یکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۹۲

دواعتراض ویک عذرخواهی.م. ت اخلاقی



٢ اعتراض و١ عذرخواهی

نامه آقای ایرج مصداقی زندانی سیاسی دهه  ١٣٦٠ (حکومت آیت الله ها به سردستگی خمینی) به آقای مسعود رجوی زندانی سیاسی دهه ١٣٥٠ شمسی (حکومت محمّد رضا شاه پهلوی) ورهبر عقیدتی کنونی سازمان مجاهدین خلق ایران را با دّقت خواندم.به دنبال آن می شود گفت تا همین الانی که دارم این نوشته را خدمتتان عرضه می کنم تقریبا تمامی نظرات ونوشته های مخالف وموافق آنرا که بیشتر زیاده روی وبی انصافی(تکذیب وسرکوب) واغراق(در زمینه تایید) بوده است را نیز.ولی در جمعبندی کلّ نوشته هاو نظرات چه آنهائی که صفا کردند که  رهبر مجاهدین اینطور زیر سئوال رفته،  وعقده خالی کردند(خود شهامت نداشتند انگشت کوچک پا را به این میدان بگذارند،حساب ماموران اطّلاعاتی شناخته شده از این طیف جداست) وچه آنهائی که انگار اسیری را به تلّه انداخته بودند باید گفت  :
در خانه اگر کس بود          یک سطر از آن بس بود

این نامه به اضافه نوشته های دیگران مرا وادار کرد که ٢ اعتراض ویک ببخشید را خطاب به آنهائی که گز نکرده پاره می کنند وتروخشک را با هم می سوزانند،به رشته تحریر در آورم.

امّا اعتراض اوّل
در نامه آقای مصداقی جمله زیر آمده است:

""در طول سال‌های ۶۰ تا ۶۷ ده‌ها هزار نفر بعد از مراحل مختلف بازجویی و تحمل زندان و ... آزاد شدند. همه آن‌ها بدون استثنا نوشتن انزجارنامه را پذیرفته بودند. من بسیاری از شهیدان بزرگ مقاومت را می‌شناسم که حتی پیش از اعدام مصاحبه‌ی تلویزیونی برای پرونده‌هایشان کردند. نیازی نمی‌بینم در این جا اسم بیاورم. مقاومت این دسته افراد ستودنی بود. بعید می‌دانم اصلاً توان درک این مسائل را داشته باشید.""

آری آقای مصداقی درست میگویند، بودند که مصاحبه کردند،ولی رژیم بیرحمانه آنها را اعدام کرد.وبودند کسانی که در زندان به سازمان مجاهدین انتقاد داشتند و اعدام شدند. وبودند که مصاحبه نکردند وآزاد هم شدند.و بودند که مصاحبه های تلویزیونی "مدار بسته" کردند ودر آخر مصاحبه شان با صدای بلند گفتند:درود بر امام خمینی ومرگ بر مسعود رجوی والآن در قرار گاه اشرف ویا به احتمال زیاد در زندان لیبرتی ویا در برخی از انجمن های وابسته به سازمان در خارج از کشور حی و حاضرند.ازبردن نام ردیف شدگان در حال معذورم،ولی اگر ضرورت پیدا شد،اسامی با نام ونشان اعلام می شود. امّا این بخش نوشته آقای مصداقی برای این نگارنده قابل قبول نیست(حدّاقل در برخی از شهرستانها ونه تهران) که آورده است :
در طول سال‌های ۶۰ تا ۶۷ ده‌ها هزار نفر بعد از مراحل مختلف بازجویی و تحمل زندان و ... آزاد شدند.

همه آن‌ها بدون استثنا نوشتن انزجارنامه را پذیرفته بودند.

(بخش قرمز شده وبزرگنمائی از نگارنده است)

این بخش از نوشته ایشان که به آن اشاره شد، دسته ای از زندانیان سیاسی رها شده دهه ١٣٦٠از جمله این اسیر رها شده  را نیز به انزجارنامه نویسی(یعنی همان توبه نامه) شامل کرده است.آری جوّ غالب همین بود که آقای مصداقی می گویند،بخصوص بعد از اینکه در زندانها ودر بین هواداران سازمان مجاهدین این خبریا شایعه بالا گرفت که خطّ سازمان "توبه تاکتیکی" است .برای اطّلاع دوستان وخوانندگان آن نامه وشهادت در تاریخ در این باره مجبورم به خویش به عنوان یک زندنی سیاسی هوادار سازمان مجاهدین در دهه ١٣٦٠ اشاره کنم.ولی دیگرانی هم در خارج از "میهن اسیر" هستند که می توانند خود بنویسند ویا به علّت اینکه در داخل هستند از آن معذورند.
 اینجانب در ماه رمضان ١٣٦٠ در یکی از شهرهای جنوب  توّسط لباس شخصی ها ربوده شده ودر محلّی که قبلا هتل بود زندانی شدم.در عید فطر همان سال نوشته ای با متن زیر جهت آزادی در جلوم قرار داده شد :

