چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶

گوشه ای از احوالات در مقدمه منظومه بر اقیانوس سرد باد

گوشه ای از شرح احوالات
در مقدمه منظومه بر اقیانوس سرد باد
پيش از سفر

...جذر و مد بى پايان جهان
و صدفهاى ستارگان...
... در هواى آتش گرفته عصرــ حدود پنجاه و پنج درجه ــ اواخر تيرماه 1367، درقرارگاهى نظامى، در كنار گورستانى خاموش و در حاشيه راهى ميان بغداد و اردن در حال دويدن بوديم. سه نفر بوديم.از زندگى يكى از همراهان من، ــ مردى لاغر اندام با سر طاس و بينى عقابى وايما نى مستحكم و نگاهى مهربان و غمگين در پشت شيشه هاى كلفت عينكش ــ تنها پنج روز ديگر باقى مانده بود. پنج روز ديگر قرار بود دربيابانى و در چشم انداز كوهى دوردست درغرب ايران زخمى بشود و بعد پس از خداحافظى وسپردن گردن آويز طلايش به يك نفر از همراهانش، خودش نارنجكى راروى صورتش منفجر كند ودر بيابانهاى آنجا به عناصر طبيعى بپيوندد. دومى مرد تنومندى بود با چشمانى آرام و سيمائى بودا وار كه در گردابى از مشكلات ايدئولوژيك وسياسى گرفتار بود و در آن ايام در گوشه اى از قرارگاه خانه اى، و فرصتى براى انديشيدن به او داده بودند و مرد لاغر اندام با سر طاس و بينى عقابى وايمانى مستحكم ونگاه مهربان وغمگين، هر روز، گارى كوچكى از غذا و لوازم مورد احتياج مرد تنومند را به او مى رساند تا او بتواند در آرامش بيند يشد و به مقصدى مناسب برسد، اما تقدير اين بود كه مرد تنومند راه به جائى نبرد و چند ماهى بعد سياست را رها كند و در چند هزار كيلومترى نقطه اى كه مى دويديم، پس از سالها زندان و تبعيد و مبارزه به دنبال زندگى خود برود. در اين حال و هوا كسى از فاصله اى نه چندان دور و از پشت درختان اكاليپتوس فرياد زد و خبر داد كه قطعنامه آتش بس ميان ايران و عراق امضا شده است. ديگر ندويديم. مرد لاغر اندام( با سر طاس وبينى عقابى و ايمانى مستحكم و نگاهى مهربان وغمگين در پشت شيشه هاى كلفت عينكش) درحاليكه قطرات عرق از نوك بينى عقابى اش مى چكيد گفت:
ــــ ديگر بايد برويم!
خنده كمرنگ ومه آلودى روى صورت مرد تنومند پيدا شده بود كه از آن چيزى نمىشد فهميد. از هم جدا شديم. چند دقيقه بعد در اتاقك سوزان كوچك
فلزى و چوبى ام ( بنگال) بودم. فارغ از غلغله ها و تعبير و تفسيرهاى معمول كه از شدت كاربرد سائيده شده بودند، يكى دو روز سپرى شد.

بامداد سى تير كرباس زرد آفتاب بر سراسر آن سرزمين گسترده شد.[:چند سال بود كه نور خشك خورشيد را بر آسمان آن سرزمين چون كرباسى كه از افق تا افقى ديگر گسترده شده احساس مى كردم. كرباسى زرد و خشك و مناسب براى كفن دهها هزار جسدى كه بر مرزهاى ايران و عراق فرو ريخته بود وتنها خورشيد، با نور زرد خود آنها را كفن پيچ كرده بود.] باد داغى مى وزيد وكركره فلزى فرسوده اى را كه در آنسوى پنجره بنگا ل مانع ديدن رختهاى شسته شده مى شد به صدا در آورده بود. صداى بى حوصله ى فلز دوباره برخاسته بود. صدائى كه دو سال بود تقريبا هر روزآن را مى شنيدم و براى من نوعى حال و هواى فلسفى ايجاد مى كرد. احساس مى كردم فلز غمگين مثل هميشه دارد از چيزى صحبت مى كند، مىنالد و مى گريد و از اينكه او را در زير آفتاب سوزان ميخكوب كرده اند ناراحت است. باد تند تر شده بود و شنهاى نرم را به پنجره مى كوبيد. در اين حال و هوا روز به پايان رسيد و شب شروع شد. نمى توانستم بخوابم ، نيمه شب از اتاقكم بيرون آمدم ودرسياهى و گرماى شب خاموش و وسيع ايستادم و سرم را بلند كردم و به آسمان سنگين از ستاره و كهكشا نهاى گمشده اش نگاه كردم. احساس عظمت سرگيجه آور جهان، و من كه در آن حتى غبارى هم به حساب نمى امدم، وبا اين همه در آن هنگام با اعتقادى مذهبى خود را با تماميت عظيم و ناشناس وروان هوشيار آن در ارتباط وتحت حمايت او مى ديدم! كمى آرامم كرد. هميشه ودرطول سالهاديدن كهكشان و انديشيدن به بيكرانگى و عظمت جهان، در هنگامه اندوه و مشكلات زمينى آرامم مى كرد .با ديدن و انديشيدن به كهكشان و جهان بى نهايت احساس مى كردم جزئى از اين بى نهايتم و با دورترين ستاره اى كه در كهكشانى گمشده درحال سوختن است خويشاوندم . احساس مىكردم همه چيز زنده و بيدار است وذراتى كه تن مرا ساخته است با عناصرى كه در تن دورترين كهكشان وجود دارد همخانواده است و هيچ چيز در جهان نمى ميرد بلكه دگرگون مى شود. اين چنين شب در بيدارى و با قد م زدن دركنار ودرسايه هاى تاريك اكاليپتوسهاى صبور( خويشاوندان زمينى من) مىگذشت. احساس مى كردم بر روى قطعه اى از شگفت انگيز ترين قطعات زمين در حال تنفس هستم. تاريخ اسطوره اى و حقيقى اين خاك را به خوبى مى شناختم و احساس مى كردم در پيرامونم تركيب شگفتى از خدايان اساطيرى ، پادشاهان نيمه افسانه اى، رسولان كهن، و شمار زيادى از شخصيتهاى مثبت و منفى تاريخ شيعه در حال عبورند. اينچنين صبح تكرارى هميشگى برآمد و مردوك خداى قهار و نيرومند بابليان در هيئت خورشيدى شرزه و خروشان بر آسمان ذوب شده از گرماى سرزمين بابل برآمد. طى اينمد ت در فشار جويبار گسسته عنانى از احساسات و ادراكاتى

كه در درونم سر بر سنگ و صخره مى كوبيد و مى خواست جارى شود كلمات و جملاتى نه چندان مفهوم در دفترچه ياداشتم نوشته بودم. نمى دانستم كه اينها مقدمه يك شعر است. بعد ازجلسات و حوادثى كه به سرعت برق و باد گذشت و در هنگامى كه صفوفى از ماشينهاى نظامى لبريز ازمردان و زنان به سوى مرز ايران وتنگه چهار زبر مى شتافتند وقرارگاهها تهى مى شد به سراغ رفيقى كه مسئوليت تبليغات را[ وطبعا مسئوليت مرا به عنوان يكى از اعضاى تحريريه آن بخش] بر عهده داشت رفتم و از او درخواست كردم كه مى خواهم بروم . دليل رفتن من هم ساده بود، به او گفتم، مرگ چندان وحشتى ندارد ولى اگر ا ينا ن بر نگردند تحمل زندگى را نخواهم داشت، اما موافقت نشد و تخته بند صدايم شدم كه مى بايست در مركز راديو مسئوليتى را به عهده بگيرد و در روزهاى آتش و خون تنها فرياد بزند.
در باره باقى ماجرا دوست و دشمن فراوان نوشته اند وچندان چيزى پنهان نيست.هزاران تن از دو سو به خاك افتادند، هزار و چند صد رزمنده از اين سو و چندين هزار نفر از طرف مقابل، از شكست و پيروزى فراوان گفته شد و هنوز هم مى شود وموضعگيرى ها و تفسير و تحليل ها تا مدتها چندان زياد بود كه دانستن تمام آنها امكان پذير نبود. يكى دو روز بعد به دليل نبودن نيرو واينكه تقريبا همه به ميدان جنگ شتا فته بودند من و تنى چند از باقى ماندگان در گورستانى در حوالى كربلا به دفن شمارى از هزار و چند صد تن از ياران به خاك افتاده كمك مى كرديم . بعدازظهر و در گرما ى طاقت فرسا و در گورستانى غم انگيز كه امواج جوشان هوا چون پرده هائى لرزان از زمين تا آسمان آويخته بود و در حاليكه در برابرم كاميونهاى حامل اجساد خونين و در برخى موارد سوخته و متلاشى شده رفيقان آشنا و ناشناس ايستاده بودند و بوى گوشت و خون اجساد كه به زودى در حال تجزيه شدن بودند در هوا پيچيده بود. در سايه گورى وتكيه زده بر سنگ گور زنى عراقى[ كه در روزگار حياتش نامش قصه بود] نشستم و چشمانم را بر هم نهادم. براى چند لحظه احساس كردم كه هيچ چيز حقيقى نيست و من در اعماق خوابهاى خويش در حال سفرم. سالها بود كه خوابهاى من لبالب تصويرهائى اين چنين بود. چشمهايم را باز كردم. همه چيز واقعيت داشت و شعر بر اقيانوس سرد باد بر اين چنين زمينه اى پر و بال دردناك و خونين اما نيرومند و پولاد آساى خود را گشود اما در اين زمينه متوقف نشد.اعتقاد من اين است كه جرقه شعر مى تواند ازمعنائى سياسى برخيزد اما نمى تواند در اين معنا درنگ كند زيرا خواهد مرد و زيرا پروازگاه شعر بسيار وسيع تر از دنيائى است كه سياست با معيارهاى روزمره و در حال تغييرش در آن قدم مى زند. اندكى پس از پرواز، من

در جستجوى معناى خود ومعناى زندگى بر آمدم و اختيار بالها يم را به دست بادها سپردم. مى دانستم كه بايد سفر كنم و گرنه خواهم مرد. سفر بيش از يكسال به طول انجاميد و پس از يكسال چراغ قوه و قلم و دفترى را كه شبها با خود به رختخواب مى بردم و باعث بيخوابى و قرولند پسرك كوچك پنجساله ام مى شدم ــ كه نمى دانست چرا من در نيمه شب به كمك نور چراغ قوه مشغول نوشتن مى شوم و خواب او را آشفته مى كنم ـــ به كنارى گذاشتم وشعر تمام شد. در ايامى كه مشغول سرودن بودم گاه در فواصل سرودن و هنگام درماندگى موقت در ادامه شعر، طرحهائى در رابطه با اين شعر مى كشيدم يا مونتاژ مى كردم تا ذهن خود را فعال نگهدارم. عليرغم ناپختگى اين طرحها و با اينكه من نقاش خوبى نيستم از آنجا كه به نظر من همزمان با شعر و در رابطه با شعر پديد آمده اند و جزء اين منظومه اند آنها را ضميمه مى كنم.
در باره هر سطراين شعر مى توانم چندين صفحه توضيح بدهم ولى توضيحات را به خود شعر واگذار مى كنم و تنها مى گويم كه در اين مجموعه همه چيز از درون همه چيز بال و پر مى گشايد، همه چيز تبديل به همه چيز مى شود وهمه چيز از همه چيز سخن مى گويد.دربر اقيانوس سرد باد مردگان وزندگان وجودى واحد را تشكيل مى دهند وچون كتابى كه در باد ورق مى خورد خاموشوار سخن مى گويند. اين شعر تا كنون به صورت كامل منتشر نشده بود ولى از سال 1368 تا بحال، در شبهاى شعر قسمتهاى زيادى از آن را باز خوانى كرده ام وشاهد نظرات مثبت و منفى وداوريهاى مختلف شنوندگان بوده ام، و حالا اين مجموعه در دستهاى شماست. همراه با اين، براقيانوس سرد باد را به بادها مى سپارم تا اگر ارزش ماندگارى داشته باشد به دستهاى آيندگان برسد و توسط آنان ما و روزگار ما مورد داورى قرار گيرد. براى درست خواندن اين مجموعه بالهايتان را باز كرده ودر ان پرواز و با آن سفر كنيد. ابهامات آن محو خواهند شد وآن را حس خواهيد كرد و در اوجى مناسب خودتان را مسافر و سراينده اين منظومه خواهيد يافت. اين مجموعه قراربود ــ وهست ــ كه با ترجمه و تلاش دكتر زرى اصفهانى، خانم مارگارت بازول ويك تن ديگر از دوستان فاضلم به صورت مجموعه اى دو زبانه( فارسى وانگليسى) منتشر شود اما از آنجا كه كار به درازا كشيد ونيز از آنجا كه به قول حافظ بر لب بحر فنا منتظرانيم و بايد وقت را غنيمت شمرد ترجيح داده شد كه اين مجموعه سريع تر و به صورت مستقل انتشار يابد.

