است . ولی در عوض لذت ِ پنهان کاری مرتفع شده است . بی حالی و بی رمقی ِ وحشتناک ِ روشنفکرنمایان ِ امروزین و افسردگی شان و همچنین بی حالی ِ درونی و احساس ِ خلاء اغلب ِ جوانان ِ امروز ، از همین جا آب می خورد . این ها خیال می کنند خار خار پلید پنهانی را از بین برده اند . قبول دارم که جاذبه ی ِ پنهان کاری ، ناپدید شده است ولی هنوز اندکی از پلیدی برجاست و این مقداری که برجاست باعث ِ افسردگی و بی حرکتی و فقدان ِ نشاط ِ زندگی است . زیرا سکس سرچشمه ی نشاط ِ زندگی است و این سرچشمه دارد می خشکد . چرا ؟ به دو دلیل :
اول این که ایده آلیست هایی که از قماش ِ ماری استاپس اند و روشنفکران ِ جوان ِ امروزی ، فقط تا بدان جایی که به شخص ِ خودشان مربوط می شود توانسته اند خار خار پلید پنهانی را از بین ببرند ؛ و از نظر ِ اجنماعی هنوز تحت ِ سلطه ی آن هستند . در زندگی ِ اجتماعی ، در مطبوعات ، در ادبیات ، در سینما ، تئاتر ، رادیو و در همه جا خشکه مقدسی و این خارخار پلید پنهانی حکمفرماست . در محیط ِ خانه ، سر ِ میز ِ شام هم همین طور است. به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است . استنباط ِ خاموش و دسته جمعی ِ مردم این است که دختران و زنان ِ جوان ، عفیف و دست نخورده و بدون سکس اند . درست مثل ِ برگ ِ گل ! غافل از این که دخترک ِ بیچاره می داند که گل ها ، حتا زنبق ها هم ، بساک های ِ زرد ِ مستانه و گرده های ِ چسبناک دارند . یعنی به هرحال سکس دارند . ولی از نظر ِ عُرفِ عام گل ها بدون سکس اند و وقتی به دختری می گویند مثل ِ گل پاک است منظور این است که بدون ِ سکس است و همیشه هم باید بدون ِ سکس باشد . ولی دخترک خوب می داند که نه بدون ِ سکس است و نه به گل می ماند . اما چگونه به جنگ ِ عُرفیات ِ سخت و سنگین برود ؟ در این صورت بدان گردن می نهد و خارخار پلید پنهانی پیروز می شود . این دخترک تا آن جا که پای ِ مردان در میان است دور سکس را خط می کشد ولی دور و تسلسل ِ استمناء و به خود پرداختن او را تنگ تر از پیش احاطه می کند . این یکی از ناکامی های ِ زندگی ِ جوانان ِ امروز است . عده ی ِ زیاد و شاید اکثریت ِ جوانان ِ امروز ، شخصاً این خارخار پلید پنهانی را در نطفه خفه کرده اند . و صریح و ساده با سکس مواجه شده اند . خوب کاری هم کرده اند . ولی در اجتماع و در زندگی ِ اجتماعی کاملاً تحت الشعاع ِ گرانجانان قرار دارند . این گرانجانان بقیة السیف ِ قرن ِ نوزدهم اند . قرن ِ خواجه ، قرن ِ دهان به دروغ آلوده ، قرنی که می خواست یکباره بشریت را نابود کند . همه ی ِ گرانجانانی که داریم دست پرورده ی ِ قرن ِ نوزدهم اند ؛ و هنوز هم به ما تحکم می کنند .
اینان با دروغ های ِ مزورانه و ریاکارانه و گرانجانانه ی ِ قرن ِ دروغ های ِ عظیم ـ که بحمدالله داریم ازش فاصله می گیریم ـ به ما تحکم می کنند . تحکم شان با دروغ است و به خاطر ِ دروغ است و به نام ِ دروغ است . این گرانجانان جماعت ِ انبوهی هم هستند . اغلب ِ دولت ها هم همین طور . همه گرانجان اند . بقیة السیف ِ قرن ِ نوزدهم اند . قرن ِ دهان به دروغ آلوده . قرن ِ لاف ِ عفاف . قرن ِ خارخار ِ پلید ِ پنهانی . این یکی از علل ِ افسردگی ِ جوانان است که دروغ های ِ قدیمی و عفیف نمایی و خارخار پلید پنهانی برآن ها حکم می راند . در حالی که خود ِ این جوانان بشخصه در خفا ، بر تمام این مفاسد غلبه کرده اند . نسل ِ جوان با وجود ِ آن که در زندگی ِ خصوصی اش ، این دروغ ِ قدیمی را ریشه کن کرده است ، ولی زندانی ِ دروغ ِ اجتماعی ِ بزرگ تری ست که گرانجانان ساخته اند . به جان آمدن ها و بی بند و باری ها و روان پریشی ها و به تبع ِ این احوال ، سستی ها و کاستی و رخوت ِ دردمندانه ی ِ جوانان امروز از همین است . همه در نوعی زندان به سر می برند . زندانی که در و دیوار ِ آن از دروغ های ِ بزرگ و دروغ گویان ِ بزرگ است . و این یکی از دلایل و شاید قوی ترین دلیل و علت ِ خشکیدن ِ سرچشمه ی ِ سکس و نشاط ِ حیاط است . جوانان زندانی ِ دروغ های ِ قدیمی اند و سرچشمه ی ِ سکس شان دارد می خشکد . زیرا دوام ِ یک دروغ ِ بزرگ بیش از سه نسل را در بر نمی گیرد و با این حال نسل ِ جوان ما چهامین نسل ِ بعد از دروغ های ِ عظیم ِ قرن ِ نوزدهم است .علت ِ دیگری که باعث ِ خشکیدن ِ سرچشمه های ِ سکس می شود ، این است که جوانان با وجود ِ آزادی شان هنوز اسیر ِ تار عنکبوت ِ استمنا و به خود پرداختن های ِ بیش از حدند . تا می خواهند به خود بیایند و این تارها را از دست و پای ِ خود باز کنند ، دوباره دروغ های ِ عظیم الجثه ی ِ عفیف نمایی و خارخار پلید پنهانی ، به دامان ِ همان تار عنکبوت فرو می اندازدشان . آزاداندیش ترین روشنفکر نمایان ، که بیشتر از دیگران درباره ی ِ سکس لاف می زنند ، هنوز " در خود فرو رفته " اند و اسیر چنبر استمنای ِ نرگسانه (Narcissus-Masterbation) هستند . و شاید احساسات ِ جنسی شان کمتر از گرانجانان باشد . یکسره اسیر ِ اندیشه اند . حتا پناهی برای خارخار پلید پنهانی ندارند . سکس شان حتا از ریاضیات هم ذهنی تر است . و از اشباح و ارواح ، جاندارتر و استخوان دار تر نیستند .
روشنفکران ِ امروز شبح وارند . حتا نارسیس هم نیستند . فقط تصویر ِ نارسیس اند بر چشمه سار ِ رخسار ِ مخاطبشان . [ توضیح سرانگشت : نارسیس یکی از اسطوره های ِ یونان است. مردی بوده به غایت زیبا که الهه های ِ بسیاری عاشقش بوده اند . اما او به دلیل ِ تکبر به ابراز ِ عشق ها و تمناهای ِ دلدادگانش کوچک ترین اعتنایی نمی کرده است . تا این که روزی یکی از الهه ها ، نارسیس را نفرین می کند و از خدای ِ خدایان می خواهد او را به درد ِ عشق مبتلا کند . روزی نارسیس در زلال ِ آب ِ چشمه تصویر ِ خودش را می بیند و عاشق ِ زیبایی ِ خود می شود و بدین ترتیب به عذاب ِ عشق دچار می آید ... امروزه نارسیسیم را برای ِ خودشیفتگان و درخودماندگان به کار می برند . این که آقای ِ خرمشاهی نارسیسوس را به " نرگسانه " ترجمه کرده است شاید به این دلیل باشد که در ادبیات کهن ِ فارسی ، چشم خمار محبوب که هم زیباست و هم غافل از اطراف و احباب است به " نرگس " تشبیه شده است . البته شاید .] از بین بردن و سر به نیست کردن ِ خارخار پلید پنهانی خیلی دشوار است . ممکن است هزار بار در کوچه و بازار از پا دراندازیدش ، ولی باز دوباره بر پا خواهد خواست و دزدانه مثل ِ خرچنگ از گوشه و کنار ِ صخره های ِ نیمه در آب ِ شخصیت ِ انسان ، بیرون خواهد خزید. فرانسوی ها که به صراحت ِ سکسی شهرت دارند، شاید دیرتر از همه از عهده ی ِ این خارخار پلید پنهانی برآیند . شاید هم اصولاً در فکرش نیستند . فقط با آفتابی کردن ِ سکس این کار را نمی شود صورت داد . با دسته و دفیله راه انداختن ِ سکسی نمی توان خارخار پلید پنهانی را نابود کرد . می توانید همه ی داستان های ِ مارسل پروست را با آن همه ریزه کاری هایش بخوانید اما هنوز خارخار ِ لعنتی در دلتان خانه کرده باشد . با این کار فقط سرکش تر می شود . حتا می توانید بی تفاوتی ِ محض و کرختی ِ جنسی پیشه کنید ولی با این اوصاف نتوانید از عهده ی ِ خارخار پلید پنهانی بر آیید .
حتا ممکن است عاشق پیشه ترین و تو دل برو ترین دون ژوان ِ روز باشید و هنوز خارخار پلید پنهانی در خلوت ِ دلتان پنهان باشد . این نشانه ی ِ این است که اسیر چنبر ِ استمنای ِ نرگسانه اید ؛ اسیر ِ درخودماندگی ِ استمنایید . و هرجا درخودماندگی ِ استمنایی باشد ، خارخار پلید پنهانی نیز حضور دارد . بلند پرواز ترین آزاداندیشان ِ جنسی ِ نسل ِ جوان ، شاید عصبی ترین و ازپا افتاده ترین اسیران ِ درخودماندگی ِ استمنایند . حتا نمی خواهند سر از این چنبر بیرون آورند زیرا بیرونی وجود ندارد . اما بعضی ها هستند که از دل و جان می خواهند از این درخودماندگی نجات یابند . امروزه هرکسی بیش از حد به خود پرداخته و زندانی ِ خویشتن است . این پیروزی ِ خارخار ِ پلید پنهانی است . خیلی ها هستند که نمی خواهند از این زندان ِ درخودماندگی بیرون بیایند . نا و نفسی ندارند که قدم از خویشتن بیرون گذارند . اما بعضی ها هم هستند که می خواهند طلسم ِ این درخودماندگی را که طلسم تمدن ِ نوین است بشکنند . بی شک اقلیت ِ مغرور و گردن کشی وجود دارند که یکبارگی می خواهند از انواع ِ خارخار پلید پنهانی رها شوند .راه ِ چاره این است که با عفاف ِ دروغین و خارخار پلید پنهانی ، هر جا که بر می خوریم چه در وجود ِ خودمان و چه در دنیای ِ دور و برمان بجنگیم . باید با دروغ ِ عظیم ِ قرن ِ نوزدهم که تا عمق ِ سکس و مغز ِ استخوان مان نفوذ کرده است بجنگیم . در هر قدمی و در هر نفسی باید مبارزه کرد چرا که این دروغ ِ عظیم از هر سو احاطه مان کرده است .از این گذشته در این " به خود پرداختن ها " انسان باید حد ِ خودش را بشناسد و بداند که فراتر رفتن از چه قرار است . از خود فراتر رفتن مهمیز ِ زندگی ِ من است . زندگی به من مهمیز می زند که از خود به در روم و دل به تمنای ِ کورکورانه ای بسپارم که می خواهد دژ ِ دروغ را ویران کند و طرحی نو در اندازد . اگر همه ی ِ حیات ِ من ادامه ی ِ دور و تسلسل ِ درخودماندگی و به خود پرداختن ِ استمنایی باشد ، چه ارزشی دارد ؟ اگر زندگانی ِ شخصی ِ من باید دستخوش ِ دروغ ِ عظیم و مفسده انگیز ِ اجتماعی یعنی عفیف نمایی و همان خارخار پلید پنهانی بشود ، چندان ارج و ارزشی ندارد . آزادی یک واقعیت ِ بزرگ است . ولـــی قـبـــــــل از هــــــــر چـیـــــــــــز ، مـعــــــنــایِ آزادی ، آزادی از دام ِ دروغ اســـــــــت . اولین گام آزادی، آزادی از خویشتن است . از دروغ ِ خویشتن . از دروغی که "من " جلالت مآبم به خودم می گوید . آزادی از شر ِ خودگرای ِ استمناگری ست که منم . و گام ِ دوم آن آزادی از دروغ ِ عظیم ِ اجتماعی است . آزادی از عفیف نمایی و خارخار پلید پنهانی . همه ی ِ دروغ ها تحت ِ لوای همین یک دروغ گرد آمده اند . دروغ مادیات هم زیر دروغ ِ عفیف نمایی پنهان است . و وقتی پرده را از رازش بیندازید ، بی دفاع می ماند .ما باید همان قدر آگاه باشیم و به خودمان بپردازیم که حد و حدود ِ خودمان رابشناسیم که نیاز های ِ اصیل ِ درونی و بیرونی را تشخیص بدهیم . در این صورت این همه شیفته ی ِ خودمان نخواهیم بود . آن وقت می توانیم خودمان را آزاد بگذاریم . آزاد در مسائل ِ عاطفی . به طوری که لازم نباشد خودمان را به هیچ کاری مجبور کنیم . یا مسائل ِ جنسی را به خودمان تحمیل کنیم . از این جاست که می توانیم پس از ریشه کردن ِ دروغ ِ درونی به دروغ ِ بیرونی بپردازیم . عظیم ترین دروغ ِ جهان ِ معاصر دروغ ِ عفیف نمایی و خارخار پلید پنهانی است . گرانجانانی که بقیة السیف ِ قرن ِ نوزدهم اند تجسم ِ این دروغ اند . این جماعت به اجتماع تحکم می کنند ؛ در مطبوعات ، در ادبیات و در هر جای ِ دیگر دست دارند و طبیعی است که مردم عوام را هم به دنبال ِ خودشان می کشانند .معنای ِ این حرف این است که هرچه را که مخالف ِ عفیف نمایی باشد ، منع و تهدید می کنند ولی در عوض چیزی را که پورنوگرافی ِ مجاز تشخیص می دهند ( که پورنوگرافی ِ خالص است ولی آن خارخار پلید پنهانی را در لفافه و در خفا قلقلک می دهد ) تایید می کنند . گرانجانان خروارها پورنوگرافی ِ تجاهل آمیز را اغماض و توصیه می کنند ولی یک کلمه حرف ِ صریح و ساده را منع و توبیخ می کنند . قانون به افسانه بیشتر شباهت دارد . " ویسکونت برنت فورد " معاون ِ سابق ِ وزارت ِ کشور در مقاله ای که تحت ِ عنوان ِ سانسور کتاب در قرن ِ نوزدهم نوشته است می گوید : " همه یاید بدانند که چاپِ یک کتاب ِ وقیح و انتشار ِ کارت پستال ها و عکس های ِ پورنوگرافیک ، خلاف ِ قانون ِ مملکت است و وزارت ِ کشور که مامور اجرای ِ این قانون و حفظ ِ نظم است هرگز در انجام وظیفه ای که بر عهده دارد ، مابین ِ این خلاف و خطاهای ِ دیگر فرقی نمی گذارد . " همچنان رسمی و حق به جانب به حرف ِ خود ادامه می دهد و ده سطر بعد می نویسد :" به گمان ِ من اگر قانون منطقی باشد باید چاپ و انتشار ِ کتاب هایی نظیر دِ کامِرون [ نوشته ی بوکاچیو ] و زندگی نامه ی ِ " بن ونوتو چلینی " و ترجمه ای که " برتن " از هزار و یک شب به عمل آورده نیز اشکال داشته باشد . ولی آخرین صحه یِ همه ی ِ قوانین افکار عمومی است . ومن حتا یک لحظه هم تصور نمی کنم سانسور کردن ِ کتاب هایی که قرن ها آزاد بوده اند از حمایت ِ افکار عمومی برخوردار باشد ." پس باز هم رحمت به افکار عمومی . در هر مورد کافی ست چند صباحی بگذرد .