اینجانب..... متعهد می شوم که بر علیه نظام جمهموری اسلامی ایران هیچ اقدام ضدّ انقلابی انجام ندهم واز امام امّت وامّت شهید پرور طلب عفو کرده و مسعود رجوی وموسی خیابانی را در خطّ آمریکا میدانم .
آری                                                                              خیر

در حالی که جمله زیر در سخنرانی موسی خیابانی تحت عنوان "عاشورا،فلسفه آزادی" در دانشگاه تهران در ذهنم می چرخید وهنوز در بخشی از شهرستانها بر دیوارها از فاز سیاسی به شکل بزرگ نوشته شده باقی مانده بود، از امضاء آن یعنی "رهائی" از زندان خودداری کردم وتا حدود 5 سال اسارت همراه با شکنجه وتبعید در زندانهای مختلف  این عدم امضای ناقابل برای من هزینه برداشت.این 5 سال در حالی بود که هیچ حکم محکومیت مشخصّی نداشتم.
 (از جمله زندان اوین بند2 پنج بالا وزندان قزلحصار بند 3 واحد8  مجردی)

 آن جمله تاریخی موسی خیابانی این بود :

""علی گفت با معاویه بجنگید تا حقیقت برای شما روشن شود.امروز ما باید بگوئیم با آمریکا بجنگیدتا حقیقت روشن شود،تا معلوم شود هرکس تا کجا می کشد،تا معلوم شود هر کس چه مایه ای دارد،تا رسوا شودهرکه در او غش باشد.""
بعد از حدود 5 سال اسارت وتبعید در زندان وبعد از رسیدگی هیئت مرحوم منتظری، روز آزادی(از زندان در شهرستان ونه در تهران) فرا رسید،ازمن خواسته شد که توبه نامه امضاء کنم،با کمال پر روئی گفتم :کاری نکرد ه ام که توبه کنم.بالاخره با امضای یک تعهد نامه به توافق رسیدیم به شرط آزادی مشروط واعدام تعلیقی + سپردن چکی به مبلغ ١٠٠٠٠٠ تومان + سند یک خانه + جواز کار یک مغازه دار.
متن تعهد به شکل ومضمون زیر بود:
اینجانب.... متهعد می شوم که بر علیه نظام جمهموری اسلامی ایران هیچ اقدامی نکنم وبا گروهای ضدّ انقلاب همکاری نکنم.چنانکه از اینجانب عملی بر علیه جمهوری اسلامی تشخیص داده شد،محکوم به اعدام هستم .+ هر هفته معرّفی کردن خود به سپاه پاسداران محل.
در این زمینه من تنها نبودم،بودند دیگر زندانیانی که به این شیوه آزاد شدندکه الآن در ایران هستند ویا در خارج در کنار رود"سن" ودیگر رودخانه ها ودریا ودریاچه ها عشق می کنند وصفا. امّا بخاطر استقلال فکری وعدم وابستگی به جریانی وسفت ایستادن بر سر مسئله سرنگونی رژیم،ازبی کسی وغربت" دقمرگ"می شوند!!!!؟؟.از ذکر نام آنها معذورم .یعنی :

همه زندانیان سیاسی آزاد شده در دهه ١٣٦٠ بدون استثنا ندامت نامه امضاء نکردند .

