چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۹

عاطفه اقبال : شب یلدا، ننه سرما به سراغ بی خانمان ها می رود

 عاطفه اقبال : شب یلدا، ننه سرما به سراغ بی خانمان ها می رود
امسال هم بالاخره بلندترین شب سال از راه رسید. شبی طولانی با سرمایی که در آن ننه سرما در هر خانه را میزند تا وارد شود. ولی آنهایی که در خانه های شوفاژدار و با میزهای  تزئین شده هندوانه و انار و آجیل دور هم جمع شده اند که یلدا را جشن بگیرند، درب را برای ننه سرما باز نمیکنند و ننه سرما هرگز نمیتواند وارد خانه شان شود. آنها این بلندترین شب سال را با گفتن خاطره ها و قصه ها و خوردن هندوانه و انار و آجیل در گرما سپری میکنند.

ولی ننه سرما به سراغ کسانی میرود که خانه ندارند و در کنار خیابان یا مترو و یا گودال از کارتونی برای خود پناهگاهی ساخته اند. ننه سرما در این بلندترین شب سال بسراغ بی خانمانها میرود. آنها که از شب یلدا فقط طولانی تر شدن شب و سرمایی جان سوز نصیبشان میشود. امشب برای عده ای سرگرمی و شادی و برای عده ای چشم به سحر دوختن است که شاید آفتابی بیرنگ، تن بیرمغشان را گرم کند. امشب باز تعدادی – اینها که به شمار نمی آیند با همان تعدادی شناخته میشوند – در خیابان در بی پناهی خود معصومانه یخ خواهند زد و هیچ کس حتی برای مرگشان نخواهد گریست. فردا وقتی در کاناپه در خانه گرم خود نشسته ایم. در حین خوردن غذا به اخبار گوش خواهیم داد. اخباری که اول از جشن و شادی ها در شب یلدا خواهد گفت و در نیمه ، تعداد کسانی که یخ زده اند را اعلام خواهد کرد. ما کمی متاثر خواهیم شد و یا کانال را عوض خواهیم کرد تا نکند اعصاب خودمان یا بچه هایمان بهم بریزد. به هر حال هر کدام ما به اندازه خود گرفتاری و درد داریم!!

و من در این شب یلدا، به شب بلندی که بر سرزمینم، سالهای طولانیست سایه افکنده است، می اندیشم. شبی که که تاریکیش و سرمایش طاقت فرساست. شبی که مردم میهنم را منجمد کرده  و قدرت حرکت را از آنها گرفته است
.
امشب به یاد سخنی از ابوذر یار پیامبر افتادم. جدای از اینکه مسلمان باشیم یا نباشیم. بعنوان کلامی عمیق همیشه این سخن مرا تکان داده است : "در شگفتم از کسی که فقر را در خانه می بیند، لیک با شمشیر بر مردم نمی شورد
".
دکتر شریعتی این سخن را این چنین تعبیر میکرد که " ببینید، ابوذر نمیگوید "  در شگفتم از کسی که فقر را در خانه می بیند و لی با شمشیر بر" قدرت حاکم" نمی شورد! حتی نمیگوید که چرا بر" کسی که به او ظلم کرده" نمی شورد!  میگوید که چرا بر " همه ی مردم" نمیشورد. یعنی وقتی که من فقیر هستم ، تمامی جامعه در این رابطه مقصر هستند. یعنی باید بر علیه این جامعه ای که فقر یک طبقه را تحمل میکند باید شورید
.
و این تعبیری بود که من آنرا بسیار عمیق و زیبا یافتم و در ذهنم نشست. بعدها هر وقت بیچیزی را دیدم بخودم گفته ام : عاطفه ، تو هم در این فقر مقصری. تو هم در این جامعه بنوعی به این فقر پا داده ای . و من چشمانم هنوز بدنبال این است که روزی جامعه ما ، همه ی جامعه ی ما بر علیه این فقر و بدبختی و ویرانی بلند شود و این جانیان را به دره نابودی پرتاب کند. آنروز خواهد رسید.
شب یلدا بر همه مبارک باد. به امید روزی که این بلندترین شب یلدای میهنم به پایان برسد. و خورشید بر سرزمینم بتابد.