ملاحظه می کنید که معاون ِ وزارت ِ کشور علناً و صریحاً در انجام وظیفه ای که به گردن دارد قائل به تبعیض است . منظور از افکار عمومی چیست ؟ این هم از دروغ های ِ دیگر گرانجانان است . همین فردا اگر جرات بکنند " بن ونوتو " را هم سانسور می کنند . ولی مایه ی ِ خنده ی ِ مردم خواهند شد زیرا " سنت " از " بن ونوتو " دفاع می کند . اصلاً مربوط به افکار عمومی نیست . این ترس ِ گرانجانان است از این که مبادا به حماقت ِ بزرگتر متهم شوند . قضیه خیلی ساده است . اگر قرار باشد مردم از گرانجانان حمایت کنند باید هر کتابی را که برخلاف ِ دروغ های مفتضح ِ قرن ِ نوزدهم است ، به محض ِ پیدا شدن توقیف کنند . گرانجانان باید بدانند که افکار عمومی هم اعتباری ندارد . و این افکار عمومی گرانجانان را چندان عزیز هم نمی دارد . و از آن گذشته مخاطبان ِ دیگری هم در کار هستند . اقلیتی در کار است که از دروغ و گرانجانان ِ دروغ پرداز ، دل ِ خوشی ندارد و تصور دینامیکی از پورنوگرافی و وقاحت پردازی دارد . حتا با علم کردن ِ عفت و عفاف و خارخار پلید پنهانی هم نمی توان همه ی مردم را برای ِ همیشه گول زد .این اقلیت خوب می داند که بسیاری از آثار نویسندگان ِ بزرگ و کوچک ِ امروز از داغ ترین داستان های ِ دکامرون پورنوگرافیک ترند . برای ِ این که خارش ِ پلید ِ پنهانی را می خارانند و آدمی را به وسوسه ی ِ استمناء می اندازند ؛ و این کاری ست که بوکاچیوی ِ بزرگ هرگز نمی کند . این اقلیت خوب می داند که وقیح ترین تصاویری که برظروف ِ عتیق ِ یونانی منقوش است ـ ای عروس نازفاف آرامش ـ به اندازه ی ِ بوسه های ِ درشت نمایی که بر پرده ی ِ سینما هست و زن و مرد را به وسوسه ی ِ استمناء می اندازد ، پورنوگرافیک نیست . شاید یک روز حتا اکثریت ِ مردم به دیدار این سعادت نایل آیند و به چشم خویش تفاوتی را که بین پورنوگرافی استمناانگیز ِ موذیانه ی ِ مطبوعات و سینما و ادبیات ِ مردم پسند ِ امروز از یک سو و نمایش ِ شادمانه ی ِ خواهش ِ جنسی که در آثار ِ بوکاچیو یا نقش های ِ یونانی و بعضی آثار هنری ِ پومپی که به خودآگاهی ِ ما کمال می بخشد، وجود دارد ، دریابند .
چنان که می بینیم امروزه اذهان ِ عمومی در این زمینه حیرانند . تا سر حد ِ حماقت حیرانند . وقتی پلیس به نمایشگاه ِ نقاشی های ِ من شبیخون زد نمی دانست دنبال ِ چه می گردد . ناچار هر تابلویی را که نشانه ای از اندام تناسل ِ زن یا مرد را نشان می داد مصادره کرد . و اصلاً کاری با موضوع و معنایش نداشت . این محتسبان ِ بهانه جو در این نمایشگاه هر چیزی را آزاد می دانستند مگر دیدن ِ یک قسمت از عضو ِ تناسل ِ انسان ها را . این خوی ِ محتسبان است . چسباندن ِ یک قطعه تمبر ـ مخصوصاً اگر سبز باشد که به برگ شباهت پیدا کند ـ برای بستن ِ دهان ها کافی ست .
ما همچنان به این حماقت میدان می دهیم . و اگر دروغِ عفیف نمایی و آن خارخارِ پلیدِ پنهانی همچنان ادامه یابد تمام مردم مخبط خواهند شد . و چه مخبطِ خطرناکی هم . برای این که اجتماع از افراد درست شده است و هر فردی ، سکس دارد و مدارِ زندگی اش بر سکس است ؛ و اگر بنا باشد مردم را به ضربِ عفیف نمایی و آن خارخار پلیدِ پنهانی به سویِ درخودماندگی ِ استمنایی سوق بدهید و در همان فضا نگه دارید ، در این صورت دست به تحمیقِ همگانی زده اید . زیرا درخودماندگی ِ استمنایی ، ابله پرورست. شاید ما همه ابله ایم و نمی دانیم ؟ - خدا به دور کند.
با استفاده از کتابِ الفبا جلدِ دوم به همتِ غلامحسین ساعدی انتشاراتِ امیرکبیر 1352

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

پرسه در متون آخوندی و ماجرای عرعره ابن کرکره

ماجرای عرعره ابن کرکره
نامۀ « میرزا آقا خان کرمانی » به جلال الدوله ....
حدیث معروف « ماهی کرکره » .
به جان تو ای جلال الدوله ، اگر یک جلد کتاب از 24 جلد کتاب بحار الانوار علامه مجلسی را در هر کشوری انتشار بدهند ، دیگر امید نجات برای آن ملت دشوار است . حالا تصور کن که هرگاه 24 جلد از این کتاب در میان ملتی منتشر شود ؟
محض ازدیاد بصیرتت یکی از حدیث های مهم این بحارالانوار را نقل می کنم که مُشت نمونه خروار باشد .
علی علیه السلام در غزوه صفین ، قصد عبور از نهر فرات را داشت ولی معبرش معلوم نبود . به نصیر بن هلال فرمود برود کنار فرات ، واز طرف من ماهیی به نام کرکره را صدا کن ، و از او محل عبور را بپرس . نصیر اطاعت نمود و بر کنار فرات آمد و فریاد برآورد که یا کرکره ، بالفورهفتاد هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند ، لبیک لبیک ، چه می گویی ؟
نصیر جواب داد ، مولایم معبر فرات را می خواهد ، هفتاد هزار ماهی آواز برآوردند که ما همه کرکره نام داریم ، بگو این شرف در حق کدامیک مرحمت شده است تا اطاعت کنیم . نصیر برگشت و ماجرا را به عرض مولایش علی رسانید .
فرمود ، برو کرکرة بن صرصره را بخوان . برگشت و ندا داد . این بار شصت هزار ماهی سر برآوردند که ما کرکرة بن صرصره هستیم ، این عنایت در حق کدام شده است ؟
نصیر برگشت و پرسید . فرمودند ، برو کرکرة بن صرصرة بن غرغره را بخوان . نصیر بازگشت و چنین کرد . این بار پنجاه هزار ماهی و ماجرای پیشین تکرار شد .
برگشت و مولا گفت : برو کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن در دره را بخوان . تا اینکه در دفعه هشتم که فریاد برآورد ، ای کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة بن جرجرة بن عرعرة بن مرمرة بن فرفرة !
آن وقت ماهی بسیار بزرگی سر از آب برآورد و قاه قاه خندید که ای نصیر ، به درستی که علی ابن ابیطالب با تو مزاح فرموده است ، زیرا او خودش همه راه های دریا و معبر ها و دجله ها را از ماهیان بهتر میداند ، ولی اینک به او بگو که معبر فرات آنجا است .
نصیر برگشت و صورت حال را عرض کرد .
حضرت فرمودند ، آری من به همه راه های آسمانها و زمین آگاهم . پس نصیر صیحه زده غش کرد . و چون به هوش آمد فریاد برآورد ، شهادت میدهم که تو همان خدای واحد قهاری . و آنگاه حضرت فرمود . چون نصیر کافر به خدا شده ، قتلش واجب است . آنگاه شمشیر از غلاف کشید و گردنش را بزد .
( حدیثی در بحارالانوار علامه مجلسی معتبرترین و بزرگترین منبع مذهبی شیعیان . )
ای جلال الدوله ، با اطلاع براین حدیث شریف ، از اهالی ایران و علمای حدیث نویسی ایشان عبرت بگیرید که اگر در تمام روی کره زمین بگردید ، نه مانند این حدیث شریف در کتابی است و نه ملتی احمق تر از شیعۀ ایمۀ اطهار ، ملتی که اعتقاد بدین گونه گفتار نمایند ، نخواهید یافت .
خردمند کاین داستان بشنود
به دانش گراید ز دین بگسلد

چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۸

استراتژی قیام و سر نگونی بخش اول و دوم مسعود رجوی



استراتژى قيام و سرنگونىاشرف كانون استراتژيكى نبرد
بخش اول، دوم، سوم
مسعود رجوي

نوشتاری: تاکنون بخش 1 و 2 منتشر شده است
این متن هنوز ناقص است: بخش های بعدی، پس از مجرد انتشار، بازتکثیر خواهند شد
-----------------------------------------------------------------
دیداری: لینک به سیمای آزادی دیداری (ویدیو) بخش 1 و 2 و 3 -))
نوشتاری: تاکنون بخش 1 و 2 منتشر شده است
این متن هنوز ناقص است: بخش های بعدی، به مجرد انتشار، در سایت دیدگاه بازتکثیر خواهند شد

-----------------------------------------------------------------
نقدينه بزرگ ملت درمبارزه آزادىبخش با رژيم ولايت
پيام به رزمندگان ارتش آزادىو نيروهاى انقلاب دموكراتيك در سراسر ميهن اشغال شده
مسعود رجوى -30دى 1388
سلسله آموزش براى نسل جوان در داخل كشور
سلام به زنان و مردان اشرفنشان كه در اثناى قيام فرياد مىزنند «ما زن و مرد جنگيم، بجنگ تا بجنگيم»، سلام به بچههاى بىترس و بيم كه در قيام عاشورا فرياد مىزدند «ما بچههاى جنگيم، بجنگ تا بجنگيم»، و سلام به هواداران و پشتيبانان مجاهدين خلق ايران و خواهران و برادران مجاهدم در داخل كشور، قسمتى از پيامها و نامه‌ها و سوالاتى را كه از راههاى مختلف فرستاده بوديد، دريافت كردم. در برابر عواطف بى‌آلايش و چشمه زلال و شفاف احساسات پاكتان، مخصوصاً در مورد نشستهاى ”فاتحان“ و ”كارزار پيروزى“ و پيامهاى 13آبان و 16آذر و پيام قيام عاشورا، هيچ نمىگويم الا اين‌كه خدا به من و به همه مجاهدين شايستگى وفاى به عهد با خلق و خالق را بدهد. آن‌چنان كه تا آخرين نفس و تا آخرين قطره خون، مجاهد زندگى كنيم و مجاهد بميريم. باشد كه در تاريخ اين خلق و اين ميهن، نام و سنّت نيك باقى بماند. فراتر از اين، هر مجاهد خلق و هر عضو يا هوادار و پشتيبان اين مقاومت، بايد به‌جاى ”كرده“ هاى خود ولو مثبت، ”ناكرده“ ها را ببيند و بخواند و نسبت به همين ”ناكرده“ ها عذر تقصير بخواهد و پوزش بطلبد. ناكردههايى اعم از كوچك و بزرگ كه مى‌توانستند يك روز يا يكساعت يا يك دقيقه و حتى يك ثانيه و بهاندازه يك گرم، امر خطير سرنگونى و نيل به آزادى و حاكميت خلق قهرمان را تسريع كند يا در آن تاثير بگذارد. و حالا مى‌خواهم با پاسخ دادن به بخشى از سوالات شما، اندكى از ناكردههاى بسيار را در حدى كه تجربه كردهام و مى‌دانم، جبران كنم. كاش امكان نشست يا ارتباط جمعى مى‌داشتيم اما چارهيى نيست و فعلاً بايد به همين شيوه قناعت كرد.
