پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۱

vida گراسیاس آلا ویدا (+ترجمه ترانه به ۱۲ زبان)همنشین بهار


vida گراسیاس آلا ویدا (+ترجمه ترانه به ۱۲ زبان)
همنشین بهار


بعد از آنکه ویدیوی ویولتاپارّرا، مرسدس سوسا، گراسیاس آلاویدا را در یوتیوب گذاشتم نامه عجیبی دریافت کردم.
جوانی نوشته بود می‌خواستم غزل خداحافظی را بخوانم و مثل سراینده ترانه گراسیاس آلا ویدا بروم که بروم. واقعاً به این نقطه رسیده بودم امّا... مصمم شدم زندگی را انتخاب کنم...»
...
(سراینده ترانه خودکشی کرده بود.)
از دید من مضمون ترانه گراسیا آلا ویدا Gracias a la vida و نوای حزین مرسدس سوسا که از عمق وجودش برمی‌آمد، آن دوست را به زندگی برگردانده است.

در مورد مرسدس سوسا و آن ترانه محزون بخشهایی از آنچه را پیش تر گفته ام یا در دانشنامه ویکیپدیا نوشته ام، (با برگردان ترانه به ۱۲ زبان مختلف) اینجا می‌آورم.
ترجمه گراسیاس آلا ویدا به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، چینی، ژاپنی، کره ای، هلندی، سوئدی، عربی و عبری
(آخر همین صفحه بعد از پانویس و منابع، پیش از عکس روشنک گوینده رادیو ایران و برنامه گلها)

ترجمه ها با جستجو و پرس و جو و این در و آن در زدن جمع‌آوری شده است. بر خلاف تصّور، همه چیز در وب نیست. مگر آنکه همّت کنیم و به جای آت آشغال، آنرا غنی کنیم.
متاسفانه وب فارسی پُر از گرد و خاک شده است... بگذریم.

این نخستین بار است که برگردان ترانه مزبور که از مردمی ترین ترانه های آمریکای لاتین است. به زبانهای گوناگون کنار هم قرار می‌گیرد و ثبت می‌شود.
***
ترانه گراسیاس آلا ویدا (سپاس از زندگی) سروده «ویولتا پارّرا» Violeta Parra هنرمند شیلیایی است که سال ۱۳۴۶ خود را به امواج دریا سپرد. انگار این ترانه وصیتنامه او بود.
خود ویولتا پارّرا ترانه مزبور را که در منابع اسپانیایی، سرود انسانی (ایمنو اومانیستا) himno humanista هم نام گرفته، در اوج اندوه، خوانده بود.
هنرمندان دیگر هم اجرا نموده اند. اما با صدای مرسدس سوسا Mercedes Sosa شهرت جهانی یافت.
گراسیاس آلا ویدا اگرچه مضمونی عاشقانه دارد اما سی چهل سال پیش هرکه می‌خواند و هرکه می‌شنید به قصد مبارزه با خودکامگی بود. در زمان فرانکو یکی از دلائل دستگیری جوانان تکثیر همین ترانه بود. انگار اعلامیه گروههای سیاسی است. دوران نظامیان آرزانتین هم همین طور.
.................................

اجرای ترانه در آرژانتین
مرسدس سوسا در جنبش ترانه‌خوانی نوین آمریکای لاتین به ویژه آرژانتین نقش بسیار داشت. بیشتر روی ترانه های بومی کار می‌کرد اما طبع خود را در گونه‌های دیگر هم مانند پاپ، راک و تانگو آزموده ‌است.
اواخر سال ۱۳۵۷ وقتی در بوئنوس آیرس ترانه گراسیاس آلا ویدا را اجرا می‌کرد. وسط کنسرت ماموران حکومت نظامی آرژانتین بهمراه لباس‌شخصی‌های «آ – آ – آ» حمله کردند و بگیر و ببند راه انداختند و خیلی‌ها را به قصد کشت زدند. از آن به بعد پخش آثار مرسدس سوسا ممنوع و وی از آرژانتین تبعید شد.

مرسدس سوسا بعدها در مصاحبه ای با خبرگزاری آسوشیتدپرس گفت آن زمان از سوی جوخه های مرگ وابسته به کمیته مشترک ضد کمونیستی آرژانتین (Alianza Anticomunista Argentina ) تهدید به مرگ شده بودم.
این تشکل مخوف (که به Triple A  و AAA  هم شهرت داشت)، آزادیخواهان را بین سال های ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۲ مورد ارعاب قرار می‌داد و گاه سر به نیست می‌کرد.
‌.................................

مرسدس سوسا و «کان‌سیون کونتو دوس»
مرسدس سوسا با صدای گرم و پر غم خودش رنج و درد مردم محروم را بازتاب می‌داد. با نظام‌های دیکتاتوری، زاویه و فاصله داشت و با مبارزان راه آزادی همراهی می‌کرد. همه جا جانب ستمدیدگان و بومیان آمریکای لاتین را می‌گرفت و از همین رو وقتی درگذشت، آرژانتین عزادار شد. «دیه‌گو مارادونا»، او را الهه آزادی لقب داد و گفت یکی از بزرگان تمام دوران از نزد ما رفت. و «شکیرا» گفت مثل مرسدس سوسا دیگر نخواهد آمد. او صدای همه کسانی بود که با استفاده از موسیقی علیه ستمگران و رنج آدمیان فریاد می‌زدند.

در دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی مرسدس سوسا با ویکتور خارا، ویولتا پارا، ویکتور اردیا و آلفردو زیتاروسا اندیشه‌های ترقی خواهانه را با موسیقی و شعر درآمیختند و به این وسیله نقض حقوق بشر و آزادی‌های مدنی را توسط حکومتهای سرکوبگر آمریکای لاتین به گوش جهانیان رساندند.

در ماه‌های آخر حکومت دیکتاتوری آرژانتین که در جریان آن ده‌ها هزار نفر در سرکوب نیروهای ترقی خواه به دست دولت کشته شدند، مرسدس سوسا به میهنش بازگشت و در غم و شادی مردم شرکت نمود.

از او نزدیک به ۴۰ آلبوم به یادگار مانده است:
زنان آرژانتینی، به یاد ویولتا پارّرا، solo le pido a dios (فقط از خدا می‌خواهم)، فریاد زمین، مردم در صدای من هستند، کودکان فردا، زندگی در آرژانتین...

یکی از زیباترین ترانه‌های مرسدس سوسا که مردم در شیلی و آرژانتین و پرو و بولیوی و نیکاراگوئه و اروگوئه... گاه در یک جمعیت چندین هزار نفری همه با هم با صدای بلند می‌خوانند، «کانسیون کونتو دوس» Canción con todos (آهنگ مردم، آواز همه) نام دارد.
کانسیون کونتو دوس که مردم آمریکای لاتین مثل سرود ملی و آیات آسمانی ارج می‌نهند، سروده شاعر بزرگ آرژانتین «آرماندا ته‌خادا ‌گومز» Armando Tejada Gómez  است و «سه‌سار ایسه‌یا» César Isella روی آن آهنگ گذاشته است.
 دلم می‌خواست در باره آن بیشتر توضیح بدهم اما متاسفانه دارد خوابم می‌برَد. برای تهیه ویدیوی تقویم تاریخ خرداد ماه، دو شبانروز است نخوابیده ام...

یادآوری کنم که مرسدس سوسا در فیلم سینمایی «ال سانتو دلاسپادا» El Santo de la Espada نیز که در مورد «خوزه د سن مارتین» Jose de San Martin قهرمان ملی آرژانتین است، ایفای نقش نمود...
.................................

مضمون ترانه گراسیاس آلا ویدا
این ترانه یکی از زیباترین ستایش‌ها در وصف زندگی‌ است که با نوای موسیقی در هم آمیخته شده و شادی همراه با اندوه نهفته در شعر به زیبایی و غنای آن افزوده است.
«سپاس از زندگی به خاطر اعطای چشم بصیرت، سپاس از زندگی به خاطر اعطای گوشی برای شنیدن صدای طبیعت و زندگی، سپاس از زندگی به خاطر اعطای پایی برای رفتن و راهی برای رسیدن به مقصود، سپاس از زندگی به خاطر اعطای چشمان زیبا به محبوب، سپاس از زندگی به خاطر قلبی برای بازشناختن خوبی از بدی، سپاس از زندگی برای اعطای اشک، لبخند و سرودن شعری که شعر همه مردم جهان است.»
.................................