اعتراض دوّم

آقای محسن رضائی یعنی همان ابولقاسم رضائی اخوی کوچکتر مجاهد شهید "مهدی رضائی" در مقاله ای در جواب به نامه آقای ایرج مصداقی میفرمایند :
شيوه رذيلانه تهديدو اولتيماتوم دادن آنهم به مجاهدين از جانب بريده نادمي كه از قتل عام زندانيان سياسي جان بدر برده و بر روي خون شهيدان پناهندگي و سيتي زن گرفته ودر ساحل امن اكنون به شغل كثيف كشف« انحرافات» همرزمان پيشين روي آورده است , شيوه منفور شناخته شده ايست ونيازمند توضيح بيشتر نيست. در دنائت و رذيلت در حق زندانيان سياسي قتل عام شده همين بس كه نوشته اي «اکثريت کساني که اعدام شدند هم انزجارنامه نوشته بودند!». البته معلوم نيست كه چرا مانند شما جان بدر نبردند!!
من به موضعگیری ایشان در این مقاله راجع به آقای مصداقی قضاوتی نمیکنم،چه مثبت وچه منفی،چون هر دوی شما بهتر همدیگر را می شناسید.امّا هیچکس در هر مقامی که باشد حق ندارد به ما پناهندگان سیاسی زندانهای دهه ١٣٦٠ بگوید که از "قبل رنج و درد" دیگران پناهندگی سیاسی گرفته ایم.چرا که در آن هنگامه که مرگ وشکنج در زندانها تقسیم می کردند،در همان زمان خیلیها با اعلام اینکه من شلاق بر بدن خورد ه ام یا طناب دار بر گردن دارم توانستند در خارج از کشور وبویژه اروپا به شکل"جمعی"  پناهندگی سیاسی بگیرند و خطّ خودشان را به پیش ببرند.تازه خیلی از ما زندانیان سیاسی دهه ١٣٦٠ بدون نقشه از پیش تعیین شده به این وادی "پرتاپ" شد ه ایم .لازم به یاد آوریست که پناهندگی سیاسی حقّ هر انسانی است که نمیخواهد در زیر چتر حاکمیتی که آنرا قبول ندارد نفس بکشد،امّا نه با خرج کردن از جیب دیگران.
عذرخواهی وطلب بخشش
امّا با همه این توضیحات باز اگر کسی بر این اعتقاد است که ما در کسب پناهندگی سیاسی ودریافت سیتیزنی(که می شود گفت شهروندی) حقّ کسی ر ا خورد ه ایم ،بطور شخصی فریاد میزنم :
ببخشید که سیاسی شدیم .
ببخشید که با خمینی در افتادیم.
ببخشید که به زندان افتادیم.
ببخشید که شکنجه شدیم.
ببخشید که اعدام نشدیم.
ببخشید که جهت ادامه مبارزه و پیش بردن راه رفقای به خون خفته خویش به سازمانی یا گروهی پیوستیم.
ببخشید که در اندیشه "دگر" شدیم و با شما "زاویه" پیدا کردیم .
ببخشید که پناهنده شدیم(بخوانیدبی خانمان و دربدر شدیم).
ببخشید که هنوز بر سر مواصعمان بطور" مستقل" بر سرنگونی رژیم آیت الله پای می فشاریم .
ضمنا اگر  بازهم به این عذرخواهی قانع نیستند به آنها یک اطمینان خاطر بدهم وآن اینست که مملکت ما در دو چیز کم نمی آورد ،یکی زلزله ودیگری بخصوص "دیکتاتور".در این مورد برایتان یک مثل زنده امّا خنده آور هم در زیر می آورم :
میگویند در جریان زلزله بم خدمت یکی ازهموطنان شریف لرم می روند واز او میخواهند که مقداری کمک مالی بکند،این هموطن لر با خلوص نیت میگوید:
 به سلطان ابراهیم قسم الآن دستم خالی،ایشالله زلزله بعدی تلافیشو در ایارم.
بله خانمها و آقایان  نگران نباشید ،اگرما برخی از زندانیان سیاسی از دست خمینی "نیمه جان" در رفته ایم. " عمری اگر باقی بود،انشالله دیکتاتور بعدی خدمت همه ما زندانیان "از تیغ خمینی دررفته" خواهد رسید .

در آخر نوشته ام را باسخنان دو فرد به پایان می برم ،اوّل سخن یک زندانی سیاسی زمان شاه که اکنون با فرزندانش در زندان جمهوری اسلامی در اسارت است و دوّم به مقدّمه کتاب"بخاطر تاریخ ،نه بخاطر رجوی (چاپ دیماه ١٣٧٠- اروپا)  که نویسنده آن چند سال پیش به زیر قبای ملّا خزید.
م- ت اخلاقی
٢٣ اردیبهشت ١٣٩٢
امّا سخن آن زندانی سیاسی زمان محمّد رضا شاه پهلوی و خمینی :
من زندانی سیاسی زمان شاه بوده ام،باور کنید" بریده زندان خمینی" قهرمان زندانهای شاه است ..
و امّا مقدمه آن کتاب وسخنان نویسنده اش که از روی خود کتاب "اسکنر" شده است  :



 
 
 

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۲

اسناد آزادی گذری بر کشاکش انسان برای دستیابی به آزادی بخش سوم دکتر عزیز فولادوند



اسناد آزادی
گذری بر کشاکش انسان برای دستیابی به آزادی
بخش سوم
دکتر عزیز فولادوند

مقاله در این قسمت به معرفی یکی از بانوان تأثیر گذار قرون وسطی می پردازد. سپس نظری به استبداد دینی انداخته و متدهای تفتیش عقاید و سرکوب دگراندیشان آن عصر را می کاود تا در پرتو آن به «شعله های مقاومت» گذر کرده و علل در هم شکستن نظم کهن را نشان دهد.