***
چند نكته و يادآورىقبل از شروع بحث، چند نكته را متذكر مى‌شوم: اول اين‌كه، براى پاسخ به سوالات ايدئولوژيك، به متون و كتابها و جزوات مجاهدين و مخصوصاً به بحثهاى تبيين جهان مراجعه كنيد. فقط در اين باره اين را بدانيد آنچه را كه رژيم در اين سالها در زندانها و يا در ارگانهاى خودش تحت نام مجاهدين توزيع و چاپ كرده است، اعتبارى ندارد. يا تماماً مجعول است يا در آن عمداً دست بردهاند تا به مصرفى كه مى‌خواهند برسد و چيزى را كه مى‌خواهند القا كند. در اين زمينه، هم اعتبار آن‌چه رژيم و وزارت اطلاعات و رشتههاى مرئى و نامرئى آن به‌نام مجاهدين به‌هم مىبافند، به‌همان اندازه مدارك محرمانهيى است كه مع الواسطه عليه مجاهدين به وزارتخارجه انگليس و فرانسه يا آمريكا مى‌رسانند كه وقتى به دادگاه مى‌رسيم دود مىشود و به هوا مى‌رود! - دو سال پيش آقاى استيونسون، نماينده پارلمان اروپا، در كنفرانس مطبوعاتى فاش كرد: «مدتى پيش، چند مقام وزارتخارجه از لندن سراغ من در پارلمان اروپا آمدند و از من مى‌خواستند بلادرنگ حمايت خود را از مجاهدين متوقف كنم و گفتند ما مدارك محكمى داريم كه اين افراد قطعاً تروريست هستند. به آنها گفتم خوب، پس (مدارك را) نشانم بدهيد. آنها گفتند متأسفانه سرى هستند! حالا در پروسه دادگاه در انگليس قضات حكم به علنى كردن همه اين اسناد دادند و من همه را به‌دقت خواندم و هيچ چيزى جز مزخرفات و چرندبافيهاى برخى عوامل وزارت اطلاعات و مقالات روزنامه‌هاى رژيم (ايران) نبود» (كنفرانس مطبوعاتى در پارلمان اروپا -4دسامبر 2007). -نمونه ديگر انتشار يك شماره ويژه جعلى از نشريه مجاهد به تاريخ 28خرداد 1382 توسط وزارت اطلاعات رژيم است كه در زندانها هم توزيع شده است. در اين نشريه جعلى كه روز بعد از حمله 17ژوئن به محل استقرار رئيسجمهور برگزيده مقاومت و دستگيرى مريم منتشر شده، رژيم ادعا كرد كه من همراه با 4تن ديگر از مسئولان مجاهدين به وسيله نيروهاى آمريكايى دستگير و به نقطه نامعلومى براى مبادله با ”رهبران گروه القاعده در ايران“ منتقل شدهايم. -در مطبوعات و رسانههاى عربى هم از قديم نمونههاى متعدد از انتشار مطالب جعلى به نام مجاهدين با پول سپاه و اطلاعات آخوندها وجود داشته كه بارها و بارها آنها را در روزنامه‌هاى شرق الاوسط، الحيات، شيحان، الحدث و… تكذيب كردهايم. حتى من يادم است كه در شهريور سال1371 وزير تبليغات دولت اردن كه در زمان ملك حسين با ما روابط دوستانه داشت و من با او در سال 1364 در پاريس ديدار كرده بودم، يكى از جزوات مجاهدين را به تاريخ روز (يعنى در همان سال 1371) به نماينده ما در اردن ارائه كرد كه در آن بهنحوى بىقافيه، مطالبى عليه اين كشور سرهم بندى شده بود. وقتى تحقيق كرديم معلوم شد رژيم مطالب مورد نظر خودش را براى بهجان هم انداختن طرفين در لابه‌لاى آن جزوه وارد كرده و به اردنيها داده است. جالب اين بود كه آن‌چه رژيم ساخته بود بجز همين مطالب مورد نظرش هيچ تفاوتى با نسخه اصلى نداشت. حيرت انگيز اين‌كه دفعه بعد هم يك صفحه نشريه مجاهد به نمايندگان ما ارائه كرده بودند كه تماما ساختگى بود و وقتى كه همان صفحه از نشريه مجاهد اصلى به آنها نشان داده شده بود از فرط دغلكاريهاى رژيم و اين‌كه چگونه يك صفحه مشابه اما تماما جعلى ارائه كرده است، مات و مبهوت شده بودند. شوراى ملى مقاومت ايران به همين خاطر در بيانيه سالگرد شورا در مرداد 1383 خاطرنشان كرد: «همزمان آخوندها، پولهاى كلانى براى انتشار صدها گزارش مجعول و مقاله و كتاب و نشريه عليه مجاهدين خرج كردند. آنقدر كه نايب رئيس فدراسيون بينالمللى حقوقبشر و رئيس جامعه حقوقبشر فرانسه، رژيم آخوندها را دولتى توصيف كرد كه عليه مجاهدين ”تلى از مدارك مختلف تبليغاتى توسط سفارت ايران در فرانسه پخش مىكند“ ». در تير 1386 نيز يكبار ديگر در اطلاعيه اجلاس مياندورهيى شوراى ملى مقاومت يادآورى شده است: «استبداد دينى كه به وضوح در برابر اين اعتلاى مبارزاتى هار و هراسان شده، ازيكسو به سركوب و ضرب و جرح و شكنجه وحشيانه جوانان در خيابانها و اعدام در ملأعام براى ارعاب جامعه روى آورده و از سوى ديگر دجالگريهاى شناخته شده تبليغاتى خود را عليه مقاومت سازمانيافته به شكل ديوانهوارى در رسانههاى حكومتى افزايش داده است. روى آوردن مجدد به سريال‌سازيهاى مجعول و مزورانه تلويزيونى كه حكومت آخوندى از سال 1382 تدارك ديده و آنها را به بازار مكاره اهريمنسازى از مقاومت نيز عرضه كرده و مفتضح شده بود، نمونه‌يى از اين تلاشهاست. رژيم آخوندها بيهوده مى‌كوشد تا بدينوسيله موج گرايش جوانان به سوى مقاومت سازمانيافته را به زعم خود متوقف يا كند سازد، بحران فزاينده درونيش را تحتالشعاع قرار دهد و با روشنگريهاى مقاومت در عرصه جهانى در مورد جنايتهاى ضدانسانى و پنهانكاريهاى اتمى و افشاى دخالتهاى گستردهاش در عراق – به ويژه برملا شدن ليست 32هزار حقوق بگيرانش در اين كشور - مقابله كند. اما اين قبيل تشبثات براى مخدوش كردن چهره مقاومت سابقه‌يى پراز ناكامى و رسوايى دارد. دعاوى شيادانه خمينى در منتسب كردن مجاهدين و متحدانشان به شرق و غرب يا متهم كردنشان به دزدى و آتشزدن خرمنها، و دروغهاى خامنهاى و رفسنجانى در نسبت دادن انفجار حرم امام رضا و قتل روحانيان مسيحى به آنها، جز رسوايى خود آخوندها نتيجهيى نداشت. «صنعت» مونتاژ و سرهم بندى جعليات تلويزيونى عليه ارتش آزادىبخش و شورا و مجاهدين و «هنر» تحريف و چسباندن صحنههاى ديدارهاى اعلام شده مسئولان مقاومت با مقامهاى دولت پيشين عراق به صحنههاى ساختگى و مصرف دروغهاى تكرارى درباره كشتار كردها و شيعيان عراق و رديف كردن اجيرشدگان اطلاعات آخوندى تحت عنوان اعضاى سابق مجاهدين يا شورا، نيز، چاره درماندگى و رسوايى رژيم قرون وسطايى نيست. رژيم آخوندها آب در هاون مىكوبد و با اين تلاشهاى مذبوحانه نمىتواند جنبشى را كه در آزادىخواهى و استقلال، نمونهيى نادر در جهان معاصراست، عامل استكبار و صهيونيسم يا زائده جنگ آخوندها با دولت سابق عراق و مجرى حمله هوايى و شيميايى به حلبچه قلمدادكند؛ هرچند كه سفارتخانهها و مأموران اطلاعات آخوندها براى واژگونه جلوه دادن واقعيت، رشوههاى كلان 50 ميليون دلارى و 120 ميليون دلارى به وكلاى فرانسوى و عراقى پيشنهاد كنند. اين تلاشهاى سراسيمه، قبل ازهرچيز ترس و تزلزل يك رژيم درمانده را در مقابل مقاومتى كه «به سوى پيروزى» پيش مىرود، بازمىتابد» (14تيرماه 1386-اطلاعيه دبيرخانه شوراى ملى مقاومت ايران).
***
دوم اينكه، جواب سوالات تاكتيكى و اجرايى و جزيى را از من انتظار نداشته باشيد. لازمه جواب دادن به اين قبيل سوالها ورود و اشراف به جزييات است. بنابراين اگر امكان دسترسى و ارتباط با ستاد اجتماعى مجاهدين در داخل كشور را نداريد، بايد خودتان با مشورت جمعى راهحل پيدا كنيد. در مورد راهحلهاى مختلف تابلو نويسى كنيدو پس از بحث و مشورت كافى مناسبترين آن را انتخاب كنيد. منظور راهحلى است كه كمترين ضرر و بيشترين فايده را داشته باشد. راهحلى كه طبعاً بالاترين ضربه را به دشمن ضدبشرى بزند.
***

سوم اينكه، در پاسخ به سوالات استراتژيك مربوط به قيام و سرنگونى هم از اول روشن باشد كه از بسيارى وجوه، در حال حاضر نمى‌توان و نبايد به آنها جواب داد يا بيهوده به دنبال جوابهاى موهوم و ذهنى گشت كه پاسخ دادن به آنها موكول به واقع شدن و تحقق چيزهايى است كه هنوز واقع نشده است. مىخواهم بگويم كه كار تحليل و تفكر منطقى اين نيست كه غيبگويى يا طالعبينى كند بلكه بر اساس شرايط مشخص تحليل مشخص ارائه مىدهد. يعنى اگر شرايطى هنوز مشخص نيست يا ما نمىتوانيم مشخص بودن آنها را فهم كنيم، بايد قبل از هر چيز به فهم آن شرايط و خاصّهها بپردازيم. چنانكه مىدانيد در جريان شناخت علمى، بايد گام به گام از مشاهده واقعيات و تجربه (يعنى آزمون و خطا)، به فرضيه (همان تابلو نويسيهاى مختلف) و سپس به قانونمنديها و اصول اساسى و نهايتاً به يك تئورى فراگير علمى راه برد. در تئورى جاذبه عمومى كه نيوتون كاشف آن است، نقطه عزيمت، مشاهده افتادن يك سيب از درخت بود. مىگويند از همين جا بود كه براى نيوتون اين سؤال پيش آمد كه چرا سيب از بالا به پايين افتاد. از همين سرنخ، سرانجام به قوانين جاذبه و نهايتاً به تئورى جاذبه عمومى راه برد. در مورد تئورى نسبيت عمومى هم، اينشتين همين راه را با گذار از نسبيت خاص و قانونمنديهاى مربوط به سرعت نور، طى كرد.