ترجمه ترانه Gracias a la vida  به فارسی
زندگی را سپاس می‌گزارم
به خاطر همه آنچه به من ارزانی داشته است
به خاطر دو ستاره نورانی (چشمانی) که به من داده است، تا بتوانم سیاهی را از سپیدی تمیز دهم،
و بنگرم پس زمینه پر ستاره را در آسمان بلند
و ببینم و تمیز دهم در میان انبوه مردم، کسی را (مردی را) که دوستش دارم
شکر، زندگی را که به من این چنین بخشندگی نمود
به من گوشی برای شنیدن عطا کرد که بشنوم و
تشخیص دهم شب و روز را، و بشنوم آوای جیرجیرک و قناری را
بشنوم (صدای) چکشها، توربین ها، سگهایی که عوعو می‌کنند و شرشر باران را
و بشنوم نوای دوست داشتنی محبوبم را
از زندگی سپاسگزارم، خیلی چیزها به من داده
به من صدا را عطا کرد و الفبا را که با کلمات آشنا شوم. کلماتی برای اندیشیدن و صدا زدن مادر، دوست، برادر، آنان را بازشناسم.
(به من صدا را عطا کرد و الفبا را که با کلمات آشنا شوم.)
آذرخشی نورانی تا راه برم به قلب و جان کسی که دوستش دارم.
شکر زندگی را که به من این چنین بخشندگی کرد.
به پاهای خسته ام توان راه رفتن داده
که با آن از شهرها و برکه ها بگذرم
سواحل و صحراها و کوهها و دشتها را، (درنوردم)
و (به) خانۀ تو، خیابان تو و حیاط تو برسم
شکر زندگی را که به من همه چیز داد
دلی تپنده، قلبی که در سینه ام می‌تپد.
وقتی محصول و میوه به بار نشسته ذهن آدمی را می‌بینم
و می‌بینم چقدر خوبی از بدی فاصله دارد
و در عمق چشمان روشن و زلال تو خیره می‌شوم
(زندگی، ترا سپاس می‌گویم)

زندگی را ارج می‌نهم، خیلی چیزها به من بخشید.
لبخند و اشک داد
که با آن دو، شادی و رنج را از همدیگر تمیز دهم.
لبخند و اشک داد که نوا های غم و شادی را بسرایم
تا با تو هم نوایی کرده باشم
و با دیگرانی که نوا های ترا ساز می‌کنند

شادی و رنج است که ترانۀ مرا می‌سازد.
شادی و رنج، دو ماده ای که از آواز من و آواز تو که هر دو همگون هستند و آوازهای همه، که آوازهای منند، تمیز داده (می)شوند
ترانه های من ترانه شما و مانند ترانه های دیگری است که با همین مضمون ساخته شده‌اند، آنها نیز شبیه نواهای منند.
شکر زندگی را، شکر زندگی را
شکر زندگی را، شکر زندگی را

_________________


پانویس

گراسیاس آلا ویدا ماندگار می‌شود.
ترانه گراسیاس آلا ویدا را ، پس از سرنگونی پینوشه،  هنرمند نامی و مردمی آمریکایی «جوآن بائز» Joan Baez که ترانه جاودانی و تاریخی «نو نوس مو وران» No Nos Moveran از جمله یادگارهای او است بازخوانی نمود.  گراسیاس آلا ویدا بعد از زلزله شیلی در سال ۱۳۸۹ بر سر زبانها افتاد.

به جز ویولتا پارّرا، مرسدس سوسا و جوآن بائز، هنرمندان دیگر هم گراسیاس آلاو ویدا را خوانده اند.
ماریا دولورس پرادّرا Maria Dolores Pradera، آدریانا مزادری Adriana Mezzadri، ایزابل پارا، Isabel Parra پلاسیدو دومینگو Placido Domingo، ایزاک دلگادو Issac Delgado، خلن مونروئخ Glenn Monroig مارگارت منه زی، Margareth Menezes روبرتو لیوی Roberto Livi، نانا موسکوری، Nana Mouskouri
پرلا باتالا Perla Batalla اسکار چاوز Oscar Chavez، آلبرتو کورتز، Alberto Cortez الیس رگینا Elis Regina، ریچارد کلایدرمن Richard Clayderman، گابریلا فری Gabriella Ferri، یاسمین لوی Yasmin Levy، باندا باسوتّی Banda Bassotti و...
خواننده فنلاندی «آریو سایوّما» Arja Saijonmaa هم ترانه گراسیاس آلا ویدا را به زبان فنلاندی و سوئدی اجرا نموده است. خانم گیسو شاگری بخش انتهایی ترانه را به زیان سوئدی خوانده اند.
........................................

زندگی چیست؟

در ترانه گراسیاس آلا ویدا (سپاس زندگی) می‌بینیم زندگی، مخاطب قرار گرفته و از اینکه سمع و بصر و فئواد بخشیده، چشم و گوش و هوش داده و... و اشک و لبخند، و احساس زیبای تمایل به دوست هدیه کرده...مورد سپاس قرار می‌گیرد.
آیا زندگی مثل کوه قاف و سیمرع مجازی است؟

با علم به منشاء حیات و سه دقیقه اول آن (The first three Minutes)، به غبار آغازین و جنب و جوش هستی...
با علم به رشد و تکامل موجودات زنده و آنتروپی و نگانتروپی...
با علم به تغئیر و تحول در متابولیسم و فرایندهای بیوشیمیایی...
و حتی آگاهی به این مسئله که نیستی‌ آبستن هستی است و زندگی دائم نو می‌شود، این پرسش که زندگی چیست؟ محو نشده و تازه رخ می‌نماید.
براستی آنچه هم خلاق است و هم شایسته سپاس، چیست؟

اگر نخواهیم تفسیر به رأی کنیم و همه چیر را شاعرانه و سمبلیک ببینیم، این سئوال پیش می‌آید:
 وقتی می‌گوئیم ای زندگی سپاس که به من کلمه و صدا دادی، چشم و گوش و هوش دادی، به پاهای خسته ام توان راه رفتن دادی و قلبی که می‌تپد و می‌زند.. با کدامین آفریننده حرف می‌زنیم؟ منظور از زندگی دقیقاً چیست؟
آیا زندگی «روزن نگاهی است که در خاطره ها می‌ماند»؟ فهم نفهمیدن هاست؟ درک همین اکنون است؟ چیست؟
این سئوال زیباتر و فاخرتر از آن است که تصور می‌شود.
........................................

با تاریکی نمی‌توان سراغ تاریکی رفت.

از شما چه پنهان، مدتی است دست و دلم به ثبت یادمان‌های مربوط به زندان نمی‌رود. دلیلش هم این است که وب فارسی پُر شده است از گزارشهای آلوده و غیرواقعی و کمتر کسی حساسیّت نشان می‌دهد.
درست است که ستمگران هر اسبی که داشتند تاختند و می‌تازند و بودند عناصری که شمر و خولی و حسینی و ساقی را روسپید کردند و از جوخه های مرگ آرژانتین هم جلو زدند.
بودند تک و توک جنایتکارانی که در صحنه عملیات، عملیاتی که مثلاً برای رضای پروردگار انجام می شد، نزدیک چار زبر و کرمانشاه، بعد از تجاوز به اسیر زخمی، بر سر و روی او بنزین می ریختند و هِر و هّر می‌خندیدند اما این استثناهای تکان  دهنده، (بله این استثناها) قاعده نبود و نیست. نباید این جفا را به همه تعمیم داد. نباید ستم آنان را بزرگنمایی کرد و حرفهای عجیب و غریب زد.
در مورد دشمنان آزادی هم نباید مروّت را زیر پا گذاشت. آیا ما می خواهیم از جنس آنان باشیم؟
اکنون روشنفکران شیلی سرافتاده اند که نمی بایست پدران و مادرانشان در مورد ویکتور خارا داستان تبر و قطع دست وی را می‌ساختند. نمی‌بایست با بزرگنمایی، کودتاچیان فاشیست را کمک می‌کردند که جنایات واقعی شان را هم بعداً انکار کند...
پادوهای پینوشه بیرحم و شقی بودند و از گروه Inti-Illimani «این‌تی ایلیمانی» هم که ویکتور خارا به آن تعلق داشت، بسیار کینه داشتند و هر که را دم دستشان بود (از جمله ویکتور خارا) به رگبار بستند اما داستان تبر و گیتار و قطع دست...احتیاج نبود. 
از شیلی بگذریم...
با کمال ادب و فروتنی یادآور می‌شوم (در مورد وقایع زندان) کاه را کوه کردن و بد را بدتر جلوه دادن جفا است. زمان شاه هم متاسفانه خاطرات غیرواقعی زندانیان رها شده از بند، امثال ثابتی و عضدی را حق به جانب می‌کرد.  
***
حالا هم می شنویم افرادی اظهار می‌دارند که پیشتر در این دستگاه و آن دستگاه حکومتی (در جمهوری اسلامی) مسئولیت داشته و شاهد وقایع دهشتناکی بوده اند.

درد و رنج کسانیکه به اعتمادشان ضربات هولناک خورده، قابل درک است. زاویه و فاصله با عمله ستم نیز، وقتی با نیت پاک جدایی از زشتی و پلیدی باشد بسیار قابل احترام.
اما این دلیل نمی‌شود که در گزارش‌های غیرواقعی اینگونه افراد تردید نکنیم. این تردید، بجا، حق و ضروری است.

زمان احکم الحاکمین است و نشان خواهد داد با تاریکی نمی‌توان سراغ تاریکی رفت...