عاطفه اقبال
سه شنبه سی ام آذر ماه برابر با شب یلدا سال 89

شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

دکتر کریم قصیم. محیط زیست

محيط زيست و «اصل مسئوليت» +
كريم قصيم

دوستان عزيز،
سخن گفتن دربارهٌ «محيط‌ زيست» در نروژ، كشوري كه از حيث دانش و فرهنگ و سياست زيست محيطي (اقدامها و سياستگذاريهاي مربوطه) در رأس كشورهاي پيشرفته قرار دارد كار دشواري است. آدم دائم دغدغه ‌خاطر دارد كه نكند حرفهاي شنيده شده را تكرار مي‌ كند، يا به قول ما ايرانيها «زيره به كرمان مي‌ برد». با وجود اين، به روحيه مهمان ‌نوازي شما اميد مي ‌بندم و حداقل به عنوان نوعي معرفي فكري خودمان در كميسيون محيط‌ زيست شوراي ملي مقاومت ايران، مطالبم را عرض مي ‌كنم.
در ابتدا پيشنهاد شده بود راجع به رابطهٌ امنيت و محيط ‌زيست، يا صلح و محيط ‌زيست صحبت كنم؛ علاوه بر اين خودم مشتاق بودم شما را با جوانبي از بحران محيط‌ زيست ايران آشنا كنم. هنگام تأمل و يادداشت برداشتن، متوجه شدم كه همهٌ‌ اين موضوعها تحت ‌الشعاع مفهوم و اصل مشتركي هستند؛‌ همان اصلي كه انگيزه و فلسفهٌ تشكيل كميسيون ما هم بوده است. بنابر اين فكر كردم بهتر است دربارهٌ موضوعي حرف بزنم كه سرنوشت محيط ‌زيست ايران، بلكه جهان، و خواستهايي چون صلح و امنيت، همه، به آن مربوط مي‌ شود، يعني موضوع محيط‌ زيست و «اصل مسئوليت».
دوستان، من از يك كشور «عقب‌ نگهداشته شده» مي ‌آيم و خوب مي ‌دانم كه فقر اقتصادي باعث احتضار فرهنگي و موجب تخريب محيط ‌زيست مي‌ شود. از طرف ديگر، ساليان دراز دراروپا بوده ام و مثل همهٌ شما به اين واقعيت آگاهم كه در اين ‌جا نيز عادت به زندگي پرريخت و پاش و مصرف زياده از حد و اسرافِ انرژي و منابع اوليه،‌به محيط ‌زيست آسيب مي ‌رساند. ولي من در آن ‌جا و اين‌ جا، از سبك زندگي و طرز فكر آدمهايي اطلاع و تجربه دارم، ‌كه به ‌رغم فقير يا غني بودن، سعي مي ‌كنند ـ‌ و تا حدودي هم موفق بوده‌ اند ‌ـ در تعادل با طبيعت و قناعت با مواهب آن زندگي كنند.
وجه تمايز اين افراد، يا فكر و رفتارشان نسبت به محيط ‌زيست اطرافشان، همان مسئوليت ‌شناسي آنها‌ست،‌نه وضع ماليشان.
فقر در مسئوليت ‌شناسي، خود يكي از مهمترين عوامل بحران محيط‌ زيست است و از اين نظر بسياري از حكومتها، به ‌ويژه در نظامهاي توتاليتر و استبدادي، به مراتب از فقيرترين مردمان بينواتر هستند. اصلاً‌ انحصار قدرت و ثروت ضرورتاً با فقر مسئوليت همراه مي ‌شود.
اگر گفته شود كه خلافها و جرائم زيست ‌محيطي در سبك كار و زندگي مردم با طبيعت، ‌ناشي از بي‌ خبري و فقدان آگاهيهاي لازم است، حكومتها و مؤسسات غول ‌آساي قدرت و ثروت كه چنين عذر تقصيري ندارند. حكومتها اگر بخواهند و حتي جهت كسب اطلاع خود، احساس مسئوليت كنند، دقيق ‌ترين آمار و اطلاعات و جديدترين تحليلها و پيش ‌بينيها را مي‌ توانند به ‌سرعت به ‌دست آورند.
از زمان تشكيل اولين كنفرانس ملل متحد دربارهٌ محيط زيست، در سال1972 در استكهلم تا امروز كوهي از كتابها و آثار جامع علمي و توضيحي به بازار آمده و سطح دانش و اطلاعات عمومي نيز نسبت به سابق رشد فراواني پيدا كرده است. اكنون، به‌جز چندكشور، كه يكي از آنها ميهن ماست، همه صاحب وزارت محيط زيست شده ‌اند و به نسبت فكر و فرهنگ و امكانات خود، كم و بيش، پروژه‌ هاي گستردهٌ نگهداري و پايداري محيط زيست و ترميم و احياي منابع طبيعي را به ‌اجرا درمي ‌آورند. در دنيا همه اصل مبارزه با تخريب محيط زيست و آلودگيها را قبول دارند، اما با اين وجود، ميان آگاهي و عمل فاصله و شكاف، حتي اغلب تضاد شديدي، هست كه پيوسته به «اصل مسئوليت» ارتباط پيدا مي ‌كند. و گرنه وضعيت اضطراري كرهٌ‌زمين كه ناشناخته نيست.
در روي كرهٌ‌زمين چهار اكوسيستم اصلي، كل غذاي ساكنان اين سياره و بخش مهمي از مواد خام صنايع را تأمين مي‌ كنند: جنگلها، مراتع و علفزارها، زمينهاي كشاورزي، درياها و ساير منابع آبي. هر چهارتاي اين اكوسيستمهاي حياتي ازطريق فعل و انفعالات فتوسنتز كار مي ‌كنند، 41درصد در درياها و 59درصد در سه اكوسيستم خشكي. اين چهار اكوسيستم از چنددهه پيش به اين طرف، تحت فشار بهره ‌برداري بي ‌رويه و عدم رسيدگي و اقدامات احياكننده به ‌طور مداوم لطمه ديده ‌اند و گاه آسيبهاي آنها مرگبار بوده ‌اند، مانند سرنوشت درياچهٌ آرال و حالا درياچه رضاييه (در شمال غربي ايران).
در فضاي حياتي دور كرهٌ‌زمين هم، لايهٌ ازن و هواي قابل تنفس هردو به‌خطر افتاده‌اند. اين آسيبها هم به‌دست انسان صورت گرفته و به‌ طور عيني انسان و توليد و مصرف وي موجب اين تخريب و آلودگيها شده ‌اند. عواقب تغييرات جوي و حفره ‌هاي ازن هم كل پروسهٌ حيات را به‌ خطر مي‌ اندازد: از ازدياد انواع سرطان پوست در انسان تا لطماتي كه به كشاورزان و آبزيان و حيات وحش وارد مي‌ آيند.
نابودي جنگلهاي گرمسيري و نيز پاك ‌تراشي (Clear Cutting) عرصه ‌هاي جنگلي در بسياري از كشورها، تعادل آب و خاك و هوا را نيز به ‌هم زده و توسعهٌ بيابانها را شدت بخشيده است. هرسال بيش ‌از 17ميليون هكتار جنگل در جهان نابود مي‌ شود.
از چند سال پيش مسألهٌ كمبود آب هم دراثر افزايش بي ‌سابقهٌ جمعيت و بالارفتن نياز شهرها به آب آشاميدني و غيره به يكي از مشكلات زيست ‌محيطي بسياري از كشورها، به‌ خصوص در «جهان سوم»، تبديل شده است.
كاربرد آب شيرين براي آبياري سرزمينهاي كشاورزي سال به‌سال با دشواريهاي تازه يي روبه‌ رو است. سالانه بيش از 3ميليون كيلومتر مربع از زمينهاي كشاورزي دنيا، يعني به اندازهٌ كشور پهناوري چون هند، مي ‌بايد به‌طور مصنوعي آبياري شوند ولي موجودي آب شيرين دنيا مرتب كاهش مي ‌يابد و آب كمياب مي ‌شود. در همين احوال، سالي دست ‌كم صدميليون نفر، به جمعيت كرهٌ‌زمين افزوده مي‌ شود.
نتيجهٌ كمبود آب و كم شدن سطح زمينهاي كشاورزي و افت حاصلخيزي خاكها، ‌كاهش توليد مواد غذايي است. بسياري از كشورهايي كه سابق بر اين صادركنندهٌ غلات و ديگر محصولات غذايي بودند، اكنون به واردكنندهٌ اين محصولات تبديل شده‌ اند و بخش مهمي از بودجهٌ خود را صرف خريد مواد غذايي مي ‌كنند. اين پروسه براي ممالكي كه فقيرند و در عين حال با معضل افزايش جمعيت مواجهند، وضعي انفجاري به وجود مي ‌آورد. مهاجرتهاي ميليوني به شهرها و به كشورهاي ديگر از يك سو، و رشد بيكاري و بينوايي از سوي ديگر، زمينه‌ هاي خشونت و جنگ را تقويت مي‌ كند. امروزه مباني صلح، علاوه بر توازن قواي نظامي و اقتصادي كه ميزانهاي قديمي هستند، به مسائل زيست ‌محيطي متصل شده است.
از دويست رودخانهٌ بزرگ دنيا، 120تاي آنها از خاك دو يا چند كشور عبور مي‌ كنند. ‌بسياري از اين رودخانه ‌ها هميشه مايه كشمكش و منازعه، گاه جنگ و خونريزي، بوده ‌اند. آب شيرين، يك مسألهٌ استراتژيك خاورميانه بوده و هست. ولي با جنگ راه‌حلي پايدار براي دوطرف پيدا نشده است. امروزه با جنگ، به جنگ افزايش جمعيت هم نمي ‌شود رفت! اين طرح قديمي و غيرانساني، ديگر نتيجهٌ سابق را ندارد.
در بحبوحهٌ جنگ پرقرباني ايران و عراق، نرخ رشد جمعيت ايران به رقم وحشتناك 9/3درصد رسيده بود.
براي كنترل جمعيت و پايين بردن نرخ رشد آن در ممالك توسعه ‌نيافته، به رشد و اشتغال و ارتقاي فرهنگ و آموزش نياز داريم و تقريباً هر رشد و توسعه ‌يي كه بدون حفظ منابع طبيعي صورت گيرد، از طريق عوارض شديد و آسيبهاي گوناگون و خطرهايي كه به ‌بار مي ‌آورد، بهايي سنگين، و گاه مثل چرنوبيل تاوان مخوفي بابت سهل‌ انگاري و فقدان مسئوليت مي ‌گيرد. وضع وخيم محيط ‌زيست و اكولوژي سرزمينهاي سابقاً معروف به «بلوك شرق» و نيز مشكلات بزرگ كشورهاي نوصنعتي آسياي شرقي بسيار عبرت‌انگيز و هشداردهنده اند.
بقاي منابع طبيعي و بهبود وضع محيط‌ زيست، به ‌خصوص تأمين شرايط دوام نسلهاي آينده، بدون تحكيم و تقويت «اصل مسئوليت» در افكار عمومي جهان و نزد طبقهٌ سياسي كشورها حاصل نمي ‌شود. اين اصل نه تنها يك ضرورت اخلاقي (ETHICAL) و هستي ‌شناسانه (ONTOLOGICAL)، بلكه حتي يك نياز پراتيك سياسي در دموكراسيهاي كنوني جهان است و براي ممالك توسعه‌ نيافته كه مثل «نان شب» ضرورت حياتي دارد.
در بسياري از دموكراسيهاي غرب مدتهاست نوعي «بحران اعتماد» نسبت به احزاب و كل طبقهٌ سياسي سنتي بالا گرفته است. مردم احساس مي ‌كنند در «آن بالا» سياست كمتر به معناي امر عمومي و كشوري،يا ه قول هانا آرنت   RES PUBLICA
بلكه بيشتر به عنوان «نردبان ترقي» (CAREER) شخصي و فاميلي گرفته مي ‌شود. پراتيك سياسي بدون اصل مسئوليت،‌معمولاً به عنوان كار و كاسبي يك مشت افراد خودخواه و منفعت ‌طلب ارزيابي مي ‌شود. به آن اعتماد نمي ‌كنند واز آن گريزان هستند. احيا و اشاعهٌ اصل مسئوليت مي ‌تواند براي ترميم رابطه با جامعه، يا ايجاد مناسبات تازه بسيار مؤثر واقع شود.
شايد يكي از دلايل روانشناسي استقبال مردم از سياستمداران زن در دنياي معاصر، بيداري، گاه شكوفايي شگفت ‌انگيز اصل مسئوليت نزد زنان باشد. ما در جنبش مقاومت ايران سالهاست اين واقعيت جذاب و برانگيزنده را تجربه كرده‌ ايم. ‌به هر حال،‌به‌ نظر من مسئوليت نسل كنوني، شرط بقاي نسلهاي آينده است. ممكن است كسي بگويد سياره ‌يي كه گرفتار اين همه بحران است و هزاران سلاح هسته ‌يي هم بار دارد، ‌اين سفينه كه بخت بقايي ندارد؛ ديگر چرا سختگيري اخلاقي و چرا بايد وقت را به شنيدن «هشدارهاي كاساندرا» تلف كرد، دم را بايد غنيمت شمرد. وانگهي چرا بايد اين‌قدر نگران نسلهاي آينده بود، از كجا به اين اصل مسئوليت مي ‌رسيد؟ پايهٌ مادي و مبناي واقعي اين اندرزها كدام است؟