پائيز1384خورشيدى(2005ميلادى)
اسماعيل وفا يغمائى

شرح احوالات در مقدمه کتاب این شنگ شهر آشوب

شرح احوالات در مقدمه کتاب این شنگ شهر آشوب
پيش از غزلها
…مرا خداي دلي داد و ديده اي كه در آن
خيال و نقش پريچهرگان به رفتار است
«و فا» زلطف شما برده پي به حُسن خدا
كه راهبر به مؤثر وجود آثارست…
اين دفترانتخابي ازمجموعة بيش از هشت‌صد‌غزلي‌ست كه‌درفاصله‌ي سالهاي 1360 تا 1383 سروده‌ام. تنهايك غزل از اين مجموعه ، غزل شماره 125، از غزلهاي سالهاي قبل را كه ياد آور خاطراتي فراموش نشدني براي من است در اين مجموعه آورده ام. پيش ازسال 1360 مجموعه اي كوچك و دست نويس، حاوي حدود هفتاد غزل كه حاصل سالهاي نوجواني و جواني(1344 ـ 1354) بود وجود داشت ـ كه به غير از چند غزل از اين مجموعه ـ در حوادث سال 1360 از بين رفت.
آشنائي من با غزل و جادوي تاريك، كهن و عطر آگين آن از سالهاي كودكي، ودر طنين صداي گرم پدر و شعر خواني هاي محفل‌ها و مجلس هاي خانوادگي آغاز شد .
در سرزمين و خانواده اي كه من در آن‌ چشم به دنيا گشودم ـ خور و بيابانك ـ شعر و بويژه غزل ارج فراوان، و غزلسرائي رواج كامل داشت و شاعران به لطف حرمتي كه مردم ناحية خور و بيابانك براي ابوالحسن يغما جندقي شاعر نامدار دوران قاجار وحبيب يغمائي اديب و شاعر و پژوهشگرمعاصرقائل بودند، مورد احترام همگان بودند و گرامي داشته مي شدند .
شماري از اين اديبان و شاعران چون اسماعيل هنر يغمائي (هنر اول) درگذشت شعبان سال1288 هجري قمري در روستاي گرمه ، ميرزا مهدي هنر يغمائي (هنر دوم)درگذشت 1322 هجري قمري در خور، اسماعيل هنر يغمائي ( هنر سوم) درگذشت 1338 شمسي در خور،طغري يغمائي، 1302 ـ1380 شمسي ، افسر يغمائي، صهبا يغمائي، ساغر يغمائي ، احمد صفائي، ابراهيم دستان، محمد علي خطرو…، از زمره نامداران وبرخي چون اقبال و حبيب يغمائي درشمار استادان شعر و ادب كهن و مصنفان و مترجماني بودند كه دامنة نام و نشان و تاثير آثارشان از محدوده خور و بيابانك فراتر رفته بود. گروهي ديگر ازاين شاعران مانند تاراج، كيوان يغمائي اول، كيوان يغمائي ثاني، بينش يغمائي، فرج الله يغمائي، ابوالمفاخر يغمائي،اديب آل داوود، معلم خوري ،اخگر يغمائي، پرويز يغمائي، محمد دارا اميني، نوبخت نقوي، نوشاد نقوي، هوشنگ يغمائي، فرهنگ يغمائي،عاليه يغمائي، ابوالقاسم شايگان و بسياري ديگر در محدوده دشت كوير و در ميان مردم دشت كوير نام و نشان داشتند . به واقع نوشتن تنها اسامي اين شاعران كه شعرو بخصوص غزل را خوب وپاكيزه مي سرودند چندين صفحه را مي طلبد . در مجموعه سه جلدي از «يغما تا شكيب» كه به همت مرتضي يغمائي گرد آوري شده ودر سال هزار و سيصد و هفتاد وسه نشر يافته ميتوان با نام و نشان دهها تن از شاعران دشت كوير،در روزگار جواني من و سالهاي پيش از آن تا حوالي دوران حكمراني سلسله زند، و نيز شاعراني كه در سالهاي اخير زبان به شعر گشوده و در سنين جواني به سر مي برند آشنا شد.
در آن روزگار، روزگار كودكي و نوجواني من يعني سالهاي سي و هشت تا چهل و هشت، هواي پاك، آب زلال ، نخلهاي سر سبز، محبت و مهمان نوازي ، لبخند همگاني بر چهره ها، و نيزطومارها و جنگ ها ودفترهاي شعر دستنويس با جلدهاي چرمي سائيده شده، و شاعر ! تقريبا در اكثر روستاها ي بسيار كهنسال با خانه هاي گلي و قلعه هاي مرموز و خيال انگيز قديمي وجود داشت و از زمره عناصر طبيعي و طبيعت دشت كوير بود.
طبيعت دشت كوير با آسمان‌بي مرزآبي و بيابانهاي گسترده وپاكيزه وآرام، خورشيدي شرزه و نيرومندكه چون شيري يال افشان و زرد از افق بي مرز بر مي آمد ، ماه پر جلالت ومرموز و رودخانه هاي درخشان اختران، زمزمه شنزارها وباد صحرا گرد و نخلستانها و تك درختها، و بوته هاي خاري كه بر جاده هاي ناشناس باد غلتان غلتان در حال سفر بودند زيبائي ها و عمق خاص خود را دارا بود،ولي اين طبيعت در برابر طبيعت ساير نقاط كمبودهاي خاص خود را داشت. شاعران خور و بيابانك كمبودهاي طبيعي دشت كوير، از گل و گياه و باران را، با طبيعتي از شعر جبران كرده بودند . اين طبيعت پنهان، در درون ذهن و جان و انديشه اهالي دشت كوير به برگ و بار مي نشست و به آن سرزمين سيماي فرهنگي خاصي ميداد. اين حقيقت براي اكثر كساني كه از نقاط ديگر به دشت كوير مي آمدند تعجب آور بود. آنان با مردماني ساده زيست، سخت كوش وصريح، فقير ولي قانع ، بي نياز ،مهربان و مهمان نوازو معتقد به مذهب، اما اهل تساهل و گذشت روبرو مي شدند كه بجز از گويشهاي خاص منطقه، مانند گويشها و لهجه هاي خوري، مهرجاني، گرمه اي، جندقي، بياضه اي، ارديبي، ايراجي، چوپاناني و… ، زبان پارسي را فاخرو كامل و بدون شكستگي صحبت مي كردند وكلامشان آميخته با شعربود.
خاطره ها و تصويرهاي آن ايام، و صداهاي دور دست آن روزگاران گرامي و گرم را هرگز فراموش نكرده ام و فكر مي كنم تا دمي كه به قول شاملو«دروازه بي دروازه بان» گشوده وبه بشارت خيام همسفري «با هفتهزار سالگان» در راههاي راز شروع شود اين خاطره ها را فراموش نخواهم كرد.
دراين منطقه، و با اين مردم و حال و هوا، با غزل آشنا شدم .در آغاز از مفاهيم غزل ها چيزي درك نمي كردم، بيشتر موسيقي متفاوت و رقصان غزل ها و حالت و خطوط چهره‌ هاي غزل خوانان و سكوت احترام آميز حاضران كه با دقت گوش مي كردند توجه مرا جلب ميكرد، در هنگام خواندن غزل ها ، آن چه كه غزل ها از آن سخن مي گفتند در خطوط چهره‌ خوانندگان منعكس ميشد و با شنونده سخن ميگفت، بجز اين ميدانستم كه هر كس دل در گرو ياري دارد و عاشق است به غزل پناه مي برد، يا غزل مي سرايد و هنگام غروب و يا نيمه شب در نخلستان و يا كوچه هاي روستاغزل مي خواند و در آن درمان و آرامشي براي خويش جستجو مي كند. در نخستين گام شناخت غزل، با غزل به عنوان نوعي از شعر كهن كه از هفت تا يازده بيت و گاه بيشترتشكيل ميشود و در آن با به كار گرفتن وزن هاي مختلف شعري، بيشتراز عشق زميني وزيبائي هاي آشكار و نهان چهره و رازهاي نهفته چهره ها و پيكرهاي زنان، و اندوه هجران و شادي وصال و حالات طبيعت سخن گفته مي شود و در هر حال، در هر غزل رد پاي خاتوني زيبا خود را مي نمايايد، آشنا شدم.
فراموش نمي كنم كه اولين غزل از حافظ را به سختي و در نه سالگي خواندم، در هنگامي كه براي من دهكده كوچك زادگاه من «گرمه» با كمتراز چهار صد تن از ساكنانش و آرميده بر دامنة كوهسار ميانه بالائي كه در پشت آن صحرائي بي پايان آغاز ميشد ، مركز جهان، بهترين مردمان جهان كشاورزان پا برهنه بيل به دوش و كرباس پوش و زنان زنبيل باف آنجا، گواراترين آب ، آب زلال چشمه سار باستاني جوشان و كف آلودش باماهي هاي كوچك خاكستري ،و بزرگترين خداي جهان خداي «گرمه» با دو امامزاده،سه مسجد كوچك ، يك حسينيه، يك قدمگاه مقدس، چند درخت نظر كرده، سلمان فال بين دهكده، كربلائي سيد علي اذان گوي روستا، وعمو شيخ ملاي مهربان شيخي مسلك و كشاورزش بود كه پيش از آنكه آقا و ملاي مردم باشد با سر بزرگ و شكوهمندش كه هميشه بزرگي آن تعجب مرا بر مي انگيخت، عموي مهربان مردم بود.
در آن ايام خجسته كه تا شانزده سالگي ادامه يافت همه چيز درآن روستاي بسيار كهن،كه از روزگاري پيش از دوران ساسانيان با همت مردماني ناشناس بر سينه كويرو در دامنه كوهسار روئيده بود، و نيز روستاها و مزرعه هاي دور و نزديك آن ولايت، كه با هم براي من يك امپراطوري گسترده و آشنا را تشكيل مي دادند در امنيت كامل قرار داشت .
در نيمروز روشن، وقتي كه بر بام بلند قلعه و رو به «مهرجان» ـ مهرگان ـ بزرگ كه در دو فرسنگي «گرمه» بر شنزار روئيده بود ـ و بادهاي صحرا گرد در پيرامون آن جويبارهاي كوچك و بزرگ شنهاي روان را به حركت در مي آوردند ـ مي ايستادم، مي توانستم تصور كنم كه سه فرسنگ پس از «مهرجان» ومزارع اطرافش، « بياضه» ـ بياضق ـ كهنسال با خندقها ودژ هراس آور ش ـ كه در آن اشباح و سايه هاي فدائيان اسماعيلي خنجر به كف در رفت و آمد بودند ـ بر حاشيه راهي نشسته است كه هزار سال پيش از آن ، ناصر خسرو قبادياني در سفر معروفش از آنجا عبور كرده و به ديدار «گرمه» ـ جرمق ـ شتافته است. بعد از آن و پس از طي چهار پنج فرسنگ«حاجي آباد» متروك و دور افتاده از راه ، با مسيرهائي كه شبها قاچاقچيان مسلح ناشناس، در زير نور ماه و به دور از چشم ژاندارمها از آن مي گذشتند و بعد از آن پس از طي راهي طولاني «رباط پشت بادام» در حاشيه راه مشهد به يزد با «قهوه خانه مشتي باقر» چشم انتظار مسافراني است كه به ديدار «سلطان خراسان» و « غريب الغربا» ميروند و يا باز مي گردند .
در سمت راست، ابتدا «مزرعه صفر علي» كه تنها هزار متر مربع وسعت داشت و صفر علي ميرآب سابق نيمه مجنون وتند خو با همسرش در خانه اي كه در ميان انبوهي از نخلهاي در هم فشرده ساخته بود در آن ساكن بود، ديده مي شد.
صفر علي مدتها ميرآب گرمه بود ولي چون تند خوئي هايش اوج گرفت ومردم از او و او از مردم آزرده خاطر شد ، براي مدتي طولاني گرمه را ترك و سير و سياحت پيشه كرد.
مدتهاي مديد از او هيچ خبري نبود تا اينكه يك روزهمراه با زن و پسر و دختركش و با يك راديو گرام تپاز و دو بلند گو به گرمه باز گشت و بلند گوها را بر فراز بام خانه اش نصب كرد و روزي چند بار فضاي گرمه را از ترانه هاي ضربي و كوچه بازاري كه باعث حيرت همگان مي شد مي انباشت . اين ماجرا مدتها ادامه داشت ، اما بعد از آنكه پسر بيست ساله اش در بلوچستان كودكي را با ماشين اش زير گرفت و كشت وسپس فرار كرد و بلوچها او را تعقيب كرده و گرفته و سرش را بريدند ، صفر علي به يكباره در هم شكست و نگاه تند و مشكوك و خشن اش تغيير كرد و آرام و منجمد شد. او مدتي در خانه اش خود را زنداني كرد و سرانجام مزرعه «كربلائي معصومه شمسائي» ، مزرعه كوچك ومتروك و غبار آلودي را كه در حاشيه راه گرمه به عروسان بر شنزار نشسته بود خريداري كردو در اين مزرعه انزوا پيشه كرد و از همگان بريد. صفرعلي تنها ماهي يكي دو بار با چهره اي در هم فشرده و تلخ، و بر خلاف سابق، خاموش و بي سر و صدا رؤيت مي شد و چيزهائي را كه لازم داشت از مغازه «الله بخش» يا «اكبر غلامحسين» و يا «شاخ شمشاد» مي خريد و به مزرعه اش باز مي گشت.
بعد از «مزرعة صفر علي»، «عروسان» كوچك و پر طراوت با درختان انار شادابش در سه كيلومتري، و سه كيلومتر پس از آن «رام شوكت» با ساكنان سه چهار نفره اش و گله‌اي از مرغ و خروسها و جوجه هاي خوشبخت، و سه فرسنگ پس از آن در سينة كوههاي بلند و سر به فلك كشيده، «خنج» و «دادكين» با با پلنگها و بزهاي چالاك كوهي و شكرالله شكارچي تيز پا، وگردوهاي تناورش و استخروسيع و عميق آبي كه در تابستان هم از شدت خنكي نميشد يك مرتبه در آن غوطه ور شد، و تنگه اي كه معروف بود صدها سال پيش از آن سپاهيان خليفه گروهي از سادات فراري علوي را تعقيب كرده ودر انتهاي بن بست تنگه تمامشان را قتل عام كرده اند، آرميده بودند.
پس از كوههاي «خنج» ،جهان براي من در ابهام و در ادامة كوهساراني ناشناس ادامه داشت و اگر چه هرگز به آنسوي كوهها سفر نكرده بودم ولي در بسياري از شبها خواب مي ديدم كه در آنسوي كوههاي«خنج» و «دادكين» بر فراز قله ها و دره هاي بي پايان و ناشناس در حال پروازم و در زير دستهاي گشوده چون بالهاي من، پلنگان بر سينه كوهها مي غرند و ارواح علويان قتل عام شده با دستارهاي سبز خونين وچشمهائي درخشان مرا مي نگرند . بارها در هول از اين پروازها و ماجراهاي آن از خواب مي پريدم و چون در مي يافتم كه بر بام بلند يا ايوان خانه در كنار يك دوجين از برادران و خواهرهايم خوابيده ام با آسودگي و رضايت به آسمان شسته و پاكيزه سرشار از ستاره ها و كوههاي بلند خنج نگاهي خوابالوده مي كردم و در صداي جيرجيركها و نسيم نيمه شب كه بوهاي پاكيزه كوه و نخلستان و بركه ها را با خود مي آورد و درريتم برخورد قفل و زنجير درهاي سه دري به درهاي گشوده به نخلستان كه با دستهاي باد به حركت در مي آمد خوابم را ادامه مي دادم.
در سمت راست «عروسان» و در چشم انداز قله هاي بلند كوههاي «خنج» و «دادكين»، در دامنه كوهساراني كوتاه قامت و پلنگ خيز، «ارديب» و «ايراج» و« سپس « هفتومان» و نيز «آبگرم» با چشمة جوشان و داغ آب معدني اش در انتظار مسافران و زايران بودند.
زيبائي قامت دختران نازك اندام و ظريف و كشيده قامت «ارديب» و «ايراج» مانند زيبائي چشمان سياه و گيراي مردان و زنان «جندق» و خرماي خارك «بياضه» و خربزه هاي « مزرعه مصر» و سادگي و پاكدلي مردمان «فرخي» و غزلها و مرثيه هاي «طغري» شاعر سر شناس و تواناي خورمشهوربود. اين دو روستا يعني « ارديب» و « ايراج»در پايان دوران قاجارها محل اقامت و جولان يكي از ياغيان و شورشيان مشهور منطقه معروف به « مسعود لشكر» بود.در باره «هفتومان» مي گفتند كه نام اصلي آن «هفت امام »بوده و در روزگاران كهن سپاهيان خليفه هفت امام زاده مهاجر و فراري را در آنجا دستگيركرده و بر فراز تپه اي سر بريده اند ، رگه اي سرخ فام از خاك كه از بالاي تپه اي در حاشيه راه ماشين رو«هفتومان» به « خور» تا پائين ادامه داشت، و كربلائي اسماعيل مقيمي آن را در يكي از سفرها به من نشان داده بود، در ميان مردم اين باور را پر رنگ كرده بود . «آب گرم» نيز در ضمير و ذهن مردم منطقه در مه افسانه ها غوطه ور بود. مي گفتند در زمستاني سرد يك تن از آل علي و يا به احتمال زياد خود مولا كه از اين ديار در حال گذر بوده براي استحمام نوك شمشيرش را به زمين زده و آبي داغ از زمين جوشيده كه تا اكنون از جوشش باز نايستاده است. در راه ميان بر و در دره‌ي ميان « گرمه» و «آب گرم» در نقطه اي به نام « قبضه گاه» كه در آنجا نشان دو كف دست، دو زانو و نشان سمهاي يك اسب بر سنگ نقش شده بود اين تئوري افسانه اي تكميل مي شد. مي گفتند كه «آقا» در «آب گرم» استحمام كرده و در اين نقطه نماز خوانده و نشان دستهاي «آقا» و سمهاي اسب او بر سينه سنگ نقش بسته و براي آيندگان به يادگار مانده است.
در سمت چپ «گرمه» در پشت رشته اي از تپه ها، چند مزرعه متروك بر جاي مانده از قرنها ، «كلاته بي بي شهربانو» و «كلاته ترك» گذرگاه ارواح بي آزار و اجنه مومن و مسلمان شيعه، مارهاي بي آزار و استراحتگاه گله هاي كبك وتيهو وكبوترهاي وحشي، ونيزمحلي براي گشت و گذار وخيالپردازي ها و كنجكاويهاي من بودند.
« كلاته ترك» در آن روزگار و پس از آنكه دهها سال بود چشمه اش خشكيده و سقف و ستون خانه اش فرو ريخته و استخرش از شن انباشته شده بود دوباره احيا شده و خرمي يافته بود . ماجرا از اين قرار بود كه اين كلاته كه وقف پرچمدار ماجراي كربلا « حضرت ابوالفضل » بود به ميراث در زمره املاك پدر من بود. نيم شبي و به رويائي پدرم پرچمدار را با سيمائي عتاب آلود در خواب مي بيند كه چرا مزرعة من ويرانه است و چرا به آن بي توجهي مي كني؟. فرداي همان شب پدر ليبرال مسلك و شكاك ــ عليرغم اين كه هر روزدر تاريك و روشن صبح ، با صدائي خوش ابتداچند آيه از قرآن و سپس فرازي ازمثنوي و بعد چند سطري از شاهنامه را مي خواند ــ خدا را بيشتر در طبيعت و معجزات آن، درختان و گندمزار وميوه ها و زنان، جستجو مي كرد تا مسجد و امامزاده و مذهب، وبه طور جدي معتقد بود هر درخت ليمو و پرتقال پيامبر اولوالعظمي است كه بر وجود پروردگار گواهي مي دهد ـ و به همين دليل هم علاقه عجيبي به كاشت و پرورش انواع پيامبران داشت ـ ، انديشمند از عتاب « حضرت عباس» با چند مقني و كارگر روانه كلاته شد و چندي بعد كلاته احيا ونام آن به «همايوندشت» تغييرپيدا كرد، استخر آن لبريز آب گرديد و ذرت ها يش چون بيشه اي از شمشيرهاي سبز در زير آسمان آبي برافراشته شدندو بوته هاي گوجه فرنگي و خربزه و هندوانه چراغهايشان را بر افروختند ودرختان خرما و كوره گزهاي قديمي غبار آلودش شادابي يافتند و ميعادگاه پرندگاني شدند كه شاكر و سپاسگزار از عتاب حضرت ابوالفضل مشغول آواز خواندن بودند.
پس از كلاته ها ، در قله ي تپه اي شني و در حاشيه راه و در چشم انداز كلاته ها درخت پر شكوه و غبار آلود گزي بر زمين روئيده بود كه معروف بود گاهي از شبها در كنار آن به دست ارواح مقدس يا اجنه مسلمان چراغي بر افروخته مي شود و همين مساله اين درخت كهنسال را از ضرب تيشه و تبر نجات داده و در زمره مقدسات مذهبي حفظ نموده بود . يكي دو كيلومتر پس از درخت مقدس گز،«نيشابور» با حدود صد تن از ساكنانش و سيدي سالخورده و مورد احترام همگان به نام «آقاي موسوي» ـ كه از اخلاف موسي ابن جعفر بود و زعامت اهالي را بر عهده داشت ـ بر سينة شنها و تپه ها آرميده بود ، پس از آن، راه دراز تا « سلام آباد» و«خور» و «فرخي» و «چوپانان» و «چاه ملك» و «نخلك» و «انارك» و «نائين» ادامه پيدا مي كرد و شهر نائين خور بيابانك را به اصفهان و يزد متصل مي كرد. سمت چپ كمتر راز آلود بود.
در پشت سر نخلستان، و بعد رشته اي از تپه ها و گودالهاي بزرگ كه شبها مخفيگاه غولها و ارواح شريره غير مسلمان بود و پس از آن چشمه‌ي جوشنده از كوه و سپس كوه، و در پشت كوه بياباني غوطه ور در ابهام وجود داشت كه در گوشه اي از آن در نقطه اي بنام «تار آباد» فقط افراد يك خانواده سكني داشتند و به كشت خربزه و هندوانه مشغول بودند.