 منابع

WHAT MEANS LIFE?  Paolo Manzelli

اجرای ترانه گراسیاس آلا ویدا با صدای ویولتا پارّرا
اجرای ترانه گراسیاس آلا ویدا با صدای مرسدس سوسا

 
اصل ترانه Gracias a la vida به اسپانیایی

Gracias a la vida / 1966 

Gracias a la vida, que me ha dado tanto :
me dio dos luceros, que cuando los abro ,
perfecto distingo lo negro del blanco
y en el alto cielo, su fondo estrellado
y en las multitudes, el hombre que yo amo .

Gracias a la vida, que me ha dado tanto :
me ha dado el oído, que en todo su ancho
graba noche y día, grillos y canarios ,
martillos, turbinas, ladridos, chubascos ,
y la voz tan tierna de mi bien amado .

Gracias a la vida, que me ha dado tanto :
me ha dado el sonido y el abecedario ;
con él las palabras que pienso y declaro :
madre, amigo, hermano, y luz alumbrando
la ruta del alma del que estoy amando .

Gracias a la vida, que me ha dado tanto :
me ha dado la marcha de mis pies cansados —
con ellos anduve ciudades y charcos ,
playas y desiertos, montañas y llanos ,
y la casa tuya, tu calle y tu patio .

Gracias a la vida, que me ha dado tanto :
me dio el corazón, que agita su marco
cuando miro el fruto del cerebro humano ,
cuando miro el bueno tan lejos del malo ,
cuando miro el fondo de tus ojos claros .

Gracias a la vida, que me ha dado tanto :
me ha dado la risa y me ha dado el llanto —
así yo distingo dicha de quebranto ,
los dos materiales que forman mi canto ,
y el canto de ustedes, que es el mismo canto
y el canto de todos, que es mi propio canto .

Gracias a la vida.…
........................................


ترجمه ترانه Gracias a la vida  به زبان انگلیسی

Thank you to life, that has given me so much :
it gave me two bright stars, and when I open them
I can perfectly distinguish white from black
and in the high heavens, their starry depths
and out of the multitudes, the man I love .

Thank you to life, that has given me so much :
it has given me my hearing, that in all its breadth
records night and day, crickets and canaries ,
hammers, turbines, howls, and torrential rains ,
and the tender voice of my beloved .

Thank you to life, that has given me so much :
it has given me sound, and the alphabet
and with these the words that I think and declare :
mother, friend, brother, and light illuminating
the path of the soul that I am loving .

Thank you to life, that has given me so much :
it has given me the stride of my tired feet —
with them I have traversed cities and puddles ,
beaches and deserts, mountains and plains ,
and your house, your street and your patio .

Thank you to life, that has given me so much :
it gave me my heart, that shakes in its frame
when I look at the fruits of the human brain ,
when I look at the good, so far from the bad ,
when I look into the depths of your clear eyes .

Thank you to life, that has given me so much :
it has given me laughter and it has given me tears —
that’s how I can tell bliss from agony ,
the two materials that form my song ,
and your song, which is the same song
and everyone’s song, which is my own song .
Thank you to life
........................................

ترجمه ترانه Gracias a la vida به زبان فرانسوی

Merci à la vie qui m'a tant donné .
Elle m'a donné deux yeux et quand je les ouvre
Je distingue parfaitement le noir du blanc
Et là-haut dans le ciel, un fond étoilé
Et parmi les multitudes, l'homme que j'aime .

Merci à la vie qui m'a tant donné .
Elle m'a donné d'entendre, oreilles grandes ouvertes
Enregistrer nuit et jour grillons et canaris ,
Marteaux, turbines, aboiements, orages ,
Et la voix si tendre de mon bien-aimé .

Merci à la vie qui m'a tant donné .
Elle m'a donné la voix et des lettres
Avec lesquelles je pense les mots, et je dis
Mère, ami, frère, lumière qui éclaire
Le chemin de l'âme que j'aime .

Merci à la vie qui m'a tant donné .
Elle m'a donné de marcher de mes pieds fatigués
Et j'ai ainsi parcouru villes et marécages ,
Plages et déserts, montagnes et plaines
Jusqu'à ta maison, ta rue, ta cour .

Merci à la vie qui m'a tant donné .
Elle m'a donné un coeur qui devient débordant
Quand je vois le fruit du cerveau humain  ;
Quand je vois la distance qu'il y a entre le bien et le mal
Quand je vois le fond de tes yeux clairs .

Merci à la vie qui m'a tant donné .
Elle m'a donné le rire, elle m'a donné les pleurs .
Ainsi, je distingue le bonheur du désespoir
Ces deux éléments qui forment mon chant ,
Et votre chant qui est le même chant ,
Et le chant de tous, qui est encore mon chant .

Merci à la vie qui m'a tant donné.

........................................

ترجمه ترانه Gracias a la vida به زبان آلمانی

Durch das Leben, die mir so viel .
Ich habe zwei Sterne, die beim Öffnen 
Perfekt unterscheiden Schwarz und Weiß 
Und in den Himmel über, ihre Sternenhimmel Hintergrund 
Und in den Scharen der Mann den ich liebe .

Durch das Leben, die mir so viel .
Es hat mir Ohr in all ihrer Breite 
Tag und Nacht Aufzeichnungen Grillen und Kanarienvögel ,
Hämmer und Turbinen und Ziegeln und Stürme ,
Und die zarte Stimme meines Freundes .

Durch das Leben, die mir so viel .
Es hat mir Klang und das Alphabet ;
Mit den Worten Ich denke, und erklären :
Mutter, Freund, Bruder, und das Licht ,
Der Weg der Seele, aus der Liebe kommt .

Durch das Leben, die mir so viel .
Es wurde mir gegeben, um mit meinen müden Füßen gehen ;
Mit ihnen ging ich Städte und Pfützen ,
Strände und Wüsten, Ebenen und monta??as ,
Und Ihr Haus, Ihre Straße und Ihre Terrasse .

Durch das Leben, die mir so viel .
Tainted Herzen, das mir der schüttelt seinen Rahmen 
Wenn ich sehe, die Frucht des menschlichen Gehirns 
Wenn ich gut sehen, so weit weg von schlecht ,
Als ich an der Unterseite Ihres Licht zu schauen.

........................................

ترجمه ترانه Gracias a la vida به زبان ایتالیایی

Grazie Alla Vita
Grazie alla vita che mi ha dato tanto
Mi ha dato due stelle*, che quando le apro
Distinguo perfettamente il nero dal bianco
E nell'alto del cielo, il suo sfondo stellato
E nella folla, l'uomo che amo
Grazie alla vita che mi ha dato tanto
Mi ha dato l'orecchio che per tutta la sua ampiezza
Registra notte e giorno, grilli e canarini
Martelli, turbine, latrati, temporali
E la voce così tenera del mio tanto amato
Grazie alla vita che mi ha dato tanto
Mi ha dato il suono e l'alfabeto
Con esso, le parole che penso e dichiaro
Madre, amico, fratello, e luce che illumina
L'itinerario per l'anima di colui che sto amando
Grazie alla vita che mi ha dato tanto
Mi ha dato la marcia dei miei piedi stanchi
Con loro ho camminato per città e pozzanghere
Spiagge e deserti, montagne e pianure
E la tua casa, la tua strada e il tuo giardino
Grazie alla vita che mi ha dato tanto
Mi ha dato il cuore che agita la sua cornice *
Quando guardo il frutto del cervello umano
Quando guardo al bene così lontano dal male
Quando guardo profondamente nei tuoi occhi chiari
Grazie alla vita che mi ha dato tanto
Mi ha dato il riso e mi ha dato il pianto
Così io distinguo la felicità dal rimpianto
I due materiali che formano il mio canto
E la vostra canzone che è il mio stesso canto
E la canzone di tutti che è il mio proprio canto
Grazie alla vita che mi ha dato tanto

........................................

ترجمه ترانه Gracias a la vida به زبان چینی

谢生活,生活对我意重情深

给了我一对明眸,当我睁开眼睛

间的一切黑白分明

我看见了高空星光点缀的天幕

在茫茫的人海中我认出了所钟爱的人

谢生活,生活对我意重情深

给了我敏锐的听力

记录下白昼和夜晚,蟋蟀和金丝雀

锤击、汽笛、犬吠和暴风雨的声音

还有我心爱的恋人温柔的呼唤声 

谢生活,生活对我意重情深

她教我发声和认识字母表

我用它们表达和思考

我从心底呼唤着母亲,朋友和兄弟

从此光明照亮了我心灵的路程

谢生活,生活对我意重情深

让我疲惫的双脚不停地行走

我靠着它们走遍城市和水洼

,沙漠,山林和平原

还有你的家,你的庭院和你的小

谢生活,生活我意重情深

给了我这样一颗心灵

当我看见人类思维的累累硕果

当我看见善良远离邪恶

当我望穿了你清澈的双眼 这颗心就情不自禁地激动万分

谢生活,生活对我意重情深

给了我泪水和欢笑

使我能分辨苦难和幸福

我的歌和你们的歌就是由这两部分组成

而你们的歌声就是我自己的歌声 

........................................