خوب،‌ اين پرسشها و اين ايستار (موضع) فاتاليستي ـ‌چه از سر بدبيني مفرط باشد و چه به انگيزهٌ ماسك ‌زدن به خودپرستي‌ـ هميشه در اين بحث حضور داشته است.
از افسانه‌هاي كهن تا روايات و كتب ديني و فلاسفه بزرگي چون شوپنهاور، آن كه براي دنيا و هستي كرهٌ‌ زمين معنا و ارزشي قائل نباشد، بي ‌برو‌برگرد مي ‌تواند اين موضوع را اتخاذ نمايد. ولي اگر صاحب همين ديدگاه در يك فاجعهٌ زيست ‌محيطي گرفتار شود،‌اگر فرزندان و كسان ديگرش درگير باشند و… آن ‌وقت از ديگران انتظار مسئوليت‌ شناسي و حتي فداكاري خواهد داشت!
ماجراي فاجعهٌ اتمي چرنوبيل و كساني كه حاضر شدند از جان خود مايه بگذارند و براي خاموش كردن كورهٌ منفجر‌شده و گذاشتن سرپوش بتوني روي گداخته ‌هاي اتمي وظيفه قبول كنند، يكي از پاسخهاي ممكن به ايستار تقدير سياه است: يعني از خودگذشتگي، وقتي مسأله بود و نبود در ميان است.
اصل مسئوليت باوجودي كه فارغ از بحث برد و باخت پا پيش مي ‌گذارد ولي پيوسته حتي در وخيم ‌ترين شرايط، شانسي براي انسان و بقاي او قائل مي‌ شود.
مشكل ما در بحث مسئوليت اقناع شخص فاتاليست نيست. دشواري اصلي به عمل واداشتن تودهٌ‌ مردم و حكومتهاست، كه در تعريف و تحسين اصل مسئوليت مضايقه ‌يي ندارند، ولي در اجراي آن، و تعهد عملي به آن،‌اما و اگر مي ‌كنند و در همان شكاف معروف ميان شناخت و اقدام،‌ جاي خوش مي‌ كنند.‌ همهٌ‌ ما، كم و بيش از اصل ماندْ در فيزيك اطلاع داريم. فكر مي ‌كنم در روانشناسي رفتار هم اين اصل، به‌ صورتهاي گوناگون بارز مي ‌شود: قدرت عادات كهنه، ترس از حركتي تازه، پرهيز از پيشقدمي و غيره. نمي ‌خواهم وارد بحث روانشناسي بي ‌حركتي (INDOLENCE) شوم، ولي قدر مسلّم آن است كه گاهي اين «پشت ‌گوش‌ انداختن» و سهل ‌انگاريها مي ‌تواند فاجعه‌ بار باشد.
 آيا ماجراي سانحهٌ مخوف و مرگبار نيروگاه اتمي چرنوبيل، كه هنوز پس از گذشت اينهمه سال تشعشات آن ادامه دارد، ما را به فكر نمي ‌اندازد؟
و اما پاسخ به اين پرسش كه، در رابطه با وضع محيط‌ زيست و منابع طبيعي، از كجا به «اصل مسئوليت» مي ‌رسيم و آيا پايهٌ مادي‌ يي وجود دارد و وضع اضطراري ما را به اين اصل مي ‌رساند، يا صرفاً از ديدگاهي اخلاقي آن را پيش مي‌ كشيم، نظر من اين است كه پيدايش يك وضع بي‌ سابقه در واقعيات اكولوژيك، وضعي مشابه موقعيت سلاح هسته ‌يي در تاريخ تكامل جنگ، باعث شده كه مسألهٌ محيط ‌زيست و منابع طبيعي به پهنه‌ هاي اخلاقي (ETHICAL) و فلسفه و… هم راه پيدا كند. پيدايش و گسترش توليد سلاح اتمي باعث شده بود وقوع يك جنگ جهاني اتمي به ‌مثابه جنگ اول و آخر هسته‌يي و پايان بقاي بشر مطرح گردد و به عنوان يك «تابوي جهاني» معرفي شود. در مورد بحران محيط ‌زيست هم مسأله به اين صورت درآمده است كه براي اولين بار در تاريخ زندگي بشر، خطر خاتمه يافتن ظرفيت حياتي منابع طبيعي براي انسان خيلي جدّي ـ ‌ بعضي از دانشمندان مي ‌گويند قابل محاسبه ‌ـ شده است. يعني در زماني كه نياز به منابع طبيعي چون آب، خاك، درخت و هواي قابل تنفس، به سرعت زياد مي‌ شود
( رشد سريع جمعيّت/بعلاوه توسعه و تراكم آلودگيها)، منابع طبيعي محدود كره زمين پيوسته كاهش مي ‌يابند و ظرفيت پالايش آنها نيز تحليل مي ‌رود.
 به عبارت ديگر:موجودي كم مي ‌شود و آن‌ چه هست آلوده ‌تر مي ‌گردد. معناي اين وضع آنست كه در آينده مي تواند در كل كره ارض عدم تعادل ميان عرضه و تقاضا براي سرمايه يا «كالايي به نام طبيعت»، ـ‌كه سابق بر اين فقط بُعد موضعي آن به‌ صورت خشكسالي و قحطي، معلوم بود ‌ـ‌ به صورت گلوبال به‌ وجود آيد. مخاطره‌ هاي تازه ‌يي به ‌نام «حفره‌هاي ازن» و تغييرات جوي نيز به ا وضعيت بالا اضافه مي ‌شوند.
اين وضعيّتِ مادي مي تواند يك ديناميسم فاجعه به وجود آورد و مبناي عيني اصل مسئوليت به شمار مي رود. آگاهي بر خطرات جدّي و ممكن ناشي از اين وضع هم نوعي مبناي ذهني اصل مسئوليت نسبت به عاقبت محيط‌ زيست جهاني و نيازهاي بشريت در حال افزايش است. در اين نوع مسئوليت، اصول اخلاقي (ETHICS) تازه ‌يي ـ‌ در قبال نسلهاي آيندهٌ بشر و  طبيعت‌ـ نهفته است.
بقاي انسان نه تنها به صورت تمايل به داشتن فرزند و تأمين احتياجات او، بلكه علاوه بر اين، به عنوان تعهد به نوع بشر و نسلهاي آينده مطرح مي‌ شود.
به همين ترتيب اين اصول مي‌ توانند ترجمان حقوقي و مفاد قانوني نيز داشته باشند. كمااين ‌كه بسياري از كنوانسيونهاي بين ‌المللي زيست‌ محيطي در اساس چيزي جز صورت حقوقي براي «اصل مسئوليت» نيستند.
اين‌كه آيا ما از يك ديدگاه صرفاً فلسفي به اين اصل مي ‌رسيم يا از عقيده ‌هاي ديني، از نقطه‌ نظر موضوع اين اصل، يعني ضرورت حفظ محيط‌ زيست و تعادل اكوسيستمهاي حياتي و بقاي نوع بشر، اهميت چنداني ندارد. در اين اصل «بني‌آدم اعضاي يكديگرند»، بدون هرگونه تبعيض و تمايز. اگر درنظر بگيريم كه كره ارض خانهٌ مشترك همه ماست، آن وقت از همين «اصل مسئوليت نسبت به نسلهاي آينده»، وظايف جهاني و الزامهاي بين‌المللي نتيجه مي ‌شوند؛ حقوق بين‌ المللي بُعد تازه‌ يي پيدا مي ‌كند و امكان مداخلهٌ مراجع جهاني ذيصلاح، در حوزه‌ هاي كشوري و منطقه ‌يي، به منظور بررسي وضع، جلوگيري از تخريب، كمك به ترميم و همكاري براي احيا و پايداري منابع طبيعي، به يك امر ضروري و لازم‌ الاجرا تبديل مي ‌شود.
به‌نظر من اين اصل و توابع حقوقي و سياسي آن، خود يك سنگ محك كارآمدي مي ‌تواند باشد در تميز حكومتهاي دموكراتيك از دِسپوتيك.
به‌خصوص جريانهاي فكري بنيادگرايي كه با داده‌ها و دستاوردهاي مدنيّت معاصر ناسازگار, حتّي در ستيز هستند،به‌ محض آن كه در مسند حكومتي قرار مي ‌گيرند، باجهانشمول بودن اصل مسئوليت زيست ‌محيطي به مخالف بر مي ‌خيزند؛ همان ‌طور كه با جهاني بودن حقوق‌بشر مخالفت مي ‌كنند و اصل برابري زن و مرد را بر نمي تابند.
مطالعهٌ دقيق تجربهٌ حاكيت ولايت فقيه (خميني و خامنه اي) در ايران، كه به واقع ام ‌القرا ‌(متروپل)‌ي اردوگاه بنيادگرايي مي ‌باشد، در اين مورد بسيار آموزنده و عبرت ‌انگيز است. فاجعه ‌بارترين موضع خميني جنگ ‌طلبي او بود.
خميني جنگ را «نعمت‌خدا» مي شمرد و با شعار «جنگ، جنگ تا رفع فتنه در عالم», به آن ادامه داد. اين شخص، از سال81، به آساني مي ‌توانست به صلح عادلانه‌يي با عراق دست يابد، ولي 7سال ديگر جنگ خانمانسوز را گسترش داد. اين جنگ طولاني تر از جنگ دوم جهاني، به اقرار خودشان، هزار ميليارد دلار خسارت اقتصادي، ميليونها كشته و زخمي و معلول و يك كشور نيمه‌ ويران به‌ جاي گذاشت و از لحاظ محيط‌ زيست،‌آبهاي جنوب و سواحل آن و كل محيط ‌زيست جنگلي و مرتعي ايران صدمات مهيبي ديد.
در نامه‌ يي كه سه سال پس از جنگ «وزير جهاد سازندگي» به خامنه‌اي، جانشين خميني، نوشت، مي‌ توان خواند كه «در هر ثانيه 200متر مربع از سطح جنگلها و حدود 400متر مربع از سطح مراتع تخريب مي ‌شود» (‌اطلاعات 11اسفند70‌). يعني در طول سالهاي جنگ  نظاميگري،‌فقر و بي‌ قانوني و سوداگري دست به ‌دست هم داده يك «جنگ » مخرّب  عليه جنگل و مرتع و… صورت گرفته است.
اين نامه وزير  نشان مي ‌داد كه بالاترين مقامهاي رژيم،‌به‌ طور دقيق، در جريان غارتها و نابودي منابع طبيعي كشور بوده‌ اند و چيزي به‌ نام غفلت و بي ‌خبري وجود نداشته است. بدتر از اين اخباري بود كه از گوشه و كنار به گوش مي ‌رسيد. و حتي در مشاجره‌ هاي مجلس آخوندي به‌ آنها اشاره مي ‌رفت، به عنوان نمونه از نطق «نمايندهٌ ‌نوشهر و چالوس»ـ‌ دو شهري كه در استانهاي جنگلي شمال ايران واقع شده ‌اند‌ـ‌ در روز 18آذر72،‌نقل قول مي‌ كنم، كه ‌مي ‌گويد:
 «در سالهاي اخير به‌ طور مداوم از جنگلهاي شمال ايران بي‌ رويه تراشيده‌اند (CLEAR C UTING) و به افراد و نهادها و ارگانهاي دولتي واگذار شده است».
يعني علاوه بر بي ‌حفاظ گذاشتن جنگلها و چراي بيش از ده ‌ميليون دام در آنها؛‌ و علاوه بر نرساندن نفت و گاز و برق به روستاها و شهركهاي حاشيهٌ جنگل و در نتيجه قطع درختان براي استفاده درخانه و محل كار به عنوان مادهٌ سوخت؛ غارت مستقيم جنگلها نيز جزء طرحها و سياستهاي آگاهانه و عمدي اين رژيم قرون ‌وسطايي بوده است. اين واقعيت وحشتناك و تكان ‌دهنده موقعي غيرقابل انكار مي ‌شود كه بدانيم مقارن اخبار فوق دولت رفسنجاني «طرح واگذاري جنگلها به بخش خصوصي» را، با وجود مخالفت و اعتراض 700‌كارشناس و كارمند زيست ‌محيطي، تصويب و به اجرا گذاشت. يعني جنگلهاي صنعتي و تجاري شمال را به حراج گذاشتند و به تجربه مي ‌دانيم كه در اين نوع اكسيونهاي حراج اموال ملت (كشور) ايران، خريداران رديف اول، از خود آخوندها و اعضاي فاميلشان هستند. با اجراي اين (طرح)، ضربهٌ كاري به عرصه ‌هاي جنگلي شمال كشور وارد گرديد، طوري كه در سال 74 يكي از بانيان و مجريان اين «جرم ملي» به زبان آمد و گفت:
 «اينك تنها يك ميليون هكتار جنگل اقتصادي و صنعتي در كشور وجود دارد و بقيه يا به صورت مخروبه درآمده يا فاقد صرفهٌ اقتصادي براي بهره ‌برداري است»
 (اطلاعات 2خرداد74).
اين كه آيا اكنون چيزي از آن «يك ميليون هكتار» هم باقي مانده يا نه متأسفانه،‌ اطلاع دقيقي در دست نداريم، ولي زماني كه من جوان بودم، ايران بيش از 18ميليون هكتار جنگل خوب و نسبتاً سالم داشت.
اگر بخواهيم راجع به تمام محورهاي بحران محيط‌ زيست ايران و سياستها و اعمال قرون‌ وسطايي رژيم آخوندها در اين مورد گزارش دهيم، مثنوي هفتادمن مي ‌شود. ولي اجازه بدهيد از حوصلهٌ شما حسن استفاده كنم و حداقل، به صورت فهرست ‌وار، به اين فاجعه‌ها اشاره نمايم. از كارنامهٌ اعمال و سياستهاي يك حكومت هم مي ‌توان به ضرورت رفتن يا ماندن آن رسيد؛ در كشورهاي دموكراتيك كه مردم به بيلان و نتايج كار دولتها بسيار حساس هستند.