***
نكته چهارم كه بايد با صراحت با شما درميان بگذارم اين است كه به برخى سوالات هم، نمى‌توان و نبايد به‌طور عام و علنى جواب داد. ملاحظات و محدوديتهاى اطلاعاتى و امنيتى و دستبستگيهاى سياسى آن هم براى جنبش و سازمانى كه از همه سو زير ضرب است براى همه قابل فهم است. زيرا بر سر همه جادههاى تاريك ”شب پرستان همگى تيغ به كف“ در كمينند تا ”بكشانندش و در لجّه خون اندازند“ . خامنهاى كه در راس يك رژيم حاكم است و از هيچ جرم و جنايت و دروغى ابا ندارد، يك بار صريحاً گفت: «اگر به‌دلايلى از‌جمله آگاه شدن دشمن، مصلحت نباشد كه سخنى بيان شود، طبعا نه آن حرف و نه خلاف آن گفته نخواهد شد» (راديو و تلويزيون و خبرگزارى رسمى رژيم -17مهر 1386). در مورد مجاهدين و مقاومت ايران به گواهى تاريخچه 30ساله در رژيم خمينى، ما تا فراسوى تيغ و طاقت، معكوس عمل كردهايم. آنچنان كه بسيارى اسناد و حقايق يا اسامى و آمارى كه منتشر شده، موجب پيگردهاى گوناگون و قيمتهاى سنگين و خونين شده است. هم‌چنين برعهده گرفتهايم «رودرروى مردم ايران از جواديه تا نازى‌آباد و از كرانه‌هاى ارس و خزر تا خليج فارس، درباره جزء ‌به‌جزء، نكته به نكته، دينار به دينار و مو به موى هرآن‌چه در مبارزات چهلو دوساله انجام داده يا نداده‌ايم حساب پس بدهيم». من اين نكته را در تيرماه 1386 در مورد تبليغات ديوانهوار رژيم و روى آوردن آن به توليد سريالهاى مجعول و مهوع تلويزيونى عليه مجاهدين و مقاومت ايران خاطرنشان كردم و باز هم بر آن تأكيد مى‌كنم حتى وقتى كه اباطيل و برچسبهاى رژيم و مزدوران و متحدان و همسويان و پشتيبانان اين رژيم ارزش پاسخگويى ندارد، در هر مورد و در هر زمينه و درباره هر فرد يا موضوعى كه لازم باشد، مى‌توانيم با دلايل و شهود و اسناد و مدارك لازم و كافى، حق مطلب را در محضر خلق و در برابر هر دادگاه بيطرف، ادا كنيم. تا سيه‌روى شود هر كه در او غش باشد. منظورم اين نيست كه در كارنامه مجاهدين خطا و اشتباهى نيست، منظورم اين است كه مى‌توانيم هر پروندهيى را از ابتدا تا انتهاى آن، روز به روز، برگ به برگ، مورد به مورد و بدون هر ملاحظهيى در معرض قضاوت مردم ايران و وجدانهاى بيدار و منصف قرار دهيم و نتيجه آن را هر چه باشد بىمحابا بپذيريم. بيم و باك در اين زمينهها متعلق به كسانيست كه درگذشته ريگى به كفش داشتهاند يا براى حال و آينده خود، كيسهيى دوختهاند. اگر كسى در گذشته و در آرمانى كه بهخاطر آن دهههاى متوالى طى طريق كرده است، ريگى به كفش نداشته و براى آينده هم كيسه طمع و جاه و مقام ندوخته، ديگر چه باك. اين رژيم منفور ولايت است كه جز با دجاليت و صنعت تزوير و ريا و روايات مجعول آخوندى بر سر پا نيست. سرلوحه و سرمايه ما اما، بدليل نبرد بىامانى كه 45سال است با ديكتاتوريهاى شيخ و شاه ادامه دارد، به‌دليل خصومتهاى بىانتهاى ارتجاعى و استعمارى و اپورتونيستى، و بدليل اينكه پشت وپناهى جز خدا و خلق نداريم، صدق است و فدا. در غيراينصورت تاكنون دهها و صدها بار نيست و نابود شده بوديم. اگر رژيم شاه فقط با ظرفيت سركوبگرانه خودش درصدد نابودى و انهدام ما بود، آخوندها امكانات و سرويسهاى 12دولت ديگر را هم عليه مجاهدين و شوراى ملى مقاومت ايران به‌كار گرفتند تا آنها را متلاشى و منهدم كنند. تشريح اين موضوع و ارائه اسناد و نمونهها و گواهى شهود، نيازمند تحرير كتاب قطور و جداگانه ايست. بهراستى در اين ساليان كسى خبردار نشد كه در اين خصوص بر مجاهدين و مقاومت ايران چه گذشت. باشد تا روزگارى فرصت كنم و چند صد و يا لااقل چند ده نمونه را با جزئيات و اسامى و زمان و مكان و شرح وقايع به اطلاعتان برسانم. بنابراين فعلاً به ذكر همين نكته كه اميدوارم آن را بهخاطر بسپاريد بسنده مى‌كنم كه در مورد مجاهدين و ارتش آزادىبخش و مقاومت ايران، و سيلاب چركين ادعاها و اتهامات و شبهاتى كه رژيم و عوامل و همسويان و پشتيبانان نثارمان كردهاند، برعهده مى‌گيرم كه اگر عمرى باقى بود در برابر مردم ايران از ريز تا درشت را پاسخگو و روشنگر باشم. به همين خاطر در مورد هر فرد يا جريان يا موضوع يا اتهام و ادعايى كه خودتان نتوانيد جوابگو باشيد، تمامى اين قبيل موارد را به من ارجاع بدهيد. فقط نگذاريد كسى كه يك صدم يا يك هزارم يا يك دههزارم و يك صدهزارم مجاهدين، بها و خونبهاى آزادى و رنج و شكنجه دموكراسى را نپرداخته است، براى ما ابوعطا و لغز دموكراتيك بخواند و به جاى درس گرفتن، به ما درس آزادى عقيده و بيان يا حقوق زنان بدهد! موضوعات و موارد عيان شده هم كه حاجت به بيان و شرح و تفصيل مجدد ندارد. از برچسب تروريستى و بمباران و خلع سلاح و كودتاى 17ژوئن تا استرداد و اخراج و تبعيد پناهندگان و از بستن حسابها و توقيف بىدريغ اموال تا شاخ كردن بريده مزدوران و فرستادن آنها براى ايفاى نقش در نمايشهاى روحوضى مبتذل و مهوع، تحت عنوان بنيانگذار و رهبرى يا مسئولان و اعضاى سابق و لاحق مجاهدين… مثلاًًًًًًً همه مطلعين سياسى، خواندهاند و مى‌دانند كه به گفته خاتمى و خرازى، آقاى جك استرا (دلال بمباران قرارگاههاى مجاهدين در عراق) به‌دار آويختن 20تن از 65تن رهبران مجاهدين را «قابل قبول» خواند. درحالى كه به نوشته ديلىتلگراف (16تير 1383) براى خوشآمد آخوندها، ليست اسامى 12 امام شيعيان را هم در سفر به تهران در جيب داشت و وقتى اسم پيغمبر اسلام مى‌آمد، صلوات هم مى‌فرستاد! بهتر از اين نمى‌شد بر سر و ريش آخوند خاتمى و بر پشت خرازى دست استمالت كشيد. كسانى كه اسلافشان مصدق را ”ديوانه و آميزهيى از كاهلى و حقهبازى و سوءظن“ مىخواندند (سفير انگليس) و كسانى كه مصدق را ”جانورى درمانناپذير“ مى‌خواندند كه ”در آپارتمان ادرار مى‌كند“ (يكى از نظريه پردازان جنگ سرد در آمريكا) پرواضح است كه با مجاهدين خلق و حاكميت و آزادى مردم ايران تا كجا خصومت دارند. گفتگوها و معاملات پنهان آقاى دويلپن وزير خارجه شيراك با خرازى در مورد سركوب مجاهدين در فرانسه و دستگيريها و خودسوزيهاى ناشى از آن نيز با جزييات افشا شده و سردبير وقت ژورنالدوديمانش كه در آوريل 2003 در تهران در اين ملاقات حضور داشت، كتاب مبسوطى در اين زمينه منتشر كرده است.
***
با اين‌همه مجاهدين به يمن مريم و انقلاب درونى مجاهدين، در مقاومتى سترگ وهفت ساله، در زير بالاترين فشارها و توطئهها و ضربات مقاومت بىنظيرى را در تاريخ معاصر ايران و جهان عرضه كردند. شگفتى نه در حملههاى و توطئههاى ارتجاعى و استعمارى و خنجرهاى اپورتونيستى، بلكه در ماندگارى و پايدارى پرشكوهى است كه برگ درخشان و زرين تاريخ ايران است. 7سال پيش، در آخرين اجتماع مجاهدين در اشرف قبل از شروع جنگى كه از قبل مشخص بود كه رژيم چه بهرهبرداريهايى از آن به‌عمل خواهد آورد، و در شرايطى كه از چپ و راست، بسيارى ما را به خالى كردن ميدان فرا مى‌خواندند، گفتم: «وقتى ديو تنوره مىكشد، وقتى كه دژخيم سر از پا نمىشناسد، رمز ماندگارى و اعتلا، كلمه فداست» و «مجاهدين هم از بنيانگذارانشان تا اعضا و هوادارانشان در تمام ايران و در سراسر جهان با همه رزم آوران ارتش آزادى اين درس را به خوبى آموختهاند كه تاريخ خلق و ميهن خود را چگونه بنويسند. هيچكس بيش از ما به خطراتى كه از هر سو ما را در بر گرفته احاطه و اشراف ندارد. اما عزم جزم كردهايم تا اگر زمانه صد بار از اين هم خطيرتر و پرفتنهتر باشد، با تأسى به پيشواى آرمانىمان (پيامبر جاودان آزادى حسين بن على) درسهاى جديدى از مقاومت و ايستادگى عرضه كنيم. ارتش آزادىبخش، اين سرمايه عظيم ملت ايران چون كوه، استوار و سرفراز ايستاده است» (نشريه مجاهد -27اسفند 81). بيچاره رژيم و گلههاى مزدوران دور و نزديك، چه خيال كردهاند. مريم و اشرف ثابت كردند كه زمانه صدبار هم اگر خطرناكتر و پرفتنهتر باشد، تا پاى جان ايستادهاند. تا آخرين نفس… بله اكنون پس از 45سال كه بر مجاهدين در ميدان نبرد گذشته، به قطع و يقين مى‌توان گفت كه اين عاليترين ثمره تكامل مبارزات مردم ايران از مشروطه به‌بعد در 103سال گذشته است. از همين جا مى‌توان به پيروزى محتوم خلق قهرمان يقين كرد. به اذن تو خدايا، بسوى تو خدايا و به طرف كوى خلق در زنجير…
***
مقدمه در علوم اجتماعى و دانش سياسى هم مانند علوم طبيعى، كلمات و اصطلاحات، اگر نخواهيم ديمى و بىحساب و كتاب حرف بزنيم، معانى و مفاهيم و معيارهاى شناخته شده خود را دارند. هميشه گفتهايم كه خمينى در دنياى دجاليت و ولايت مطلقه فقيه، قبل از هر چيز «كلمه» را ذبح و قربانى مىكرد. كلمه، سنگ بناى تكلم و فهم و آگاهى انسان است. پس «كلمه»، دارايى و ويژگى ذاتى نوع انسان است. به همين خاطر در قرآن آمده است كه خدا ابتدا اسمها را به آدم آموخت: وعلّم آدم الأسماء… يعنى كه به او آگاهى و شناخت داد. اگر ما اسم كسى را ندانيم، معنى آن اين است كه او را نمىشناسيم. احراز هويت فرد با شناسنامهاش به‌عمل مى‌آيد. در اين‌صورت ما اين فرد را مى‌شناسيم كه كيست و در چه زمانى و در كجا و از چه مادر و پدرى به دنيا آمده است. يعنى فرد را با خانوادهاش شناختهايم. به همين ترتيب همه پديدهها و اشياء هم شناسنامه و اسم خاص خود را دارند كه به آن شناخته مى‌شوند و با فرد و يا شى ديگر قاطى و مشتبه نمى‌شوند. از طرف ديگر، هر كلمه و اسم آثار و خصوصيات و تاريخچه خودش را دارد. واژهها و كلماتى مانند درد، رنج، فدا، قيام، مقاومت، انقلاب، آزادى، عدالت، صلح، برابرى، عشق و يگانگى خلقالساعه نيستند بلكه محصول هزاران سال تجربه و تاريخ بشريت هستند. با اين كلمات بسيار بازى شده و باز همبازى خواهد شد. شيادان مثل هميشه مار مى‌كشند و هركس را كه بتواند ”مار“ را بنويسد و سر آن را به سنگ بكوبد، به سخره مى‌گيرند يا تكفير مى‌كنند. اما اگر اسمها و كلمات و شناسنامه آنها را بدانيم، ديگر آخوندهاى حاكم نخواهند توانست ”ارتجاع“ خلص را ”انقلاب“ و آن هم تحت نام اسلام، قالب كنند. 31سال پيش در 4بهمن 1357 كه سه روز بود از زندان شاه، در بحبوحه قيام مردم، آزاد شده بوديم، من در اولين سخنرانى در دانشگاه تهران حرفم و شعارم از جانب مجاهدين اين بود كه «پيروز باد انقلاب دموكراتيك ايران». در آن ايام جماعت خمينى به‌تازگى شعار «انقلاب اسلامى» مى‌دادند. يكى از حاضران سؤال كرد «انقلاب دموكراتيك يعنى چه؟» جواب دادم «يعنى انقلابى با شركت مردم يعنى با شركت و حاكميت تمام طبقات و اقشار خلق كه يك نظام مردمى شورايى را تداعى مىكند». در همين سخنرانى به صراحت گفتم: «من نيامدم اين‌جا كه روند خود به خودى قضايا را فقط ستايش كنم، ما نيامديم كه آن چه را هست، و فقط هست، تأييد كنيم. لختى هم بايد به آن انديشيد كه چه چيز بايد باشد، و چه چيز هم نبايد باشد. آيا ما مىخواهيم نسل ملعونى باشيم، نسل نفرين شدهيى باشيم كه فرصتها را از دست دادند… من و برادرانم نيامديم به اين دانشگاه، به اين شهادتگاه، و به اين زيارتگاه، كه هرچه را هست، هرچه را خودبخود اتفاق مىافتد، بىعيب بدانيم. زيرا آنها تنها با عمل كردن بر روى اختلافهاى درونى ما، روى تعارضات حتى درونى ما، امكان پيدا مىكنند كه دستاوردهايمان را بگيرند، اختناق را تكرار كنند و آزادى را به عقب بيندازند». سپس بلافاصله اضافه كردم: «صبر و تحمل، شكيبايى (صبر بهمعناى انقلابيش) بلند نظرى و احساس مسئوليت، نخستين وظايف و نخستين ويژگيهاى يك انقلابى يا يك گروه انقلابى است. اگر اين را نداريم، يا نيست و يا نمى‌توانيم كسب كنيم، بهتر است كه خدا خافظى كنيم. زيرا مردم زبان حالشان اين خواهد بود كه ”مرابه‌خير تو اميد نيست شر مرسان“ . تازه اول كار است. هنوز آن‌قدر زمان هست، هنوز آن‌قدر نشيب و فراز هست و هنوز آن‌قدر شكست و پيروزى هست. برادران و خواهران، رزمندگان و مبارزين، ما سر نداده بوديم كه به‌جايش زر بگيريم. مگر جانمان را براى اين داده بوديم كه بجايش جاه بگيريم؟ از جا برنخاسته بوديم، قيام نكرده بوديم كه در جاهاى بهتر و صندليهاى بهترو مقامهاى بهترى قعود كنيم». -يك ماه بعد در 4اسفند 1357 در گردهمايى بعدى در دانشگاه تهران خطاب به مدعيان گفتم: «صحبت از انقلاب نكنيد، به‌خصوص صحبت از انقلاب اسلامى نكنيد، خود انقلاب باندازه كافى مسئوليت دارد، چه رسد به انقلاب تراز اسلام». فكر نكنيد اين حرفها كه گفتم فقط حرفهاى من يا مجاهدين در آن روزگار بوده است. نه، همه آزادىخواهان ايران، همه اعضاى كنونى شوراى ملى مقاومت كه بر اصول خود پايدار ماندهاند، و همه مخالفان ديكتاتورى و حاكميت آخوندى در آن زمان در سراسر ايران، حرفشان در بهار آزادى همين بود. زمستان تيره و تار اختناق را نمىخواستند و از آن بيم داشتند. من فقط يكى از سخنگويان آنها بودم. همانها كه يكسال بعد، در ديماه 1358 در نخستين انتخابات رياست جمهورى، با هر گرايش و مرام و مليتى كه داشتند، از كرد و ترك و فارس تا بلوچ و عرب و تركمن و ازشيعه و سنى وماركسيست تا مسيحى و كليمى و زردشتى از كانديداى مجاهدين حمايت كردند. آنقدر كه خمينى سرانجام با فتواى حذف من، بهخاطر راى ندادن به ولايتفقيه، به ميدان آمد. علت همه حمايتها هم همين بود. ما مخالفت خودمان را از آغاز با رژيم ولايتفقيه اعلام نموده و رفراندوم قانون اساسى ولايتفقيه را تحريم كرده بوديم. فقط همين. البته بايد قيمت آن را هر روز با سر و دستهاى شكسته و چشمهاى از حدقه درآمده و پاهاى تازيانه خورده در نماز جمعه از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ايران، مىپرداختيم.