ترجمه ترانه Gracias a la vida به زبان ژاپنی

そんなに私を与えている生活に感謝します 
と、私は二つの目を与えた開いたときに 
完全に白と黒の区別
と彼女の星の背景に、上空では 
と私は愛する人を大勢 
そんなに私を与えている生活に感謝します 
期間は、そのすべての幅、私に与えている
夜とDa Rosさんとカナリアを記録する
ハンマー、タービンやレンガや嵐 
私の最愛のとは、愛情のこもった声 
そんなに私を与えている生活のおかげで 
私に与えられた音とアルファベットを持っています 
Lとの言葉が考え、話し 
"父は""友人が""兄は"と輝いている
人生のパスが、私は大好きです 
そんなに私を与えている生活に感謝します 
それが私の疲れた足で歩いて与えている 
彼らと私は横断都市や水たまりを持っている
渓谷や砂漠、山、平野
そして、あなたの家、あなたの通り、あなたのパティオ 
ので、私に与えている生活に感謝
私はそのフレームを揺さぶる心を与えた 
私は人間の脳の果実が表示されたら 
私はこれまで善悪のを見ても 
私はあなたの美しい目の下部が表示されたら 
そんなに私を与えている生活に感謝します 
それは、笑い私に与えている私に涙を与えた 
私は幸せと痛みを区別するように
私の歌を構成するすべての材料 
あなたの歌は同じ曲です 
あなたの曲は自分の歌です
........................................

ترجمه ترانه Gracias a la vida به زبان کره ای

내가 눈을 떴을 것과 검은 ,
높은 하늘의 많은 ,
그리고 많은 사람 중에서 사랑하는 사람을
또렷하게 구별 있는 빛나는
많은 것을 나에게 삶에 감사합니다.

귀뚜라미와 까나리오 소리, 망치 소리, 터빈 소리, 짖는 소리, 소나기 소리
그리고 사랑하는 사람의 부드러운 목소리
이런 소리들을 밤낮으로 어느 곳에서나 들을 있는
많은 것을 나에게 삶에 감사합니다.

어머니, 친구, 형제
그리고 사랑하는 영혼의 길을 비춰주는
이런 것들을 생각하고 말하는 단어의 소리와 문자
많은 것을 나에게 삶에 감사합니다.

도시와 웅덩이, 해변과 사막, 산과 평원
그리고 너의 집과 너의 , 너의 정원을 걸었던
피곤한 나의 다리로 행진을 하게
많은 것을 나에게 삶에 감사합니다.

인간의 지식에서 나온 열매를
에서 아주 멀리있는
너의 맑은 눈의 깊이를
그것을 알고 떨리는 심장
많은 것을 나에게 삶에 감사합니다.

행운과 불행을 구별할 있게
웃음과 눈물을 나에게 삶에 감사드립니다.
웃음과 눈물로 나의 노래는 만들어졌고
모든 이들의 노래는 모두 같은 노래이고
모든 이들의 노래는 바로 나의 노래입니다

........................................

ترجمه ترانه Gracias a la vida  به زبان هلندی

Dank aan het leven dat me zoveel heeft gegeven .
Het gaf me twee ogen, die, als ik ze open ,
perfect het zwart van het wit onderscheiden
en in de hoge hemel, de met sterren bezaaide diepte
en in de menigte de man van wie ik houd .

Dank aan het leven dat me zoveel heeft gegeven .
Het heeft me gehoor gegeven dat in zijn volle bereik ,
de nacht en de dag, krekels en kanaries 
hamers, turbines, geblaf en regenbuien opvangt ,
en de zo tedere stem van mijn geliefde .

Dank aan het leven dat me zoveel heeft gegeven .
Het heeft me geluid en het alfabet gegeven ;
daarmee de woorden die ik denk en spreek :
moeder, vriend, broer en licht dat de weg verlicht
naar de ziel van degene die ik liefheb .

Dank aan het leven dat me zoveel heeft gegeven .
Het heeft vaart aan mijn vermoeide voeten gegeven  ;
met hen liep ik door steden en plassen ,
stranden en woestijnen, bergen en vlakten ,
en door jouw huis, jouw straat en jouw tuin .

Dank aan het leven dat me zoveel heeft gegeven .
Het heeft me een hart gegeven dat heftig slaat
als ik de vrucht van het menselijk verstand zie ,
als ik het goede zo ver van het kwade zie ,
als ik in de diepte van jouw heldere ogen kijk .

Dank aan het leven dat me zoveel heeft gegeven .
Het heeft me de lach en de traan gegeven .
Zo onderscheid ik geluk van verdriet ,
de twee elementen die mijn lied vormen ,
en jullie lied, dat eenzelfde lied is ,
en het lied van allen, dat mijn eigen lied is.
........................................

ترجمه ترانه Gracias a la vida  به زبان سوئدی


Jag vill tacka livet
Som gett mig så mycket
Det gav mig två ögon
Och när jag dom öppnar
Kan jag klart urskilja det svarta från det vita
Och högt däruppe himlens mantel strödd med stjärnor
I mängden människor, den Som jag älskar

Jag vill tacka livet
Som gett mig så mycket
De har gett mig hörsel
Som i all sin vidhet
Fångar natten och dagen
Syrsor och småfåglar
Turbiner, hammare, ett hund skall och ett ös regn
Och röstens ömhet hos den som jag älskar

Jag vill tacka livet
Som gett mig så mycket
Det har gett mig ljudet
Och hela alfabetet
Så att jag fick orden
För tankarna jag tänker
Moder, vän och broder
Ljuset som upplyser
Den karja väg min älsklings själ ska Vandra

Jag vill tacka livet
Som gett mig så mycket
Det gav mig lång vandring
För så trötta fötter
Jag gick genom städer
Genom djupa vatten
Över stränder, berg, i Öknar och på slätt land
Hem till ditt hus och dina Gröna ängar

Jag vill tacka livet
Som gett mig så mycket
Det har gav mig ett hjärta
Som i grunden darrar
När jag ser på frukten av det hjärnan skapar
Och det goda så långt borta från det onda
När jag ser in i dina klara ögon

Jag vill tacka livet
Som gett mig så mycket
Det har gett mig skrattet
Det har gett mig smärtan
Så att jag kan skilja lyckan ifrån sorgen
Dom två ting som skapar alla mina sånger
Och mina sånger som är era sånger
Och alla sånger som är samma sånger
Och mina sånger som era sånger
Och alla sånger som är sanna

.................................

ترجمه ترانه Gracias a la vida به زبان عربی

شکراً للحیاه....
التی أعطتنی الکثیر
أعطتنی عینین
اللتین حین أفتحهما :
أمیز تماماً بین الأبیض والأسود...
وفی السماء العالیه خلفیتها الملیئه بالنجوم
وفی الجموع الرجل الذی أحب...

شکــــراً للحیاه
التی منحتنی الکثیر
أعطتنی السمع الذی بکل عظمتهِ
یسجلُ لیلاً ونهاراً غناء العندلیب
وطیور الکناری
المطرقات والمُحرکات ونباح الکلاب والعواصف
وصوت حبیبی الحنون
شکراً للحیاه
التی أعطتنی الکثیر
أعطتنی صوتی ولغتی
ومعها الکلمات التی أفکر وأقول
أم , أخ , صدیق , وضوء متقدّ
طریق وروح " الرجل" الذی أحب
شکراً للحیـــــاه
التی أعطتنی الکثیر
منحتنی خطوات قدمی المتعبتین
بهما رکضتُ الى مدن وقطعتُ برکاً
شواطئ وصحاری وجبال وسهول
منزلک وشارعک وباحه منزلک
شکراً للحیاه
التی أعطتنی الکثیرا
أعطتنی قلبی الذی یخفقُ
عندما أرى ثمره العقل الإنسّانی
عندما أرى الطیب بعیداً جداً عن الشّریر
عندما أرى جوهر عینیک الصّافیتین
شکرا للحیاه
أعطتنی الضحک, أعطتنی البکاء
هکذا أمیز بین السّعاده والعذاب
المادتان اللتان تشّکلان أغنیتی
وأغنیتکم التی هی ذاتها أغنیتی
وأغنیه الجمیع التی هی أغنیتی
شکراً للحیـاه !
.................................

ترجمه ترانه Gracias a la vida  به زبان عبری

תודה לחיים, שלי נתנו כה הרבה
נתנו לי שתי עיניים שכאשר אני פותחת אותם
אני מבדילה בצורה מושלמת בין לבן לשחור
ובשמים הגבוהים, המלאים בכוכבים
ובתוך ההמון, בגבר אותו אני אוהבת

תודה לחיים, שלי נתנו כה הרבה
לי נתנו את השמיעה, אשר בכל רוחבה (היקפה)
קולטת לילה ויום, צרצרים וכנריות
הלמות פטישים, טורבינות, נביחות וממטרים (של גשם)
וקולו הכה עדין של אהובי הטוב.