‌محورهاي اصلي بحران زيست‌ محيطي در ايران به قرار زير هستند:
فرسايش خاكهاي زراعي در ايران، به 50برابر سابق رسيده است و اكنون سالانه 4ميليون تن خاك كشاورزي و مراتع و زمين جنگلها تخريب شده، در اثر فرسايش آبي و بادي از بين مي ‌رود. به نوشتهٌ روزنامهٌ‌ همشهري‌16‌اسفند‌74 (6‌مارس‌96) «همه ساله بيش از چند برابر بودجهٌ سالانهٌ كشور خاكهاي حاصلخيز و پر‌بار دچار فرسايش و نابودي مي ‌شود».
ازياد فاجعه ‌بار سيل، كه ده ‌برابر سابق شده است،‌بدون آن‌ كه مقدار بارش سالانه تغيير مهمي كرده باشد. روشن است كه نابودي جنگلها و فرسايش خاك و پر شدن ظرفيت رودخانه ‌ها و سدها علل اصلي جاري شدن 500سيل در هر سال مي ‌باشند.
كمبود و آلودگي آبهاي شيرين، مشكلات فراواني براي كشاورزان و خدمات شهري و سلامت مردم به ‌وجود آورده است. بسياري از بيماريهاي عفوني چون وبا در اثر آلودگي آب آشاميدني زندگي شهرهاي ميليوني را به‌ خطر انداخته‌ اند. در پاييز گذشته هزاران نفر در تبريز و اصفهان به‌علت مصرف آبهاي آلوده (لوله‌ كشي شده!) به وبا و امراض عفوني و مسري ديگر مبتلا گرديده بودند. افزايش شديد جمعيت و افت ذخاير آب و نيز آلودگي شديد آبهاي جاري مشكل كمبود آب ايجاد كرده است.
اما با وجود كمبود فزايندهٌ آب، هنوز هم بيش از سه‌ چهارم بارش سالانه بدون بهره ‌برداري، به درياها مي ‌ريزند.
گسترش بيابانها و كوير، ‌يكي از وخيم ‌ترين فجايع زيست ‌محيطي ايران است. سالانه حدود 2ميليون هكتار از دشتها و مراتع ايران به بيابان تبديل مي ‌شود، روستاها تخليه مي‌ گردند و روستاييان فقير ناگزير مهاجرت مي‌ كنند.‌مهاجرت ميليونها نفر از روستا به شهر مشكلات محيط‌ زيست شهرها را به ‌صورت حادي درآورده است.
آلودگي شديد هواي تهران و ديگر شهرهاي بزرگ مهمترين مسأله بحران محيط‌ زيست شهري به ‌شمار مي ‌رود.
در شهر تهران آلودگي هوا با گاز منواكسيد كربن گاه به 20 تا 50برابر حد مجاز، و آلودگي به انواع هيدروكربنهاي سرطانزا به 90برابر حد مجاز مي ‌رسد. بنا به تشخيص كارشناسان ملل متحد، تهران از نظر  آلودگي هوا در رأس شهرهاي آلودهٌ جهان قرار دارد. از اين تشخيص سالها مي‌ گذرد، ولي امسال هم ساكنان تهران و ديگر شهرهاي بزرگ ايران بار ديگر با بحران آلودگي هوا و تشديد مسموميتها و ديگر آسيبهاي بعضاً كشنده مواجه هستند. شايد باورتان نشود, واقعيت اين است كه مرگ و مير در اثر آلودگي هوا بي داد مي كند. هرسال در اثر آلودگي شديد هوا, هزاران نفر جان خود را از دست مي دهند, چون طرح مؤثري عليه آلودگي به اجرا درنيامده است. بايد دانست كه آلودگي هواي تهران، به طورعمده، ناشي از دود گاز ماشينهاست. تكنولوژي اكثر خودروهاي مونتاژ شده در ايران مال دههٌ‌60 ميلادي است و تمام اين صنايع در اختيار و مديريت دولتي كار مي‌ كند. شهر تهران جز دو خط مترو كه بعد از سي سال راه افتاد, سيستم گسترده ترافيك زيرزميني و قطار خياباني در اختيار ندارد. ديگر شهرهاي ميليوني كه هيچ.
  افزايش جمعيت ادامه دارد ولي نه كاناليزاسيون فاضلاب وجود دارد، نه سيستم علمي جمع‌ آوري و دفع زباله درست كار مي كند،‌نه كنترل بهداشتي بر بازار اغذيه و نه، به اندازهٌ كافي فضاي سبز.
در واقع خميني و جانشينش خامنه اي و رؤساي جمهور اينها, در نقش سواران معروف آخر‌الزماني (THE HORSEMEN OF THE APOCALYSE) در تخريب و نابودي محيط ‌زيست و آوردن جنگ و مرگ و مرض و فساد و فحشاء و اعتياد و بي كاري و... بيلان «موفقي» دارند. اينها با خرج دهها ميليارد دلار ثروت ملت جهت  نيروگاه اتمي و در واقع ساختن بمب هسته ‌يي، تدارك فجايع مضاعفي را ديده‌ اند.
جالب است كه نمايندگان چنين رژيم مخرّبي، وقتي در كنفرانسهاي جهاني پشت تريبون قرار مي ‌گيرند، درجستجوي «بز‌بلاگردان» (SCAPEGOAT) طبق معمول «استكبار جهاني» و «كشورهاي صنعتي» را مورد حمله قرار مي ‌دهند و كسي نيست از اين شارلاتانهاي عمامه‌به ‌سر بپرسد سياست حراج جنگلهاي ايران, به حال خود رها كردن جنگلسوزيها و بحران آلودگي هواي شهرها, به ‌خصوص تشويق به «افزايش امت اسلامي»، و هزار و يك فاجعهٌ زيست‌ محيطي ايران هم كار اين و آن عامل خارجي است؟
هيأتهاي جوراجور اين رژيم در مجامع بين ‌المللي محيط‌ زيستي مرتب حاضر و مدعي كارهاي مشعشعي هستند ولي كسي نيست از اينها بپرسد چرا با هرگونه طرح نظارت و كنترل و جلوگيري از تخريب محيط ‌زيست،‌توسط مجامع بين ‌المللي مخالفت مي ‌كنيد و تحت عنوان «مداخله در امور داخلي» عليه اين طرحها و برنامه ‌هاي حفظ محيط ‌زيست موضع مي ‌گيريد؟
اينها هر جا كه امكان گرفتن كمك مالي و دريافت ارز باشد، بلافاصله سنگ همكاري و تعاون به سينه مي‌زنند،‌ولي حاضر نيستند به كسي حساب پس بدهند كه با اين بودجه‌ ها چه مي‌ كنند و اصلاً چرا عمدهٌ ثروت مملكت را صرف دستگاههاي «امنيتي و اطلاعاتي»، در داخل و خارج، مي ‌كنند و چرا ايران در در دوران حكومت ملاها در تمام زمينه‌ هاي زيست‌محيطي، اقتصادي، فرهنگي و آموزشي و...‌چند دهه سقوط كرده است؟ در واقع رژيم ولايت فقيه نمونهٌ ‌ويژه رجعت به قرون وسطاست. ازقطع دست و كوركردن چشم و سنگسار زنان بگيريد تا شكنجه و تجاوز و اعدام و ترور جوانان و آزاديخواهان و ... تا ويرانگري زيست محيطي و تخريب آب و خاك و جنگل و هواي شهرهاي ايران.
 ‌دولتهاي غربي كه - به ‌رغم تجربه‌ هاي فراوان و مكرّر و ورشكسته -  هنوز هم طرفدار و مجري مشي «گفتگو و مذاكره» با اين ِدسپوتي افشا‌شده هستند، برخلاف اصول مندرج در قوانين اساسي خودشان, منشور ملل متحد و موازين حقوق‌بشر، و نيز برخلاف كنوانسيونهاي جهاني محيط‌زيست،‌«اصل مسئوليت» را از سياست جدا كرده‌ اند و از اين بابت در برابر افكار عمومي جهان و نسلهاي كنوني و آينده مسئول هستند.