***
فصل اول-تعريف چند كلمه
مثال اول، كالرىاز هر دانش آموز دبيرستان سؤال كنيد، تعريف ”كالرى“ ، چيست، خواهد گفت: كالرى واحد انرژى حرارتى و مقدار حرارتى است كه دماى يك سانتيمتر مكعب آب را بهاندازه يك درجه سانتيگراد افزايش مىدهد. مثلاًًًًًًً درجه حرارت 17 را به 18 مىرساند. بر همين روال، وقتى كه از من و شما بپرسند، درخت يا پرنده يا انسان و سپس جامعه و طبقه و قيام و انقلاب را تعريف كن، بايد بتوانيم تعريف رسا و گويا و مشخصى ارائه بدهيم. مثلاًًًًًًً در مورد انسان: مثال دوم، انسان و تعريف ”انسان“ تعريف ”انسان“ هميشه مسأله انسان بوده و هر يك از فلاسفه و مكاتب بهنحوى به آن جواب دادهاند. واضح است كه منظور فقط كمّ و كيف جسمانى انسان نيست. منظور خصوصيتها وكاركردهاى ويژه انسانى و تعريفى است كه بتواند تفاوت رفتارهاى انسانها با يكديگر را تشريح كند. ارسطو مىگفت انسان حيوانى است ناطق. لاادريون (آگنوستها يا آگنوستى سيستها) يعنى مكتبى كه به‌طور خلاصه شناختن و شناخت پذيرى را در ظرفيت و توان ما نمىدانستند، مىگفتند: نمىدانم. دوآليستها، انسان را مركب از دو عنصر جسم و روح مىدانستند. دكارت مىگفت: «من فكر مىكنم، پس هستم». توماس هابس، فيلسوف انگليسى انسان را موجودى بد ذات و بدطينت تلقى مى‌كرد، در حالى‌كه ژان ژاك روسو فطرت انسان را بر نيكى و خوبى استوار مى‌دانست. فويرباخ بهعنوان يك ماده‌گراى مكانيست، تفاوت رفتارهاى انسانى را به ميزان قابل توجهى به نوع تغذيه ربط مى‌داد و رفتارهاى انسان را فرآورده جبرى هر مرحله تاريخى خاص مى‌دانست. مكانيستهاى ديگر مثل لاتور، انسان را مثل يك ماشين تلقى مى‌كردند. فرويد تفاوت رفتارهاى انسانى را در غرايز جنسى و در دريچههاى عقبى ذهن جستجو مى‌كرد. بعضى دانشمندان ارتباطات و سيبرنتيك تلاش مى‌كنند ماشينها و مغزهاى الكترونيك پيچيده را با انسان شبيهسازى كنند. انديويدوآليستها (فردگرايان) انسان را با طبيعت فردى و فردگرايانه تحليل مى‌كنند. جرمى بنتام صاحب مكتب سودجويى (يوتيلى تاريسم) در دوره رشد سرمايهدارى در انگليس، فايده و سود مادى را اساس انگيزه و حركت انسان مىدانست. اگزيستانسياليستها كه قائل به اصالت وجود و تقدم آن بر ماهيت هستند، انسان را موجودى مطلقاً رها و آزاد و در حال انتخاب هميشگى و متغير تعريف كردهاند. منتقدين آنها هم مىگويند كه اگر وجود انسانى آن‌قدر دستخوش انتخاب و تغيير باشد كه نتوان بر روى پايدارى خصوصيتها و حتى انتخابهاى او حساب باز كرد، پس بايد در اين كه انسان تعريف ثابتى داشته باشد، شك كرد. زيرا دريافت اين ”من“ و اين انسان و شناخت و تعريف او كه هيچ پايدارى ندارد و در هر لحظه چيزى است كه به نحو مجزا مجسم مى‌شود، ميسر نيست. يعنى بحث بر سر خصوصيات پايدار و عام انسان است مگر اين‌كه او را در هر زمان و مكان تابع شرايط خاص همان دوره و همان مقطع تحليل كنيم. مثلاًًًًًًً انسان دوران بهره كشى و سود و سرمايه را نمى‌توان جدا از منفعت‌طلبى و سودجويى و بهره كشى كه واژه‌هاى اجتناب‌ناپذير اين فرهنگ هستند، تصور نمود. ماركس نظريه مكانيستها را كه گمان مى‌كردند انسان به صفحه سفيدى مى‌ماند كه متن آنرا فرهنگ هر دوره خاص مشخص مى‌كند مردود شمرد و يكبار نوشت بايد طبيعت انسان را جدا از صورت بنديهاى تاريخى خاص شناخت وآن‌گاه به تجليات ويژه آن در هر دوره پرداخت. البته ماركس بعدها از به‌كار بردن كلمات ذات و طبيعت انسانى پرهيز مى‌كرد، تا به مفاهيم انتزاعى و غير تاريخى راه نبرد. ولى تأكيد داشت كه خصايص ويژه يك نوع، در كاركردهاى ويژه آن نوع منعكس است و از اين‌رو، ساده‌ترين و بهترين راه براى تعريف انسان، پيدا كردن كاركردهاى ويژهيى است كه انسان دارد و حيوانات ندارند. علاوه بر اين، در ديدگاه ماركس نسبت به انسان، مهمترين نكته اينست كه گفت شناختن و «تفسير جهان كافى نيست بلكه بايد آن را تغيير داد». طبعاً ماركس اين ”بايد“ و اين ”ضرورت“ تغيير دادن را از تكامل اجتماعى و ديالكتيك تاريخ استنتاج كرده است. اما در هر حال ما را به مفهوم ”وظيفه مندى“ انسان نزديك مىكند. من الان متن مكتوب در اختيار ندارم، اما اگر از 40سال پيش درست به يادم مانده باشد، اوج تجليل چه گوارا از ماركس در همين نقطه است. چه گوارا گفت اين همان نقطهاى است كه ديگر بايد قلم را زمين گذاشت و براى تغيير جهان تفنگ به‌دست گرفت…
*******
اما در انسان شناسى يكتاپرستانه و فرهنگ قرآن، آگاهى و اختيار، خصوصيتهاى ويژه انسان اجتماعى است. انسان موجوديست آگاه و آزاد (بهمعنى صاحب اراده و صاحب انتخاب). در چارچوب آگاهيهاى خود وظيفه مند و مسئول است. صاحب و مسئول و پاسخگوى كردار و اعمال خويشتن است. بنابراين تعهد و مسئوليت پذيرى در فطرت و سرشت اوست. آن‌قدر كه اين مسئوليت و پاسخگويى، حتى به اين جهان و دنياى مادى و اين مقطع تاريخى و صورت بندى اقتصادى و اجتماعى كه در آن بهسر مىبرد محدود و منحصر نمى‌شود بلكه صحبت از معاد و آخرت و دنياى ديگرى هم هست. به عبارت ديگر مى‌گويد كه قدر انسان بسا فراتر است. محدود به دنياى كنونى و همين مرحله از تكامل نيست. فرجامى خداگونه دارد: إلى ربّك منتهاها… پيوسته، و صرفاً ، بند و بنده خدايگان و وجود يكتا و يگانهيى است در وراى زمان و مكان، كه از او آمده و به او باز مى‌گردد (انا لله و انا اليه راجعون). در مسيرى پر فراز و نشيب و پر رنج و زحمت به او مى‌رسد و با او ديدار مىكند: يا أيّها الإنسان إنّك كادح إلى ربّك كدحًا فملاقيه بيشتر از اين را از من نپرسيد. نه مى‌دانم و نه مى‌توانم بدانم. ذهن و تفكر من و شما بواقع در يك دنياى مادى و ديالكتيكى محاط شده است. اين يك دنياى آنتروپيك يعنى كهولت بار است. به همين دليل همه مىمى‌ريم كلّ شيءٍ هالك إلّا وجهه به جز او… دنيايى كه در آن كهولت و آنتروپى وجود ندارد، در تصور و تفكر من و شما نمىگنجد. دنيايى كه به گفته قرآن، آب در آن نمىگندد و تغيير رنگ نمىدهد (مّاء غير آسنٍ ) و طعم شير در اثر مرور زمان هيچ‌گاه عوض نمى‌شود (لّبنٍ لّم يتغيّر طعمه ). پس بياييد به تغيير در دنياى خودمان بپردازيم. من فقط مى‌دانم بحث بر سر اين است كه در تعريفى كه از انسان مى‌كنيم، آيا اين انسان مومى در چنگال تاريخ و جامعه و شرايط اقتصادى و اجتماعى و سياسى است، يا مى‌تواند و بايد، و وظيفه و تعهد و مسئوليت دارد، كه چيزى را در مسير تكامل تغيير بدهد و مسّخر كند. -طبيعت را با دانش و ابزار و تكنيك. -خويشتن خودبخودى و غريزى را با تقواى رهايى بخش كه همان جهاد اكبر باشد-جامعه اسير و ستم زده، رژيم ولايت، و دنياى جهل و جنايت را با قيام و انقلاب… . بايد ”فلك“ جبرى خود و پيرامون خود را، آگاهانه و آزادنه ”سقف“ بشكافد و ”طرحى نو“ دراندازد. كون و مكان اين چنين درهم نورديده مى‌شود.
***
مثال سوم، كلمه تعريفحالا بياييد به قلمرو منطق كه شاقول انديشه و تفكر است برويم و ببينيم كه اصلاً تعريف كردن يك چيز، يك شيئ ، يك پديده يا يك مقوله يعنى چه؟ بعبارت ديگر تعريف ”تعريف“ چيست؟ چون با تعريف يك شيئ ، يا واقعه يا فرد يا گروه است كه به شناختن و شناساندن آن راه مىبريم. از زمان ارسطو در قرن چهارم قبل از ميلاد مسيح، اين بحث وجود داشته است كه آيا لازمه شناختن يا تعريف يك شيئ ، شناختن و به‌رشته در آوردن مجموعه ويژگيهاى آن است، يا بايد به برجستهترين خصوصيات آن در تعريف اكتفا كرد. سرجمع كردن مجموعه ويژگيها كار بسيار بغرنج و چه بسا گيج كنندهيى است. شهاب الدين سهروردى درقرن ششم هجرى تعريف يك شيء را مشخص كردن ”جنس و فصل“ مى‌دانست. جنس يعنى نوع و گونه. فصل يعنى وجه متمايز و جدا كننده و همان خصلت ويژه در نتيجه، تعريف، يعنى شناختن و معين كردن خصلت عام و هم‌چنين خصوصيت ويژه يك شيء، كه به زبان ديالكتيكى، مبتنى بر تضادهاى عام و خاص آن پديده است. اين چنين مى‌توان اشياء و گياهان و جانوران و انسانها و جوامع و جنبشها و انقلابها را، هر كدام در قلمرو و در جا و سلسله مراتب خود آنها، دستهبندى كرد و از يكديگر تميز داد و باز شناخت.