תודה לחיים, שלי נתנו כה הרבה
נתנו לי את הצליל ואת האלף-בית
ועמן את המילים אותן אני חושבת ומדקלמת
"אמא", "חבר", "אח" ואור אשר מאיר
את שביל הנשמה של זה שאני אוהבת

תודה לחיים, שלי נתנו כה הרבה
לי נתנו את הצעידה של רגליי העייפות
עמן הלכתי ערים ושלוליות
חופים ומדבריות, הרים וערבות
ואת ביתך, הרחוב שלך והחצר שלך

תודה לחיים, שלי נתנו כה הרבה
נתנו לי את הלב שמתנועע במסגרתו
כאשר אני רואה את הפרי של המוח האנושי
כאשר אני רואה שהטוב רחוק מאוד מהרע
כאשר אני רואה את העומק של עיניך הבהירות

תודה לחיים, שלי נתנו כה הרבה
נתנו לי את הצחוק, ואת הבכי
כך אני מבדילה בין אושר לצער
שני החומרים שמרכיבים את השיר שלי
ואת השיר שלכם, שהוא כמו שלי

והשיר של כולם שהוא שלי
תודה על החיים שלי נתנו כה הרבה

***

لَیسَ فِی الدار غَیرهُ دَیار 

از شما خواهش می‌کنم اگر از خانم صدیقه سادات رسولی  (روشنک) گوینده رادیو ایران و برنامه گلها اطلاع دارید، لطف کنید برای من بنویسید.
تا آنجا که می‌دانم خانم روشنک در کوچه ای موسوم به گل‌سرخ ( نزدیک حسن اباد زرگنده) در منطقه قلهک ـ زرگنده تهران زندگی می‌کردند.
امیدوارم او که خود، «برگ سبزی است، تحفه درویش» ــ در قید حیات باشد. البته امثال وی نباشند هم هستند. 
قمر، داود پیرنیا، رهی، تجویدی و مرضیه... اکنون بیش از پیش حضور دارند.
روشنک در آغاز برنامه گلها با این دو بیت عارفانه عطار ، دعوت به تماشا می‌کرد. تماشایی که اوج تأمّل بود.

چشم بگشا یه جلوه دلدار
به تجلی است از درودیوار
این تماشا چو بنگری گویی
لَیسَ فِی الدار غَیرهُ دَیار

***
همنشین بهار

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۹۰

سخنی با مدیحه سرای دربار رجوی.حامد صراف پور

 سخنی با مدیحه سرای دربار رجوی
.
... پیش از این، بارها چنین درخواستهایی را از آقای وفایغمایی شنیده و خوانده بودم که تلاش می کرد در عین بری نمودن خود از ننگ وابستگی فکری و تشکیلاتی رجوی، باز هم همسو با خواسته های همین جنایتکاران، بدون اینکه کوچکترین خدشه ای به سیاستهای مخرب و خونریز و خشونت آمیز آنان وارد شود، چندتا به نعل و یکی هم به میخ بکوبد و برای اسیران اشرف اشک حسرت بریزد. پیشاپیش مشخص است که ایشان در اعماق دل خود تنها هدفش از این انتقادات بسیار سطحی هم چیزی نیست جز اینکه (به زعم خودش) «بریدگی» سالیان خود را توجیه نماید. اما خارج از این موضوع باید به ایشان چند نکته را خاطر نشان کنم: 1-آن خطر جدی کشتار جمعی که از آن دم می زنید از جانب چه کسی قرار است انجام گیرد؟ ...

حامد صرافپور، فریاد آزادی، هشتم دسامبر 2011http://www.faryade-azadi.com/2Haupt/Madiheh
%20Saraye%20Darbar%20Rajavi.HTM
روز قبل با مطلبی مواجه شدم که از قول اسماعیل وفایغمایی نویسندۀ کتاب «در امتداد نام مریم» ذکر شده بود: http://www.tipf.info/talash,bara,ashraf.htm
این شاعر مدیحه سرای بارگاه رجوی که تا دو دهه پیش از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین به حساب می آمد و پس از جنگ کویت، از آنچه خود امروز «مبارزه و استقامت» می خواند «برید» و به فرنگ منتقل شد تا در حاشیه سازمان مجاهدین همچنان از رنج و خون اعضای مجاهدین ارتزاق نموده و در بین ایرانیان خارج از وطن به تبلیغ سیاستهای ضدانسانی و خشونت آمیز رجوی مشغول گردد، در گوشه ای از مطلب خود با عنوان «پیش از آنکه ساکنان اشرف کشتار شوند به یاریشان برخیزیم» نوشته است:

(((یکماه دیگر بیشتر به پایان ضرب الاجل برای تخلیه کمپ اشرف نمانده است.جان سه هزار و چهارصد تن ازفرزندان مردم ایران که سالیان درازی را در رنج و فشار و انواع مصائب سپری کرده اند در خطر جدی کشتار دسته جمعی قرار دارد. نمونه های این کشتار را پیش از این به نحو بیرحمانه ای شاهد بوده ایم.من بعنوان یک پناهنده سیاسی و شاعر و نویسنده ای که بیش از سی سال از عمر خود را در سودای آزادی ایران سپری کرده است، و سالهای پایانی عمر خود را در همین سودا در غربت میگذراند، بدون هیچگونه تائید خطوط سیاسی، استراتژیک و ایدئولوژیک حاکم بر سازمان مجاهدین کنونی ، و با تاکید بر اینکه سالها وقت سوزانی، از زمان حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین، و پای فشردن بریک توهم، یک استراتژی به پایان رسیده ، مبنائی شد و شرایطی را آماده کرد که رژیم فاسد و خونریز ایران وهمکارانش در عراق بتوانند به بیرحمانه ترین شکلی خون بسیاری از مجاهدان و مبارزان رنج کشیده را بریزند، توجه شما را از زاویه ای صرفا انسانی به کشتار و سرکوبی که می تواند در راه باشد جلب میکنم.)))

پیش از این، بارها چنین درخواستهایی را از آقای وفایغمایی شنیده و خوانده بودم که تلاش می کرد در عین بری نمودن خود از ننگ وابستگی فکری و تشکیلاتی رجوی، باز هم همسو با خواسته های همین جنایتکاران، بدون اینکه کوچکترین خدشه ای به سیاستهای مخرب و خونریز و خشونت آمیز آنان وارد شود، چندتا به نعل و یکی هم به میخ بکوبد و برای اسیران اشرف اشک حسرت بریزد. پیشاپیش مشخص است که ایشان در اعماق دل خود تنها هدفش از این انتقادات بسیار سطحی هم چیزی نیست جز اینکه (به زعم خودش) «بریدگی» سالیان خود را توجیه نماید. اما خارج از این موضوع باید به ایشان چند نکته را خاطر نشان کنم:

1-آن خطر جدی کشتار جمعی که از آن دم می زنید از جانب چه کسی قرار است انجام گیرد؟ اگر آن «توّهم» و آن «استراتژی به پایان رسیده» که گفته اید «مبنایی» شد تا رژیم فاسد و خونریز ایران دست بالا پیدا کند و از مجاهدین خون بریزد، و اگر واقعاً «مبنا» این است که شما می فرمایید، الان چه کسی باید تحت فشار و محاکمه و تنگنا قرار گیرد؟ همگان می دانند که رژیم دهها سال است که می خواهد مجاهدین را در عراق نابود کند و یا از هم بپاشاند و یا جمع کند... پس این چیز جدیدی نبوده است، از آن طرف هم مجاهدین خواسته اند با انواع بمبگذاریها و عملیاتها و ترورهایی که به اسم اعدام انقلابی صورت می گرفت، رژیم را سرنگون کنند... شما بفرمایید مقصر در خطر افتادن اینهمه نیرو چه کسی بوده و هست؟

مگر نگفته ای که «سالها وقت سوزانی شده است... پای فشاری بر یک توّهم بوده است... استراتژی به پایان رسیده است... مبانی و شرایط را کسی دیگر آماده کرده است...»، الان با همۀ این نکاتی که ذکر نموده اید، چه کسی را باید مسئول دانست؟ چه کسی باید پاسخگو باشد و چه کسی باید محاکمه شود؟

اصلاً به چه علت رجوی با وجود اینکه تمامی مردم نظر دیگری داشتند وی بر حفظ اشرف پای فشرد و اینهمه نیرو را (نه از پایان آتش بس ایران و عراق در 23 سال پیش..... و نه از پایان جنگ کویت و ایزوله شدن عراق در 20 سال پیش.... و نه حتا پس از اشغال عراق در 9 سال پیش... حداقل پس از اینکه مشخص شد آمریکاییها بزودی از عراق خواهند رفت و کشور را به صاحبان اصلی آن خواهند داد که به قول شما و رجوی دست نشاندۀ جمهوری اسلامی هستند...) در عراق نگه داشت و آنان را وادار نمود تا هر ساله برگه هایی اجباری به اسم تعهدنامه امضا کنند که می خواهند در اشرف بمانند؟

پس چرا اینهمه در نوشته های شما حقایق گم است و مدام تلاش می کنی با نوشته هایت گردی به تریش قبای رجوی ننشیند؟ تا کی می خواهی خود را و مردم را با نوشته های خودت فریب دهی؟

آیا خودت نبودی که پس از جریان طلاق و ازدواج مریم با مسعود در نوشته ای طولانی گفته بودی که تمام شعرها و نوشته هایت «موش» دارد؟ مگر نگفته بودی که هرچه تا آن زمان نوشته ای یک «موش» داخلش بوده است؟ مگر قرار نشد نوشته های تو دیگر موش نداشته باشد، پس چرا همچنان در نوشته هایت «موشها» نفوذ دارند؟ چه سودایی در سر داری؟

2-شما در این متن، خود را یک پناهندۀ سیاسی و شاعر و نویسنده ای خوانده ای که بیش از «سی سال» از عمر خود را در سودای آزادی ایران سپری کرده است...