اين امپراطوري را كه مركز آن براي من «گرمه» بود خوب مي شناختم. به اكثر نقاط اين سرزمين وسيع، پياده و يا با الاغ و اسب واتومبيل سفر كرده بودم و حتي تك درختهاي ميان راه براي من آشنا بودند. مي دانستم در فاصله ميان «رام شوكت» و «خنج» وقتي گرما زور آور مي شود ميتوان در سمت راست جاده چند درخت بادام كوهي تناور و سر سبز را يافت و تا خنك شدن هوا در زير سايه هاي خنك آرميد. مي دانستم كه تنها بايد از سايه بادام كوهي استفاده كرد و از خوردن ميوه هاي خام آن كه حاوي سيانور بود ومرگي دردناك را در پي داشت بايد خود داري كرد. مي دانستم در كجا مي توان گودالهاي كوچك آب را پيدا كرد و عطش خود را فرو نشاند. مي دانستم در «گرمه» بهترين انارها را در كدام باغها مي توان جستجو نمود ، كدام درخت بهترين انگور را دارد و خرماي كدام نخل زودتر مي رسد. روستاها و آبادي ها و مزارع پيرامون گرمه ـ منهاي « تار آباد» ـ با رشته هاي نسبي و سببي مردمانش از فقير و غني با هم خويشاوند بودند و مشكل « تار آباد» را هم زيبائي توران حل و فصل كرد.
توران دختري از ساكنان چهار پنج گانه «تار آباد» بود كه آوازه زيبائي اش ميرزا خطر پسر عموي پدرم را بيقرار كرده بود. ميرزا خطراز دوران نوجواني به دليل روحيات شاعرانه و روي تافتن از درس و مدرسه به تهران رفته وسالها در كارخانه« مدار» كه مالكيت آن با «نورالله حي » سرمايه دارمعروف كليمي بود، به كارگري اشتغال داشت. مردي كوتاه قامت و چهارشانه با موهائي صاف و اسمي عجيب ، سرخرو ، بسيار مهربان و خونگرم و دست و دلباز بودو به نحو غريبي به كرك داگلاس بازيگر معروف آمريكائي شباهت و اندكي لكنت زبان داشت. او اسم عجيب اش را از يكي از اجداد دور دست به ارث برده بود كه در آن ولايت رسم بود نامهاي رفتگان را بر زادگان مي نهادند تا خاطره اشان فراموش نشود. نام خود من نيز مرهون نام ميرزا اسماعيل هنر سوم است كه پدرم به او ارادتي تام و تمام داشت.
ميرزا خطر طبع شعرو صدائي گرم داشت و در يكي از اعتصابات كارگري قصيده غرائي در هجو «نورالله حي» سروده و براي كارگران خوانده بود كه همين مساله موجب دردسرواخراج او شده بود. پس از آن ميرزا خطر به گرمه بازگشت و بجز رتق و فتق امور پست و سرودن غزلهائي در وصف زيبائي زنان زنبيل باف و دختران سياه چرده و درختان نخل و چشمه سار گرمه و كمك به ديگران ،اكثر اوقات درنخلستان زمزمه كنان مشغول كشاورزي بود وزندگي ساده و آرام و فقيرانه اي راپيشه كرده بود تا اينكه يكروز دو تا از الاغهايش را برداشت و با بارهائي از خرما و انار و يكي دو قاليچه به «تار آباد» رفت ويكي دو روز بعد با توران ريز نقش و زيبا و بسيار مهربان و هميشه خندان، و كارگاه پارچه بافي اش كه بر پشت سومين الاغ بار شده بود به «گرمه» بازگشت و ما با تنها جائي كه پيوند نداشتيم ،يعني با اهالي «تار آباد» خويشاوند شديم و موسيقي مشتك‌هاي كارگاه پارچه بافي توران كه با آنها تارها را بر پودها مي نشاند و پارچه و حوله و سفره مي بافت به صداهاي گرمه افزوده شد . بعد از آمدن توران به « گرمه» ديگر جاي نگراني وجود نداشت .
مي دانستم به «مهرجان» كه بروم درب خانه هاي شمس الملوك و پروانه دختران عمه پدرم كه همسران دو تن از آقايان مهرجان ـ حاج علي آقاي بلند بالا و باريك اندام و حاج حسين آقا ،بزرگ مهرجان ـ بودند به محبت بازاست، و شير دل اقبال و شيرزاد شمسائي و پهلوان از دوستان همسن و سال به سراغ من خواهند آمد تا مرا به خانه خود ببرند و آقاي اقبال شكارچي چيره دست با سفره اي كه در اكثر اوقات به گوشت شكار آراسته است و خسرو خان صاحب تيز رو ترين ماشين جيپ منطقه و بهترين تفنگها و داماد شمس الملوك و همسر شهناز،ـ زني آهو وش با سيمائي ظريف و زيبا و مينياتوري ـ وخيلي هاي ديگر مرا به سراي خود خواهند خواند.
در «بياضه» با خندق وقلعه عظيم و خيال انگيزش كه از دژهاي مستحكم اسماعيليان در قرنهاي گذشته بود، درب سراي قمر الملوك و اعظم الملوك خواهران شمس الملوك ـ و همسران آقايان شكوهي و ثقفي كه اولي از مالكان گشاده دست و دومي ملاي بي ادعا ي روستا بود ـ هميشه بر روي آشنا و بيگانه باز بود. چند فرسنگ آنسوتر از بياضه در «رباط پشت بادام» خانواده هاي ريشه دار و مشهور«مظفري» و «فتحي» وخان بزرگ «سپهري» كه چندين همسر، تفنگها ، ماشينهاو پسران و دختران متعدد داشت و نامهاي تمام پسرانش با امير شروع مي شد و در سن هشتاد سالگي قامتي استوار داشت و موهاي انبوه و بلندش را به دقت رنگ مي كرد و در آن روستاي نه چندان بزرگ هيچوقت بدون كت و شلوار و كراوات از خانه بيرون نمي آمد ، و هنوز در تير اندازي و شكار مهارت بسيار داشت ، از دوستان صميمي پدرم بود ند واين اطمينان را داشتم كه در «رباط» غريبه نيستم. «خنج» و «دادكين» در حقيقت جزء املاك پدر بزرگ پدري و مادري و عموها و دائي ها بود و در ديگر روستاها مانند «ارديب» و «ايراج» و … پيوندهاي فاميلي همه را در حيطة خانواده اي بزرگ و يگانه قرار داده بود، بنابراين در پيرامون من تا جائيكه دشت بزرگ به يزد و اصفهان و خراسان و سمنان وصل مي شد همه چيزاز مردگان و زندگان و باغها و درختان وبركه ها و چشمه ها وراهها و نامها آشنا و جاي هيچگونه نگراني نبود. احساس امنيتي را كه در آن دوران داشتم هيچوقت از ياد نبرده ام و هنوز هر وقت به معنا و مفهوم امنيت روحي فكر مي كنم به آن دوران مي انديشم.
خدا ي ساده و روستائي و پر نفس و مهربان «گرمه»،چنانكه انار وخرماي نخلستان و انارستان روبروي من، در دسترس همگان و مشغول رتق و فتق امور بود. باران مي فرستاد، نخلها و انگورها و انارها را حفاظت مي كرد،به گوسفندان شير و به كشاورزان نيرو و به زنان زيبائي ميداد، زنان نازا را با پادر مياني سلمان فال بين گرمه و دعاها و انفاس عمو شيخ باردار مي كرد، محصول را از آفت حفظ مي كرد، بچه ها را از پرت شدن از بامهاي بلند و خفه شدن در بركه ها و گزيده شدن توسط مارهاي شرزه كوير و ربوده شدن توسط ، اجنه ، غول، آل، و ديو و امثال اين موجودات در اكثر اوقات نجات ميداد ،خلاصه تمام كارهاي خوبي كه انجام ميشد و وقايع فرخنده اي كه اتفاق مي افتاد، كار اين خدا بود و به همين دليل هم مردم نام و نشان و ادعيه مربوط به اين خدا را بر كاغذها ي نوشته شده به دست سلمان ، براي دفع چشم زخم، هم به گردن گاو و الاغ وگوساله و بزهاي شيرده شان مي بستند و هم به گوشه قنداق بچه هايشان سنجاق مي كردند و هم به گردن شوهران معدنكاري آويزان مي كردند كه ششماه از سال را در اعماق تاريك معادن «نخلك» پتك مي كوبيدند ورگه هاي طلا و نقره را جستجو مي كردند،و در آغاز بهار سوار بر وانت ها و كاميونهاي فرسوده همراه با گونيهاي برنج و قند و قوطي هاي چاي وقواره هاي رنگين پارچه و انواع و اقسام چيزهاي ديگر و در شادي واستقبال تمام اهالي روستا و قرباني كردن چندين گوسفند مظلوم باز مي گشتند تا بچه هاي تازه خود را كه در زمستان به دنيا آمده بودند رويت كنند و بهار و تابستان را به كشت و زرع زمينها و احتمالا كشت كودك بعدي بپردازند. نماينده رسمي و دائمي و تام الاختيار پروردگار گرمه هم عمو شيخ بود ،ملائي كه تنها در ماه محرم و رمضان عبا و عمامه بر سر مي نهاد وروضه اي مي خواند تا زنها بر فراز بام حسينيه گريه كردن را فراموش نكنند و در باقي اوقات سال به كشاورزي و يا خواندن ديوان حافظ و سعدي و مولانا و عبيد زاكاني و يغما و شب نشيني و بحث و فحص مشغول بود وچنان خيال همگان را از لطف و عنايت خدا آسوده كرده بود كه كسي براي مرگ و از دنيا رفتگان و گاه بيگاه ارتكاب بعضي ازگناهان ريز و درشت درباغهاي راز دار و خاموش و سايه هاي تاريك درختان انار و انگور و خرما نگراني نداشت. مردگان نيز گاه و بيگاه بر اساس همان حرفهاي عمو شيخ به ديداززندگان مي آمدند و خبر مي دادند كه ملالي ندارند و همه چيز روبراه است.
روز كه مي آمد تمام جهان در طلاي ناب و غبارهاي زرين خورشيد كوير غوطه ور بود و در زير آسمان نجواي باد با نخلها و گندمزار، سرود چشمه، زمزمه هاي زنان و مردان كشاورز و صداي برخورد بيلهاي خيس به سنگهاي جويبار و سوختن وآواز خواندن شاخه هاي خشك نخلها در اجاقهاي ميان دشت در زير كتري هاي دود زده و سفره هائي كه بر آنها رجهاي نان و كاسه هاي ماست و شيره خرما و كشك و كيسه هاي توتون و چپق هاي گلي، به شادي منتظر آمدن كشاورزان بودند، زيباترين غزلها را مي سرودند .
شب كه مي رسيد رودي از صداي زنجره ها و جير جيركها در لابلاي نخلستان جاري مي شد و همراه با تكخواني بيتورها و وزش نسيم خنك و زمزمه گر از كوههاي قبضه گاه، تمام ستاره هاي دنيا بر فراز آسمان فراخ كرانه‌ي «گرمه» جمع مي شدند وچنان آسمان پاك و شسته را سنگين مي كردند كه آسمان گاه تا شاخه هاي نخلها پائين مي آمد و فانوسي كه هر شب بر تيرك بلند كنار دشت و بر فراز بلند ترين بام حسينيه براي راهنمائي شتر چرانان و ساربانان و مسافران گمشده در صحرا ،آويخته مي شد در رود ستارگان پنهان مي شد.
هنوز نه مرگ را مي شناختم ، نه زلزله ، نه زندان و شكنجه و نه ديكتاتوري و نه دروغ و نه جنايت ونه مذهب ، نه سياست و مبارزه و نه عشق به زنان را ، فكر مي كردم همه چيز جاودانه و ابدي است ، همه چيز در جاي خود قرار داشت و جاي هيچگونه نگراني وجود نداشت.
نوروزها و تابستانها جمعيت گرمه افزايش پيدا مي كرد، هركس در هر كجا كه بود با اهل و عيال خود را به گرمه مي رساند وهمهمه لشكر كوچكي از بچه ها كه تمام خويشاوندان نزديك وبه نحو غريبي شبيه به هم بودند گرمه را مي انباشت. در پشت بامها، دردهليزهاي دراز و تاريك خانه هاي قديمي كه هركدام چند صد سال از بنايشان مي گذشت و هر كدام با مردگان و زندگانشان تاريخچه اي مخصوص به خود داشتند مي دويديم، از كوچه هاي پيچاپيچ قلعه كهنسال مي گذشتيم، از پله ها بالا مي رفتيم ودر پشت سوراخهائي كه براي تير اندازي به سوي مهاجمان تعبيه شده بود در نقش مدافعان « گرمه » و مهاجمان به گرمه، «باصري ها»، «كاشي ها» ،«كلاه سرخوها»،«نصرالله خان» ،« مسعود لشكر» و امثال اينها كه ماجراهايشان را در شب نشيني ها از سالخوردگان شنيده بوديم فرو مي رفتيم ، و با تفنگهاي ساخته شده از چوب تيراندازي مي كرديم و گاه كشته ميشديم !!و جنازه اي را بر دوش مي گرفتيم و ولوله كنان به طور سمبليك آن را دفن مي كرديم و سوگند ياد مي كرديم كه انتقام كشتگان را بگيريم !!، در آن روزگار هرگز فكر نمي كردم كه روزگار مرا به زمينه اي رهنمون خواهد شد كه ماجراهاي ياغيان دشت كوير نزد آن جز رگه اي كوچك بيش نيست . در كوچه هاي گرمه و ساباط هاي سر پوشيده اي كه در دوسوي آنها، «حوري» و دخترانش «گلندام» و «زيور» و «صنوبر»، و «خاتون» همسر «شير علي» با دخترانش «طلا» و «جواهر» و «زمرد»، و «بي بي» همسر «حاجي بشير» با دختركش «كوثر»، و «ماهگل» زيبا و پرطراوت با سينه هاي پرشير وطفل شيرخوارش، و «بيگم » همسر «عبدل»، و «رقيه» مامائي كه مرا به دنيا آورده بود، و « نصرت» و « اختر» و«ماهي خانم» و «مريم بگم» و خيلي هاي ديگر مشغول بافتن زنبيل و طناب بودند، چون تند بادي از فرياد و حركت مي تاختيم، از دهليز خنك « كورو» كه خانه ها را به نخلستان وصل مي كرد پائين مي رفتيم ،از كوچه باغهائي كه سايه‌ي نخلها و انارها و انجيرها ودرختان سنجد و خر زهره و تاكها در روشن ترين روز تابستان هم آنها را تاريك مي كردبا هم سن و سالهاي خود،گله اي كوچك از پسرها كه گاه يكي دو دختر هم در ميان آن پيدا مي شد مي گذشتيم، به باغهاي عموها و دائي ها و خاله ها، « باغ رباطي»، «باغ منصور»،« باغ حاج كلبي». « باغ گود گزر»، « باغ مير سيد علي»،« باغ داريوش»، «باغ فرمان »، « باغ گلگو»، « باغ پشت كمان» و… دستبرد مي زديم، از نخلها بالا مي رفتيم و پائين مي آمديم و با دستها و پاهاي خراشيده و كامي عطشناك باز مي گشتيم و در اين خانه و آن خانه از مشكهاي پوست بزآويخته شده بر چنگكها و در جامهاي برنجي كه سائيدگي لبه آنها جاصل تماس با لبها و دستهاي چندين نسل از پدران و مادران ما بود آب خنك چشمه سار را مي نوشيديم، ازگنجه ها و قفسه هاي سرشار از انواع تنقلات خود را از بادام و پسته و بادام كوهي عمل آمده و فندق و نقل و گز و كشك و قره قوروت و چنگمال و كنجد برشته و انواع خوردني هاي ديگر سير و پر مي كرديم ، به ديگهاي بزرگ غذا كه در خانه ها روي اجاقها و با آتش هيمه ها در حال جوشيدن بودند ناخنك مي زديم . كره الاغهاي كوچك را كه سوار شدن بر آنها ممنوع بود از اصطبل « بابا فرمان» يا «بابا رستگار» يا «دائي هرمز» يا «دائي دستان» يا «ميرزا خطر»بيرون مي كشيديم وپس از تازاندان آنها در كوچه باغها و خرمنجا، وپس از شنا در شورابهاي عميق دامنه دشت و نخلستان، «دريا»، «تغيل كندر» و «مانداب گايمو»، «حوض» و يا «انبار» كه آخرين پسر «ننه خاور» و كوچكترين دائي من در آن خفه شده بودخسته و كوفته ونمك زده و شاد باز مي گشتيم ودر پشت شمسه هاي رنگين اتاقهاي خانه قديمي و بزرگ مادر بزرگ باريك اندام بالا بلند و تند و تيزمادري« ننه خاور» يا اتاقهاي خانه «بيروني» مادر بزرگ بسيار آرام و خونسرد پدري «ننه عذرا»، يا خانه عموها و دائي ها و يا در ايوان خنك و كاهگلي خانه هاي كشاورزاني كه براي ما تفاوتي با عموهايمان نداشتند و خيلي از آنها نيز از خويشاوندان ما بودند در صداي جيك جيك جوجه هائي كه به دنبال مادرشان گاه از روي سر و صورت و بدن ما رد مي شدند يا بزغاله هائي كه براي دستبرد زدن به قندان و ديگ نان وارد ايوان شده بودند در صلح و آرامش به خواب مي رفتيم و سكوت بعد از ظهر «گرمه» را نرم نرمك با پوست تنمان مي مكيديم تا دوباره بيدار شويم و مثلا براي ربودن كبوترهاي يكديگر به سراغ لانه آنها برويم يابا فرو كردن چوب در لانه زنبورها كه در ديوار خانه «حوريه» ساكن بودند،تمام آنها را كه چون ابري غران و خشمگين در زير ساباط ها و كوچه هاي سر پوشيده سر به دنبال ما نهاده بودند بر عليه خود بسيج كنيم و با سر و صورتي باد كرده دوان دوان و گريان به سراغ اخترخانم پزشك سنتي روستا براي درمان زنبور گزيدگي يا «وسيمه» دختر بلند بالا وزيبا و نيرومند و پا به بخت «خاله هما» كه بعدها چهره و پيكرش مرا به ياد زنان شاهنامه فردوسي مي انداخت و يا «صغري» دختر«خاله گوهر»برويم تا با ماليدن ضماد مخصوص بر سرو صورت ما سوزش نيش زنبورها را تسكين بدهد.
در اين حال و هواي بهشتي ، بي تضاد و بي نگراني و غزل آسا بود كه با غزل « اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست»، نخستين زمزمه حافظ در گوش جان من نشست. در آن دهكده كوچك و در اتاق لبريز از كتابهاي قديمي كه دريچه هايش در ارتفاعي ده دوازده متري بر فراز صخره سنگي رو به نخلستان و كوه و باد و نسيم خنك شامگاهي گشوده شده بود و انواع لامپاها و گرد سوزها و فانوس هادر اطراف چيده شده و قاليچه هاي تركمني و خنجرهاي بلوچي بر ديوارها آويخته شده بودند ،اين مصرع چنان تاثير تلخ و نيرومندي بر من گذاشت كه هنوز فراموشم نشده است. از آنجا كه كلمه آرامگه را با آرامگاه كه در ولايت ما به معني مزار به كار برده ميشود يكسان گرفته بودم، سراينده شعر را كه هنوز براي من ناشناس بود در تاريك و روشن سحر و در بياباني گمشده و با چشماني پر اشك با باد سحر در گفتگو مي ديدم كه نشان گور معشوق را مي جويد. همه چيز مبهم و باعث نگرانيم شده بود، نمي دانستم چرا معشوق حافظ از او جدا شده، چرا رفته و به كجا رفته، وچه اتفاقي افتاده كه در سر زميني ديگر مرده است، و چرا گورش در جائي بي نام و نشان و گمشده است به طوريكه شاعر بايد از باد سحر نشاني اش را بجويد، و آيا باد سحر او را راهنمائي خواهد كرد و تازه وقتي بر سر مزار معشوق برود چه خواهد كرد؟ چون او متاسفانه مرده است .
هيچ چيز برايم روشن نبود، ولي اندوه و هراس دلم را پر كرده بود تا اينكه يكي دو روز بعد پدرم از ديدار و مهماني «آقايان» ـ بزرگان ـ روستاي كناري برگشت و با توضيحات خود خيالم را راحت كرد. دانستم قضيه بر عكس چيزي است كه من فهميده ام، چرا كه معشوق حافظ، يعني آن «ماه عاشق كش عيار» و آن «شنگ شهر آشوب»، نمرده و تنها دور از حافظ است ،و به احتمال زياد فرار كرده و باعث ناراحتي حافظ شده است، و حالا شاعر كه از گشت و گذار و جستجوي اين يار فراري خسته شده است ، از باد سحر نشاني اورا جستجو مي كند.
اندوه ناشي از اين شعر و سئوالات متعددي كه در باره علت فرار اين معشوق بي همتا به ذهنم آمده بود در روزهاي بعد فراموشم شد، ولي پس از آن روز، در ذهن من مفهوم «ماه و معشوق» در هم آميخت و موجودي اثيري را براي من به وجود آورد كه هميشه در آنسوي وجود مادي زن، بمثابه حضور تغزلي او ايستاده است.
از آن روزگار تا همين اكنون، هميشه در غزلهاي عاشقانه خود،غزلهاي فراواني كه در ستايش زيبائي هاي زن يا زناني كه دوستشان داشته ام ، يا زناني ناشناس كه زيبائي شان بر زيبائي زندگي من افزوده سروده ام ، و آنها را در دفترهاي شعر خود در كنار شعرها و سرودهاي سياسي و اجتماعي خود نشانده ام به دنبال اين مفهوم بوده ام.
در اين غزلهاي عاشقانه، جدا از جداول ارزشي دنياي مذهب و سياست ومبارزه و تشكيلات، كه هردو در بسياري از موارد زن و نيز مرد را به قواره مورد پسند خود تراش مي دهند و در نگين انگشترهاي خود مي نشانند،به عنوان كسي كه شعر براي او به معني سرودن نيست، همواره در جستجوي آن حضور طبيعي تغزلي، عميق، پر ابهام ،جذاب و جادو كار ، همان حضوري كه «حافظ» از «باد سحر» نشاني آن را مي پرسد و همان حضوري كه به طبيعت بزرگ و جهان پيرامون ما در كليت خود حضوري زنانه و مادرانه مي بخشد بوده ام.