*******
به اين ترتيب هيچ‌كس نمى‌تواند چوب پنبه رابا رنگ آميزى به‌جاى فولاد آبديده عرضه كند. هيچ‌كس نمى‌تواند ارتجاع خلص را انقلاب ناب جا بزند و، مثل ابتداى انقلاب ضد سلطنتى، خمينى را در جهل مركّب ”انقلابىترين مرد جهان“ بخواند. هيچ‌كس نخواهد توانست خمينى و خامنهاى را از شجره و جنس پيامبر اكرم و حضرت على بخواند. هيچ‌كس نخواهد توانست نه در جنس و نه در فصل، نه در عموميات و نه در خصوصيات، ولايت يزيدى و خمينى و خامنهاى را با حكومت عدل على و با سرپرستى رحمه لّلعالمين بر اجتماع انسانى مقايسه كند. دقت كنيد كه رحمهلّلعالمين خصلت ويژه سرچشمه عشق و معرفت، پيامبر رحمت و رهايى، است: آيت رحمت است بر همه جهانيان و نه فقط بر مسلمانان و اعراب يا قوم و طايفه خودش… خمينى 40روز قبل از 30خرداد در سال 1360 خطاب به مجاهدين گفت: «من اگر در هزار احتمال، يك احتمال مىدادم كه شما دستبرداريد از آن كارهايى كه مىخواهيد انجام بدهيد حاضر بودم با شما تفاهم كنم». سه ماه قبل از آن من با صراحتى كه بعداً فهميدم واكنشى جنونآميز از سوى خمينى برانگيخته، خطاب به خمينى نوشتم كه اسلام ما با شما سراپا متفاوت است. اسلام ما با شما در مورد آزادى و حق حاكميت مردم و استثمار و مقولات تكامل و ديالكتيك و بهره كشى و حقوق مليتها به ويژه مردم كردستان و منطق ”يا روسرى يا توسرى“ در دو طرف طيف قرار دارد. حرف خمينى هم روشن بود كه كسى كه امامت و ولايت او را نپذيرد و در عين حال ادعاى اسلام داشته باشد منافق است. حتما حديث مشهور ثقلين را شنيدهايد كه بر طبق آن پيامبر اكرم قبل از رحلت گفت در ميان شما دو چيز باقى مى‌گذارم و مى‌روم: كتاب خدا و عترتم را. منظور از ”عترت“ همان دودمان عقيدتى و خاندان آرمانى و همان نواميس و گوهران مجسم ايدئولوژيكى او بودند. از فاطمه زهرا تا زينب كبرى و از حضرت على تا امام حسن و امام حسين و راه و رسمشان در برابر جباران و مرتجعان زمان. سوال ما هميشه از خمينى و بقاياى او و هر كه با خمينى و خامنهاى و رژيم ولايت است، اين بوده و هست و خواهد بودكه اگر شاخص و راهنما طبق نص صريح ثقلين، كتاب خدا (قرآن) و عترت پيامبر خداست، لطفاً به ما بگوييد كه قرآن كتاب علم و انقلاب است يا جهل و ارتجاع؟ كتاب آزادىست يا استبداد و خودكامگى؟ كتاب راهنماى دزد و دد و دژخيم است يا منادى عدل و قسط و رحمت؟ اجتهاد و ديناميسم و محكم و متشابه و ثابت و متغير، دارد يا ندارد؟ بهره كش است يا ضد بهره كشى؟ لطفاً به ما بگوييد كه روش و كردار و سمتگيرى پيامبر و عترتش بهخصوص ائمه هدى در همين مقولات، چگونه بود؟ و سرانجام اگر باعث زحمت نمىبينيد! اين را هم به ما بگوييد كه اگر آنها امروز در برابر شما بودند چه مى‌كردند؟ شما را استمالت مىكردند؟ با شما مماشات مى‌كردند؟ شما را استحاله و اصلاح مىكردند؟ و يا با شما مثل بدر و احد مىجنگيدند و سرنگونتان مى‌كردند و به جهنم مىفرستادند؟ در پاسخ به اين سوالات، قبل از هر چيز، نقاب از چهره دين و آيين مدعى، برداشته مى‌شود. اين چنين، تعريف هركس از اسلام و كتاب خدا و ائمه هدى، و راه و روش آنها، آشكار و برملا مى‌شود.

این بخش در 6/11/88 در سایت مجاهدین منتشر شد
استراتژى قيام و سرنگونىاشرف كانون استراتژيكى نبردنقدينه بزرگ ملت درمبارزه آزادىبخش با رژيم ولايتپيام به رزمندگان ارتش آزادىو نيروهاى انقلاب دموكراتيك در سراسر ميهن اشغال شدهمسعود رجوى -30دى 1388سلسله آموزشبراى نسل جوان در داخل كشور(قسمت دوم)

مسعود رجوي - رهبر مقاومت ايران
فصل دوم- مسير طى شده
براى ورود به بحث قيام و انقلاب، بايد مدتى صبر كنيد تا درباره سراب اصلاحات و اصلاح طلبى در اين رژيم يا دست كم، نرم شدن و ميانه رو شدن اين رژيم صحبت كنيم و هم‌چنين نگاهى به مسير طى شده بيندازيم. داستان ميانه رو شدن (مدراسيون) و استحاله و اصلاح طلبى (رفرم) در اين رژيم، يك سراب و قصّه 30ساله است. در خرداد 1387 حتى وزير خارجه آمريكا هم اذعان كرد كه در رژيم ايران آدم مدره (ميانه رو) پيدا نمى‌شود و ما ديگر دنبال چنين چيزى نمى‌گرديم «زيرا هر سياست خارجه بد آمريكا در 30سال گذشته با اين شروع شده كه بگذاريد مدرههاى رژيم ايران را پيدا كنيم» (وال استريت ژورنال – 19ژوئن 2008). دو سال قبل از آن هم، خانم رايس گفته بود: «معتقد نيستم كه ما مىتوانيم در (رژيم) ايران مدره (ميانه رو) پيدا كنيم. سؤال اين‌جاست كه آيا اصلاً ما ايرانيهاى معقول (در اين رژيم) پيدا مىكنيم… ، هر آنچه كه در اين 25سال براى يافتن چنين نفراتى بهكار رفت، معمولا به يك شكست بزرگ در سياست خارجى آمريكا منتهى شد. من فكر نمىكنم شما آنها را پيدا كنيد (وال استريت ژورنال- 25سپتامبر 2006). راستى اگر اين رژيم قابليت نرمش و ميانهروى و استحاله و اصلاح مى‌داشت، چيز بدى بود؟ خير هرگز. واقعيت اين است كه ما در مرحله مبارزات افشاگرانه سياسى (كه مجاهدين به آن فاز سياسى مى‌گويند) به مدت 28ماه از 22بهمن 1357 كه خمينى قدرت را قبضه كرد تا 30خرداد 1360 كه رژيمش را يك پايه كرد و سركوب و اختناق مطلق برقرار نمود، همين را آزمايش مى‌كرديم. با وجود اين كه قانون اساسى ولايتفقيه را تحريم كرده بوديم، اما در نهايت مدارا و خويشتندارى و در منتهاى مسالمت، امكان نرمش و ميانهروى و اصلاح همين رژيم را از طرق قانونى آزمايش كرديم. فكر مى‌كنم كمترين احتمالى را هم ناديده نگرفتيم.
***
اولين ديدار با خمينىمن بهمناسبتهاى مختلف درگذشته توضيح دادهام كه در همان حوالى 22بهمن 57، خمينى يك شب پسرش احمد را كه بسيار به مجاهدين ابراز ارادت و سمپاتى مى‌كرد نزد من فرستاد. هنوز رژيم شاه به‌طور كامل سقوط نكرده بود و ما هم دو سه هفته بود كه از زندان آزاد شده بوديم. پايگاهى كه من در آن بودم، مخفى بود و براى همين وقتى كه مجاهدين مى‌خواستند احمد را به آن‌جا بياورند، خودش از بابت مخفى كارى پيشنهاد كرده بود اگر لازم است چشمم را ببنديد! وقتى هم كه مرا ديد گفت كه به برادرانتان گفتم كه چشمم را ببندند ولى خودشان اين كار را نكردند. از اوايل شب تا صبح روز بعد جز چند ساعت كه احمد همانجا روى تك تختى كه داشتيم خوابيد، با من صحبت و دردل مى‌كرد. اما چكيده حرف اين بود كه رهبرى پدرش را بپذيريم و من هم از همين پرهيز داشتم. از بسيارى روحانيان و مراجع بد مى‌گفت و اين‌كه خمينى از آنها دلش پرخون است. مثلاًًًًًًًًًًًًًًًًً به خانواده صدر در عراق و لبنان به‌شدت تاخت و تاز مى‌كرد و مى‌گفت اينها را از روز اول ”سيا“ علم كرد. برجستهترين حرفهايش كه به‌يادم مانده اين بود كه عليه كمونيستها موضعگيرى كنيد و با هر كس كه ”امام“ وارد جنگ شد، شما هم وارد جنگ شويد كه در اين‌صورت همه درها به‌رويتان باز خواهد شد. من احمد را آن شب پى كارش فرستادم و چند شب بعد با برخى برادرانمان در محل استقرار خمينى در يك اتاق خصوصى در جنب اتاق ديدارهاى عمومى او ديدار كرديم. احساس كردم از اين كه دستش را نبوسيدم و به روبوسى معمول اكتفا كردم، جا خورد چون طبق روال آن روزگار هركس كه به او مىرسيد، اول دستش را مىبوسيد. اما همين كه خواستم صحبتهاى جدى را شروع كنم، بهانه آورد كه نماز مغرب دارد دير مى‌شود و به من تكيه داد و از جا بلند شد. گفتم آقا، حرفهاى ما چه مى‌شود، با اشاره به احمد گفت: احمد كه هست، بنويسيد به او بدهيد من حتماًًًًًًًًً مى‌خوانم. منهم بلادرنگ در سالن پايينى همين مدرسه رفاه چند صفحه نوشتم و به احمد دادم. حرفهايم در مورد تغيير رژيم، روند انقلاب، دولت بازرگان و ضرورت تضمين آزاديها و حقوق مردم و هم‌چنين اعتراض به رفتار كميتههاى ارتجاعى با نيروهاى انقلابى بود.
***
تعطيل دفاتر پدر طالقانى و شهادتين گفتن مجاهديندومين و آخرين ديدار ما با خمينى در اوايل ارديبهشت سال 58 در قم بود كه داستانها دارد. در فروردين 58 پدر طالقانى بهدنبال تعرض و دستگيرى خودسرانه فرزندش توسط كميتههاى ارتجاع و پاسداران نوظهور (با همان الگويى كه متعاقباً مجاهد شهيد محمدرضا سعادتى را هم دستگير كردند) در اعتراض به اين خودسريها، دفاتر خود را بست و تهران را ترك كرد. مجاهدين به‌شدت به تعرضى كه هدف آن در واقع شخص آيتالله طالقانى و مواضع ضدارتجاعى و آزادىخواهانه او بود، اعتراض كردند. سپس در همين رابطه، به سرعت جنبشى سراسرى در حمايت از پدر طالقانى شكل گرفت و خمينى هوا را خيلى پس ديد. به‌خصوص كه مجاهدين در قويترين اعتراض بعد از تعطيل دفاتر پدر طالقانى و در حمايت از ايشان، تمام قوا و نيروهاى خود را براى دفاع از آزاديها تحت فرمان آقاى طالقانى اعلام كردند. خمينى كه چشم ديدن آقاى طالقانى را نداشت، متقابلاًًًًًًًًً در يك واكنش هراسان، روز 29فروردين را هم روز ارتش اعلام كرد تا قدرت نمايى كند. در اين اثنا ما در جستجوى مكان و موقعيت پدر طالقانى بوديم و نسبت به حفاظت ايشان در همين گير و دار نگران بوديم. تا اينكه چند روز بعد، پدر طالقانى را كه به كرج و سپس به قم رفته بود، در حومه قم پيدا كرديم و به‌ديدارش شتافتيم. معلوم شد كه از هر سو فشارهاى طاقت فرسايى بر او وارد مى‌شود كه در برابر انحصار طلبى خمينى تسليم شود. اما پدر برافروخته بود و به ما گفت تا از خمينى موافقت تشكيل شوراها را در سراسر كشور نگيرد، ايستادگى خواهد كرد و همين‌طور هم شد. خمينى در روز 30فروردين 58 براى پايان دادن به بحران به‌درخواست آيتالله طالقانى به تشكيل شوراها تن داد و آن را اعلام كرد. هرچند در عمل هيچ‌گاه به اين يكى قولش هم وفا نكرد. البته در همين سخنرانى به‌شدت به توطئه «گروهكها» به بهانه دفاع از آيتالله طالقانى حمله كرد و اين آشوبگرى و توطئه را حسب المعمول به خارجى نسبت داد و گفت مردم بايد با اينها مقابله كنند… در حقيقت به اين وسيله مى‌خواست امتيازى را كه پدرطالقانى از او گرفته بود اين‌چنين از گلوى ما بيرون بكشد و تلافى كند. پس از پخش سخنان خمينى، فضاى شهرها ملتهب شد و چماقداران و كميته‌چيها در بيش از 200 نقطه كشور قصد تعرض به دفاتر مجاهدين را داشتند. درست در همين روز 30فروردين، من در قم با احمد خمينى در حال ديدار و گفتگو بودم. هدف، بيان اعتراضمان به رفتار با آيتالله طالقانى و درخواستهاى برحق ايشان درباره شوراها و حقوق دموكراتيك مردم و هم‌چنين بيان شكايتهاى خودمان از رفتار جنونآميز پاسداران و كميته چيها و حزباللهيها در سراسر كشوربود. در اثناى همين بحث، احمد خمينى كه اداره كننده امور خمينى و در عين حال رابط ما بود، گفت شما چرا معطّليد و چرا مبانى اعتقادى خودتان را كه امام به برادرتان هم گفتهاند، نمىنويسيد و منتشر نمىكنيد تا اين ضديتها تمام شود؟ چندى قبل از اين برادرم (كاظم شهيد) قبل از اينكه بهعنوان اولين سفير ايران بعد از انقلاب ضدسلطنتى در مقر اروپايى مللمتحد به ژنو برود، با خمينى در قم ديدار كرده بود. در اين ديدار خمينى به او گفته بود به برادرتان بگوييد، مبانى اعتقادى خودشان را بنويسند و منتشر كنند. و حالا احمد همان را يادآورى مىكرد. من مى‌دانستم كه هدف او و پدرش، اذعان ما به ولايت و رهبرى سياسى و ايدئولوژيك خمينى است. به دليل اينكه وقتى چندماه بعد كلاسهاى تبيين جهان را براى بيان و انتشار عقايد و جهان‌بينى مجاهدين تشكيل داديم، تاب نياورد و با آن كودتاى سياه ضدفرهنگى از ما انتقام گرفت. با اين همه آنروز (در 30فروردين 1358) در جواب به احمد خمينى گفتم، اى به چشم، هم الان اصول اعتقادىمان را مىنويسم و امضاء و تقديم ايشان مى‌كنم. سپس همانجا، در حضور خودش با لحن بسيار محترمانه خطاب به خمينى نوشتم «حسب الامر آن پدرگرامى كه از اركان اعتقادى اين‌جانبان سؤال فرموده ايد» معروض ميدارم كه «اركان عقيدتى مجاهدين همان اركان عقيدتى دين مبين اسلام و مذهب حقّه جعفرى اثنى عشرى است». در ادامه شهادتين نوشتم و سپس پنج اصل دين و مذهب را با يادآورى اينكه «در عموم كتب شرعيات (ابتدائى) آمده است» مكتوب كردم: توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد. در ماده چهارم (مربوط به امامت) عمداً در مورد 12 امام نوشتم كه «آخرين آنها زنده و غايب است (و) به منصب امامت رسيده». (يعنى كه امام دوازدهم خودش در منصب امامت حى و حاضر است و نيازى به زحمت سايرين نيست!) وقتى اين كاغذ را كپى گرفتم و نسخه اصلى را به احمد دادم تا براى خمينى ببرد، بدقت خواند و گفت همين؟! گفتم: بله، مگر نگفتند اصول اعتقادى را بنويسيم، منهم اصول اعتقادى را نوشتم و فردا هم منتشر مى‌كنيم تا ببينيم چماقدارى و ضديتهايى كه شما مى‌گوييد تمام مى‌شود؟ احمد گفت، آخر از رهبرى امام و اقتصاد و مالكيت هيچ چيز ننوشته ايد… گفتم: حاج احمد آقا، ايشان خودشان اركان اعتقادى را خواستهاند نه اقتصاد و مالكيت و مسائل بحثانگيز ديگر را… احمد خمينى كه ديد بحث بيشتر فايده ندارد، همين كاغذ را گرفت و رفت و روز بعد ما آن را منتشر كرديم و روزنامه‌ها هم منعكس كردند. بعداً پدرطالقانى گفت: جگرم از اين شهادتين گفتن آتش گرفت. كسانى كه از قبل، شهادتين را در اتاقهاى شكنجه و در برابر جوخههاى اعدام مى‌گفتند، وضعيت به كجا رسيده كه حالا بايد بيايند بعد از سقوط شاه شهادتين بگويند…
***
يك عقبنشينى تحميلى از جانب خمينى من همان شب به تهران برگشتم و روز بعد در شرايطى كه حملههاى چماقداران به بسيارى از دفاتر و ستادهاى مجاهدين به دنبال سخنرانى روز قبل خمينى شروع شده بود، در بعدازظهر 31فروردين با احمد خمينى تلفنى تماس گرفتم و گفتم آيا روشن شد كه دعوا بر سر اركان عقيدتى و توحيد و نبوت و معاد نبود؟ و آيا روشن شد كه هدف به‌راه انداختن جنگ و خونريزى است و اين‌كه ما هم مجبور به دفاع از خودمان بشويم؟ احمد ابتدا خود را به نفهمى زد و گفت موضوع چيست؟ گفتم همه مى‌گويند كه فرمايشات ديروز امام مبنى بر ”طرد مجاهدين و تعرض به آنها“ در حقيقت فرمان حمله و جنگ با ما بوده است. بنابراين مى‌خواهم از طريق شما ايشان را مطلع كنم كه هر چه پيش بيايد ما مسئول آن نيستيم. احمد گفت صبر كنيد بروم به اتاق امام و از خودشان بپرسم. من چند دقيقه منتظر شدم. احمد برگشت و بالكل تكذيب كرد كه منظور خمينى در سخنرانى ديروزش مجاهدين بودهاند. بلادرنگ به احمد گفتم بسيار خوب در اين‌صورت ما همين الان اطلاعيه مى‌دهيم و عين همين سؤال و جوابى را كه در همين تماس با يكديگر داشتيم، نقل مى‌كنيم و مى‌گوييم كه احمد آقا از امام پرسيدند وايشان تكذيب كردند كه چنين قصد و غرضى داشتهاند. احمد گفت فقط اسم من را نياوريد اما بقيهاش را مى‌توانيد بگوييد. ما هم همين كار را در اطلاعيهاى كه به فوريت صادر و منتشر شد، انجام داديم و نوشتيم كه «عصر امروز با اعضاى خانوادهامام تماس گرفته و حقيقت امر را جويا شديم كه پس از سؤال از حضرت ايشان روشن گرديد كه منظور ايشان چنين نبوده و ايشان چنين نظرى نداشتهاند. همين‌طور راجع به مجعولاتى از قول ايشان مبنى بر ”طرد مجاهدين و تعرض به آنها“ كه عده‌يى در گوشه و كنار كشور مدعى آن بودند، سؤال كرديم كه فرموده بودند به‌هيچ وجه منظورى نداشته و چنين چيزى نگفتهاند» (اطلاعيه 31فروردين 1358- مجاهدين خلق ايران). به‌نظر مى‌رسيد كه خمينى كه تازه توانسته بود بحران بستن دفاتر پدر طالقانى و موج اعتراضهاى مربوطه را با قبول تشكيل شوراها از سر بگذارند، ناگزير به يك عقبنشينى تحميلى در برابر مجاهدين هم تن داده است تا بحران ديگرى عليه انحصار طلبى او در بيش از 200 نقطه كشور ايجاد نشود. البته ما در اين تاريخ نمى‌دانستيم كه توطئه و برگ ديگرى در دست اجرا دارد كه همان دستگيرى مجاهد خلق محمدرضا سعادتى است كه هفته بعد انجام شد.
***
آخرين ديدار باخمينىدر اواسط هفته بعد، به من اطلاع دادند كه احمد خمينى زنگزده و دعوت كرده است كه در آخر هفته براى ديدار با خمينى به قم بروم. از تشريح جزئيات مىگذرم اما مختصراً بايد بگويم كه ما خودمان هيچ‌گاه عكس آن را منتشر نكرديم تا اينكه بعدها همين رژيم خودش آن را منتشر كرد علت اين بود كه در بدو ورود هيئت مجاهدين كه فكر مى‌كنم 10-12نفر بوديم، وقتى ديد برخلاف معمول و ديدارهايى كه با سايرين داشت، باز هم از تكبير گفتن و دستبوسى خبرى نيست ناگهان از كوره در رفت و بر سر مجاهد شهيد محمود ميرمالك كه از اين صحنه عكس مى‌گرفت به طرز بسيار خشن و زنندهيى فرياد زد: «عكس نگير» ! اين در حالى بود كه دفتر خمينى خودش روز بعد خبر اين ملاقات را به مطبوعات داد. اما بعد از فرياد كشيدن خمينى من براى اين‌كه اين ملاقات و آن‌چه مى‌خواهيم بگوييم، درهم نريزد، دوربين را گرفتم و با فيلمهايش به احمد دادم و رو به خمينى با اشاره به دوربين در دست احمد گفتم: «خدمت خودتان باشد». بعد كه خمينى بر خودش مسلط شد، موسى (سردار خيابانى) و من را كه هر دو مسلح هم بوديم، در سمت چپ و راست خودش نشاند و شروع به صحبت كرد. اين را هم بگويم كه بعداً فهميدم احمد به اشاره خود خمينى، دوربين را به مجاهد شهيد محمود ميرمالك برگردانده بود اما ما خودمان هيچ‌گاه از عكسها استفاده نكرديم. خمينى بعد از تعارفات اوليه و ابراز علاقه و دوستى شديدش نسبت به آيتالله شاه آبادى پدر بزرگ برادر مجاهدمان محمود احمدى كه در همين ملاقات حاضر بود، حرفش با ما اين بود كه: خيلى از آقايان از شما شكايت و گله دارند وهمين ديروز هم كه فهميدند شما اين‌جا مىآييد، همه كتابها و اعلاميه هايتان را آوردند به من نشان دادند، اما من اعتنا ندارم و فقط مى‌خواهم شما با مردم و اسلام باشيد تا اوضاع سابق به كشور برنگردد… (نقل به مضمون). منظور خمينى از مردم و اسلام واضح بود. گردن گذاشتن به ولايت و هژمونى خودش را مى‌خواست كه طبعاً مرز سرخ ايدئولوژيكى ما با ارتجاع بود. منهم گفتم: ما اسلاممان را ساده پيدا نكردهايم بلكه اعتقاد به آن را از لابلاى رنج و خون مردم ايران و جوخههاى اعدام و اتاقهاى شكنجه به‌دست آوردهايم. از شما هيچ درخواست دنيوى و مادى نداريم. در راه آزادى و استقلال ايران، ما را بدون كمترين چشمداشت دنيوى و مادى، كمترين سربازان خود بدانيد. اكنون قدرت سياسى و قدرت مذهبى در شما متمركز شده و اگر در راه خدا و خلق از آن استفاده شود مى‌تواند كون و مكان را تغيير دهد (نقل به مضمون). سپس خطبه حضرت على در نهج البلاغه در مورد حق مردم بر والى و حاكميت، و حق والى و حاكميت بر مردم را برايش خواندم و نتيجه گرفتم كه محور و كانون همه مسائل و خواستها كه انقلاب ضدسلطنتى هم اساساً براى آن به‌پا شد، مسأله آزادى است. خمينى اين نتيجهگيرى را تماما ًتاييد كرد و گفت: «اسلام بيش از هر چيز به آزادى عنايت دارد و در اسلام خلاف آزادى نيست الا در چيزهايى كه مخالف با عفت عمومى است». دو روز بعد همين حرف خمينى در مطبوعات آن زمان به‌تاريخ 8ارديبهشت 1358 تيتر شد كه «اسلام بيشتر از هر چيز به آزادى عنايت دارد». در زيرش هم از قول من نوشته بودند: «ما مكتب اسلام را از لابه‌لاى جوخههاى اعدام و شكنجهها كسب كردهايم». همزمان دفترخمينى اعلان كرد كه ملاقاتهاى او به مدت 6روز متوقف مى‌شود. جالب است بدانيد كه در بازگشت از همين ملاقات مطلع شديم كه اطلاعات سپاه جديد التاسيس پاسداران در آن روزگار (غرضى و آلادپوش از بريده مزدوران پيشين) همراه با اداره هشتم ساواك كه اكنون اسم جديدى پيدا كرده بود، به اتفاق ماشاء الله قصاب، كميتهچى مستقر در جنب سفارت آمريكا، مجاهد خلق محمدرضا سعادتى را دستگير كرده و به نقطه نامعلومى بردهاند.
***
رفت و آمدهاى مستمر به قم و ديدارهاى مكرر با اعضاى ”شوراى انقلاب“ خمينى تلاشهاى ما براى راضى كردن خمينى به قبول حداقل آزاديها و حقوق قانونى ناشى از انقلاب ضدسلطنتى مردم ايران در آن 28ماه و فاز سياسى كه گفتم، لاينقطع و به اشكال گوناگون ادامه داشت. از ديدارهاى مكرر با مهندس بازرگان در زمانى كه نخستوزير بود و بعد از آن. در آخرين ديدار بازرگان به من گفت راهش اين است كه جبههيى از نيروهاى ملى و مقبول درست كنيم كه شما ”اكستريم گش“ آن باشيد. منظورش اين بود كه مجاهدين در منتها اليه چپ اين جبهه قرار داشته باشند و منهم بلادرنگ استقبال كردم اما مى‌دانستم كه خمينى چنين فرصتى به او نخواهد داد. ما هم‌چنين رفت و آمدهاى دائمى به قم براى ديدار و گفتگو با احمد خمينى كه رابط ما با پدرش بود داشتيم. احمد در اين زمان در دستگاه خمينى نقش وزير دربار داشت اما وضع حسين خمينى (نوه خمينى) از ابتدا به‌كلى متفاوت بود و در ديدارهاى متعددى كه با او داشتم، در آن‌زمان بسيار سمپاتيك و در واقع مخالف دستگاه خمينى بود و بعد از 30خرداد هم شنيدم كه خمينى او را به دليل مخالفت با اعدام مجاهدين، تهديد به مجازات و ناگزير از حبس خانگى كرده است. هم‌چنين در آن روزگار ديدار و گفتگوهاى متوالى با تك به تك اعضاى شوراى ارتجاع خمينى داشتيم كه به آن ”شوراى انقلاب“ مى‌گفتند. از بهشتى تا رفسنجانى و موسوى اردبيلى و همين خامنهاى و شيبانى و سحابى و بنى صدر. در آن زمان رفسنجانى دردانه خمينى بود و خمينى بالاترين مناصب را به او مى‌داد. حتى در دوره نخست وزيرى موسوى، خمينى يكبار علناً گوش او را كشيد و گفت چرا قبل از گفتن فلان مطلب با مسئولين مملكتى بالاتر از خودت مشورت نكردى. منظور خمينى مشخصاً رفسنجانى بود كه در مقام رئيس مجلس به موسوى امر و نهى مىكرد. يك بار رفسنجانى كه براى شكايت از تقلبهاى انتخابات مجلس نزدش رفته بودم، به من گفت، شما ما را مجبور كرديد كه برويم رئيس و وزير از خارجه بياوريم. منظورش، به‌خصوص طعنه زدن به بنى صدر و قطبزاده بود كه اختلافهايشان سرباز كرده بود. مضمون حرف رفسنجانى با مايههايى كه براى مجاهدين مى‌گذاشت، اين بود كه اگر با ما راه مىآمديد از آن‌جا كه تنها و اولين گروه انقلابى مسلمان بوديد كه با شاه به جنگ برخاستيد، نيازى به سايرين نبود. البته من اعتنايى نكردم تا ذرهيى گمان نكند كه مى‌تواند ما را با خودش عليه كسى همراه كند. اين، رسم مرّوت نبود… يكبار هم همين خامنهاى كه در آن زمان زير دست رفسنجانى بود، در محل ”شوراى انقلاب“ كه همان كاخ سناى شاه بود و براى شكايت پيش او رفته بوديم به من گفت، وقتى شما حرف مىزنيد، انگار صوت ملائكه است اما از عملتان آدم آتش مى‌گيرد… بعد بلافاصله يك نسخه نشريه مجاهد از جيب قبايش بيرون آورد و گفت دو روز است من دارم مى‌سوزم كه كدام پدرسوخته اين سند را كه فقط پيش خودم بوده به شما رسانده است! من در ابتدا واقعاً نفهميدم كه منظورش چيست ولى وقتى توضيح داد فهميدم كه سندى از اسناد ساواك شاه كه آن‌موقع در مركز اسناد ملى كه مسئولش خامنهاى بود نگهدارى مىشده در نشريه روزانه مجاهد چاپ شده كه واقعاً فرصت نكرده بودم ببينم و بخوانم. تا وقتى كه خامنهاى خودش گفت اين را هم نمى‌دانستم كه ساواك قبلى و مركز اسناد مربوطه در حيطه مشاغل او در درون رژيم است.