در این قسمت ما نشانه های تشابه استبداد خونریز زیر پرده دین در ایران را با استبداد کلیسای قرون وسطی می بینیم. پدیده «کهریزک» نشانی از آن دوران سیاه است.


هیلدگارد قدیس
علی رغم تضییقات و قوانین زن ستیز در آن دوران ِ وحشت، زنانی راهگشا قد برافراشتند که زنجیرها را به سخره گرفته و توانستند آنها را از هم بگسلند. یکی از پرآوازه ترین این بانوان هیلدگارد فون بینگن (Hildegard von Bingen, 1098 - 1179) عارف و محقُق آلمانی است. هیلدگارد از شخصیت های افضل و از شیدایی ترین چهره های معنوی وعرفانی قرن دوازدهم آلمان است. جذبه مکاشفه ای منحصر به فرد او بسیاری از مردان ِ دورانش را منکوب ِ خویش کرده بود. شخصییت کاریسماتیک، اعتماد به نفس، اعتقاد عمیق و زندگی این بانوی بزرگوار درعصری که زن منبع ِ فجور و معصییت بود، راهگشا و هدایت کننده نسلهای آینده گردید. مکتب اخلاقی او نه فقط راهبه های آن دوران بلکه اشراف، رهبان و پارسایان را شیفته خود می نمود. هیلدگارد با نگاهی باریک بین به دیدگاههای مسلط فلسفی و کلامی آن دوران می تاخت. کلیسا چنین القاء می کرد که زنان به اتکاء نیروی خویش توانائی درک مسائل فلسفی را ندارند. او این اندیشه را به چالش می کشید. «با راه خدای خود آشنا شو» (Liber Scivias Domini) نام رساله اصلی است که او 6 سال برای تدوینش مایه گذاشت. متن این کتاب حاوی دیدگاهائی بسیار ژرف و پیچیده است.

از این بانوی قدیس آثار متعددی در پهنه های مختلف همچون الهیات، آثار شهودی، پزشکی، کیهان شناسی، علم اخلاق، موسیقی، تئاتر و مقولات اجتماعی بجا مانده است. اسقف های اعظم، پاپ ها و پادشاهان عصر او را با دیده احترام می نگریسته و از دانش بیکران و مشاوره های او بهره می جستند. در یکی از مراسلات هیلگارد با امپراطور مقدس روم، فردریک اول مشهور به بارباروسا (1190 ـ 1122) صحبت از ملاقات آن دو و مشاوره قیصر با هیلدگارد است. از این بانوی پارسا و تأثیر گذار بیش از صد نامه به امپراتورها، پاپ ها، اسقف ها، راهبه ها و اشراف باقی مانده است. با مردان قدرتمند زمان خویش و با راهبان مرد و پاپها مجادلات دشواری داشت و آنان را با وجود اختلافات ریشه ای مجذوب دانش، ایمان و شخصییت کاریسماتیک خود کرده بود.

او در طبیعیات و طب سنتی سرآمد زمان بود. با برشته تحریر درآوردن رسالات و کتبی چون «علل بیماریها و شیوه درمان» (Causae et Curae) و «رساله در باب جوهر گیاهان طبی» (subtilitatum diversarum naturarum creaturarum) دانش وسیع خود در امر شناسائی و درمان را نشان می دهد این کتاب به معرفی دویست گیاه و خواص درمانی آنها می پردازد. بخشهای بعدی کتاب به درختان، سنگ های قیمتی، ماهی ها، پرندگان، پستانداران، خزندگان و فلزات اختصاص دارد. نام هیلدگارد فون بینگن در آلمان مترادف با پارسائی و طب گیاهی سنتی است. از دانش وسیع و ژرف او در زمینه طب گیاهی هنوز استفاده می شود. بی جهت نیست که از او بعنوان اولین طبیب ِ زن آلمانی یاد می شود.

شاید مشهورترین زن آهنگساز قرون وسطی هیلدگارد باشد. مجموعه نفیس آثار این بانوی پارسا در زمینه (sequence) یعنی «تکرار یک قطعه ملودیک در گامهای مختلف» و (antiphons) به «معنی سرودهای روحانی»، جایگاهی خارج از سنتهای موسیقی حاکم دارد. او ساختارشکنانه به خلق آثاری مبادرت نمود که قالبهای مرسوم خشک موسیقی آن دوران را به چالش می کشاند. مجموعه گرانبهای «سمفونی ای هارمونی الهامات آسمانی» (Symphonia armoniae caelestium revelationum)  دارای بیش از هفتاد سرود مذهبی و نیایشهای دلنشین است. این نیایشها و عبادتهای دسته جمعی در صومعه روح جمعی را تقویت می نمود و قلبهای راهبه ها را صیقل می داد. یکی از زیباترین این سرودها «O frondens virga» می باشد.