در سرودها وشعرهاي مبارزاتي و اجتماعي من، زن و مرد هر دو وجودي مشتركند، هر دو بايد آزاد باشند ، هردو بايد مبارزه كنند، از آگاهي ذهن و ضمير خود را سرشار كنندو زندگي را در هواي آزادي به مثابه وجودهائي انساني واجتماعي تجربه كنند،نزديك به سي سال است كه من مثل بيشماري ديگر به خاطر همين حقيقت يا زنداني و يا مهاجر و تبعيدي بوده ام، و اما در غزل عاشقانه است كه من مي توانم احساس كنم كه در عرصه‌ي طبيعت كه زمينه‌ي بي پايان و طبيعي زندگي، و نه فقط در دنياي سياست و مبارزه و مذهب، با وجودي انساني اما متفاوت با خود رو برو هستم كه نيمه حيرت آور گمشده من يا من نيمه گمشده او و در جستجوي اويم. من به عنوان يك شاعر هميشه در برابر اين وجود حيرت زده ام.
در عرصه غزل من همان انسان نخستين و «آدم» از خواب برخاسته ام كه فارغ از هر حزب و سياست و مذهب و قيد و بند، و بدون هيچ پوشش ،عريان عريان ، عريان در جان و درتن، ديده از خواب باز ميكنم وپس از تنهائي و غربتي دور و دراز ، وجودي انساني و طبيعي و زيبا، اما وجودي نه چون خود را در كنار خود مي يابم كه با زيباترين چشمان جهان به محبت و به اختيار، ــ و نه با قيد قباله ازدواج و امضاي محضر دار وزور و ضرب مهريه و تائيدات خداوند متعال و امامزاده روستا وملاي محله ــ در من كه تا كنون غريب جهان بوده ام مي نگرد.
او زن و معشوق و رفيق، و مادر و دختر و خواهر و سمبل و نماد طبيعت زنانه پيرامون من است، با او با اجازه طبيعت و خداي طبيعت و در معبد بزرگ جهان پيمان مي بندم و در حجله گاهي از سايه هاي درختان ، با او به مثابه نماد انساني جهان در مي آميزم و با جهان در مي آميزم تا زيبائي چشمان او را به وام گيرم و در چشمان مشترك او و خويشتن كه ديگر باره در پيكري مشترك و يا يك قلب به دنيا خواهيم آمد بنشانم و به زبان شاملو:
مي درخشم
و فرو مي ريزم
دراو خود را تداوم مي دهم، و در طول هزاره ها در چهره هزاران شاعر مي سرايمش . فارغ از اين كه من خوشبختي دارا بودن معشوقي اين چنين را داشته باشم يا نه، و جدا از اينكه مشكلات روزگارما سايه سياه خود را بر همه چيز و از جمله رابطه پر طراوت و زيباي زن و مرد انداخته و در بسياري اوقات مجالي براي عشق ورزيدن باقي نگذاشته، و به دور از اينكه مثلا قاآني شيرازي سراينده چيره دست « لولي وش شهر آشوب و شورانگيز» حافظ و « سيه چشم پر كرشمه »اي را كه پيش از تولد سعدي مهرش در دل سعدي نشسته بوده عريان كند و مانند قصابي كه به ستايش دمبه پروار بره بر پيشخوان مشغول است، به وصف باسن سپيد و نقره فام خاتون خود بپردازد ـ«سرين دلبر من سيم ناب را ماند» و در ادامه‌ي شعر،سرين معشوق را به وصف و مدح شاه و زيبائي سبيل اعليحضرت! پيوند دهد، دريافت من از غزل و تغزل چيزي است كه از آن ياد كردم.
براي من اين است مفهوم شكوهمند و پاكيزه و زيباي تغزل، اروتيزم گرم وملايم و آميخته با ادب غزل ايراني، و برداشت من از غزل عاشقانه و ستايش از زن، ـ خاتونشاه مقتدر و ملكه‌ي مهربان جهان زيبائي و عشق ـ ، ستايشي كه در طول تاريخ به روايت تاريخ ادبيات ، نصيب هيچ خدا و رسول و شهريار و پيشوا و رهبر وامام و امامزاده اي نشده و نخواهد شد، و همين است راز چشماني فنا پذير كه صدها بار من نيزچون ديگر شاعران در غزلهاي خود از آنها سخن گفته و باز هم ـ چنانكه در اين غزل و در ستايش چشمان دختركي پانزده ساله و ناشناس ـ ستايشگر آنها خواهم بود.
فنا پذيري و زيبائي ات به قاب فنا
نشان اقتدار زمين، افتخار انسانهاست
به همين دليل نيز اعتقاد دارم آنكس كه غزل را مي فهمد و تغزل را دوست دارد زنان را به معناي وسيع كلمه دوست دارد و نيز معتقدم غزل عاشقانه به نوعي جاودانه است، زيرا عشق و كشش تن و جان زن و مرد به يكديگرجاودانه است.
از همان ايام كه نخستين جوانه اين برداشت به طور خام و ابتدائي در ذهنم جوانه زد باد سحر نيزبراي من تبديل به موجودي زنده شد به طوريكه بعدها وقتي دانستم نسيم و باد و توفان از جابجائي هواي سرد و گرم توليد مي شوند هيچ چيز تغييري نكرد و نسيم براي من در قالب جانداران و با هويتي انساني، تا همين حالا باقي مانده است.
بعدها دانستم شاعراني نيز و جود دارند كه با عشقي آسماني به غزلسرائي روي آورده و در بيكرانة درون خود و نيز جهان بي پايان نماديني كه قاره هاي «لاهوت» و «ناسوت» و «جبروت» و «ملكوت» و «جابلقا» و «جابلسا» وساكنانش در آن سكونت دارند معشوق بي پايان خود را مي جويند.
اين آغاز ماجرا بود. و مبناي دنياي شعر من و از جمله غزلهاي مرا زمينه سالهاي كودكي و ماجراها و مردمان و سرزميني كه در آن جهان نخستين رنگها و آواها و طعم ها را به چشم و گوش من كشاند وبه من چشاند غني كرد.براي خود من گاه حيرت آور است كه گذر آن سالها در آن روستاهاي كوچك و با آن مردمان ساده و زندگي روشن شان اينهمه ذخيره ذهني براي شعرها فراهم آورده باشد، پس از آن سالها من بسيار مسافرت كردم و بسياري از نقاط را در ايران و ديگر كشورها ديده ام ولي كمتر اتفاق افتاده كه براي جستجوي تكه اي از آسمان ، مشتي ستاره ، پرتوي از ماه، مشتي شن،برشي از سايه ها، احساسي از خنكاي آب، مفهومي از تنهائي و وسعت و سكوت،سياهي گرم و مستي آور يك جفت چشم مهربان، معنائي از تقدس و خشوع، مفهومي از مرگ، پناهي از محبت، روشنائي از سادگي ناب، وسوسه اي از گناه، سنگيني خرمني از گيسوان انبوه و ضخيم كه با رطوبت و بوي چشمه آميخته است نيازمند جغرافيائي جز جغرافياي آن سالها كه يا در دشت كوير و يا در بلوچستان در ميان بلوچهاي شجاع و خونگرم گذشت بشوم.آن سالها ذخيره اي بي پايان از پديده هاي طبيعي و احساسان انساني و ادراكات مختلف را در اختيار من گذاشتند كه بيش از چهل سال است كه از آنها استفاده كرده ام ولي نه تنها خللي در آنها پيدا نشده بلكه به مثابه زمينه اصلي، تجربه سالهاي بعد را نيز با خود آميختند و به ارتفاع و عمقي قابل ملاحظه دست يافتند.
اندك اندك و همراه با تجربه هاي ذهني و عيني ، و شروع دوران نوجواني ،مفاهيم غزلها و كلمات آنها ازابهام و تاريكي بيرون آمدند و مرا با فرهنگ ظريف و مواج و مرموز درون خود آشنا كردند و به خود خواندند و سرانجام دانستم كه غزل را نبايد تنها در دفترهاي شعر جستجو كرد، غزلها در بيرون از كتابهاي شعر در همه جا حضور دارند و شاعران تنها تلاش كرده اند با ثبت پاره اي از آنها به غزلهاي زنده تثبيت بخشيده و آنها را از زوال و تطاول زمان نجات بدهند..
در طول سالهاي بعد، بيشتر با احساس، و كمتر با ميزان و معيارعقل سوداگر و دور انديش دانستم كه آب وخاك و هواي سرزميني كه من در آن چشم گشوده ام . يعني ايران، با غزل آميخته است .دانستم كه تاريك و روشن بازارچه ها، جام برنجي لبريز آب خنك سقاخانه قديمي در ظهر گرم تابستان،سايه هاي غليظ درخت انجير و پرنده خاكستري اي كه در لابلاي شاخه ها با چشماني مبهوت در خود فرو رفته ، نوري كه از شمسه ها وشيشه هاي رنگين پنجره هاي قديمي خانه مادر بزرگ بر فرشها منعكس مي شد،خلوت دشتها و كوير، سايه هاي بوته هاي خشك و درختان، لغزش موجهاي شن بر سينه كوير در زير آسمان غروب، خلوت كوچه ها و يا شلوغي بازارها،كاشيكاري گنبدهاي مساجد، بهت و سكوت مقتدر گورستانها، حالت چشمان مردمان سرزمين من، رنگ چشمان و تاب چادرهاي زنان، رنگهاي آسمان سپيده دم و غروب، لهجه‌هاي مردمان، صداي نسيم،آوازها ي شاد و شروه هاي غمگين، صداي كمانچه و تار و ني ، و رقص نرم پنجه هاي غژك نوازان و حتي شبح مبهم ملائي كه به تنهائي ودر خلوت بازارچه قديمي « بازارخان» و يا«بازار مسگرها» ي يزد از زير نورگيرها مي گذرد، وهمه چيز و همه چيز با غزل آميخته است.
اين چنين و با اين ادراك سرودن غزلهاي خام و ابتدائي خود را شروع كردم و همراه با جواني و ميانسالي غزل نيز با من به جواني و ميانسالي رسيد.اين آميختگي چنان نيرومند بود كه حتي در سالهاي دراز دوري از سر زمين غزل ، غزل نيز با من به تبعيد آمد و همواره در پيرامون من هوائي از فرهنگ زاد بوم پدري و مادري در سفر و گذر بود وسرانجام وقتي تصميم گرفتم كه با غزل بدرود بگويم و در حال و هواي شعر نيمائي و بعد از آن شعر مدرن سفر كنم غزل تبديل به طنين خصوصي جان و دفتر خاطرات شخصي من شد واز درون نهانگاه شعرپرتوهاي خود را بر شعرهائي افكند كه در فرم و زوايا به ظاهراز دنياي غزل به دور بودند.
غزل براي من از جمله ، راه راز آلود رابطه عاطفي و شخصي من با گذشته من و سرزميني است‌ كه نمي خواستم آن را ترك كنم ولي به اجبار او را و مردمانش را ترك كرده ام. در اين راه راز آلوده، بسيار سروده ام ولي كمتر غزلهاي خود را منتشر كرده ام. كمتر اتفاق افتاده است كه در خلوتي آرام در جائي يا راهي قدم بزنم و بيتي از آغاز يا ميان يا پايان يك غزل پر و بال زنان به سراغم نيايد، بگذاريد اين نكته شايد عجيب را هم ياد آوري كنم كه سالهاست من غزلها را با صداي بيشتر شجريان و مرضيه و با نواي سازهاي كهن ايراني نظير تار و ني و كمانچه در ذهن خود مي شنوم، بيتي يا چند بيتي و يا تمام غزل را وبا پلكهاي نيم بسته ياداشتشان مي كنم . وزن غزلها را صداها تعيين مي كنند و كمتر اتفاق افتاده كه غزلهاي اين چنين احتياجي به تصحيح داشته باشند. گاهي اوقات و به دليل اشتغالات فرصت شنيدن كامل غزلها وجود ندارد و لاجرم رشته احساس گسسته مي شود و يك يا چند بيت نوشته و كار متوقف مي شود ،دفترهاي ياداشت من پر از ابياتي است كه در انتظارند تا كامل شوند و ميدانم كه هرگز فرصت نخواهم يافت بسياري از آنها را كامل كنم.
آنچه مرا پاي بند غزل ميكند. بجز از پيوند با دوران نو جواني و حال و هوائي كه از آن ياد كردم ، آزادي بي پايان نهفته در درون براي شوريدن و سرودن و فارغ از آداب و ترتيب سخن گفتن وجادوي غير قابل تفسيري است كه در آن وجود دارد.
غزل ها در ظاهر نرم و عاشقانه اند ولي هميشه من حس مي كنم كه هر غزل بويژه غزلهاي عارفانه و عاصيانه ،ضربه نيرومند و غير قابل مقاومت پتكي است كه صخره هاي ستبر و سخت واقعيت را مي تركاند ودر بسياري از اوقات در آنسوي جدولها و ترازوهاي مقدس و مشروع ،به لحظه اي درخشش حقيقتي ناپيدا را با شهامت و صميميت در معرض ديد ما قرار مي دهد.
غزل با اغراق و تخيل سر و كار دارد ولي در نقطه مركزي خود از حقيقت سرشار است و براي من هميشه غزل حاوي نوعي شناخت بي شيله پيله و عاري از رنگ و فريب، از زندگي و حقايق زندگي است .
بجز از دلايل گفته شده، صميميت ، عمق، بي پروائي و شورشگري و نيز جهان نگري عميق و وسيع شاعران بزرگ پارسي زبان و بويژه جهان بيني شورشگر شاعران عارف و بي پروائي كه فضائي وسيع و پاكيزه براي تنفس ، در مقابل فضاي تنگ و تار و آلوده شريعت پناهان و چرا تنها شريعت پناهان در بسياري از اوقات فضاي تنگ و تار شريعت مرسوم ايجاد كرده اند، از دلايل علاقه من به غزل است.
به نظر من غزل ايراني يكي از شجاع ترين و سر سخت ترين جنگاوران خستگي ناپذيرفرهنگي ما، در مقابل دگمها و كوته بيني ها و حماقتهاي ناشي از مذهب ارتجاعي بوده و هنوز هم هست . در صف اول اين ارتش شور و سرود و زيبائي،غزلهاي حافظ و مولوي و سعدي و عطار و عراقي وصائب و همتايان دور و نزديك آنان ايستاده اند. فرهنگ و فضاي با مسامحه و گذشت، و شورشگر و دگم شكني را كه اين غزلها تا روزگار ما ايجاد كرده اند ناديده بگيريد آنگاه خواهيد ديد كه جهان پيرامونمان و دنياي درونمان را، تا حد قابل توجهي ريش و پشم و غرشها ي تف آلود و خرناسهاي بويناك و متعفن يجوز و لايجوز مي پوشاند و ديوارهائي از عبا و عمامه و انواع كتابهاي شريعت پناهان كه خون عشق و عاطفه و زيبائي بر آنها فرو ريخته در هر سو سر بر مي آورد، و انواع معمم و مكلا و نر و ماده آمران به معروف و ناهيان از منكر رژه خود را آغاز مي كنند.
طي بيش از ده قرن شاعران بزرگ سرزمين ما روح تغزل را درفرهنگ ما دميده و تا اندازه زيادي به ما در برابر ويروسهاي كشنده و مقدس دگمهاي شريعت آخوندها مصونيت داده اند.
در غزلهاي شاعران بزرگ و فرهنگساز، زيبائي زنان و تلالو جام شراب و فرياد چنگ و نواي ني و نغمه تار و رباب و كرشمه هاي خوبان اگر چه در بسياري از موارد خيالي نيست و از واقعيت زندگي آنان سخن مي گويد، اما نشان مستي و بي خبري آنان نيست. اين نشانه ها، نه نشان مستي و بي خبري وآرميدن دائمي كساني چون حافظ و سعدي و عطار و مولانا و صائب و جامي و نظامي وامثال آنها در گوشه ميكده ها يا در آغوش معشوق خراباتي، كه سلاحهاي كار آئي است كه در مقابل دگمها و كوته بيني هاي فقيه، و شيخ برون و درون مقاومت ناپذير است.
شاعران غزلسرا جام مي و لبان معشوق را آلوده و دوزخي نميدانند، اين را به شادي مي نوشند و آن را به گرمي مي بوسند.
مبوس جز لب معشوق و جام مي حافظ
كه دست زاهد خود بين خطاست بوسيدن
جهان غزل نه در اين سوي جام و معشوق كه در گذر و تجربه با اين دو آغاز ، و افق حقيقي شاعران براي سير وسفر از آن پس شروع مي شود و اين چيزي است كه به قول حافظ شهريار جاودان و فنا ناپذير غزل، حيوان مي ننوشيده انسان نشده نمي فهمد و بر سر آخور ورد و ذكر خود پس از انواع جنايتها و فريبكاريها به نشخوار مشغول است.
چون اين حقيقت را ما تجربه كرده ايم بيش از اين ادامه كلام را در اين باره ضروري نميدانم.
بجز اين موسيقي زيبا ،زخم خورده و طرد شده در هجوم ارتجاع مذهبي در ايران، در طي قرنها خود را در درون موسيقي شعر كهن و بويژه غزل نهان كرده و با ما سخن گفته است. از اين زاويه ترانه ها و سرودهاي پارسي در ساختمان وبسياري از زيبائي هاي خود مرهون شعر كهن و بويژه غزل ، و غزلها نيز وامدار موسيقي قوي و راز آلود ايراني اندو من خوددر طي بيست و پنجسال گذشته در سرودها و ترانه هائي كه سروده ام در بسياري اوقات از موسيقي غزلها ياري گرفته ام.
درطول سي سال گذشته دريك مقطع از زندگي به دليل تالمات عاطفي، مدت زماني نوشتن غزل را به كناري گذاشتم و از دنياي تغزل دوري جستم اما آشنائي با خانم مرضيه و اقبال همكاري و دمسازي با اين بانوي ارجمند كه از معرفي بي نياز و خود او و كار او از آغاز تا به امروز بهترين معرف اوست دوباره شعله شور سرودن غزل را در جانم بر افروخت.
همكاري طولاني من با گروهي قابل توجه از موسيقيدانان ـ از سال 1357 تا امروز ـ وآشنائي تقريبا هجده ساله من بارفيقي شفيق و هنرمندي گرانمايه، دكتر حميد رضا طاهر زاده «طاهر»كه سازهاي مضرابي و كششي ايراني را به استادي و با احساس مي نوازد و نيزرفاقت و همكاري من با شمار ديگري از اهل موسيقي ايراني چون دوست ارجمندم مازيار ايزد پناه كه كمانچه را خوش مي نوازد و نواي ني او به راستي صداي مرموز خاك و زمين را منعكس مي كند، دلايلي ديگر از رروي آوردن من به غزل است. بايد اشاره كنم طي سالهاي 1373 تا 1379 بسياري از غزلهاي من مرهون نواي تار و سه تار وني و كمانچه اينان است و اي بسا گوش كردن به نواي دل انگيز تار و سه تار و ني و كمانچه و نگريستن به حركت انگشتان هوشياري كه به قول مولانا از خشك چوبي و خشك سيمي عميق ترين نواهاي درون جان را در فضا ميپراكندند وزن و موسيقي و گاه محتواي غزل را به ذهن من نزديك كرده و مرا گاه به نوشتن چندين غزل در طول يك هفته وادار ميكردند، عمرشان دراز باد و دست و پنجه اشان مريزاد.
غزلها چنانكه رسم ديوانهاي كهن شعر است بر اساس حروف الفبا و حرف آخر هر غزل تنظيم و مرتب شده اند و در فهرست غزلها سال سرودن غزل در داخل پرانتز ذكر شده است.
نكته آخر اين كه بنا بر وظيفه اي درون جوش در برابر مردم، و علاقه به زاد بومي در زنجير،شعر مبارزاتي و در اين حال و هوا غزل حماسي بسيار سروده و از اين پس نيز اگر از جان برآيدخواهم سرود ، مجموعه اي از اين غزلها در « سي سرود سرخ» و شمار قابل توجهي در مجموعه شعر « در ستايش آزادي» و ديگر مجموعه هاي منتشر شده شعر من چه به صورت كتاب و چه به صورت نوار كاست قابل دسترسي است، اين مجموعه منتخب اما، مجموعه اي نه در دنياي غزل سياسي و مبارزاتي كه در حال و هواي مفاهيم پايدار دنياي شعر و غزل يعني عشق ، به طور خاص عشق ، اندوه، اميد و نوميدي، شور و شيدائي است. شعرهاي سخنگوي جنگ و مبارزه و سياست اگر چه بسيار ضروري اند متعلق به حالتهاي گذراي سرنوشت انساني اند، ما مي جنگيم و مبارزه مي كنيم و براي مبارزه مي سرائيم تا سر نوشت ديگر گون شود، اما به قول فكر مي كنم گورگي اديب بزرگ و مردمگرا :
زيبائي رود و شكوه كوهساران و ترانه هاي آن كسان كه در دشت كار مي كنند و زيبائي زنان و سخن از عشق و اندوه و وصل و هجران نه حالتهاي گذرا بلكه حالتهاي پايدار سرنوشت و زندگي اند و يا بايد باشند و به همين علت است كه شعر عاشقانه و لاجرم غزل و تغزل بي زوال است .
به اميد آنكه با درخشيدن خورشيد آزادي و صلح، سر زمين ما فضاي تغزلي خود را با همه راز و رمزهايش باز يابد و شعرهاي اين دفتر در كنار ديگر غزلها زمزمه نيم شب مستان و عاشقان گردد. زود باد و دير مباد.
اسماعيل وفا يغمائي
بهمن 1383خورشيدي
فوريه2005 ميلادي