متشكرم

ـــــــــــــــــــــــــــ
+ برگردان فارسي متن انگليسي يك سخنراني براي كنفرانسي از شخصيتها و سازمانهاي ‌محيط زيستي در نروژ.



جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹

ایرج میرزا. در هجو قمه زنی

بیچاره چه می كشی خودت را
دیگر نشود حسین زنده
كشتند و بمرد و رفت و شد خاك
خاكش عـلف و علف چرنده
من هم گویم یزیـد بد كرد
لعنت به یزید بدكننده
اما دگر این كتل متل چیست
وین دسته خنـده آورنده
تخم چه كسی بریده خواهی
با این قمــه‌های نا برنده
آیـا تــو سكینـــه‌ای كـه گـوئی
سو ایستمیرم عمیم گلنده
كو شمـر و تو كیستی كه گوئی
گل قویـما منی شمیـر النده
تو زینـــب خواهـــر حسینـی
ای نره خر سبیــل ‌گنـده؟
خجلـت نكشی میـان مـردم
با این حركات مثـل جنده
در جنگ دو سـال پیش دیـدی
شد چند كــرور نفس رنده
از این‌همـه كشتـگان نگـردید
یك مو ز زهــار چرخ كنده
در سیـزده قرن پیـش اگـر شـد
هفتاد و دو سر ز تن فكنده
امـروز چرا تو می كنی ریش
ای درخور صد هزار خنده
كی كشته شـود دوبـاره زنـده
با نفــریــن تو بــر كشنــده
بــاور نكنـی بیـــــا ببنـــدیـم
یك شرط به صرفه برنده
صـد روز دگـــر بـــرو چـو امـــروز
بشكاف ســر و بكـوب دنــده
هی بر سر و ریش خـود بزن گل
هی بر تن خــود بمال سنده
هی با قمه زن به كله خویش
كاری كـه تبر كند به كنـده
هی بر سـر خــود بزن دودستـی
چون بال كـــه می‌زنـــد پرنـده
هی گـو كـه حسیـن كفــن ندارد
هی پـــاره بكــن قبــای ژنده
گر زنـده نشــــد انـم به ریشـت
گر شـد ان تو به ریش بنده!

ملک الشعرای بهار .در محرم

در محرم، اهل ری خود را دگرگون می كنند
از زمین آه و فغان را زیب گردون می كنند

گاه عریان گشته با زنجیر میكوبند پشت…..
گه كفن پوشیده،‌ فرق خویش پرخون می كنند

گه به یاد تشنه كامان زمین كربلا
جویبار دیده را از گریه جیحون می كنند

وز دروغ كهنه ی «یا لیتنا كنّا معك»
شاه دین را كوك و زینب را جگرخون می كنند

خادم شمر كنونی گشته، وانگه ناله ها
با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون می كنند

بر "یزید" زنده می گویند هر دم، صد مجیز
پس شماتت بر یزید مرده ی دون می كنند

پیش ایشان صد عبیدالله سر پا، وین گروه
ناله از دست "عبیدالله مدفون" می كنند
 
حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلی
هر دو را تسلیم نوّاب همایون می كنند

آید از دروازه ی شمران اگر روزی حسین،
شامش از دروازه ی دولاب بیرون می كنند

حضرت عباس اگر آید پی یك جرعه آب
مشك او را در دم دروازه وارون می كنند

گر علی اصغر بیاید بر در دكانشان
درد و پول آن طفل را یك پول مغبون می كنند

ور علی اكبر بخواهد یاری از این كوفیان
روز پنهان گشته، شب بر وی شبیخون می كنند
 
لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد
خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون میکنند

گر یزید مقتدر پا بر سر ایشان نهد
خاك پایش را به آب دیده معجون می كنند

سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است
هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند

خود اسیرانند در بند جفای ظالمان
بر اسیران عرب این نوحه ها چون می كنند؟
 
تا خرند این قوم، رندان خرسواری می كنند
وین خران در زیر ایشان آه و زاری می كنند
 

سه‌شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۹

من و تو شانزده بیت، برای رزم آوران شانزده آذر، م. ساقی

من و تو        شانزده بیت، برای رزم آوران شانزده آذر، م. ساقی
 
  چشم براه توأم، تا من و تو ما شویم
گر من و تو "ما" شویم، سهل شود کارها
من زتو جان می شوم، سبز و جوان می شوم
آب روان می شوم در دل گلزارها
صبح رهایی ما، مستی و شادی ما
بی من و تو کی دمد، از پس دیوارها
ما مه تابنده ایم، شادترین خنده ایم
دولت پاینده ایم، در دل تاتارها
شوق رهایی منم، شور نهایی تویی
رخ بنمائیم اگر، بر سر بازارها
عشق فراوان شود، شهر چراغان شود
کار به سامان رسد، با من و تو بارها
ای سرو سامان من، عشق من و جان من
چشمه ی ایمان من، محرم اسرارها:
با تو چمن گل دهد، لاله و سنبل دهد
بی تو بود خشکزار، تلخ تر از خارها
با تو جهان خرم است، هم نفس و همدم است
بی تو ولی پر غم است، در همه رفتارها
خیز که با جان و دل، هلهله بر پا کنیم
کز نفس گرم ما، صبح شود تارها
بی تو فنا می شوم، پر زبلا می شوم
با تو رها می شوم، از شب خونخوارها
گر چه به بندم کشید، زاهد نادان شهر
باز به میدان شوم، از در و دیوارها   
سیل خروشان تویی، تندر و طوفان منم
آتش سوزانده ایم، بر سر مکارها
بی من و تو کی شود، خانه و کاشانه نو
خیز که ویران کنیم، لانه ی کفتارها
خیز که ویران کنیم، سلطنت شرع و دین
خرقۀ سالوس شیخ، منبر و دستارها

چهارشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۹

عاطفه اقبال : در کنار هم و نه در مقابل هم

عاطفه اقبال : در کنار هم و نه در مقابل هم
به مناسبت روز منع خشونت علیه زنان
امروز روز منع خشونت علیه زنان است. دلم میخواست مطلبی در این رابطه بنویسم ولی هیچوقت قلمم به سمت نوشتن کلیشه ای در مورد روزهای مشخصی که برای ما تعیین میکنند، نرفته است. باید قبل از هر چیز موضوع مرا جذب کند تا بتوانم در مورد آن بنویسم. راستش اساسا هیچوقت از روزهای خاص خوشم نیامده است : روز زن، روز مادر، روز پدر، روز خواهر و برادر، روز عمه و ..... اما در این میان یک کلمه در ذهنم برجسته شده است و آن کلمه " زن " است. همان زنی که در میهن من نفس وجود داشتن و نفس کشیدنش هم گناه و جرم محسوب میشود. همان زنی که بقول سیمون دوبووار " جنس دوم" است. در سراسر جهان هم با وجود تمام آزادی های که به همت خودش به آن دست یافته هنوز همان " جنس دوم " است حتی اگر خودش را خیلی آزاد بداند. به نظر من مشکل اصلی در این "جنس" دانستن "انسانها" است. وقتی که انسان "جنس" شد دیگر خیلی تفاوتی ندارد ، جنس اول باشد یا دوم! به هر حال " جنس " است و نه " انسان"! عده ای عقیده دارند که می شود زن را با تبعیض مثبت آزاد کرده و او را با مرد برابر کرد. من اما، با احترام به دیدگاه های دیگر، نظرم همیشه این بوده است که نه فقط زنان بلکه هیچکس را نمی توان با تبعیض مثبت به جایی رساند. در دیدگاه من، تبعیض مثبت باعث خواهد شد که در مرحله ای دیگر، اینبار مردان باشند که برای حق برابری خود بجنگند . مردانی که به نوبه خود " جنس دوم" خواهند شد ، برای اینکه زنان به "جنس اول" تبدیل شوند. من مخالف هر گونه تبعیض هستم، چه مثبت و چه منفی، برای اینکه معتقدم این تبعیض مثبت در دراز مدت نه به مساوات که باز هم به تبعیضی منفی در جهت دیگر خواهد رسید. برای من برابری اولین شرط آزادی است. اینکه به مرد و به زن نه به عنوان جنس و کالا، بلکه به عنوان یک انسان در وحله ی اول نگاه کنیم. آنگاه دیگر خود بخود معنای جنس بودن انسان، چه اول و چه دومش از ذهنمان ناپدید خواهد شد. من فکر میکنم، آگاهی تنها چیزی است که میتواند برابری را برای انسانها به ارمغان بیاورد. در جامعه ای که زن و مرد، هیچ کدام، نه تنها رتبه اول و دوم نگیرند بلکه اصلا "جنس" نباشند. من معتقد به "تبعیض مثبت" آنگونه که بعضی از فمینیست ها میگویند، نیستم، معتقد به برابری هستم. در سیستمی که برابری حاکم باشد، مطمئن باشید که هر کس جای خود را خواهد یافت. وگرنه در دنیایی که منطق آن بر قدرت و سرمایه میگردد و به همه انسانها به دید کالا نگریسته میشود. هر کس که در قدرت سهمی نداشته باشد، چه زن و چه مرد، همان " جنس دوم " است . چون به هر حال کالا است. برای همین هم آگاهی نقش اساسی را در این زمینه بازی میکند. کسی که آگاه باشد زیر سلطه زور نمیرود و حق خود را بدست می آورد. در دنیایی که هر کس که قدرتش بیشتر است به ضعیف تر از خودش زور میگوید، قبل از هر چیز باید با بالا بردن آگاهی انسانها این معادله را عوض کرد تا دیگر هیچ کس بر کس دیگری برتر نباشد. من همیشه گفته ام که ما زنها نیازی به صدقه و دلسوزی و امتیاز مثبت در برابر مردان نداریم، بلکه به امکانات برابر احتیاج داریم. با امکانات برابر خودمان خواهیم توانست به این برابری دست پیدا کنیم. من خود را هرگز یک فمینیست ندانسته ام و با افکار فمینیستی نیز زیاد میانه ای نداشته ام، راستش نقاط اشتراکم با مردان همیشه زیاد بوده است و دوستان بسیاری در میان آنها داشته ام و هیچگاه نیز در برابرشان احساس کم آوردن و ضعیف بودن نکرده ام. این احساس همیشه برای من ناآشنا بوده است. ریشه این نابرابری قبل از هر چیز در ذهن زنی است که خود را نابرابر با مرد می داند. من معتقدم که باید دست در دست مردان به مبارزه اجتماعی پا نهاد و برای حقوق انسانها مبارزه کرد. مبارزه ما در برابر هم نیست، در کنار هم است. من امتیاز مثبت را از هیچ کس گدایی نمیکنم. برای هیچ زنی هم اینرا گدایی نخواهم کرد. من قبل از اینکه یک زن باشم ، خودم را یک انسان میدانم و میخواهم که انسانها را با هر تفاوتی چه جنسی، چه طبقاتی و چه نژادی، برابر ببینم. فکر میکنم راه رهایی هر انسان جدای از زن و یا مرد بودنش این است که در درجه اول به آگاهی دست بیابد و خود زنجیرهای دست و پایش را باز کند و نه اینکه به او آزادی و رهایی اش را با تبعیض مثبت صدقه بدهند. فکر میکنم هیچ زنی احتیاج به صدقه ندارد بلکه اگر امکانات برابر برای زنان و مردان و برای طبقات اجتماعی بوجود بیاید هر کس قادر خواهد بود استعدادهای نهفته در درونش را شکوفا کرده و صلاحیت های خود را در هر زمینه ای آشکار کرده و مسئولیت هایش را به عهده بگیرد. برای همین با آنها که همیشه به زن به عنوان یک افلیج، یک ناتوان و یک بچه کوچک و یا دست و پا چلفتی مینگرند که باید دستش را گرفت، هوایش را داشت و یا به او امتیاز داد تا بتواند روی پایش بایستد، هیچ میانه ای نداشته ام. فراموش نکینم که زن و مرد در کنار هم معنی می یابند و یکدیگر را کامل میکنند و نه در مقابل هم به امید روزی که نه تنها خشونت علیه هیچ زنی بلکه خشونت علیه هیچ مردی و هیچ انسانی وجود نداشته باشد. به امید روزی که مرد و زن با هم جامعه را به سمت رشد و شکوفایی ببرند. و در دام جدال های بیهوده ای که جامعه سرمایه داری میخواهد با بوجود آوردن تبعیضات به طبقات مختلف تحمیل کنند، نیفتند. برای اینکه اگر همه ما هدف واحدمان آزادی و برابری انسانها باشد، سریعتر به این هدف خواهیم رسید. و این همان چیزی است که قدرتمندان جهان نمیخواهند. برای همین هم هست که اختلافات طبقاتی، مذهبی، نژادی، عقیدتی و جنسیتی.... در دنیا اینهمه دامن زده میشود و مردم بجای اینکه دست در دست هم در برابر کسانی که همه زندگیشان را غارت می کنند، بایستند. در برابر یکدیگر صف کشیده اند و همدیگر را هدف قرار داده اند. مسلمان در برابر مسیحی، یهود در برابر مسلمان، زن در برابر مرد، سفید در برابر سیاه و ......برای ما مبارزات فرعی و بیهوده بوجود آورده اند تا از مبارزه اصلی بازمان بدارند. تا از یاد ببریم که تضاد اصلی و مبارزه اصلی بین استثمارگر و استثمار شونده است. فکر میکنم که نبرد ما چه زن و چه مرد در همین نقطه به هم گره میخورد. نبردی برای برابری همه طبقات اجتماعی، نبردی برای رهایی نوع بشر. همین عاطفه اقبال - 25 نوامبر 2010atefehm@hotmail.com

شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۹

متن سخنان آقای احمد البرزی در خاکسپاری فرهاد اسلامی

باسلام به دوستان ، یاران، همرزمان و رفقای فرهاد!
تن مرده که به براو برگذری نشود زنده نجنبد چه کند
فرهاد دراین مکان برای مدتی معلوم میخوابد. او به جهان دیگری نرفته است، این جهان دیگراست که به سراغ او خواهد آمد و حقیقت و حقانیت اورا که اخلاص، ایثار، صداقت، عشق، نودوستی و پاکی است به بار می نشاندو فرهاد از شراب سبزاین همه خوبی مینوشد و مست میشود، مست دیدار یار میشود!.
وبدا به حال آنان که با او جنگیدند، آواره اش کردند، خواهرو برادرش را کشتند وبا شکنجه و اعدام وسرکوب وحشیانه ملتی را به اسارت گرفتند. سهم آنان از جهان درراه، رودمذابی خواهد بود ازچرک و دناعت و گنداب و شناعت.
* * *
نان ارزان میخورد، حرف ارزان نمیزد!
رفیق نیمه راه نبود اما رفیقان نیمه راه کم نداشت!
ازنفهمی فهمیده گان آزرده میشد نه از نفهمی نفهمان!
بلند حرف نمیزد، بلند نظربود!
با آنکه آن همه میگفت نا گفته هایش بیش از گفته هایش بود!
درس خارج نخوانده بود اما درخارج، خوب درس زندگی خوانده بود!
جزبه مردم به کسی بدهکارنبود!
افزون برآنچه داشت هیچ نمیخواست!
هم معتقدخوبی به راهش بودوهم منتقد خوبی به راه دیگران!
به هیچ قیمت خریدنی نبود، حسرت شنیدن یک آخ رابردل دشمنانش گذاشت ورفت وخوب رفت.
* * *
فرهاد اگرچه متعلق به یک ایدئولوژی و مرام خاصی بود، اما به شهادت بسیاری از دوستان ورفقایش درورای آن سیمای ایدئولوژیک و تشکیلاتی، چهره ای بسیار انسانی و عاشقانه وفروتنانه و مهربانانه و جانانه داشت. امری که در دنیای امروز و سیاست روز کم یافت میشودوتاحدی خارج ازچهارچوبهای موجود است.
فرهاد عضو موسس کانون ابلاغ اندیشه های شریعتی بودوهیچگاه ازآرمان اولیه این تشکل که مبارزه با روحانیت منحط جنایتکاروایجاد جامعه ای مبتنی بر آزادی و برابری و عرفان بود، کوتاه نیامد. عزم راسخ و استواراودراین مسیر، درمقاطعی بسیارسخت و دشوار، کانون را جانی دوباره بخشید. اوفردی بسیارصادق، منضبط و مسئولیت پذیربود. درپاره ای موارد هنگامی که طرحی مخالف نظرورای او تصویب میشدبا بلندنظری و خالصانه آنرا می پذیرفت وپایبندی اوبه همان طرح وبرنامه، نه تنها کمتر، بلکه بیش از دیگران بود.
فرهادرادریادمان زنده نگه داریم، همچون آرمان رهائی و عشق به مردم.
* * *
چندبه گوش آسمان نعره زنم که وای من
چند ز سوزسینه ها زخمه زنم ز نای من
چندبه برنشانی ام زیروزبر کشانی ام
چند کشم به شانه ام قوت دست و پای من
چندزنم تو را صدا کای همه جان تورا خدا!
یک نفسم بداده ای، دوصد کفن قبای من
چند زپیش ما بری حال و هوای دلبری
ای همه حال دلبران، حال تو و هوای من
خوش چوتو نقش میزنی هیچ نگویمت مگر
تا ابدی از خیال او زمزمه کن برای من
احمد البرزی