***
ماحصل اينكه در ديدار و بحث و گفتگو و آزمايش براى اينكه اين رژيم جايى براى نرمش و اصلاح پذيرى دارد يا ندارد، از هيچ كار و تلاشى كوتاهى نكرديم. اما خمينى در مقام ولىفقيه با حذف ما از انتخابات رياست جمهورى و انتخابات مجلس و با چماقدارى و سركوب و شكنجه و كشتار هيچ راهى براى مسالمت باقى نگذاشت و حتى قوانين خودش را هم بهمحض اينكه با منافع روزمره او در تعارض بود، زير پا مى‌گذاشت. واضح است كه همه تلاشهايى كه گفتم در عين حفظ شرف سياسى و ميهنى و آرمانىمان بود. و الا اگر از ترس چوب و چماقها و برچسبها و گلوله و رگبار جا مىزديم يا به ولايتفقيه تسليم مىشديم و به درون اين رژيم فرو مىرفتيم كه ديگر بحثى نبود. همه مطلعين مى‌دانند كه بهشتى يكبار با مركزيت فداييان نشست و ضبط هم گذاشت و بعد هم پخش كرد و جريان اكثريت را به درون رژيم فرو بلعيد. مجاهدين اما اينكاره نبودند و به عكس اين ما بوديم كه با حمايت از اولين رئيسجمهور همين رژيم و بعد هم با پخش نوارهاى حسن آيت از اركان حزب جمهورى اسلامى و يكى از كانديداهاى آن براى رياست جمهورى، رژيم ارتجاعى خمينى را شقه و منشعب كرديم. دومين شقه بزرگ رژيم در جريان عزل آقاى منتظرى نيز اساساً معطوف به قتلعام زندانيان ما بود. آيتالله منتظرى نوشته بود «مجاهدين خلق اشخاص نيستند، يك سنخ فكر و برداشت است. يك نحو منطق است… با كشتن حل نمى‌شود بلكه ترويج مى‌شود». منتظرى هم‌چنين نوشته بود كه بازجويان و اطلاعاتيهاى شما روى شكنجهگران شاه را سفيد كردند. به‌هرحال به گواهى همه وقايع و شواهد و اسناد، ما در فاز سياسى و همان 28ماه تلاشى نبود كه براى برجا ماندن فضاى مسالمت و برجا ماندن يك قطره آزادى و يك گرم قانون، نكرده باشيم.
***
درگذشت پدر طالقانى قبل از وفات پدر طالقانى در 19شهريور 58 پشتمان به او گرم بود. پدر طالقانى به‌راستى روح راستين انقلاب ضدسلطنتى بود. خمينى از اين‌كه آقاى طالقانى را در سخنرانى به‌مناسبت 4خرداد 58 كه درترمينال خزانه در جنوب شهر تهران برگزار شد، كانديداى رياست جمهورى كرده بوديم به‌شدت گزيده و پر كينه بود اگر چه من در اين سخنرانى منتهاى احترام را براى شخص خمينى قائل شدم و از خود او خواستم كه خودش تكليف شرعى كند تا آيتالله طالقانى مسئوليت رياست جمهورى را بپذيرند. بگذريم كه خمينى به‌شدت از اين بابت به‌قول خودش ”سيلى خورده“ و زخمخورده بود. چرا كه خوب مىفهميد هدف ما از رياست جمهورى آقاى طالقانى محدود كردن قدرت انحصارى او و در يك كلام رفرم و اصلاح در حكومت دينى و رژيم ولىفقيه است. از لحظهيى كه شبانگاه همان روز نام پدر طالقانى را به‌عنوان كانديداى رياست جمهورى اعلان كردم تا زمان وفات ايشان، ذوق وشوق فوقالعاده را در قشرهاى مختلف مردم ديده يا مى‌شنيدم. از كارگران بندرعباس تا زنان رشت و جوانان تبريز و طلاب مترقى در مشهد و هم‌چنين اغلب گروههاى سياسى و مذهبى و ملى و مترقى كه از سلطه آخوندهاى هم‌جنس خمينى به ستوه آمده بودند. دراعلام نام پدرطالقانى بهعنوان كانديداى رياست جمهورى، با تشكر از استقبال پرشور جمعيت گفتم: «بله، بله، متشكرم، پس ما حضرت آيتالله العظمى طالقانى را بهعنوان نخستين، بهعنوان نامزد نخستين رياست جمهورى اسلامى ايران معرفى مىكنيم. نكته ديگرى هم هست كه بشارت بزرگى براى تمام ما يعنى شرط ديگرى در ايشون هست، مضافا بر سوابق چهل ساله مبارزاتى ايشون عليه طاغوتهاى زمان كه بخش اعظمش در زجر و حبس و تبعيد گذشته يك نكته مهمتر هم هست و اون اينكه ما كسى را انتخاب مى‌كنيم كه معلم كبير قرآن است. مبارك باد براى شما… (شعار جمعيت درود بر طالقانى) و بگذاريد مجددا از همين جا از تمام گروهها به‌خصوص گروههاى مسلمان درگوشه و كنار ايران تقاضا بكنيم اگر با اين انتخاب موافقت دارند موافقت خودشون را اعلام بكنند.) جمعيت: صحيح است) انشاءالله كه خواسته تمام مردم ايران همين باشد…». بعد از اين معرفى، يكبار كه به ديدار پدر طالقانى در محل اقامتش كه يك طبقه از آپارتمان پدر رضاييهاى شهيد در خيابان تخت جمشيد بود، رفتيم، پدر با عتاب و تغيّر به من گفت چرا اين‌كار را كرديد؟ شما كه به من نگفته بوديد… اما اينها (اشارهاش به جماعت خمينى بود) كه باور نمى‌كنند و بر سر من مىريزند… من گفتم: اگر از قبل به شما مى‌گفتيم، برايمان روشن بود كه مخالفت خواهيد كرد، اما حالا ديگر فايده ندارد چون مردم بالاترين مژدگانى را دريافت كردهاند و دستبردار نخواهند بود.
***
اعلام جنگ غيررسمى با مجاهدين از سوى خمينىدر برابر اقبال روزافزون قشرهاى مختلف مردم به كانديداتورى پدر طالقانى، از آن‌سو فشارهاى خمينى و اياديش بر آن بزرگوار بالا گرفت تا اعلام انصراف و مخالفت كند. فكر مى‌كنم حتى يكبار خمينى از سر بغض نسبت به پدر طالقانى علناً هم گفت كه دوست ندارد يك روحانى رئيسجمهور شود. چند هفته بعد در تير ماه 58، خمينى انتقام گرفت و زهرش را ريخت. يك نوار كاست با صداى خود خمينى به‌طور گسترده و سراسرى كه دست به دست مىچرخيد، پخش شد و ما را غافلگير كرد. در اين نوار، خمينى در توجيه سركردگان پاسداران و چماقداران و حزباللهيها تقريباً تمام همان حرفهايى را كه عليه مجاهدين يك سال بعد در تير 59 علنى كرد و در راديو و تلويزيون و مطبوعات پخش شد، حتى با لحن تند و تيزتر، بيان كرده بود. به‌واقع اين يك اعلام جنگ غيررسمى بود. هر چند كه من در 4خرداد به هنگام نامزد كردن پدر طالقانى براى رياست جمهورى، آگاهانه و به عمد از هيچ مايه گذارى براى خمينى فروگذار نكرده بودم. واقعا مى‌خواستم حسننيت خودمان را نشان بدهم كه قصد نداريم زيرآب او را بزنيم، بلكه قصد اصلاح امور را داريم. واقعاً هم اگر خمينى به رياست جمهورى آقاى طالقانى تن مى‌داد، مطمئناً نقشهى مسير، متفاوت مى‌شد. هم‌چنين مى‌خواستم كينه شترى و احساس ”هووگرى“ سياسى خمينى با پدرطالقانى برانگيخته نشود. وقتى در سال 57، قبل از سقوط شاه، پدر طالقانى از زندان آزاد شد، بيش از يك ميليون تن از مردم تهران به در خانه پدر رفتند و از او استقبال كردند. در انتخابات خبرگان هم، با بيش از دو ميليون راى نماينده اول تهران و در حقيقت تمام ايران بود. خمينى چشم ديدن پدر طالقانى را نداشت و حتى بعد از وفات پدر، در پيام تسليتش هم، او را حجت الاسلام طالقانى خطاب مى‌كرد. اصولاً ارتقاء منتظرى به منصب جانشينى خمينى كه در مراسم رژيم تحت عنوان ”اميد امت و امام“ معرفى مى‌شد، علتش حسادت و كين توزى خمينى نسبت به آيتالله طالقانى بود. اينكه گفتم اگر خمينى رياست جمهورى آقاى طالقانى را مىپذيرفت، نقشهى مسير تفاوت مىكرد و رژيم خمينى اصلاح مى‌شد، در قياس مع الفارق، مثل تابستان همين امسال (1388) است كه باز هم براى آزمايش به خبرگان رژيم اندرز داديم، تا دير نشده به‌خاطر نجات خودشان هم كه شده خامنهاى را عزل و آقاى منتظرى را موقتاً جايگزين كنند تا مقدمات انتخابات آزاد تحت نظر مللمتحد براساس اصل حاكميت مردم (و نه ولايتفقيه) فراهم شود.
***
برمى گردم به ادامه بحث درباره اعلام جنگ غيررسمى خمينى به مجاهدين در تيرماه 1358 پس از اينكه پدر طالقانى را نامزد رياست جمهورى كرديم. پس از توزيع نوار خمينى به صداى خودش، هيسترى پاسداران و چماقداران و حزباللهيها عليه مجاهدين بالا گرفت. هيچ روزى نبود كه زخمى و مجروح و مضروب و مصدوم و حمله به دفاتر و ستادهايمان در نقاط مختلف نداشته باشيم. تحريكات و اذيت و آزار و حملهها براى بيرون كردن ما از دفتر مركزىمان در ساختمان 9 طبقه بنياد علوى (بنياد پهلوى سابق) در خيابان مصدق كه در جريان قيام آن را تسخير كرده بوديم بالا گرفت. مثل همين امروز و بهانههايى كه بخش ولايتفقيه در دولت عراق عليه اشرف مى‌گيرد، آن زمان هم حرف اصلى اين بود كه حكومت مى‌خواهد حاكميتش را اعمال كند! سپس چماقداران و حزباللهيهاى آن روزگار تحت عنوان ”امت هميشه در صحنه“ سر رسيدند. اما فايده نكرد چون ما عهد كرده بوديم كه بدون حكم رسمى حكومتى مقرمان را تخليه نكنيم و قيمتى را كه بايد، از خمينى وصول كنيم. همزمان از مجارى رسمى دولت بازرگان هم وارد شدند. در آن زمان، مهندس سالور از طرف بازرگان سرپرستى ادارات و تمام مايملك بنياد پهلوى سابق را به‌عهده داشت كه بعداً تبديل به بنياد باصطلاح مستضعفين شد و آخوندها آن را تسخير كردند. من بارها ساعت 6 صبح قبل از وقت ادارى به خانه مهندس سالور مىرفتم و مداركمان را در مورد بنياد علوى و اينكه چه كردهايم و چه مى‌كنيم و اموال و پولها و خودروهاى آن چه شد، ارائه مى‌دادم. او هم با دقت موضوع را پيگيرى مى‌كرد تا اينكه هرآنچه را برگرداندنى بود، برگردانديم و تسويه حساب گرفتيم. بعد هم به ديدن مهندس بازرگان در مقام نخستوزير رفتم و گزارش كاملى ارائه كردم كه همزمان در نشريه مجاهد هم منتشر شد. به اين ترتيب دولت بازرگان و مهندس سالور در طرف ما قرار گرفتند چون اعلام كرديم كه حاضريم اين ساختمان را بخريم يا اجاره كنيم. حتى آقاى صدر وزير دادگسترى بازرگان شخصاً 50هزارتومان كمك مالى فرستاد. دكتر سامى هم كه وزير بهدارى بود در ائتلاف سياسى با جنبش ملى مجاهدين بود و اذيت و آزارهايى را كه جماعت خمينى به مجاهدين وارد مىكردند، قوياً محكوم مىكرد. دكتر سامى را بعدها همين خامنهاى، در قتلهاى زنجيرهيى به قتل رساند. سرانجام وقتى برگ ”امت هميشه در صحنه“ سوخت، دادستان ارتجاع (آذرى قمى) حكم رسمى را تخليه صادر كرد، پس از چندين هفته كه هزاران تن از دانشجويان و هواداران به‌طور شبانه روزى دور تا دور ستاد زنجير بسته بودند، خواهش كرديم كه كنار بروند و حكم رسمى تخليه را پذيرفتيم. به‌نظر مى‌رسيد خمينى و دارو دستهاش به‌قدر كافى در اين جريان رسوا شده باشند. اما مهمترين نكته، اين بود كه با خويشتندارى و تحمل همه لطمات و صدمات، جنگ غيررسمى را كه خمينى اعلام كرده بود تا اعلان جنگ رسمى كه درتير 59 انجام داد، به مدت يكسال به عقب انداختيم. در مرداد 58 خمينى تهاجم و جنگ ضدمردمى در كردستان و اعدامهاى سبعانه آن‌جا را با خلخالى شروع كرده بود و فضاى اختناق و سركوب گام به گام چيره مى‌شد. يك نمونه آن قتلعام اهالى بى‌گناه دهكده قارنا بود كه داستان جداگانه خود را دارد.

منبع: مجاهدین، 4 بهمن