استبداد وحشی زیر پرده دین
دستگاه کهانت دینی در عهد ایمان، رفتار مستبدانه خویش را چنین تئوریزه می کرد: کلیسا و «ولایت» پاپ، نماینده خداوند در روی زمین است. بدین سیاق کلیسا مجاز است به نیابت از جانب آفریدگارهستی هر نوع قانونی را که صلاح بداند وضع و اجراء نماید. رعایا در مقابل حکمران وظیفه مند و واجب الااطاعه می باشند. حکمران اما هیچ مسئول نیست. او باید فقط در برابر باری تعالی پاسخگوی اعمالش باشد.
این طرز تلقی سرپوشی بود برخشونت ِ عریان دینی.

قرائت ِ امروزی استبداد ِ زمخت دینی فقهای ایران چنین است: «اطاعت از ولی ‌فقيه واجب الااطاعه و رهبر حكيم و فرزانه حضرت آيت‌الله العظمی خامنه‌ای (دامت بركاته) حجت شرعی و قانونی برای همه است.» [1] مصباح یزدی تصریح دارد که: «همانند مقام معظم رهبری به هیچ عنوان نمی توان بر روی زمین و آسمان پیدا کرد.» قرنها پیش فیلسوف نامدار عصر روشنگری ولتر جواب ِ چنین مهملاتی را در رساله فرهنگ فلسفی اش بدین گونه داد: «پوچترین، تحقیرآمیزترین وکشنده ترین نوع استبداد برای سرشت آدمیزاد از آن کشیشان است ودرمیان سلطه های کشیشان، سلطه کشیشان مسیحی بانحاء کلام جنایت آمیزترین آنهاست، واین عمل آنان خلاف نص انجیل است، چرا که مسیح دربیست جای مختلف انجیل اذعان می دارد که درمیان شما هیچ یک بر دیگری برتر نیست»[2]

در این نگرش بلاهت بار، ملت با تیغ و درفش کوبیده می شود تا فرم پذیرد؛ همان فرم ِ مراد ِ آیات عظام. اما با وجود قَدَرقُدرتی و ترکتازی محافل دینی جامعه دافعه نشان می دهد. کلیسا چهره ای بسیار کریه از مسیحیت در معرض قضاوت عام قرار داد. توده عامی بیزار از دین ِاقتدارگرای کشیشیان بود و از آنها دوری برمی گزید. اعتماد به صاحب منصبان و دستگاه دینی رخت بر بسته بود. اندیشمندان، آزادیخواهان و دگراندیشان ِ معترض ِ تشنه رهایی و رواداری، بدنبال چاره بودند تا این نظم را در هم بکوبند. دین اقتدارگرا و اعمال خشونت در ظلّ ِ ولایت فقیه بطور اتودینامیک «دین گریزی» را دامن می زد. وقتی فقها و «نمایند خدا بر روی زمین» اعمال شخصی و باطل خود را به خداوند منتسب می کنند، نفرت دینی بروز می کند. تکبر و نخوت این قوم مردم را از دین می رماند و نفرت را بر می انگیزاند.
این قوم خود بد ترین دشمنان دین هستند.

در طول تاریخ ِ مذاهب همواره تمسک به خدا توجیه رفتار مستبدانه بوده است. کلیسا خود را نماینده تام و تمام خداوند بر روی زمین می دانست و برای هر جعل و تزویری کلاه شرعی می دوخت.  شریران اهدافشان را در زیر پرده دین به پیش می برند و خشونت و فریبکاری را توجیه می کنند. حرص ِ لجام گسیخته، تجمل پرستی و شکمبارگی روحانیون حتی اعتراض کلسیا را در پی داشت. در آن دوران سیاه مصلحین نیکوکاری که متحمل مرارتهای فراوانی شدند، به ثبت رفتار «مردان روحانی» همت گماشتند. اطلاعات کنونی ما مدیون تلاشهای آنان است. پطر دامیان قدیس، برنارد قدیس، فرانسیس قدیس، کاردینال دوویتری (de Vitry) و رهبانان عادی فراوانی در تلاش بودند اعتمادم مردم را کسب نموده بین دین خدا و «دین فروشان» مرزِ روشنی را ترسیم نمایند.