ابتدا باید بفرمایید منظور از سی سال کدامین سالیان است؟ آن سالیانی که در کتابخانۀ قرارگاه بدیع زادگان مشغول مطالعه و شعرنویسی بودید یا آن زمانی که یک ضبط صوت بر دوش داشتید و کارتان دکملۀ اشعار بود یا آن زمانی که در کنار مسعود رجوی به مدیحه سرایی و نوشتن اشعار عاشقانه برای مریم عضدانلو سپری نمودید؟ و یا اینکه در 18 سال گذشته که از قرارگاههای مجاهدین در عراق بریدید و در فرنگ به زندگی چاپلوسانه کنار اورسوراز پرداختید و در خیابانهای پاریس قدم زدید و به سفرهای مختلف رفتید؟ اینها را جزو مبارزات خود به حساب آورده اید؟ مرا که می شناسید جناب وفایغمایی؟ حداقل مدتی را با هم در بدیع زادگان بودیم. همان زمانی که مشغول رسیدگی به کتابخانۀ بدیع و ثناگویی مریم بودید و عصرها هم دوشادوش آقای حمید طاهرزاده به ورزش می پرداختید و بعد هم که اوضاع سخت شد و بایستی طلاق علی الدّوام می دادید و در کشوری ایزوله چون عراق بسر می بردید و تحمل نداشتید و خداحافظی کردید برای رفتن به خط مقدم مبارزه (به قول رجوی) در فرنگ.

سالهای پایان عمر شما هم که چیزی جز به نعل و به میخ کوبیدن از جیب اسیران اشرف نیست... پس به کدامین زندگی نام مبارزه نهاده اید؟ به جای این سخنان بهتر نیست یکبار هم که شده آن «موش» درون خود را بیرون کنید و به صراحت بگویید چه کسی هستید و چه نقشی در دیکتاتور ساختن رجوی با انبوه مدیحه سرایی های خود داشته اید و چگونه با همین شعرهای خود از مریم و مسعود رجوی بت و دیکتاتور و ولی فقیه مطلقه ای ساختید که جز به خدا پاسخگو نباشند و آنان را به نقطه ای رساندید که امروز خودتان هم در اعماق دادتان به هوا برخاسته ولی جرأت بروز دادن صریح آنرا ندارید؟

در ادامۀ فراخوان نوشته ای که:

(((این کشتار اگر صورت بگیرد پایان حماسی یک مبارزه سی و سه ساله و از خانواده حماسه های ملی بابک و ستار خان و میرزا ومصدق نیست، این کشتار اگر صورت بگیرد در کنار حماسه مذهبی عاشورا نخواهد نشست، آناتومی و ساخت و بافت حماسه مذهبی عاشورا نه فقط کشته شدن در زیر تیغ و تیر شمر و حرمله و یزید و خونریزی و جسد و جنازه و استفاده و سوء استفاده از این همه، بلکه حکایتی دیگر است که می توان آن را به روشنی توضیح داد.

این کشتار اگر صورت بگیرد فاجعه ای خونین و دردناک خواهد بود که خون آن نه تنها بر چهره خامنه ای و همکاران او بلکه بر بسیاری چهره های دیگر خواهد پاشید و نیز خنجری نشسته دروجدانهای تک تک ما با تمام اختلافاتمان با سازمان مجاهدین خواهد بود که درد آن را همیشه بر اعصاب دردناک وجدانهای خود حس خواهیم کرد.)))

شما همچنان نگفته اید که این کشتار از طرف چه کسی قرار است صورت گیرد؟ آیا از طرف رجوی با شعارهای عاشورا گونه اش و یا از طرف دولت عراق؟ اگر از طرف رجوی است چرا به صراحت به رجوی نمی گویید که بس کن این دغلبازی های مذهبی را... و بس کن این شارلاتان بازیهای سیاسی را... تو اگر نقش حسین را بازی می کردی چرا در میان بمباران هوایی آمریکا که نیروهای تو جان برکف و از خودگذشته در آتش بودند و دهها تن آنها کشته شدند و تمام جنگ افزارهای آنان مورد هدف قرار گرفت، خبری از تو حسین زمانه نبود؟ کجا رفته بودی و همسرت مریم را کجا فرستاده بودی؟ این زینب زمانه چگونه یاران خود را در میان صحرای کربلا تنها گذاشت و به فرانسه رفت تا از آنجا اشرفیان را به مقاومت فرابخواند؟ به این حسین زمانه زمانه بگو چرا وقتی چراغ را خاموش کردی خودت باقی نماندی تا در کنار یارانت شهید شوی و به سوراخ خزیدی؟

اما اگر کشتار قرار است از سوی دولت عراق باشد با استناد به سخنان چه کسی جز مسعود و مریم رجوی است؟ تو که مدام مدعی هستی هیچ نسبتی با آنان نداری و منتقد هستی پس چرا در هر کلام تو «موش» و «دم خروس» کلام و خواسته های آنان یافت می شود؟ آیا صدها خانواده همان اسیران اشرف در بیرون اشرف نیستند؟ تو در فرنگ نشسته و به سر و روی آن مادران و پدران گریان و آن همسران و دختران و پسران و خواهران و برادران می کوبی و شرم نمی کنی؟ اگر ذره ای شرف در وجودت مانده است برو جلوی اشرف با مادران و پدران و خانواده های همان مجاهدینی صحبت کن که امروز برایشان اشک تمساح می ریزی و دل می سوزانی... تو هنوز مسعود را ولی امر و صاحب اختیار و وکیل وصی مجاهدین می دانی چون تفکر تو ولایت مداری است وگرنه می فهمیدی که این مجاهدین خانواده هایی دارند که در کنار اشرف بست نشسته اند و می خواهند عزیزان خود را ببینند و اینها هم حق حیات و حق والدین-فرزندی دارند، همانطور که تو برای خودت حق قائل بودی که فرزندت را به نزد خودت ببری...

چگونه است که تو شاعر درباری به محض اینکه پسرت امیر از اشرف به تیف آمد، فوراً دنبال کردی و کمک کردی تا او به خارج بیاید و به او نگفتی در اشرف بمان و به او نگفتی خارج نشو چون کشتار صورت می گیرد و الان بی شرمانه پدران و مادران گریان را نمی بینی؟ آیا دختری را که 23 سال پدر خود را ندیده و جلوی اشرف خون می بارد را نمی بینی؟ مگر فقط کسی مثل تو که بریده و در فرنگ به زندگی مشغول است پدر محسوب می شود؟ تو وجدان برایت مانده است؟ فقط پسر خودت را باید کمک می کردی از آنجا خارج شود؟

تو حتا اینقدر جربزه نداری که وقتی می نویسی این خونها به چهرۀ خامنه ای خواهد نشست، ابتدا کمی به سخنان قبلی خودت هم نگاه کنی که نوشته ای «مبنا و شرط» این اتفاقات شخص رجوی است که وقت سوزانی کرده است... تا به این حد بی وجدان بودی که باز هم در پرده گفته ای که «این خون بر بسیاری چهره های دیگر هم خواهد پاشید»... لابد بر چهرۀ همه مردم ایران خواهد پاشید جز رجوی ها!!! از موشهایی که در واژه های تو به چشم می خورد جز این هم انتظار نمی رود... حتماً به چهرۀ گریان آن پدران و مادران و خواهران و دختران هم خواهد پاشید که ماههاست کنار اشرف نشسته اند تا فقط دقایقی عزیزان خود را ببینند...