سه‌شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۶

به یاد و در بزرگداشت حبیب یغمایی





به یاد و در بزرگداشت حبیب یغمائی
(1280-1363خورشیدی)
اسماعیل وفا یغمایی

گناه است در کيش آزادگان
هنر پای بند درم ساختن
به نيروی طبع سخن آفرين
فرومايه ای را علم ساختن
قلم گر ستم پيشه ای را ستود
بنان را ببايد قلم ساختن...
***
مجال فکر و بيان سخن به آزادیفضيلتی است که يزدان به نوع انسان دادغلام همت آنم که دست از آن نکشيدوگرچه بايدش از جان و مال تاوان دادبه سلب حق خود از خود، هزار ره بتر استکسی که بود بفرمان، از آن که فرمان داد...
حبیب یغمائی
بیست و سه سال پیش دربیست وچهارم اردیبهشت سال 1363استادی از استادان ادب پارسی، حبیب یغمایی، پس از سالیان دراز خدمت به فرهنگ و ادب ایران به سفر رفت. اولین باردرسال 1338 شمسی و دردر گذشت میرزا اسماعیل هنر، بزرگ خاندان، او را دیدم. سه شبانه روز، با پدرم از سراوان تا خور راهی دراز را آمده بودیم تا در مجلس سوگ مردی که پدرم نام او را بر من گذاشته بود شرکت کنیم! حبیب را در مجلس سوگی که درخوردر خانه مشهور یغما جندقی وبه همت همسرش بانوی نامدار و بزرگ و نیکنام بیابانک تهمینه(تمیمه)برگزار شده بود دیدم و تصویری نه چندان پر رنگ از او در ذهنم باقی ماند. مردی پنجاه و هشت ساله و در اوج عزت و احترام که نهایت احترامی که سایرین به او می گذاشتند مرا که کودکی شش ساله بودم متوجه کرد با انسانی متفاوت با دیگران روبرو هستم.
بعدها حبیب گاهی که به تنهائی و گاهی که با پژوهشگر ارجمند ایرج افشار به یزد می آمد، به خانه ما می آمد و به خانه ارجی دیگر می بخشید و مرا که در آن ایام دچار حیرت می کرد. پدرم که حالا او نیز چون حبیب به سفر رفته است این مرد درشت استخوان را با آن قامت بلند و کلاه شاپوئی بر سر وعصائی در مشت و پیپی بر لب بسیار دوست داشت و چند روز قبل از آمدن او خانه را آماده میکرد. او با وجود بیزاری اش از غوغای شهر، گاه از روستای کوچکش رنج سفر را بر خود هموار می کرد و به تهران می رفت تا حبیب را ببیند و باز آید. نخستین تصویر از یک شاعر و ادیب زنده را در سنین ده دوازده سالگی من با سیمای این مرد در ذهن خود اندوختم و اگر چه بعدها در شعر راههائی دیگر را به تبع روزگارانی متفاوت تجربه کردم اما سیمای نجیب و آرام حبیب که نماینده قلمروی وسیع از فرهنگ و ادب کهن ایران بود برای همیشه با من مانده است. سالها بعد در دوران جوانی پدرم به سفارش حبیب سنگ مزار او را که تنها کلمه حبیب بر آن نقش شده بود از میبد یزد به خور برد و در این رابطه به شوخی می گفت: گاهی به آقا می گویم:
با توجه به دوری آرامگاه شما از آبادی و چشم انداز زیبای آن بر فراز تپه سلام آباد و سنگی بزرگ و زیبا در آن، اینجا محل تردد رندان و عاشقان شده است! آقای حبیب با خنده می گوید: نگران نباشید! شاید به دلیل مقبولیت همین عاشقان و رندان و سودمندی سنگ مزار، من هم مورد محبت و عنایت خداوند قرار بگیرم !که
چو محشر در رسد در بارگاه مغفرت بینی
زنوشانوش مستان منفعل بانگ اذان ما
دلم می خواست مقاله ای در خور اومی نوشتم ولی مجال آن نیست.برای عرض ادبی به او و تلاش شصت ساله اش عجالتا به این اندک اکتفا می کنم باشد که نگاهی به زندگی او ما را با یکی از خدمتگزاران فرهنگ ایران اندکی آشنا می کند.
اسماعیل وفا یغمایی
***
نه چراغی، نه شعله ای، نه مهیچون دل ظالمان، شب سيهیچتر مانند، ابرهای سياهبسته بر اختران روشن راهريگ تازنده چون رهاشده ديوکرده هامون پر از غرنگ و غريوبر سر و چشم، خاک پاشندهچهره و گوش را، خراشنده...گنهی نيست زين بتر که يکیبه ستم پيشه چاکری بکندوآن ستم پيشه را به قول و به فعلدر ستم پيشگی جری بکندمردمی را ضعيف سازد تاخودپرستی دلاوری بکندملتی را فقير خواهد تاتيره رائی توانگری بکندخاک بادش به سر که با اين طبعدعوی دانش و سری بکند.....
حبیب یغمایی در سال هزار و دویست و هشتاد شمسی در دهکده « خور » مرکزخور و جندق و بیابانک در خانه ای روستائی زاده شد. او دومین فرزند خانواده بود. پدرش اسد الله منتخب السادات او را به یاد پدرش حبیب الله، حبیب نام نهاد .
پدر حبیب،اسدالله منتخب السادات (متولد1279هجری قمری)، فرزند حبیب الله، فرزند قاضی سید میرزا قاضی و مجتهد نامدار ومردمی جندق و بیابانک بود که نژاد او به امام هفتم شیعه می رسد . اسدالله مردی فاضل بود که روزگار را به پیشه وری می گذرانید اما پس از تاسیس مدرسه در خور به عنوان یکی از نخستین معلمان منطقه خور و بیابانک کمر همت به آموزش کودکان دشت کویر بر بست و پیشه معلمی را برگزید وتا پایان عمر تا سال 1310 شمسی(سال درگذشت20 دیماه 1310شمسی) در این کار اهتمام نمود.
منتخب اهل ذوق بود و آثاری از جمله:
منظومه ای در عشق و جوانی،گل عمو نامه،منظومه بیوفائی مردان،فتحنامه،مسعود نامه،در ادب نسوان و نوشنامه از او بیادگار مانده است.
مادر حبیب، بارقه(درگذشت بیست دیماه 1311 شمسی)، دختر زاده صفایی جندقی، فرزند ابوالحسن یغما جندقی(متولد 1196تا 1278هجری قمری) شاعر بلند آوازه و شورشگر و منتقد قرن سیزدهم بود . به همین مناسبت حبیب در جوانی نام خانوادگی مادری خود یغمایی را برگزید .
نیای پدری و نیای مادری حبیب هر دواز زمره عالمان و ادیبان بودند و شگفت آنکه از لحاظ منش یکی مجتهد و قاضیی صاحب فتوا و دیگری شاعری شورشی بود که خدا را نه در مسجد که در خرابات و میکده ها باز میجست وعلیرغم اعتقاد به پروردگار و نیکان و پاکان و اینکه بیشتر دارائی خود را در سراسر خطه بیابانک وقف حسین ابن علی نمود وزیباترین وپر احساس ترین سوگسرودهای ماه محرم از قلم او تراویده است تن به اندیشه مذهبی روزگار نمی داد و بر ضد راه و رسم موجود شوریده بود. نیاکان پدری و مادری حبیب ، یغما و قاضی سید میرزا هر دو معاصر هم بودند و با یکدیگر مخالف که یغما خصم ملایان و مفتیان بود و سروده بود:
سر افعی و سر شیخ بکوبید به سنگ
که در آن زهر و در این وسوسه اوهام است
وقاضی بیزار از رندان و خرابات نشینان و به کار فتوای و مسجد و محراب مشغول بود و شگفتا که پس از سالیان دراز یغما و قاضی پس از مرگ، درپیکر حبیب یکدیگر را ملاقات نمودند!
حبیب راه اجداد را دنبال کرد. او ابتدا به تبعیت از اجداد پدری جامه روحانیت پوشید و پس از چندی که در کسوب روحانیت بود ، آن را کنار نهاد و به تبعیت از نیای بزرگ مادری خود ابوالحسن یغما جندقی راه شاعری و ادب را پیمودن گرفت.
حبیب در کودکی در مکتب خانه های خور و در نزد پدر درس خواند . در سال 1328 قمری نایب حسین کاشی و فرزندش ماشاء اله خان نواحی مرکزی ایران از کاشان تا طبس را عرصه تاخت و تاز خود و سواران عاصی و شورشی خود که از فرمان دولت وقت سرپیچیده بودند نمودند و در نواحی سخت و غیر قابل دسترس کویر مامن کردند و به این علت حبیب با علاقه زیادی که به زادگاه خود حس می کرد( و این علاقه را تا پایان عمر حفظ نمود) با پدر راهی نائین شد .
او پس از طی دوران کودکی و تحصیل در نائین، در جوانی برای دانش اندوزی رهسپار شاهرود شد و از محضر« صدر الادبا »( عبدالله یاسایی وکیل مجلس و وزیر تجارت ) که در ادبیات فارسی و عربی و فقه و اصول کم مانند بود بهره ها برد
.در بیست سالگی پدرش« تهمینه،تمیمه »دختر میرزا اسماعیل هنریغمایی(درگذشت 1338 شمسی) از نامداران وشاعران و ادیبان خاندان یغما را که مدتی نایب الحکومه جندق و بیابانک بود را به همسری او در آورد.
میرزا اسماعیل هنر یغمائی مردی فاضل و ادیب و هوشمند بود که در سن هفده سالگی در سال 1318 قمری نایب الحکومگی جندق و بیابانک را به عهده گرفت و تا پایان عمر روزگار خود را در گسترش کشاورزی ، بالا بردن سطح فرهنگ و با سواد نمودن مردم، احداث قناتها و احداث مدارس در منطقه خور و بیابانک گذراند و نخستین مدرسه منطقه را در سال 1304 شمسی درمحل خانه ابوالحسن یغما جندقی که در اینزمان متعلق به او بود تاسیس نمود . در این زمینه حبیب هماره یار و یاور او بود و به دلیل وجود این دو شخصیت، ناحیه خور و بیابانک در روزگاری که در اکثر نقاط ایران خبری از آموزش و پرورش نبود بهره ها برد و افراد تحصیلکرده و متخصص فراوانی را در دامان ساده و فقیر ولی با فرهنگ خود پرورد.
حبیب در سال 1300 شمسی پس از ازدواج راهی تهران شد و در مدسه آلیانس و پس از آن در دارالمعلمین عالی نزد استادانی چون علامه اقبال آشتیانی و عبد العظیم قریب به دانش آموزی پرداخت .
حبیب شاعر ,ادیب,.محقق،تاریخنگار،رجل اجتماعی و نویسنده یی برجسته بود که پس از یغما جندقی نام آورترین ادیب و شاعر خاندان ، واز برجستگان جامعه فرهنگی ایران بود که نزدیک 60 سال در فضای فرهنگی ایران فعالیتی سازنده و ثمر بخش و بخصوص در تدوین آثار ادبی برای کودکان و نوجوانان سرزمین ما نقشی بسزا داشت. حبیب شعر را بسیار ساده و روشن و صمیمی می سرود. این ابیات از شعر عاشقانه او سالهاست که در زیر ماه پر جلالت دشت کویر و آسمانی سنگین از بار ستاره ها ورد زبان عاشقان دشت کویر است که با زبان شعر حبیب محبت یار خود را طلب می کنند و از عشق خود به محبوب می گویند:
...نگار مهربان خوری من
که می میرد زعشق دوری من
دلم خواهد بدانسو پر بگیرم
نگار خویش را در بر بگیرم
بیندازم ز سر چادر نمازش
در آویزم به گیسوی درازش
بدوزم چشم بر جشم سیاهش
بخوانم راز عشق از هر نگاهش
در آویزم به بالای بلندش
فرو گیرم ز تن نیلی پرندش
نهم لب بر لب عنابی او
ببوسم گونه مهتابی او
سر او را نهم بر سینه خویش
بگویم غصه دیرینه خویش
مگر یابم ز گفتارش تسلی
بدان آهنگ شیرین محلی...
شعر حبیب سهل و ممتنع است.دقیق ترین و مهم ترین مضامین را در ساده ترین کلمات می نشاند و آموزش می دهد:
...پيروی از نجيب جانوریبه که از بيشعور راهبریناشناسندگان که راهبرندکاروان را به پرتگاه برندچون نداری ز راهی آگاهیپيروان را مبر به بيراهینکشد قوم را به راه هلاکجز بد انديش جاهل بی باکمرد، اگر بخرد است، لج نکندکارها را ز لج فلج نکند
ا و شعرهای ساده ای که برای کودکان سرود در نخستین سالها و در کتابهای درسی ذهن میلیونها دانش آموز را در طول چهار دهه با شعر فارسی الفت داد. این شعر در کتاب فارسی دوم ابتدائی سالها از نخستین شعرهائی بود که دانش آموزان از حفظ می کردند.
زاغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست بر راهی
که در آن میگذشت روباهی
روبه پر فریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت به به چه چقدر زیبایی
چه سری چه دمی عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوش خوان
نبدی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
لقمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه بربود
اوبا فرخی یزدی در روزنامه ی توفان همکاری داشت و در سال 1309در مدرسه ی دارالفنون تدریس میکرد ودر همین سال با استاد محمد اسحق هندی در تالیف کتاب دو جلدی" سخنوران ایران در عصر حاضر " مشارکت داشت و در سال 1312با محمد علی فروغی درتصحیح و چاپ کلیات سعدی و تلخیص شاهنامه ی فردوسی همکاری می کرد. یغمایی در سال 1313 به عضویت اداره ی انطباعات وزارت معارف در آمد و بااستاد علی اصغرحکمت شیرازی وزیر معارف مجله ی آموزش وپرورش را منتشر میکرد و در همین ایام کتاب سعدی نامه را که مجموعه ی مقالات مهمی در باره ی سعدی بودمنتشر کرد. او در سال 1314 به مدریت کل نگارش وزارت معارف منصوب شد و به کار تدوین کتب درسی نظارت داشت. یغمایی در سال 1317 چاپی دقیق از گرشاسپ نامه ی اسدی توسی را در دسترس همگان نهاد. این مجموعه تا کنون مهمترین چاپ این کتاب به شمار می آید. ا و در سال 1322سردبیر مجله ی فرهنگستان شد و به مدت 5 سال 10 شماره ازاین مجله را انتشار داد و از سال 1327 انتشار مجله ادبی یغما را آغاز کرد و این مجله معتبر ادبی را به مدت 31 سال با پشتکار بسیار انتشار داد آن چنانکه یغما مکتبی خاص را در میان مجلات ادبی آن روزگار ایجاد کرد که هدف آن پاسداری از ادبیات ریشه دار و فاخردر حیطه نظم و نثر فارسی بود.او یغما را در 366 شماره تا اسفند 1357 ادامه داد.ظهور جمهوری اسلامی پایان کار یغما را رقم زد و حبیب نیز چند سالی پس از آن نپائید.
مقام ادبی حبیب در حیطه نظم و نثر کهن و پژوهش فراتر از آن بود که دارا بودن مدرک یا مقامی بر آن بیفزاید با این همه در سال 1355 دانشگاه تهران به پاس خدمات مستمر فرهنگی وادبی او در مقام یکی از نگاهبانان میراث زنده فرهنگ و ادب ایران به وی دکترای افتخاری زبان وادبیات فارسی را اهدا کرد.
حبیب سه بار ازدواج نمود.و فرزندان او که تمامی شان از زمره اهل ادب و علم اند عبارتند از: بدرالدین(از همسر اول) پروین، پروانه، پرویز،اسماعیل هنر چهارم، پیرایه،احمد(از همسر دوم تهمینه) ، مسیح و مریم( از همسر سوم دکتر همایون تجربه کار کرمانی).
حبیب متاسفانه در سالخوردگی با آن همه خدمت به ادب و فرهنگ نامردمی های فراوان را از سوی کوته اندیشانی که با ظهور جمهوری اسلامی ریشی را آذین چهره نموده و تسبیحی در کف گرفته بودند تحمل نمود ولی با بزرگواری و محبت با همگان زیست و خم بر ابرو نیاورد. تازه به دوران رسیدگان شعری بر پشت جلد مجله یغما را که درست در آستانه ورود خمینی با تیز بینی حبیب بر پشت جلد مجله یغما نقش شده بود بهانه توهین به امام! قرار داده و روزگار را بر او تیره کردند. شعر که توسط یغما جندقی برای یکی از ملایان(احتمالا قاضی سید میرزا) سروده شده بود اینچنین بود:
حاجی ومفتی و ملا سه گروه عجبند
که در این ملک از این هر سه بود غوغائی
ملک ایران را یزدان زبلا خفظ کناد
که تو هم حاجی و هم مفتی و هم ملائی!
او محبت شگفتی به دشت کویر و مردمان دشت کویر داشت و بارها و بارها علیرغم مشاغل و گرفتاریها به دشت کویر می آمد و روزهائی را با آنان سر می کرد و با تاسف به دامان شهر بر می گشت. حبیب انسانی ساده زیست ،مهربان و دور از آداب و ترتیب و درب خانه اش بر روی همگان باز بود و در سخت ترین شرائط پس از شصت سال و اندی خدمت بیدریغ با لبخندی بر لب زمزمه می کرد:
بگذرد این پلید دوران هم
که نماندست عمر چندان هم
کس در این خانه جاودان نزید
دیو بیرون شود سلیمان هم
بشکافد ، پراکند ، ریزد
بامها! سقفها! و ایوان هم
یوم تبلی سرائراست وشود
زیر و رو آشکار و پنهان هم...
او انسانی وارسته و اهل معنویت بود ولی معنویت او معنویتی خاص بود. در منطقه خور و بیابانک امیزش مذهب با فرهنگ خاص این منطقه بخصوص در آمیزش با میراث فرهنگی و شعر یغما جندقی وگرایش برخی بزرگان منطقه به مکتب شیخی در مقابله با مذهب سخت سر سنتی، مذهبی بسیار با تسامح و با گذشت پدید آورده بود که بخصوص در خور قابل رویت بود. حبیب البته از این میراث بهره برده بود ولی به طور خاص نگاه معنوی او با میراث سعدی و حافظ و خیام و مولانا در آمیخته و از تجربه شخصی اش گذشته ودر او با خود او شروع می شد. جهان معبد او ودر این معبد میان مسجد و میکده راه درازی نبود.
حبیب در 24 اردیبهشت سال هزار و سیصد و شصت و سه در سن هشتاد و سه سالگی درگذشت و پیکر او را به خور بیابانک زادگاه او حمل کردندو در آنجا در آرامشگاهی که در جوار کتابخانه خود بر بلندای تپه ای مشرف بر پهنه پاک کویر ساخته بود در چشم انداز کویر باز و در زیر آسمانی پر ستاره به خاک سپردند. بر روی سنگ مرمر آرامشگاه او تنها نوشته شده است: حبیب.
یغمایی از عاشقان فردوسی و سعدی بود . مقالات فروغی در باره ی شاهنامه را چاپ کرد و خود کتابی به نام " فردوسی در شاهنامه" نگاشت که زندگی فردوسی را بنا بر آنچه در شاهنامه از سخن خود فردوسی آمده است بیان داشته است .او همچنین چند مقاله در باره ی شخصیتها و قهرمانان شاهنامه چون رستم واسفندیار و بهرام چوبین و جند نقد در مورد کتابهایی که در باره ی شاهنامه نوشته شده اند دارد .او حتی گاهی از شاهنامه فال می گرفت و ماده تاریخ بنای کتابخانه و موزه ی ایران باستان که" میاسای زآموختن یک زمان "( :1316 ) است حاصل یکی از تفالات وی از شاهنامه است.