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹

مهدی تقوائی. در رٍثای ابراهیم آل اسحاق.متن سخنان در هنگام خاکسپاری

انا لله و انا الیه راجعون
در رثای برادر گرانقدر ابراهیم آل اسحاق
پیش از هر چیز خاموشی اندوهبار رفیق نازنین‌مان ابراهیم آل اسحاق را به دوست‌مان خانم فرح شریعت، هسر محبوب ابراهیم و دخترهای گل آنها گلشید و مهشید، و دوستان ارجمندی که زحمت کشیده و حضور بهم رسانده اند صمیمانه تسلیت می‌گویم.
قرار بر این شده که در اینجا از ابراهیم یادی بکنم و در این آخرین وداع با او، بسیار کوتاه کلامی با دوستان و یاران همراه در میان بگذارم.
فکر می کردم که از کجا باید آغاز کرد؟ از چه چیز باید سخن گف؟ از اندوه، از بی قراری و بی تابی؟ از کجا؟ از خاطرات بیش از سه دهه ی گذشته، از زندان شاه، از شکنجه، از سلول؟ از روزهای آزادی بعد از زندان؟ از تحمل فشارهای گوناگون، از تناقضات و از آسیب های روانی که در جریان کار سیاسی و تشکیلاتی بناگزیر ایجاد می شد؟ از شرم و حیای انسانی و انقلابی‌ای که داشت و بعضا تا بناگوش را سرخ می کرد؟ از درنگ میان عشق به عشق و عشق به مردم؟ یا از این که از سر حسادت به قیافه‌ی زیبا و مردانه‌اش وادارش کردند تیغ به چهره بکشد و خون از گونه‌ها جاری کند، و نشانه‌‌های زخم ناخواسته‌ای را تا پایان عمر بر چهره‌ی نجیب خود داشته باشد.
ابراهیم خصلت‌های انسانی فراوان داشت، کدام یک از آنها را بگویم؟ از رفاقت و معرفت داری با دوستان، از تحمل و شکیبایی، از آذرم؟ از رضامندی، از غنا؟ کدامیک ؟ انگاری که قادر نیستم همه‌ی فضلیت‌های ابراهیم را شماره کنم. علاوه بر این، من کجا گمان می کردم که روزی خواهد آمد که بخواهم در اندوه از دست دادن ابراهیم و یا در رثای او برای دیگران سخنی بگویم؟
زندگی ابراهیم سخت پر فراز و نشیب و پر مخاطره بود. زندگی این گرد مبارزه و آرمان خواه را به چند دوره می توان تقسیم نمود: 1) از کودکی تا قبل از زندان، 2) دوران زندان، 3) آزادی از زندان تا قبل از خروج از ایران، 4) خارج کشور ، 5) آمدن به هلند و پیوستن مجدد به خانواده، و نهایتا دوره‌ی جانکاه و حانسوز بیماری. امید که در آینده در باره‌ی این دوران‌های چندگانه‌ی زندگی ابراهیم به تفصیل نوشته و گفته شود.
ابراهیم تابستان سال 54 و در راستای مبارزه با رژیم شاه گذارش به زندان اوین افتاد. بند 2 طبقه‌ی دوم . در آنجا بود که با او آشنا شدم. هم‌بند و هم زنجیر و هم اطاقی بودیم. بسیاری از دوست داشتنی‌ترین و نیکوترین زندانیان سیاسی، و شماری از پرجوش و خروش ترین بچه‌های سازمان و برخی از بلند پایه‌ترین رهبران مجاهدین نیز در همین اطاق یعنی در اطاق 2 بند 2 بودند. این بند دارای 6 اطاق بود، اطاق پنچم بند به گروهی خاص از بچه های غیر مذهبی احتصاص داشت. افراد در اطاق‌ها می‌ماندند و درب اطاق‌ها در تمام اوقات بسته بود و فقط روزی سه بار برای استفاده‌افراد از دستشویی، درب اطاق‌ها را به نوبت باز می‌کردند.
اطاق 2 از شلوغ ترین، پر سر و صدا ترین و حادثه سازترین اطاق‌های بند بود، در اوقات فراغت و به اصطلاح زنگ تفریح زندان، افراد این اطاق چنان هیاهویی به پا می‌کردند که سایر گروه‌های زندانی بند - غیر از مجاهدین - و از جمله اطاق پنجی‌ها، بارها به مسئولین مجاهدین مراجعه وشکوه می‌کردند و از آنها می‌خواستند تا از افراد اطاق 2 بخواهند، آرامش بند را کمتر بهم بزنند. آن روزها، در عین حال روزهای تیره و تار جنبش مسلحانه و نیز موفقیت ساواک شاه نیز بود. در همان روزها رسولی بازجو برای قدرت نمایی به داخل بند و به اطاق‌ها می‌آمد و بعضا با کمک چند نگهبان، زندانیان را در مقابل چشم سایرین روی زمین دراز می‌کرد و به شلاق می‌بست.
ابراهیم یکی از گردانندگان و مجریان همه‌ی اتفاقات و اکتیویته‌های جنجالی اطاق 2 بود. روی ترانه‌های آشنای فارسی، شعرهای سیاسی و فکاهی می‌گذاشت، تئاتر به اصطلاح خیابانی راه می‌انداخت و سرا پا انرژی و شور و شر بود. جالب این که زهر چشم گرفتن های رسولی بازجو هم هیچ تاثیری در روحیه‌ی مقاوم و پر نشاط ابراهیم نداشت.
این جنب و جوش، و این اصالت قائل شدن برای زندگی و مبارزه، و پرهیز مطلق از سکون و یا در خود شدن را در تمام مراحل چند گانه ی زندگی ابراهیم می توان دید.
ابراهیم به ادبیات کودکان علاقه‌ی وافر داشت. پس از آزادی از زندان کتاب قصه‌ی کودکانه‌ای را برای بچه‌ها به شعر تنظیم نمود. تا آنجا که من می‌دانم کتاب‌هایی در طنز و فکاهی نیز دارد اگرچه ممکن است به دلایلی به اسم خودش منتشر نکرده باشد.
این‌ها البته فقط بخش ناچیزی از کارهای قلمی ابراهیم بشمار می رود. یادم هست که رساله‌ای کوچک و در عین حال حساس و دشواری را نیز در سازمان تنظیم نمود. این رساله در 26 قسمت و ویژه‌ی برادران تنطیم شده و "اهمیت و ضرورت رعایت "اشکال" در شعائر و مناسک توحیدی" را به صورت موجز و پراکتیکال توضیح می داد.
امیدواری و نگاه مثبت به زندگی از ویژه گی‌های مشخص ابراهیم بود که همه‌ی کسانی که می‌خواهند به مراحل چند گانه ی زندگی او نگاه کنند، باید آن را در نطر داشته باشند.
ابراهیم دو سال قبل و در شرایط بیماری همراه همسر فداکارش فرح به لندن آمد. ماه رمضان بود و شب قدر فرا رسید، همه با هم در مراسم شب قدر شرکت کردیم. مراسم حالتی تقریبا روشنفکرانه داشت و بیشتر به بحث و ارائه تحلیل در باره‌ی شب قدر می‌پرداخت. ابراهیم بعدا با تاکید بر اهمیت شعائر معنوی ، اننقاد می کرد که چرا آئین‌های شب قدر را پر رنگ تر و مراسم ویژه این شب ارجمند را با شور بیشتر برگزار نکردیم.
این نکته را بیشتر از این بابت یادآور شدم تا گفته باشم که روح ابراهیم چه روح لطیف، حساس و پر معنویتی بود. روزی این جمله‌ی امام علی را که در دعای کمیل می‌گوید "یا من اسمه دوا و ذکره شفا - ای کسی که اسم ات دوا و ذکرت شفاست" برایش ای میل کردم. جواب داد که چقدر خوشحال شده و از این جمله سخت تکان خورده است.
در طول بیماری ابراهیم، روزی سه بار برای او به اسم، دعا می کردم. چون می‌دانستم که از دکترها دیگر کاری بر نمی‌آید، از خدا می‌خواستم، و - باور کنید که بعضا التماس می کردم - که خدایا عنایتی کن، برای تو که کاری ندارد، معجره‌ای بفرست و شفای ابراهیم را زمینه سازی کن. همواره انتظار داشتم این معجزه صورت بگیرد. در همین رابطه تازه‌های پزشکی را از اینترنت دنبال می‌کردم و دائما گمان می کردم که بالاخره اتفاقی خواهد افتاد.
یک بار در همین زمینه با ابراهیم تلفنی و به تفصیل بحث کردم. دوست مان فرح هم شاهد این گفتگو بود. ابراهیم که از حال و احوال خود بیش از من با خبر بود، ظاهرا با این نظر من که منتطر معجزه باشیم موافقت نداشت. اینجا بود که دلم شکست، می‌خواستم با هستی قهر کنم که چرا کاری نمی‌کند.
مقاومت ابراهیم را می‌دیدم. مقاومتی که از مرز تحمل آدمی فراتر می‌رفت و به حماسه‌ای خاموش تبدیل شده بود. دیگر نمی توانستم با ابراهیم صحبت کنم. اوائل ای میلی می‌نوشتم و از این طریق احوالش را می‌پرسیدم، به تدریج که شرایط او به وخامت می‌گرائید، ای میل هم نمی‌توانستم برایش بفرستم. صفحه‌ی آت لوک را باز می‌کردم می‌نوشتم: عزیزم ابراهیم سلام، اما هر چه می‌کردم نمی‌توانستم جمله‌ی بعدی را بنویسم. چه باید می‌نوشتم؟ بنویسم چطوری؟ خوبی؟ بهتری؟ بدی؟ بدتری؟ خرابی؟... داد می‌زدم و صفحه‌ی ای میل را می‌بستم.
ابراهیم به تدریج اما به سرعت زمین‌گیر شد و روابطش با محیط و دیگران به صفر رسید. بیماری پیکر رشید ابراهیم را ذره ذره سوخت و آب کرد تا این که او خاموش شد و به رفیق اعلی پیوست، اما من هنوز باور نکرده‌ام. شب بعد از فوت ابراهیم، او را در خواب دیدم. مطلقا اثری از بیماری در قیافه‌اش دیده نمی‌شد. چهره‌اش درست مانند روزهایی بود که از ایران بیرون آمده بودیم و او را در پاریس دیدم، شاد، جوان و فعال.
آری ابراهیم سوکمندانه از میان رفت اما یاد او، صبر و استقامت او و عشق پایان ناپذیرش به بودن و زندگی همواره در ما و با ما خواهد بود.
رفیق نازنین ما درجاتش در سرای باقی عالی است، خدایا متعالی بگردان.
سلام خدا و خلق خدا، سلام ما، و درود نیکان عالم، بدرقه ی راهش باد!
متشکرم
مهدی تقوایی

یکشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۹

پروازی دیگر در هجرت. ابراهیم آل اسحاق نیز بالهایش را بسوی آسمان در این غربت غمزده گشود و رفت.عاطفه اقبال

پروازی دیگر در هجرت.
ابراهیم آل اسحاق نیز بالهایش را بسوی آسمان در این غربت غمزده گشود و رفت
رسم وفا را بیوفا از غم نیاموزی چرا!؟
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند
باز خبری دیگر، غمی دیگر، پروازی دیگر. از میان مهاجرانی که از سرمای وطن با آرزوی یک دم هوای آزاد پر کشیده و در انتظار بازگشت به میهن از همه چیز خود دست کشیده بودند. اولین بار که ابراهیم را دیدم. در حومه ی شمالی پاریس بود. در سالهایی بسیار دور. با هیکلی رشید و بلند، چشمانی آبی و کلامی پر از شرم و حیا که خود را چون تصویری زیبا در ذهن حک میکرد. حدود هفت هشت سال پیش در پاریس بعد از مدتها دوباره دیدمش همچنان رشید بود و چنان استوار راه میرفت که گویا میخواست به زمین و زمان ثابت کند که از هیچ چیز هراس ندارد. مرا که دید دستم را فشرد و با خنده گفت : عاطفه هیچ عوض نشده ای. منهم رک و صریح جواب دادم : تو هم همچنان خوش تیپ مانده ای. و او با قهقهه ای بلند جوابم را داد و رفت.
این آخرین دیدار بود. سال پیش فهمیدم که بیماری زمنیگیرش کرده است. چنان برایم سخت بود که نتوانستم هیچگاه به دیدارش بروم. نمیخواستم آن تصویر استوار را زمینگیر ببینم. دوستان از روحیه اش میگفتند و از همسرش که با عشق، پروانه وار از او پرستاری میکند. میدانستم که رفتنی است. میدانستم که ماههای آخر تمام اعضای بدنش از کار افتاده و با چشمانی که به کامپیوتر وصل بود حرف میزد و مینوشت. اینهم از عجایب دنیای مدرنی که ما در آن زندگی میکنیم. وقتی هیچ چیز از تو باقی نمانده باشد هم میتوانی با چشمانی بیحرکت با کامپیوتر کار کنی و حرفت را بزنی! اما همین دنیای مدرن و باصطلاح پیشرفت نتوانست ابراهیم را با تمام استواری اش از این بیماری که معلوم نشد چگونه به جانش چنگ زد!؟ نجات دهد.
آری ابراهیم هم رفت بعد از سی و پنج سال مبارزه بی امان از زندانهای شاه تا صحنه های نبرد با ولیان فقیه و نبردی جانگداز با بیماری ای که چند سال بود بر جانش افتاده بود. ابراهیم رفت با کوله باری از نگفته هایش که تاریخی بود. تاریخی که بر روی شانه هایش حمل کرده بود.تاریخی از دردهایی که تن و روحش را نشانه گرفته بودند و نمیتوانست دم بزند. و من میخواهم فریاد بزنم که چرا فرهاد ها ، ابراهیم ها در غربت می میرند ولی آخوندها و آخوند صفتان هنوز در این دیار غم گرفته بر تخت ولایت تکیه زده اند!؟ بگذار تا ازین شب دشوار بگذریمرود رونده سینه و سر می زندبه سنگ یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون می خوریم باز که بازش بپروریم
عاطفه اقبال2 نوامبر 2010
ابراهیم آل اسحاق : در دوران کودکی که بارش برف های سنگینی به یادم مانده است، روی بند رخت حیاط بزرگ و پر از برف خانه ما چند پرنده می‌نشست. در تکاپوی یافتن دانه لحظاتی روی طناب می‌نشستند که گراداگردش را برف گرفته بود. گاه از زاویه دوری که نگاه می‌کردم، سفیدی طناب در سفیدی دیوار و کل فضای برفی گم شده و این طور به نظر می‌رسید که پرنده ها روی هوا نشسته اند! این سرگرمی مرا وامی‌داشت تا بعد از پرواز پرنده ها کمی جلو رفته تا وجود طناب را به چشم ببینم. ما نیز روزی خواهیم پرید، ولی رشته حیات، جاوید باقی خواهد ماند؛ و گوهر وجود ما در گوشه ای دیگر، همچنان روی آن خواهد بود. ابراهیم آل اسحاق :من اکنون این نوشته را به زحمت و حرف حرف با باقی مانده رَمَق انگشتان دست چپم تایپ می‌کنم، آن هم یا توی رختخواب یا روی ویلچر. بعد از این با چشمانم خواهم نوشت...کامپیوتری مدرن در نیم متری صورتم قرار می‌گیرد که صفحه حساس آن با محور دو چشم من تنظیم می‌شود. صفحه حروف، در پایین صفحه مانیتور ظاهر شده و من با خیره شدن روی هر حرف، آن حرف در قسمت بالای مانیتور نوشته می‌شود...

پنجشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۹

دکتر مسعود عطائی مرضیه جان

مرضیه جان
نام ِ تو مانًد همیشه جاودان ، مرضیه جان
با صدای نرم ِ همچون پرنیان ، مرضیه جان

با صدای بی نظیرت زیستم پنجاه سال
دوستت دارم ! سپاس ِ بیکران ، مرضیه جان

نغمه ی پرویز یاحقی ، هنرمند ِ بزرگ
با صدایت مانده در ذهنم جوان ، مرضیه جان

بی شمار آهنگ هایت " می زده " " آواز ِ دل "
"طاوسِ زیبا" و " بیداد زمان" ، مرضیه جان

ظلم ِ دژخیم ِ فرومایه به راند ت ازوطن
گوهری از دستشان رفت رایگان ، مرضیه جان

راه ِ تو، یا راست ، یا کج ، راه دلخواه تو بود
سرزنش بیجا و خبط است این میان ، مرضیه جان

رفتی از دنیا و صوت دلکشت همراه ِ ماست
سرفراز ، آزاده ، رو با کاروان ، مرضیه جان

باد ِ سرد ِ مهرگانی بُرد با خود جسم ِ تو
بوستان ِ نغمه ات دور از خزان ، مر ضیه جان
مسعود عطائی