استبداد زیر پرده دین بیداد می کرد. شقاوت اربابان کلیسا در حافظه تاریخ ثبت است: ضبط امواال، در آتش افکندن، حلق آویز کردن، محروم کردن از حق ارث و حق تصدی مشاغل پر درآمد، تخریب خانه ها و ممنوع کردن ترمیم و بازسازی منازل توسط بستگان، شکنجه و حبس ابد از جمله مؤاخذهائی بود که بر علیه معترضین بکار گرفته می شد. فرد خاطی می توانست با اظهار توبه، نادم شدن و «لو دادن سایرملاحده، کفاره معاصی» خود را پرداخت نماید. درسال 1183 فلیش کنت فلاندر «جمع کثیری از اشراف، روحانیون، شوالیه ها، دهاقین، دوشیزگان، زنان شوهردار و بیوگان» را زنده زنده در آتش سوزانید و «اموال آنها را ضبط و بین خود و اقوام تقسیم کرد.»[3]

شعله های مقاومت
زوال فزاینده ارزشهای اخلاقی در کلیسای کاتولیک و زندگی مملو از فساد ِ روحانیون ِ کلیسا زمینه های اعتراض را فراهم می کرد. فساد و اجحاف گسترده، حتی اعتراض کشیشان را هم برانگیخت. جيرولامو ساوونارول
(Girolamo Savonarola, 1452-1498) فساد در دستگاه روحانيت ِ کليسا را مغاير با آئین مسيح خواند و به شدت آن را افشاء می کرد. این کشیش ِ ریاضت پیشه که البته متهم به ستیز با رنسانس می باشد، کلسیای رُم را به «فاحشه ای» تشبیه می کرد که الطاف خویش را به معرض فروش نهاده است. او در نوشته هایش تنفر خود را از تشکیلات پر از «اسرار هزار ساله»[4] کلیسا و سازمان اداری آن (Roman Curia) عیان می کند و از فریاد زدن نمی هراسد.
گفته های او سرش را بر باد داد.
در اواخر قرن دوازدهم پیروان فرقه کاتاری (Catharism) نخستین مقاومت نسبتأ سازمان یافته جدی و شدید بر علیه اقتدار کلیسا را در جنوب فرانسه شکل دادند. پیروان این جنبش خود را کاتار به معنی پاک و خالص نام نهادند و گوئیا متأثر از مانویان دو انگارگرا بودند، یعنی در جهان آفرینش به حکمرانی خدای نیکی و خدای شرارت باور داشتند. آنها  تشویق به فقر و ریاضت می کردند و تزیین کلیسا را حرام می دانستند. بدلیل زندگی بی آلایش و زاهدانه اشان و دوری گزیدن از زرق و برق دنیوی در میان مردم عامه به محبوبیت خاصی دست یافته بودند. مراکز فعالّیت و گسترش این آئین در جنوب فرانسه درشهرهائی چون مارسی، تولوز، نابون و مون اورلئان بود. هنوز هم خرابه های برج و باروهای برپا شده در مناطق کوهستانی صعب العبور و استراتژیک، سالانه توریستهای بسیاری را به سوی خود جلب می کنند. سوداگران از سرزمینهای بوسنی، ایتالیا و بلغارستان نهضت نو پا را در این دیار اشاعه دادند. ویل دورانت می گوید:

«شاید این امر از آنجا ناشی می شد که مرابطات میان فرانسویان با مسلمانان و یهودیان در این منطقه بسیار زیاد بود.» اصول و مناسک این فرقه مسیحی متأثر از «پندارهای مانوی ها و سایر آراء مشرق زمین» بود.[5] آنها شدیدترین حملات را بر علیه پاپها و کلیسای قَدر قدرت ابراز می کردند: «پاپها جانشینان امپراطوران بودند نه خلفای حواریون مسیح. عیسی چند وجب زمین برای خفتن نداشت لکن پاپ در یک کاخ مجلل زندگی می کند. عیسی از مال دنیا هیچ چیز حتی پشیزی را مالک نبود، و حال آنکه اسقفان عیسوی مردمی ثروتمند بودند. پیروان فرقۀ کاتاری همچنین می گفتند که مردم مگر چشم حقیقت بین ندارید: این سر اسقفان و اسقفان مغرور و آقا منش، این کشیشان دنیا دار، این رهبانان چاق و چله همان فریسی ها یا خشک مقدس های عهد عتیق اند که دوباه پا بعرصه وجود نهاده اند، در نظر کاتاری بلاشک کلیسای کاتولیک روم همان فاحشۀ بابل بود، طبقۀ کشیشان پیروان شیطان بودند و شخص پاپ دشمن مسیح.»[6]