ابیاتی ازوصیت نامه حبیب یغمایی
من نمی خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند
دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند
من نمی خواهم که فرزندان و نزدیکان من
ای پدر جان ! ای عمو جان! ای برادر جان کنند
من نمی خواهم پی تشییع من خویشان من
خویش رااز کار وا دارند و سرگردان کنند
من نمی خواهم پی آمرزش من قاریان
با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند
من نمی خواهم خدا را گوسفندی بیگناه
بهر اطعام عزادارن من قربان کنند
من نمی خواهم که از اعمال نا هنجار من
ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند
آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس
من نمی خواهم مرا آلودۀبهتان کنند
جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست
خود اگر ناپاک تن را طعمۀ نیران کنند
در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگهاست
پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند
________________________________
عکس از آلبوم شخصی پرفسور فریدون یغما
ئی

به بهانه اول ماه مه گفتگو با دکتر زری اصفهانی

به بهانه اول ماه مه و سرگذشت یگ سرود
گفتگوی دکتر زری اصفهانی با اسماعیل وفا یغمایی
به بهانه اول ماه مه و روز جهانی کارگر گفتگوئی با اسماعیل وفا یغمائی داشتیم که صحبت از یک سرود شروع شد و به مقولاتی دیگر کشیده شد.متن صحبتها را می خوانید.
دکتر زری اصفهانی. 30آوریل 2007