همچنین گفته ای که:

(((سازمان مجاهدین خلق ایران با تمام نقط ضعف و قوت خود در طول سالهای گذشته مثل تمام سازمانهای سیاسی ملی و منطقه ای ایرانی و با خط مشی مسلحانه یا غیر مسلحانه، از نهضت ملی مصدق گرفته تا حزب توده، و از سازمان چریکهای فدائی گرفته تا حزب دموکرات کردستان ایران و سایر احزاب و سازمانهای سیاسی، حاوی ی بخشی از انرژی فشرده و سازمانیافته ملت ایران، در جدال با ارتجاع و دیکتاتوری برای نیل به آزادی و دموکراسی بوده است و نمی تواند به دلیل اختلافات شخصی یا گروهی ما مورد طرد و بی توجهی قرار بگیرد. سازمان مجاهدین بخشی از واقعیت تاریخی روزگار ماست. توضیح میدهم....

اگر ما بخواهیم وجود واقعی سازمان مجاهدین، اعضا و تلاشهای آنان را نادیده بگیریم و به آنها پشت کنیم و در کشتار آنها خاموش باشیم باید بر تمام واقعیتهای بالا خط بطلان بکشیم.

اگر کسانی با اشتباهی را با اشتباه دیگر سرپوش نهادن، و بحرانی را با بحرانی دیگر مهار کردند

اگر کسانی بجای تطبیق خود با آینده، به گذشته پناه بردند

اگر کسانی بجای تقسیم قدرت و اعتلای آن، تمام آن را در دست گرفتند

اگر کسانی بجای رشد دادن واقعی نیروهای خود و سرباز را تبدیل به فرمانده کردن و زمام را به دست آنها سپردن، فرماندهان را به موضع سرباز فرو کشیدند و زمام را از آنها گرفتند...

و اگر کسانی با اشتباهات و توهمات و توجیهات خود مبنای آن را فراهم آوردند تا بجای پرورندگان سازمان مجاهدین، طفلی که حنیف نژاد و یارانش آن را به دنیا آوردند، گور کنان سازمان مجاهدین مردم ایران باشند و تا کنده و ساطوری آماده شود که جلادان کمر بسته خامنه ای پلید، مزدوران و همکارانش در عراق و جهانبانان وجهاندارانی که جهانی را به گند و عفونت آلوده اند و کارشان تجارت خون و تبدیل آن به طلاست بتوانند تبر برگردن سروهای رشید و فرزندان دلاور ملت شریف ایران بگذارند، این نمی تواند دلیل سکوت و عدم تلاش ما گردد.)))

در جملات بالا باز هم تشابه فکری شما و مسعود خان کاملاً عیان است آنجا که مردم ایران را خطاب قرار داده و می فرمایید: «سازمان مجاهدین.... نمی تواند به دلیل اختلافات شخصی و یا گروهی ما مورد طرد و بی توجهی قرار بگیرد»، آیا مشکل مردم ایران با فرقۀ خیانتکار و وطنفروش و جنایتکار رجوی یک مشکل شخصی و گروهی است؟ آیا فروش اطلاعات نظامی ایران به صدام و به پنتاگون و موساد یک مسئله شخصی است؟ آیا سرکوب هزاران عضو این فرقه طی سالهای طولانی یک مسئله شخصی است؟ آیا فشارهای روحی و شکنجه های مختلفی که منجر به خودسوزی و خودزنی و همچنین منجر به قتل شده است و اسامی شکنجه گران و مقتولین و شیوه قتل آنها نیز توسط اعضای قدیمی و شورای رهبری همین فرقه افشا شده است، یک موضوع شخصی است؟ تا چه حد بی وجدانی و بیشرمی؟

تو حتا در ادامه به صراحت شرح داده ای که چگونه مسیر خیانت به بنیانگزاران طی شده است ولی باز هم جرأت آنرا نداشتی که اسمی از مسعود رجوی بیاوری، گویی که آن «اگر کسانی» از کرات مریخ آمده اند و نامعلوم هستند. چه کسی آن طفل حنیف نژاد را به گور سپرد؟ چرا به صراحت حاضر نیستی از مریم و مسعود نام ببری؟ دلیل آن را باید در کتاب شعر خودت به اسم «در امتداد نام مریم» جستجو کنی. تو اگر از مریم و مسعود نام ببری باید زیرآب تمام مبارزات خود را بزنی و کارهایی که به اسم مبارزه انجام داده ای... باز هم شرم کن.

ولی بی شرمانه تر از همۀ نوشته هایت باید به جملات زیر اشاره نمود:

(((ما منتقدیم و نه دشمن، ما در صف مردم خویشیم و نه جلادان و نه از راه افتادگانی که با ضعف و ذلت فردی و نیز لطمات و اشتباهاتی که یاد شد، به درگاه آخوندهای پلید شتافتند و جیره خوار خوان نعمت خامنه ای شدند و در قتل یاران سابق خود همدستی و همگامی با مرتجعان را انتخاب کردند.)))

عجبا که شما بعد از سالیان مبدل به منتقد شده اید... اما لطفاً بفرمایید نقد شما چیست و کدام است؟ ما که جز اشعاری سراسر واژه های لمپنی و بی معنا در هفته های اخیر ندیده ایم. آخرین شعر شما را حقیقتاً تا مدتها باورم نمی شد در امتداد نام مقدس مریم بوده باشد و به اینجا رسیده باشد که سر و ته آن نه به شعر می خورد و نه به نقد!
http://www.tipf.info/nagozarim,koshte,shavand.htm
اما جا دارد در مورد ادامه نوشته های شما عرض کنم:

1-شما در صف کدامین مردم هستید؟ همان خلق قهرمانی که امروز جلوی اشرف هدف سنگ و آهن پارۀ رجوی قرار می گیرند؟ همان خلق قهرمانی که رجوی مدام در تلاش برای بمباران کشورشان توسط بیگانگان جنگ افروز است؟ همان خلق قهرمانی که رجوی توسط جیره خوارانی چون حسن داعی الاسلام در پی تحریم آنان است تا نهایتاً آنرا به جنگی چون جنگ عراق منتهی نمایند؟ همان مردمی که رجوی بهشان توهین می کرد و می گفت باید دانشجویان سوسول را کنار دیوار گذاشت؟ همان مردمی که در صفوف میلیونی به خیابانها آمدند و حتا ده نفرشان حاضر نشدند عکس رجوی را علم کنند؟

2-شما کسانی چون مرا «از راه افتادگان» خوانده اید! شگفتا که معنای از راه افتادن را هم فهمیدیم. لطف کنید بفرمایید ما از راه افتاده هستیم که تا آخرین لحظه در کنار مسعود و مریم ایستادیم و شدیدترین بمبارانها را با گوشت و پوست خود لمس کردیم و به گفتۀ همان رهبر عقیدتی، عاشوراگونه راه ایران را در پیش گرفتیم و در وسط راه متوجه شدیم که رجوی از ترس جا زده و در سوراخ مخفی شده است، یا مریم رجوی که قرار بود اولین شهید عاشورا باشد و اولین کسی بود که ما را زیر بمباران قال گذاشت و به پاریس آمد؟

آیا ما از راه افتاده هستیم که تا دوسال بعد از اشغال عراق همچنان در اشرف بودیم و چهار سال هم در زندانی که رجوی در تیف برایمان ساخته بود؟ آیا ما از راه افتاده هستیم که سالها بعد از بریدن شما در سراسر مرزهای ایران و عراق توی میادین مین و جاده های خطرناک مرزی تردد داشتیم و می جنگیدیم و بعد هم در نشستهای رجوی مورد اهانت و فشار روحی و صدها توهین و تهدید قرار می گرفتیم؟

آیا ما از راه افتاده هستیم که رجوی حتا بعد از رفتن ما به تیف توسط سران فرقه به ژنرالهای آمریکایی گفته بود: «اینها بخاطر اینکه ما با شما دست دوستی داده ایم و معتقدند که آمریکا حضورش در عراق نامشروع است از ما جدا شده اند و اینها بخاطر اینکه ما سلاحهایمان را تحویل شما داده ایم از ما جدا شده اند...»، یا رجوی که تا قبل از سقوط صدام مدعی بود که بخاطر صدام با آمریکا هم به جنگ برخاهد خواست ولی همینکه صدام رو به سقوط رفت دست در دست پنتاگون گذاشت؟

آیا ما از راه افتاده هستیم یا شما که بعد از جنگ کویت بخاطر اینکه نمی توانستید بدون «زن» زندگی کنید، (به قول رجوی) ابراز بریدگی نموده و به همراه تنی چند از یاران همیشگی خود چون دوست عزیز سابق خودم حمیدرضا طاهرزاده به فرنگ آمدید تا آب و هوایی تازه کنید و در کنار همسر جدید روزگار بگذرانید؟

آیا ما از راه افتاده هستیم یا شما که دم از سی سال مبارزه می زنید و در سراسر زندگی مبارزاتی خود جز شعرهایی در مدح رجوی و استراتژی مبارزه مسلحانه ایشان نزده اید و دیگران را تشویق به جنگ و قیام کرده و خود در گوشۀ امن نشسته بودید؟

آیا ما از راه افتاده هستیم یا شما که ما را در میان خطرات روزافزون تنها گذاشته و به فرنگ رفتید تا وبلاگ خود را از عکس و کلیپ زنان و دختران پر کنید؟ (حداقل از رجوی این درس را یاد گرفته ایم که بدانیم پرکردن یک وبلاگ و سایت از چنین کلیپهایی از کجا ناشی می شود). برو موشهای خودت را پیدا کن جناب وفایغمایی.