مجازات چنین بی پروائیهایی خوفناک است: اینوسان سوم در مقام پاپ اعظم بر علیه این «بدعتگذاریها» در سال 1198 در مکتوبی خطاب به اسقف اعظم چنین فرمان می دهد: «...ما بشما اکیدأ فرمان می دهیم که با هر وسیله ای که در اختیار دارید جمیع این بدعت گذاران را منهدم سازید، و کلیه مردمانی را که بر اثر آراء آنها آلوده گردیده اند از قلمرو خویش بیرون کنید... و در صورت لزوم می توانید ملوک و مردم را برانگیزانید تا بزور شمشیر آنها را پایمال نمایند.»[7] شوالیه ای که مأمور اجرای فرمان بود با شگفتی می پرسید: «چطور به چنین عملی مبادرت ورزیم؟ ما با این مردمان بزرگ شده ایم، خویشان و بستگانی در میان آنها داریم و بچشم خود می بینیم که پا از جادۀ عفاف و تقوی بیرون نمی گذارند.» از طرفی هم سراسقُف تساهل پیشه فرمان مکتوب ِ «ولایت فقیه» را جدی نگرفت و به آن عمل ننمود.
تا اواسط قرن دوازدهم میلادی در شهرهای اروپا شبکه عظیمی از فِرَق مختلف شکل گرفت. هدف اصلی آنان مبازه با «روحانیون» و اقتدار کلیسا بود. این اعتراضات در هسته مرکزی خود مطالبات اقتصادی بی چیزان را حمل می کرد. پیکان ِ پیکار به متوجه اغنیاء بود. مبارزه ای عدالتجویانه شهرها را در می نوردید. یکی از رجال مقتدر نهضت ِ پاتارین (Patarine) سمت و سوی اعتراضات را چنین بیان می کرد: «ثروت کشیشان ضبط شود، اموال آنها را در معرض حراج قرار دهند، خانه های آنها را بگشایند تا مردم چپاول کنند، و خود آنها و حرام زادهایشان را از شهر بیرون رانند.»[8]

از آن دوران قهرمانیهای بسیاری در سینۀ تاریخ ثبت گردیده است. در پیکار برای آزادی زنان و مردان شجاعی بر اصول خویش پای فشردند. گرچه آنها سر بدار شدند، ولی نهال آزادی بشریت را آبیاری کردند. «سربازان حق بر علیه باطل» با شمشیرهای آهیخته حلقه محاصره را بر شهر بزیه (Béziers) در ناحیه لانگدوک روسیون فرانسه هر روز تنگتر می کرد. آنان به شکار مرتدین و ملاحده آمده بودند تا کار ِ بدعت گذاران را یکسره کنند و یا خویش به بهشت برین نائل آیند. اما ساکنان و زعمای غیرتمند شهر حاضر نبودند «ملاحده و یاغیان» را تسلیم لشکریان ِ پاپ نمایند. جواب آنها در مقابل تهدید های مکرر محاصر کنندگان و نمایندگان پاپ بسیار روشن بود: تن به محاصره دادن و حتی خوردن اطفالمان به مراتب شرافتمند تر و اولیتر است از تسلیم همسایگانمان. آنها حاضر نشدند به این ذلت تن دهند و همسایگان خود را تسلیم نمایند. «همیشه در صحنه» ها از حصار و برج و باروی شهر بالا رفتند و شقاوت گونه بیست هزار انسان بیگناه را از دم تیغ گذراندند. آنها به کودکان و زنان بی دفاع هم رحم نکردند. منبع موثقی که قساوت آن روز شوم را برشته تحریر در آورده است، نقل می کند که از نماینده اعزامی پاپ سؤال شد که با کاتولیکهای خودی چگونه برخورد کنیم؟ آیا آنها هم سزاوار مرگ اند؟ فتوی نماینده پاپ صریح است: «همه را بقتل رسانید، زیرا خداوند می داند که چه کس بر حق است.»[9] کینه صلیبیون شهر را به آتش کشانده با خاک یکسان کرد.

انگیزیسیون
در طی دوران ِ مخوف تفتیش عقاید، آرای رسمی کلیسا «حقیقت مطلق» بود. هر کلام انتقادی مستوجب سنگدلانه ترین مجازاتها می گردید. هر عقیده مخالفی، هر نوع شیوه زیست دگری به سیخ کشیده می شد. براستی که انسان گرگ انسان است (توماس هابز). تاریخ انسان محشون از شقاوت است. نگاهی به ابزارهای شکنجه جهان کهنه و نو نشانی است بر این مدعا: «گاو برنجی» وسیله ای بود که قربانی برهنه را با دست وپای بسته از دهان آن به درون حفره شکمی وارد می نمودند. در زیر آن گاو برنجی، آتشی افروخته می شد. قربانی وحشت زده و تیره بخت در این حفره تنگ دست و پا زنان کباب می شد. «گهواره یهودا» یکی از زجر آورترین دستگاه های شکنجه آن دوران سیاه است. نگون بختان برهنه را بر رأس صندلی به شکل هرم می نشاندند. بدن او با ریسمان از بالا به دیوارها وصل بود تا مقعد قربانی دقیقأ بر روی رأس تیز صندلی قرار گیرد. پاهای بهم وصل شده هم بصورت کشیده شده به یکی از دیوارها بسته می شد. انتهای مثلث به آرامی در مقعد قربانی آویزان شده فرو می رفت. این وضع ساعتها و یا روزها جان قربانی را قطره قطره می گرفت.