آیا ما از راه افتاده هستیم یا شما که حتا پسر خود را در اشرف رها کردید و همسر سابق خود را هم به فراموشی سپردید و به دنبال زندگی خود رفتید؟ گویا امیر از شما خیلی مردانه تر ایستاد و نمی دانم از نظر شما او هم «از راه افتاده» است یا خیر؟ اما می دانم که بایستی از خود امیر شنیده باشید در اشرف چه بر سر آدمها آوردند (هرچند که او به خاطر میلیشیا بودن در نشستهای استالینی رجوی شرکت داده نشد و از نزدیک شاهد کتک زدن ها و توهین ها و آزارها نبود، اما لااقل در خود تیف از نفرات مختلف اینها را شنیده بود و شاهد بود که در تیف آدمها چه شرایط سختی را تحمل می کردند تا در اشرف نباشند و بیش از آن به حقارت رجوی آلوده نگردند). اگر یک جو وجدان در شما وجود داشت به سخنان فرزند خودت کمی گوش می دادی تا بفهمی رجوی با آدمها چکار کرد، هرچند که امیر زیاد در تیف نماند تا شاهد دیوانه شدن برخی آدمها باشد و یا شاهد کشته شدن برخی نفرات که ناچار شدند قاچاقی از عراق خارج شوند...

3-تو ما را در قتل شریک دانسته ای، شرم بر تو باد! تا کی می خواهی منافق باشی و حرفی را بزنی و در جای دیگر نفی کنی؟ خودت «شرط و مبنا»ی به این نقطه رساندن مجاهدین را به صورت پوشیده ای رجوی خوانده ای و آنوقت ما را به همدستی در قتل متهم می کنی؟

ای ریاکار،

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود/// بنیاد از این شیوه ی رندانه نهادیم

آیا کسانی که سخت در تلاش هستند با افشای چهرۀ ریاکار رجوی ها، اسیران اشرف را نجات دهند و کمک کنند تا دوباره رجوی از آنان سپر گوشتی و خونی برای حفظ حیات خیانتبار خود استفاده نکند، (و کمک کنند تا دولت عراق متوجه شود که اسیران اشرف خود قربانی هستند و با خشونت با آنان رفتار نکند) شریک قتل هستند و آنوقت شخص ریاکاری مثل تو که بخاطر منافع حقیر سیاسی و مادی در پی طولانی کردن اسارت آنان هستی تا به مرور توسط رجوی کشته شوند و گواه جنایات سالیان او در بیرون نباشند، در پی نجات آنان هستی؟

ای بی شرم، تو اگر دلسوز آنان بودی در این سالیان آنان را رها نمی کردی و به فرنگ نمی رفتی و امروز مدعی مبارزه نبودی، اگر تو دلسوز آنان بودی در این سالیان کنار رجوی قرار نمی گرفتی و شب و روز نداشتی و به مجامع بین المللی می رفتی تا به آنان بگویی اشرف نشینان نیاز به تلفن موبایل دارند و نیاز به اینترنت آزاد دارند تا با خانواده های خود در تماس باشند و رجوی نتواند اخبار دروغ به آنان برساند. بله تو حقیقتاً بی وجدان هستی. اگر دلسوز اشرف نشینان بودی به مریم تحمیل می کردی تا به اسیران اشرف اجازه دهد با خانواده های خود یکساعت ملاقات کنند و براستی از چه در هراس هستید؟ چرا رجوی می ترسد در اشرف روزنامه و مجله و تلویزیون و رادیو و اینترنت و موبایل باشد؟ شرم کن ای رجزخوان انقلاب مریم!

آیا کسانی که هرکدام عزیز و یا عزیزانی در اشرف دارند و برای نجات آنها و برای صدا زدن عزیزان خویش به اشرف رفته اند تا آنان را نجات دهند مزدور هستند و در پی قتل همرزمان سابق خود به اشرف رفته اند؟ آیا کسی که برای صدا زدن همسرش و برای صدا زدن مادر دخترش به کنار اشرف رفته است، همدست قاتل است یا تو که در فرنگ نشسته ای و فرزندت را هم کنار خود آورده ای و نگرانی از کشتار نداری؟

آیا کسی که فرزندش آنجاست و به چنین سفری رفته است تا به سربازان عراقی و دولت عراق بگوید که آنجا عده ای قربانی هستند و با آنان خشن نباشند و کمکشان کنند، برای قتل فرزندش به آنجا رفته است؟ ای بی شرم! مگر تو چند سال می خواهی زندگی کنی که حقیقت را زیر پا له می کنی و همچنان در سخنانت «موش» می دوانی؟ اینهمه در تاریخ شاعر درباری داشته ایم، نام کدامیک از آنان امروز بر سر زبانها مانده است؟

4-جناب شاعر، آیا ما جیره خوار خوان نعمت شده ایم یا تو و عده ای مفتخور شورایی که سالها در فرنگ به اسم اسیران اشرف بر خوان نعمت رجوی افتاده اید و از خون و رنج اسیرانی چون ما ارتزاق نموده اید؟

ای بی شرم، می خواهی تک تک افراد جداشده قدیمی را نام ببرم که همگی در صدها مأموریت و عملیات شرکت داشته اند و از فرماندهان تیمهای عملیاتی بوده اند و برخی دست و پای خود را روی میادین مین از دست داده اند؟ اینها تا در اشرف بودند گوهر بی بدیل مریم بودند و همینکه نقد کردند چهرۀ ریاکار رجوی را مبدل به مزدور شدند؟ تو در صف کدامین مردم هستی؟ همانها که به رجوی صدبار لگد زدند و او را خائن خواندند؟ همان مردمی که با آمار چندین میلیونی به خیابانها آمدند و رأی دادند تا به رجوی بگویند پشیزی برای تحریم او ارزش قائل نیستند و با اینکه رجوی مدام پیام قیام و خشونت و کشتار می داد به زیباترین شکل به خیابانها آمدند و به دنیا شیوۀ راهپیمایی و مبارزۀ بی خشونت یاد دادند به استراتژی رجوی «نه» گفتند؟

5-جناب شاعر، آیا تو منتقد شده ای؟ لطف کن یک انتقاد کارساز که به طور مستقیم به مریم و مسعود کرده ای به مردم نشان بده! در کدام نوشته تو انتقاد مستقیم به شخص رجوی به عنوان عامل تمام این جنایتها و کشتارها و شکستهاست؟ حداقل بهتر بود چندسال دیگر در اشرف می ماندی تا در نشستهای مختلف دیگ و دیگچه و عملیات جاری و طعمه و غسل هفتگی به تو یاد می دادند که چگونه تیز و واضح سخن بگویی و از زبان نون (نرینۀ وحشی و متجاوز) سخن نگویی و «کلی گویی» نکنی و «نقطه آغاز» اینهمه چاپلوسی و ریاکاری و «موش دوانی» و دوپهلو نوشتن را بنویسی و پروژه بخوانی و خودت را رسوا کنی.... اینطور دیگر اینجا برای دیگران رجزخوانی نمی کردی و معقول سرت را به داخل زندگی ات می کردی و به کسانی که در تلاش برای رهاسازی اسیران و قربانیان سیاستهای مخرب رجوی هستند، مارک نمی زدی تا برای مریم خانم خوشرقصی کنی. اگر خیر نمی رسانی، شرّ مرسان!

جناب اسماعیل، یک عمر مفت خوردی و خود را مبارز نامیدی و مداحی کردی و امروز منتقد شده ای؟ دوران عوامفریبی گذشته و دیر شده است، باید ده پانزده سال پیش که رجوی با اتکا به استخبارات عراق منتقدین را به صلابه می کشید دم از انتقاد می زدی. آن زمان که کسانی چون مرا به جرم انتقادی برادرانه به محاکمه می کشیدند شما کجا بودید که انتقاد کنید؟ آیا می دانی فقط به خاطر نوشتن چند انتقاد نه چندان سنگین مرا چگونه به محاکمه کشیدند تا اقرار بگیرند که من نفوذی رژیم هستم؟ آنهم بعد از اینکه 22 سال از عمرم را در درون مناسبات گذرانده بودم؟ معنای شرم را می فهمی؟ شعر از شعور برمی خیزد جناب وفایغمایی... تو در این سالیان جز به منتقدان رجوی به چه کسی انتقاد کرده ای؟ جز به قربانیان رجوی به چه کسی تاخته ای؟ جز به کسانی که عزیزی در اشرف داشته اند و به کنار اشرف رفته اند تا آنان را نجات دهند چه کسی را نقد کرده ای؟

یا رب این زاهد خودبین که بجز عیب ندید/// دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز

حامد صرافپور
8 دسامبر 2011