«کهریزک» تکرار آن شقاوتها و نکبتها در جهان ماست.

عقیده عام عیسویان چنین است که می گویند کلیسا را عیسی مسیح پسر خدا بنیان نهاده است.
هر نظر مخالف دیگری اهانت به خداوند و «مقام رهبری» پاپ قلمداد می گشت. هر گونه تساهل به «مرتدان» یاری رساندن به امر شیطان بود. اینوسان سوم پاپ اعظم که به لجاجت و سختگیری زبانزد بود هیچ عقیده و نظری مخالفِ رأی خود را بر نمی تافت. او بر علیه مخالفان چنین فتوی می داد: «قانون مدنی با ضبط اموال و قتل خیانتکاران آنها را بسزای اعمالشان می رساند، .... به همین سبب ما را حق بیشتری است تا افرادی را که نسبت به آئین مسیح خیانت می ورزند، تکفیر و اموالشان را مصادره کنیم، زیرا بیحرمتی نسبت به بارگاه الهی جرمی است بمراتب عظیم تر از اهانت بقام سلطانی.»[10]  اقتدارگریان و سیاستمداران روحانی چون اینوسان سوم آنچنان توده عامی را با تفسیرهای دینی خود مسخ کرده بودند، که آنها تقریبأ در سراسر اروپا با شور و شعفی مؤمنانه با طیب خاطر به تعقیب و آزار همنوعان خود کمر می بستند. نوید مغفرت و بهشت، شوری همگانی در جامعه بر انگیخته بود. «عاشقان ولایت» مست ِ وصال معشوق، شقاوت پیشه می کردند. کشیشی از اهالی فرانسه خطاب به پاپ اعظم اینوسان درکمال شور ایمانی می نوشت: «در این مملکت دین داری مردم بحدی است که هماره حاضرند نه فقط اشخاصی را که صریحأ از دستۀ ملاحده هستند بلکه آنهائی را که صرفأ مظنون به بدعت گرائیند در آتش بسوزانند.»[11] بعضأ اتفاق می افتاد که «امت بیدار» خود دست بکار می شد، درهای زندان را می شکست و مرتدان را به تل هیمه ای آتش می کشاند و زنده زنده می سوزانید.

در اکناف و اطراف «سگان شکاری خدا» (Domini canes) به شکار «معاندین نظام» اشتغال داشتند. توابین بسیاری هم که از نهضت پاتارین روی برتافته، به آئین کاتولیک گرویده بودند یاری رسان و راهنمای این «سگان شکاری خدا» بودند. یکی از افراد این جماعت ِ سادیست کشیشی به نام روبر دومینیکان بود که در سال 1239 فتوی سوزاندن 180 نفر زندانی را صادر نمود. اما نظام ولایت به او هم وفا نکرد. بعدها گره گوری کبیر او را از سِمتش عزل و به حبس تا پایان زندگانی محکوم کرد.

حتی «خودی ها» هم از جنون آزار و تعقیب در امان نیستند.
سرنوشت آیت الله منتظری ودیگر «اصلاح طلبان» تکرار همان داستان است.

کلن/آلمان


                                                            ادامه دارد




[1]) خبرگزاری فارس، 9 دیماه 1388. http://www.farsnews.com newstext.php?nn=13910411000689
[2]) مجتبی عبدخدايی: واتيكان (كليسای جهانی كاتوليك)، ص .52
[3]) همانجا، ص. 378.
[4]) «اسرار هزار ساله» نام کتابی است از علی‌اکبر حکمی‌زاده که د ر سال 1322شمسی که در نقد بینش ملایان نگارش یافته است. روح الله خمینی در پاسخ به این جزوه «کشف الاسرار» را برشته تحریر درآورد.
[5]) ویل دورانت: جلد 13، ص. 372، 373.
[6]) همانجا، ص. 375.
[7]) به ظن قوی خمینی از محتوی این فرمان بی اطلاع نبوده است. فتوی و فرمان نسل کشی خمینی در سال 1360 و قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 1367 تکرار همان سفاکی ها است.
[8]) سمتِ خشم مردم ما نیز در تسویه حساب با ملایان بدین سیاق است.
[9]) ویل دورانت، همانجا، ص. 380.
[10]) E. Vacandard: The Inquisition, S. 68.
([11] Vacandard: S. 63.