اصفهانی:
بدون مقدمه شروع می کنم. شما سرودهای زیادی تا بحال نوشته اید که در میان آنها چند تا از سرودها مثل «سرود آزادی»، «سرود صلح »، «سرود تفنگ»، «سرود ایرانزمین»، «سرود قهرمانان در زنجیر» و تعدادی دیگر از لحاظ شعر و آهنگ جالب اند و با این که سالها از ساختن آنها گذشته جای خودشان را حفظ کرده و فراموش نمی شوند. یکی از این سرودها سرود «زحمتکشان»یا «فاتحان تاریخ»است که از لحاظ گستردگی محتوای شعر وآهنگ زیبا، و نحوه اجرای آن دلنشین است. بد نیست با توجه به روز جهانی کارگر و این سرود که در دفاع از کارگران است بشنویم که داستان این سرود چیست و چطور ساخته شد.
یغمایی:
هرسرودی سرگذشت خودش را دارد.اگر من بخواهم سرگذشت هر سرود را در کنار متن سرود بنویسم کتاب پر ورقی خواهد شد. دلم می خواهد این کار را بکنم ولی فرصتش را متاسفانه ندارم. اولین سرودهائی که من نوشتم البته بجز چند ترانه عاشقانه رماتیک دوران چهارده پانزده سالگی که شبها در زیر ماه پر شکوه و پاکیزه دشت کویر ودر پس دیوار خانه آنکه دوستش داشتم زمزمه می کردم،سرودهای« کوه»وسرود «جهاد» ونیز سرودی بنام «عصر ازادی آنسان »بود که هرگز اجرا نشد. سرودهای « جهاد»و «کوه »و «چهار خرداد »اولین سرودهای من بودند که تحت تاثیر شهادت بنیاد گذاران مجاهدین و آغاز مبارزات مسلحانه علیه رژیم شاه به در خواست یکی از رفقای دانشکده که سمپات مجاهدین بود سرودم.سالهای پنجاه دو و پنجاه و سه ودر سنین بیست و بیست و یکسالگی.این سه سرود را در خلوت کوههای اطراف مشهد نوشتم.
اصفهانی:
چرا در خلوت کوه؟
یغمائی:
اگر بخواهیم درست بنویسیم و بفهمیم که سرود فقط مشتی کلمه نیست و کلمات زنده اند و جان دارند و عطر و رنگ وشکل و صدا دارند باید آنها را در محیطی مناسب سرود. کوه حال و هوای خوبی می دهد. قدرت و سرکشی و آهنگها و رنگهای لازم را. کوه به آدم وسعت دل و نظر می دهد و کمک می کند فارغ از غوغای زندگی معمول به چیزهائی دیگر فکر کنیم و از لحاظ روحی و عاطفی پاکیزه بشویم.رفیقی داشتم که بعدها دستگیر شد و در دوران خمینی به دار آویخته شد.پنجشنبه ها که می شد می آمد به سراغم و می گفت روحم دارد در درون جسمم لق لق می زند باید برویم کوه و می رفتیم و در برگشت باه شوخی می گفت تن و روحش یکی شده و دیگر لق نمی خورند. یادش بخیر باد و روانش غرق در آرامش.
اصفهانی:
جان داشتن کلمات را در یک سرود چطور می شود حس کرد؟
یغمائی:
توضیحش مشکل است. باید در دنیای شعر و سرودن باشیم تا بتوانیم حس کنیم. من حس می کنم و نمی توانم زیاد توضیح بدهم . مثلا در یک غزل عاشقانه حافظ گاهی حس می کنم که کلمات یک بیت سر بر شانه هم نهاده اند و مشغول بوس کنارند، برخی کلمات دارند مستانه در زیر مهتاب تلو تلو میخورند، کلمه ساقی پیاله شرابی در دست دارد و کلمه پیاله را می شود از کتاب برداشت و نوشید و طعم شراب قرن هفتم و عصر حافظ را چشید، و کلمه محتسب همان خود محتسب است و مهمتر از همه خود حافظ در کلمه حافظ در انتهای هر غزل قابل رویت است. حکایت اینطوری است و نمیشود توضیحش داد همانطور که در یک سرود انقلابی می توان برق پولاد وبوی با روت را دید و بوئید و کلماتی را دید که از زخمشان خون می ریزد. و چریکهائی را دید که در سپیده دم هر صبح سی تا سی تا به رگبار گلوله بسته می شوند چنانکه شدند.یادم نمیرود که وقتی «سرود قهرمانان در زنجیر»را می سرودم سرشار از این حس بودم و این سرود یکی از زنده ترین سرودهائی است که نوشته ام .بهر حال چندان قابل توضیح نیست که مقوله ایست در حیطه ادراکات و احساسات که باید به آن رسید.
اصفهانی
و بعدها چطور کار ادامه پیدا کرد؟
یغمائی
بعدها تعدادی سرود در زندان شاه نوشتم. از جمله « ایرانزمین»و «سرود کارگر»و «سرود شهادت »و«بخوان ای همسفر با من » وچند تای دیگر که پس از آزادی از زندان تمام اجرا شدند. بعد هم که کار من اساسا در بخش سرود، کار روی سرود بود. این دوران دوران بسیار خوبی بود که موجب شد من با تعدادی از بر جسته ترین موسیقیدانان ایران از جمله استادانی چون تجویدی ، استاد بزرگ حنانه، محمد شمس،فریدون ناصری, کامبیز روشن روان روشن روان، و تعداد زیادی دیگر آشنا بشوم و کار کنم.در همین دوران بود که سرود «زحمتکشان »یا « فاتحان تاریخ»را نوشتم.
اصفهانی:
از استادانی چون حنانه و تجویدی و سایرین بگذریم ولی میدانم که کسانی چون آقای روشن روان و مرحوم ناصری با رژیم جمهوری اسلامی در کار موسیقی کار کردند. در این باره چه می گوئید.
یغمایی:
آدمها تغییر می کنند یا روزگار تغیرشان می دهد.در آن روزگار آنها کار نمی کردند. و آن سرودها متعلق به آن روزگار است. نکته مهم این که باید درک کنیم اثر هنری وقتی ساخته شد شخصیت و هویتی مستقل از سازنده اش پیدا می کند. اثر هنری با محتوایش فیکس و ثابت است، ولی آدمها تغییر می کنند. بورخس و سالوادر دالی و کارل ارف و جان اشتاین بک وخیلی های دیگر را میشود نام برد که از لحاظ سیاسی ترحم انگیز بودند ولی شما نمی توانید آثار هنری آنها را زیر علامت سئوال ببرید. سه تای اولی به تائید فاشیسم و کسانی چون هیتلر و فرانکو و آخری به تائید جناحهای سیاسی خشن آمریکائی آلوده اند . فرانسویها ادیبی مثل آندره شینه را به گیوتین سپردند ولی اثارش را نفی نکردند . باید اثر را درک کرد و صاحب اثر را نقد کرد. راه حل درست این است که متاسفانه در ایران جائی ندارد.نوعی عوامانگی آزار دهنده و بزبان ساده نفهمی در نقد و بررسی در این گونه موارد حاکم است که وقتی با فقط من و فقط اندیشه من در می امیزد اش کشک غریبی را می سازد . به همین علت باید در نقد دقت داشت و حواسمان باشد که موقعیتها را درک کنیم و ارزشها را بشناسیم و درست نقد کنیم وتند و تیز ترین نقدها مساوی با نفی نیست و نیز موقعیت و گرفتاریهای اشخاص را نیز در کنار اینها ببینیم.طبعا هر کسی باید جوابگوی کارهای خودش در برابر وجدان شخصی و جامعه باشد ولی باید توجه کرد که کار موسیقی کاری است که ابزار و امکاناتش در دست حکومتهاست و موسیقیدان باید خیلی انقلابی باشد که سر به بیابان بگذارد این چیزی نیست که در طاقت همه باشد. یادمان باشد که استاد بزرگ حنانه در دوران شاه آهنگ بسیار زیبای سرود جشنهای 2500 ساله را ساخت:
آید از کاخ شاهنشهان
نغمه صلح عالم بگوش
در زندان مشهد من سرود ایرانزمین را روی آهنگ این سرود ساختم:
آید از ملک ایران زمین
غرش خلق ایران بگوش
و این سرود با تغییراتی در آهنگ ساخته شد که سالهاست که خوانده می شود. بعدها استاد حنانه سرود میهن شهیدان را تنظیم کرد که یکی از زیباترین سرودهای مجاهدین است. استاد یکی از برجسته ترین بزرگان موسیقی ایران بود و از کسانی است که نامش در فرهنگ موسیقی جهان بعنوان استاد ذکر شده است. باید حنانه و معصومیت و مظلومیت مردی را که می گفت من دو کار بلدم موسیقی و باغبانی و اینها مرا مجبور کرده اند در دو اتاق و به سختی زندگی بکنم می دیدیم و شکوه کارهای زیبای او را حس می کردیم تا در قضاوت درنگ بیشتری می کردیم. از ایران بگذریم و فکر کنیم اگر فرضا در انقلاب اکتبر می خواستند یقه هنرمندان را بگیرند باید آثار داستایوسکی بجرم ساختن سرود برای تزار از بین می رفت و اثار چایکوفسکی زیر ضرب می رفت . این نظر من است و این که باید توجه بیشتری به این مسائل داشت.
اصفهانی
این سرود، «سرود زحمتکشان »چطور نوشته شد.
یغمایی:
دربخش سرود در آنموقع کار روی مسائل و مشکلات اجتماعی روز در دستور کار بود. مثلا به دلیل نفی آزادی ها توسط حکومت «سرود آزادی »در دستور کار قرار گرفت. به علت فشار روی کارگران و مبارزات کارگری سرودهای کارگری مورد توجه بود. من تا آنموقع دو سرود کارگری یکی بنام «سرود کارگر » و دومی بنام «مستضعفین » ساخته بودم، اما قرار شد که سرودی ساخته شود که با سرودهای برجسته کارگری در سطح جهانی برابری کند. برای این کار من دفترچه ای تهیه کردم و سه مقوله را دنبال کردم . اول گوش کردن دائمی به سرودها وآهنگهای مختلف، دوم کار روی آثار تئوریک و فرهنگی مربوط به کارگران و زندگی زحمتکشان، و سوم برخورد عینی و مادی با زندگی کارگران.
اصفهانی:
یعنی واقعا برای ساختن یک سرود اینها لازم است و نمی شود از ذهن استفاده کرد و نوشت.
یغمائی:
می شود ولی ذهن باید با عین برخورد داشته باشد وگرنه اثر مرده و بی حاصل است. در هر مورد، و نیز در مورد ساختن یک اثر هنری مسئله شناخت، و ارتباط درست ذهن با عینیت خارجی گام اول است. حالا که نگاه می کنم گاهی متاثر می شوم. در آن دوران سرود برای من یک کار و یک وجود مقدس بود. وقتی تصمیم می گرفتم یک سرود بسازم شاید خنده دار باشد، ولی خاموشانه، به نوعی مثل صوفی ها تزکیه نفس می کردم. سعی می کردم آدم درست تر و بهتری باشم و چیزهائی از این قبیل.
اصفهانی :
چرا؟
یغمائی:
سرود یک چیز فرار و گریز پائی است. باید مدتها سر به دنبالش بگذاری. باید کشف و صیدش کنی و من فکر می کردم باید برای اینها برای سرودن یک سرود در مورد مثلا آزادی یا کارگران باید به نوعی صفای درون داشت و قبل از سرودن باید این ارزشها را باور داشت. بعد از سالها اگر چه من آن آدم سابق نیستم و ذائقه ذهنی ام عوض شده است ولی هنوز این مفاهیم، مثل آزادی و محرومان و زحمتکشان برای من ارزشی والا دارند. در هر حال من برای سرودن شروع به مطالعه کردم، شمار زیادی رمان از آثار گورکی و شولوخف وصمد و جلال و ساعدی و میر صادقی و یاقوتی و دولت آبادی و کاپیتال مارکس و تاریخ جهان وامثالهم را گرفته تا فرازهای قرآن و نهج البلاغه در مورد محرومان، و متن سرودهای انقلابی، که بدون اغراق چند هزار صفحه می شد و مدت شش ماه اوقات مرا پر می کرد خواندم و دهها صفحه یاداشت برداری کردم و در کنار اینها جستجو و خرید و امانت گرفتن انواع آهنگها و ترانه های مختلف در این زمینه را ادامه دادم تا بتوانم مایه و پایه تئوریک کار را آماده کنم..
اصفهانی:
چرا آهنگ و ترانه، مگر شما می خواستید آهنگش را بسازید.
یغمائی
نه ،ساختن آهنگ کار موسیقیدان است ولی برای ساختن یک سرود یا ترانه شما باید گوش حساس و ذهن آشنا به موسیقی داشته باشید. سرود و ترانه پدیده ای زنده است و ساختن آن مثل رویش یا رویاندن یک سیب بر شاخه است. درخت سیب نمی تواند اول شکل سیب را بر خود برویاند و بعد آنر از سیبیت سیب یا محتوای سیب پر کند. همه چیز هماهنگ رشد می کند. شکل و طعم و رنگ و بو و خاصیت. درست است که برای ساختن یک سرود افراد مختلفی مثل شاعر. آهنگساز، تنظیم کننده آهنگ، نوازندگان، خوانندگان, ضبط کنندگان، میکس کنندگان و مدیر برنامه با هم کار می کنند ولی تمام این تقسیم کار نباید زنده بودن یک سرود را خدشه دار کند بویژه که مهمترین عنصر یک سرود شعر سرود و یا ترانه است و به همین دلائل من یک سرود و مثلا یک سیب را مثل هم میبینم هر دو زنده اند برای همین باید برای ساختن سرود با موسیقی دمساز بود.
اصفهانی:
شما خودتان چقدر با موسیقی آشنائی دارید؟
یغمائی:
من از سه چهار سالگی به طور خود جوش ساز دهنی یا هارمونیکا میزنم. سالهاست که ساز دهنی من از من جدا نشده است . یک مجموعه شعری یعنی«ماه و ساز دهنی کوچک» را در تهاجم دول متحد به عراق در سال 1370 در گفتگو با سازدهنی خود در بیابانها و در زیر بمبارانها سرودم . اندکی نیز با نی دمسازم و اکثر ملودی های اولیه ترانه ها و سرودها را با کمک سازدهنی کوچک خود ساخته ام که در اکثر موارد این ملودی ها به آهنگسازان کمک فراوان می کند چون با شعر سرود با هم پدید آمده اند. در خیلی موارد تا هشتاد در صد این آهنگ در آهنگ اصلی به کار گرفته شده است. اما فارغ از اینها من با موسیقی ایرانی و خارجی دمسازم اگر گرفتاریها مجال بدهند حد اقل روزی یکی دو ساعت به موسیقی گوش می کنم وموسیقی هنوز برای من از باقیمانده وجودهای اعجاب آوری است که مرا امیدوار می کند در نهاد این جهان عجالتا خونین و ظلم زده چیز پاکیزه و پر راز و رمزی وجود دارد که روزگاری بارز خواهد شد. وقتی زوزه های جنگ و تیر بارانها و نعره های غارتگران و جنگ افروزان و مرتجعان و سخنرانی های صد من یک غازحاکمان جهان را در کنار نوای موسیقی باخ و شوپن وکسائی و عبادی و بدیعی و یاحقی و امثال اینها می گذارم مدتها در خود فرو می روم و به ذات و مایه دنیائی می اندیشم که در آن زندگی می کنم و فکر می کنم یا خیال می کنم اینها هستند که از جوهر و ذات جهان پر اسرار ما می تراوند، و تاریکیها و ستمها و نابسامانیها، عوارض و بیماریهای جهانند و پایه و مایه ای در جوهر جهان ندارند.
اصفهانی:
ودر مورد قسمت سوم یعنی برخورد با زندگی کارگران چه کردید؟
یغمائی:
آنموقع من بیست و شش هفت سالم بود. موتور سیکلتی داشتم که با آن در سفر و حضر آزادی و وزش بادها را حس می کردم. با این موتور سیکلت به تمام جاها در جنوب شهر سر می زدم. آنموقع فقر و زیر خط فقر بودن مثل امروز عمومی نبود! و باید برای مشاهده آن تلاش می کردی . در آنموقع اکثریت طبقه متوسط قدرتمند و نسبتا مرفه در قشر فقیر حل نشده بود و جامعه از نظر طبقاتی بافت و ساختی دیگر داشت . خوشبختانه!! در دوران حاضر فقر عادلانه تقسیم شده است و هفتاد در صد مردم می توانند طعم آن را احساس کنند. در هر حال به دنبال نوشتن «سرود زحمتکشان » در قهوه خانه ها ی جنوب شهر با کارگران و بیکاران غذا می خوردم. با خیلی ها آشنا شده بودم و ساعتها می گفتم و می شنیدم. به خانه چند تا از آنها رفت و آمد داشتم. خلاصه اینطور اندک اندک ادراکات روشفکری ذهنی من، ادراکاتی که در یک خانواده قدیمی و فرهنگی با امکانات نسبتا مناسب زندگی و بیشتر در میان کشاورزان شکل گرفته بودامکان این را می یافت تا اندازه ای زندگی و مشکلات زندگی محرومان کارگررا حس کند.با این همه هر کار می کردم نمی توانستم سرود را بنویسم.
اصفهانی
وقتی تمام کارها انجام شده است چرا نمی شد نوشت؟
یغمائی:
کار هنری کار پیچیده ای است. به قولی لحظه خاص می طلبد.همه می توانند معلومات و تجربه لازم را به دست آورند ولی همه نمی توانند آن را تبدیل به اثر هنری بکنند. چیزهای دیگری لازم است. باید بتوانی لحظه هائی شبیه به لحظات مکاشفه داشته باشی. باید ادراک و تجربه، تبدیل به شعوری خاص بشود تا برق شعر بدرخشد. سورئالیستها ی اولیه معتقد بودند باید دریچه ضمیر ناخودآگاه گشوده شود و برای اینکار از شگردهای خاص خودشان استفاده می کردند مثلا نوشتن بدون هدف و اتوماتیک تا وقتی شعر خودش را بنمایاند. یا حتی از مواد مخدر در این رابطه استفاده می کردند تا از عالم واقعیت معمول کنده شوند و بتوانند تمامیت اقیانوس بی پایان و ناشناخته ضمیر ناخودآکاه را در اختیار بگیرند که گاه مشکلات خطرناکی برای خودشان، امثال اعتیاد و خودکشی و بیماریهای روانی را دست و پا می کردند. در هر حال لحظه ای هست که نمی توانی توضیحش بدهی. باید حادثه ای رخ بدهد و یکمرتبه متوجه می شوی که می توانی. مثل درخشیدن برقی در ظلمت که بمدد آن می توانی پیرامون خودت را ببینی. بقول مولانا:
خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می دهم.
حالا وقتی که می خواهی سرودی را بنویسی کار پیچیده تر است.برای نوشتن سرود باید شاعر بود و باید شاعری بود که شعر کهن و آهنگین و وزنهای متنوع شعر کهن و عروض و علم بدیع و قافیه را می شناسد و روی وزنها و آهنگها تسلط کافی دارد، در کنار این دو باید مقداری گوش موسیقی داشت و در تلفیق شعر بر روی آهنگ از آن کمک گرفت تازه اینها لباس و شکل را می سازد. محتوای را دانش وشخصیت و حساسیتهای شاعرمی سازد و با این همه ممکن است برق ناشناس و گاه نابهنگام شعر و شعور ندرخشد و سرود خلق نشود، اما خوشبختانه در مورد « سرود زحمتکشان»این برق سرانجام درخشید. یکروز داشتم پیاده به خانه می رفتم.نرسیده به دانشگاه مردی را دیدم با سر و ریش بلند و حدود چهل ساله که سر یک سطل زباله ایستاده بود و داشت از آن چیزهائی را می جست و می خورد. ایستادم و نگاهش کردم. راستش به من برخورد.به حال و هوای جوانی وانقلابیگری جوان و خام و شورمند و دل انگیز آن ایام!. ذهنیت زیبای شورشگری و جوانی چیز غریبی است. فکر می کردم مثلا ما انقلاب کرده ایم! ودر مملکت ما با این طول و عرض و امکانات چرا باید یکنفر از زباله دان غذایش را بجوید. شاید این منظره چندان اهمیتی نداشت ولی برای بر انگیختن آنچه که لازم بود کمک کرد. از سر اتفاق هنوز در حالت شوک ناشی از این قضیه بودم که کنار نرده های دانشگاه متوجه شدم کسی در حالی که کاغذی جلویش گذاشته مشغول گدائی است. جلو رفتم و متوجه شدم کاغد جلوی روی آن مرد مدرک لیسانس او ست. مرد لیسانس روانشناسی بود و تصفیه اش کرده بودند و او بعنوان اعتراض و به دلیل احتیاج مشغول گدائی بود. در این حال و هوا به خانه رسیدم و نخست متن سرود را به نثر نوشتم و سپس آن را تبدیل به سرودی آهنگین کردم. کار در ظرف دو سه ساعت تمام شده بود.
اصفهانی:
برویم روی محتوای « سرود زحمتکشان»! آدم وقتی به دقت «سرود زحمتکشان »را می خواند متوجه نظم و یکدستی محتوا می شود. سرود با یک مقدمه که توجه به حرکت و دینامیزم تاریخ دارد شروع می شود. صدائی یا فریادی! به تاریخ فرمان تازیدن و سوختن شب را می دهد که این صدا صدای انسانی است و نشان دهنده این است که حرکت تاریخ توسط اراده و نیروی انسان صورت می گیرد ، و این انسان مورد نظر انسانی ستمکش است.اما پس از آن «سرود زحمتکشان »به طور منظم از دورانهای برده داری و فئودالی و جهانخواری حرف می زند، یعنی هر بند از یک دوره حرف می زند، ودر آخر هر بند با تاکید به اینکه تاریخ حرکت خود را ادامه داده و در تیره شب ترین ایام دوباره بانگ توفانها بلند شده است ، آیا این تلقی ،حتی با وجود این مقوله که دراین سرود شما از انبیا و حتی قرآن نام برده اید یک تلقی مارکسیستی از تاریخ و همان چیزی که به ان ماتریالیزم تاریخی می گویند نیست؟
یغمائی:
این یک نگاه رئالیستی به تاریخ است. تاریخ به نظر من جسمی دارد و جانی ومن ابائی ندارم که بگویم اندیشه سوسیالیستی در این زمینه یعنی در زمینه کشف بدنه مادی تاریخ فاصله کوتاهتری تا حقیقت دارد.انصاف بدهیم! ما انسانهائی هستیم که می خواهیم تاریخ را بفهمیم. کدام تلقی از تاریخ به حقیقت نزدیکتر است. تلقی صاحبان سرمایه ! که اعلام کرده اند آخر الزمان تاریخ رسیده و از این به بعد صاحبان سرمایه تکلیف را برای همیشه معین میکنند. نظر فوکویاما در این زمینه جالب است. تلقی مرتجعان مذهبی با آن فانتزی مضحکی که طول تاریخ را و اساسا آغاز خلقت را هفت هشتهزار سال قبل میدانند و نهایت تاریخشان هم آنست که یک آب شسته تر از طالبان ام القرای خودشان را درست کنند ! یا تلقی اندیشمندان سوسیالیست . کمی توضیح می دهم. عمر سوسیالیسم به درازای عمر انسان اندیشه ورز اجتماعی است. قبل از آن احتیاجی به سوسیالیسم نبود!. وقتی سر وکله انسان اندیشه ورز پیدا شد و وقتی آدمها زندگی اجتماعی را شروع کردند می توانیم جرقه های سوسیالیزم طراز انسان آن دوره را اگر چه به نهان ببینیم. شما اسمش را هر چه می خواهید می توانید بگذارید ولی انسانی که از ظلم رنج می کشد و به چیزی می اندیشد که می تواند او را از زیر بار ستم نجات بدهد اگر چه ممکن است قرنها از رسیدن به سوسیالیزم فاصله داشته باشد اما رویش را به طرف و به سوی افق سوسیالیزم بر گردانده است. ما چه اهل معنویت باشیم و چه لاخدا می توانیم بفهمیم تاریخ در وجه روشن اش با تمام رنگها و آهنگهای متفاوتش چیزی جز سیر و سلوک جامعه انسانی به سوی سوسیالیزم نیست. اینطور است که راه در طول قرنها سپرده میشود و تاریخ انسان در گذر از حوادث ریز و درشت طی می شود تا می رسیم به عصر شتاب گرفتن در همه چیز و از جمله اندیشه و دوران رنسانس و سپس انقلاب فرانسه در پایان قرن هجدهم، که یک سر فصل بزرگ در تاریخ است. این انقلاب اگر چه یک انقلاب بورژوائی و سر نگون کننده دوران فئودالیزم بود ولی در قلب خودش حاوی پیامی نیرومند و عدالتخواهانه و دارای عناصر نیرومند و برابری طلبانه سوسیالیستی بود که به شتاب تاریخ کمک فراوان کرد. انقلاب فرانسه و انقلاب اکتبر در آغاز قرن بیستم اگر چه حالا از نظر دستگاههای سیاسی شان دیگر موضوعیتی ندارند و جهان تک قطبی ما عجالتا تاختگاه غارت است اما دو خورشید گرما بخشی بودند که گرمای خود را نثار تمام جنبشهای آزادیبخش و دموکراتیکی کردند که بخصوص در قرن بیستم و تا دهه هشتاد سر بر آوردند.
اصفهانی:
حتی جنبشهائی که ایدئولوزی مذهبی داشتند؟
یغمائی:
حتی آنها! شما می توانید به این مسئله فکر کنید که این جنبشهای مذهبی قبل از آن کجا بودند؟ منظورم قبل از انقلاب اکتبر است.
اصفهانی:
ولی در طول تاریخ ما با جنبشهای زیادی قبل از قرن هجدهم روبرو هستیم حتی در ایران خودمان شاهد جنبشهای زیادی هستیم.
یغمایی:
من اعتقاد ندارم انسانها قبل از انقلاب کبیر و اکتبر مبارزه نکرده اند. ستم که باشد، مبارزه برای جماعاتی که می بینند هست و نیستشان دارد به باد میرود تبدیل به جبر میشود. زیر فشار ظلم تا جائی که به افراد بر می گردد ممکن است نا امید شوند، خودشان را بکشند، به اعتیاد روی بیاورند، پوچ و فاسد شوند و در خدمت دشمن در بیایند، ولی جامعه انسانی آنهم در سطح یک ملت، دارای حیات بسیار نیرومند و پیچیده ای است که منجمله به دفاع از تمامیت و حیات خود بر می خیزد و نهایتا ابزارها و امکانات حرکت و تغیر خودش را می آفریند، یعنی تا جائی که به یک ملت بر می گردد حاصل کاراعتیاد و نومیدی و خودکشی نیست و روئیدن جوانه های مبارزه است .این چیزی است که بعضی ها نمی خواهند بفهمند و فکر می کنند مبارزه اجتماعی و سیاسی ومسلحانه یک مقوله شیکی است که یا روشنفکران آگاه آن را راه می اندازند! و یا این که آدمها مثلا بخاطر افتخار و رسیدن به بهشت و رضای خدا و خوردن شیر و عسل انتخاب می کنند!. نه اینطور نیست و اینها همه پوسته های فرهنگی است. در طول تاریخ، هر ملتی که می خواهد مبارزه بکند طبعا از فرهنگ پیرامون خودش تغذیه می کند مثلا مزدک از فرهنگ و ریشه های زرتشتی ، بابک از آمیزه ای ازآئین مزدک و اسلام, سربداران و علویان از فرهنگ شیعه و تا برسیم به مجاهدین و فدائی ها که اولی از فرهنگ مذهبی و دومی از فرهنگ مارکسیستی موجود بهره می برند. مبارزه احتیاج به چیزهای زیادی دارد و از مهمترین هایش فرهنگ و ایدئولوژی است که هوای تنفسی لازم را برای مبارزان فراهم می آورد ولی وجودظلم و ستم و بهره کشی و استبداد است که پایه و مایه ضروری مبارزه را تشکیل می دهد.
اصفهانی:
یعنی حرکت تاریخ به دلیل مبارزه ستمگر و ستمدیده است و نه ایدئولوزی و فرهنگ؟
یغمائی:
درست است . تاریخ در نقطه محوری خود حول مبارزه ستمگر و ستمدیده می پوید و میرود و مبارزه واقعی در جائی سر و کله اش پیدا می شود که دیگر بقول معروف نمیشود مبارزه نکرد . باید توجه داشته باشیم که در خیلی از اوقات آن ایدئولوژی و فرهنگ مربوطه وقتی حاکم می شود خودش تبدیل به مزاحم می شود و پتانسیل خودش را از دست می دهد ولی مبارزه سر جای خودش هست ودوباره به دلیل وجود ستم و استثمار اگر چه مدتی زیر خاکستر می ماند ولی سر و کله اش پیدا می شود و از فرهنگ پیرامون خودش در مخالفت با فرهنگ حاکمان کمک می گیرد یا موفق میشود فرهنگ خودش را بسازد.
اصفهانی:
مثلا؟
یغمائی:
مثلا فرهنگ مبارزات ایرانی ها علیه سلطه اعراب را در آغاز زرتشتیگری و مزدکیسم تشکیل می داد. نهضتهای سرخ جامگان و سپید جامگان و سند باد و امثالهم. بعدها با توجه به اینکه امویان و عباسیان حاکم بودند و تشیع محکوم و منکوب بود شاهد آن هستیم که فرهنگ و ایدئولوزی شورشها چه در شکل عربی و چه در شکل ایرانی آن با تشیع البته نه فقط تشیع دوازده امامی که با انواع شاخه های شیعه بخصوص شیعه زیدی آمیخته است. این ماجرا تا سلطه صفویان و تبدیل شدن تشیع به دین رسمی و حکومتی ادامه دارد. در این نقطه دیگر از شورشهای شیعی خبری نیست ولی ستم سر جایش هست و جالب است که در این نقطه ما شاهد شروع شدن شورشهائی با اندیشه اهل سنت در جنوب هستیم که البته به دلیل استحکام و قدرت صفویان دوام نمی آورد تا برسد به روزگار ما. این ماجرا ماجرائی عام در طول تاریخ و در همه جاست.یعنی این که بر روی پایه جبر و ضرورت مبارزه با ستم، فرهنگ لازم، خودش را نشان می دهد، می روید و می پژمرد و جای خودش را به فرهنگی نوتر می دهد. درهمین جا هم حقیقت کلی حرف بزرگان مکتب سوسیالیسم را که روی محرومان تکیه کرده اند میتوان فهمید زیرا این جماعت دست آخر مجبورند برای حفظ حیات خود مبارزه بکنند، اما وقتی می گویم جنبشهای مذهبی قبل از آن کجا بودند منظورم سر بر آوردن واقعا جنگلهائی از جنبشها در حد فاصل انقلاب اکتبر ودهه هشتاد است. باید انصاف داد که از خوان معنوی و محتوائی انقلاب کبیر و نه سم اسبهای سپاهیان ناپلئون که استخوانهای جهانی را خرد کرد، وگرمای انقلاب اکتبر و نه سفره ای که چکا و کا گ ب و امثالهم گستردند، تمام جنبشها های دموکراتیک و ملی و مذهبی وسوسیالیستی در سراسر جهان بهره بردند. این انقلاب با شعله بر کشیدن خود فرهنگی نو و زنده را در زمینه های مختلف اشاعه داد و در آغاز نمونه ای بزرگ را ارائه کرد که شور و نور امید را در دلهای میلیونها نفر برای نیل به عدالت اجتماعی بر افروخت.
اصفهانی:
با این توضیحات تکلیف مذهب چه می شود. به نظر می رسد وقتی فرهنگ و ایدئولوزی زاده مبارزه طبقاتی زمینی می شود مذهب و آسمان! اصالتی ندارد یعنی همان چیزی که مارکسیسم می گوید.
یغمائی :
قضیه به این سادگی ها نیست و زمین و آسمان را از هم جدا نکنیم. زمین بدون آسمان پیرامونش و جهان بی نهایتی که او را پرورده وجود نخواهد داشت! اینها دو روی یک سکه اند که مذهب نمایندگی یک طرفش را و ماتریالیزم نمایندگی طرف دیگرش را بخود اختصاص داده اند. خوشبختانه در روزگار ما اندیشه های نوی نرم نرمک در حال شکفتن است . به نظر من قضیه به این سادگی ها نیست که اهل مذهب و اهل ماتریالیزم می گویند!. محتوای مادی و معنوی جهان ما عظیم تر و پیچیده تر از اینهاست که در کاسه سفالین مذهب و جام پولادین ماتریالیسم بگنجد. مذهب و ماتریالیسم به اندازه ظرفیت خودشان دنیا را تفسیر می کنند ولی پیمانه جهان خود جهان است در زمان بی نهایت. توجه داشته باشید که ما داریم از مبارزه سیاسی و اجتماعی صحبت می کنیم ونه فلسفه و مذهب. بحث مثلا بر سر بنیادهای اجتماعی دین نیست که بتوان با معیارهای معمول آن را سنجید.بحث بر سر یک سقف و یک نگاه عام است.
اصفهانی:
به نظر شما بحث را باید از چه نقطه ای دنبال کرد منظور از نگاه عام چه چیزی است؟
یغمائی:
این بر می گردد که ما بر اساس تجارب مادی و ذهنی خود به چه تلقی و دریافتی از جهان برسیم و چه جهانبینی فلسفی و معنوی را در یابیم. نظر من این است که در گام نخست؛ و در یک کنکاش فلسفی آزاد باید مقوله معنویت و شاید بتوان گفت مذهب را از غوغا و جنجال مبارزه طبقاتی و ایدئولوزی متغیرمبارزه طبقاتی، که کار برد مقطعی دارد بیرون کشید و حیطه آن را به رسمیت شناخت و در آن حیطه به کنکاش پرداخت.این خودش بحثی است که باید به طور مستقل به آن پرداخت، اما من در عین این که با مذهبی بودن یا نبودن مخالفتی ندارم و آنرا مسئله ای شخصی می دانم، با این مقوله که سیاست و مبارزه اجتماعی مهر مذهب بر پیشانی داشته باشد مخالفم. این خطرناک است. هم برای مذهب خطرناک است و هم برای مبارزه سیاسی .
اصفهانی:
چرا می گوئید خطرناک است.؟
یغمائی:
به این دلیل ساده که، حیطه معنویت حیطه و سقفی بسیار فراتر و عظیم تر و عمیق تر از آنست که آنرا در خواستها و تمایلات روز و حزب و دار و دسته خود محدود کنیم. حیطه معنویت حیطه ای است که ما می خواهیم پیوندهای عام خود با جهان و اخلاق و انسانیت و زندگی و مرگ و فنا یا بقا را دریابیم. حیطه معنویت حیطه ای است محیط بر هستی و نیستی و زندگی ومرگ و تن و جان!، ونخست انسان را در طبقه و حزب سیاسی اس قرار نمی دهد تا توزینش کند. من علیرغم پیوند این حیطه با مبارزه و سیاست معتقدم استقلال آن نباید خدشه دار شود و بازیچه تمایلات سیاسی قرار گیرد.در حیطه معنویت و نظرگاه فلسفی ما می خواهیم با چشمهای باز دستهای خود را باز کنیم و ادامه دهیم و ببینیم آیا ما محدود به همین افق تن و خور و خواب و خشم و شهوتیم، یا اینکه گویا و شاید جهان تا دور دستهای ناشناس ادامه دارد! و گویا بر کتفهای ما امکان روئیدن بالهائی هم هست و در نهایت مرگ ما، پیوستن رود به دریا و لحظه اوج زندگی مادی ماست.
در حیطه معنویتی که من به آن اشاره دارم مهمترین مسئله قبل از هر چیز، قبل از اینکه چرا جهان مادی اینطوری هست؟ و آنطوری نیست؟ و چرا بجای قیصر مسیح حکومت نمی کند؟ و چرا زندان و شکنجه هست و صلح و آزادی نیست؟ مهمترین مسئله مساله «بودن » است. چشمهایم را در این حیطه می بندم و باز می کنم و می فهمم من «هستم ». پیرامون من «هستی »هست و اینجا نقطه اصلی برای اندیشیدن و حرکت است. اینجا من یک انسان انتزاعی هستم و نه یک انسان طبقاتی که باید رو به روی انسانی دیگر صف بکشد وبجنگد. سر و کله من به عنوان انسانی در یک طبقه مشخص بعدها و در کشاکشهای اجتماعی پیدا خواهد شد.حالا ودر نقطه ادراک بودن، سئوالات دیگر پیدا می شوند و اینکه میلیاردها فعل و انفعال باید رخ بدهد و در ارتباط با هم قرار گیرد تا من باشم و جهان پیرامون من باشد. اینجا برای من نقطه شروع جهان معنوی, و حیطه تفکر معنوی است. در این نقطه هست که نفس« بودن» میتواند منطبق بر چیزی باشد بنام « خدا» ولی به نظر من نه خدای مذاهب که وجودی به بی نهایتی و سرگیجه آور بودن خود جهان، و من که در میان این جهان یعنی در درون خدا ایستاده ام، و شگفتا می فهمم که: وجود دارم! احساس شادی وجودم را پر می کند! آه من هستم! من ذره ای از جهانم! من ارزش این را داشته ام که بوجود آیم و خلق شوم!من در درون خالق خود، طبیعت یا خدا دارم نفس میکشم. اینجاست که دستهایم را باز می کنم تا جهان را در آغوش کشم و تمام ترسهایم را و حتی ترس از مرگ رافرو بریزم که مرگ در اینچنین پهنه ای تنها دگرگونی و جابجائی است و بقول عارفان فنا شدن در بقا! اینجاست که من با توجه به ادراکی که از خودم پیدا می کنم معنای اخلاق و انسانیت را درک می کنم و میفهمم وظایفی دارم و شاید اینجاست همان نقطه ای که اریک فروم با توجه به آن گفته است: انسان ذاتا موجود خوب و خیری است و به ذات روشن آدمی گواهی داده، و حافظ دیده است که: گل آدم را به پیمانه می زنند و خدا و انسان نه پادشاه و بنده که دو رفیقند .نقطه مرکزی جهان معنویت اینجاست و بعد از این نقطه است که من انتخاب سیاسی ام را می کنم و می بینید هنوز تا پیداشدن سر و کله رسولان و مذاهب و پیشوایان و رهبران احزاب و گروههای چپ و راست سیاسی راه درازی مانده است . قرنها بعد، قرنهای قرن بعد از این نقطه، آنها با رسائل و کتبشان و با شعارها و پرچمهای حزبی شان فرا خواند رسید و من نوعی را بخود خواهند خواند ومدتها بعد از آنان توسط کسانیکه داعیه دار رسالت و امامت آنانند در پهنه مادی تاریخ تکلیف مومن بودن یا مرتد بودن و پرولتر بودن یا بورژوا بودن من روشن خواهد شد و یا مرا به عنوان مومن خواهند نواخت و یا بعنوان ملحد و مرتد مانند حلاج بر دارم خواهند کشید .توضیح را کوتاه کنم و باز هم تاکید کنم که این مقوله عظیم را نباید بازیچه حتی انقلابی ترین تفکرات مبارزاتی کرد. زیرا خراب خواهد شد .مذهب و معنویت چیزی است مثل آسمان بالای سر ما و خورشیدی که می درخشد، ما نمی توانیم انها را مورد استفاده قرار داده و به عنوان ابزاراستعمال کنیم و یا به سلیقه خود تغییر دهیم .ما فقط می توانیم آنها را درک کنیم و ادراک خود را گسترش دهیم.این اندکی از خطر بازیچه سیاسی قرار دادن معنویت است.
اصفهانی:
چرا می گوئید معنویت و نمی گوئید مذهب؟
یغمائی:
می گویم معنویت و نمی گویم مذهب زیرا مذاهب با ظرفیتهای محدود خود، در سالمترین شکل خود تنها سایه روشنهای گوشه ای از معنویت و نگاه فلسفی را نمایندگی می کنند وبه نظرمن هرگز توان آن را ندارند که نماینده تمامیت وجودی بنام خدا و نگاه فلسفی و معنوی باشند. کافی است که ما یک تلقی علمی و یک ادراک درست از طول و عرض جهان داشته باشیم تا ببینیم که چطور خدای معمول مذاهب صلاحیت فرمانروائی بر این جهان عظیم و پر شکوه را ندارد.صریحا می گویم که به نظر من خدا و معنویت و اخلاق در تنگی و تاریکی مذاهب محدود شده اند و نمی توانند تمامیت عظمت بی پایان و زیبائی های خودشان را به نمایش بگذارند.
اصفهانی:
در نقطه مقابل وقتی بقول شما معنویت وارد سیاست می شود خطرش چیست؟
یغمائی:
اینجا من دیگر اسمش را معنویت نمی گذارم و می گذارم مذهب.
اصفهانی:
چرا در قسمت اول اشاره شد که وقتی سیاست معنویت را بازیچه کند خطرناک است و نگفتید مذهب ولی اینجا می گوئید مذهب؟
یغمائی:
معنویت هیچوقت چیزی را بازیچه نمی کند زیرا به نظر من مقوله ای شخصی است و تا وقتی زنده می ماند که بازیچه نشود. مقوله ایست مثل قلب من!. قلب من متعلق به شخص من است و با تپیدن خود حیات مادی مرا تضمین می کند معنویت من هم قلب شخصی روحی من است که زندگی روحی مرا تضمین می کند و من همانموقع که او را بازیچه کنم نابودش کرده ام. به این دلیل است که می گویم مذهب و نه معنویت، و می گویم سیاست با اهرم مذهب معنویت را بازیچه می کند و نابودش می کند. ایکاش سیاست بواقع از سقف معنوی عام و حقیقی استفاده می کرد که به نظر من، در پایه و اساس، کسی که دارد برای نجات دیگران مبارزه اجتماعی و سیاسی می کند دارد کاری معنوی و اخلاقی انجام می دهد زیرا از منافع خودش فراتر رفته است و مگر کار اخلاقی و معنوی یعنی چه؟ مثلا یعنی اینکه نانی را که متعلق به من است به گرسنه تر از خود بدهم یا برای نجات انسانی دیگر دردسر مبارزه را قبول کنم اینها کارهائی است که در زمینه ای مادی انجام می گیرد ولی چون فراتر از منافع شخصی ماست اخلاقی و معنوی است ولی سیاست روز، با اهرم و به بهانه مذهب حیطه ای را به بازی می گیرد که نام اصلی اش معنویت و ارزشهای معنوی است، این توضیحی مختصر، ولی در نقطه دیگروقتی باصطلاح می خواهیم ادعا کنیم که سیاست و مبارزه باید با معنویت آمیخته باشد و می خواهیم عنصر معنا را سوار بر مبارزه اجتماعی بکنیم در حقیقت مذهب را سوار بر سیاست می کنیم تا از اقتدار و مشروعیت مذهب به اقتدار و مشروعیت برسیم و باعث مشکلات فراوان می شویم.
اصفهانی :
مثلا چه مشکلاتی؟
یغمایی:
اول این که مقوله ای را که در اساس با دگمهای تغییر ناپذیر خود زنده است سوار بر مقوله ای می کنیم که دائما باید آزکوره آزمون و خظا و تصحیح بگذرد و در نهایت موجب قفل شدن کار می شویم. دوم این که حیطه مبارزه را در نهایت جز بر روی معتقدان آن مرام می بندیم سوم این که مجبور می شویم یا از عنصر عام ملی فاصله بگیریم یا ادعا کنیم که مذهب ما ظرفیت آن را دارد که تمامیتهای عام ملی را نمایندگی کند، می توانیم فکر کنیم و اشکالات دیگری را هم که ایجاد می شود دریابیم ولی فکر می کنم همین اندازه کافی باشد.
اصفهانی:
یعنی شما به معنویت و تاثیر مثبت آن باور دارید ولی در عین حال از بازیچه قرار گرفتن معنویت و نیز بازیچه قرار گرفتن مبارزه توسط عنصر مذهب نگرانید و معتقدید معنویت امری است مستقل و شخصی.
یغمائی:
کاملا و در مورد نگرانی بالاتر از نگرانم. بیزارم .
اصفهانی:
من فکر می کنم صحبت بیشتر در باره این مسئله را بگذاریم برای فرصتی دیگر و برگردیم بر روال اصلی صحبت که از تاثیر انقلاب کبیر گفته شد و داشتیم از انقلاب اکتبر می شنیدیم در ایران تاثیر انقلاب اکتبرچگونه بود؟
یغمائی:
ما در ایران قبل از انقلاب اکتبر انقلاب مشروطه را داشتیم که از برخی زوایا و بخصوص از زاویه روشنفکران مشروطه خواه تحت تاثیر انقلاب فرانسه و تحولات اروپا بود اما انقلاب اکتبر انقلابی بود در بغل گوش ایران که تاثیرات متفاوتی گذاشت. انقلاب اکتبر با فرهنگ بسیار نیرومند خودش به نظر من موجب دو کنش و واکنش شد. اول این که موجب شد سازمانها و گروههای متعددی با تفکر سوسیالیستی در ایران نشو و نما پیدا کنند. دیگر این که با فرهنگ و ادب عام خودش و در آمیختن با فرهنگ و ادب ایران نسل جدیدی از روشنفکران و ادیبان ایرانی را پدید آورد که اگر چه اکثر آنها پس از تجربیاتی کوتاه یا دراز از احزاب سیاسی روی بر تافتند ولی اندیشه آنها کم یا بیش به سوسیالیسم یا جناح چپ، در اندیشه وفادار ماند.در حقیقت فرهنگ و ادب معاصر و مترقی ایران از زوایای مختلف مرهون اندیشه های سوسیالیستی است. شعر و داستان و نمایشنامه و نقاشی و سایر شاخه های هنری و فرهگی ایران با انقلاب مشروطه با مسائل سیاسی و اجتماعی و مبارزاتی آمیخت و با فرهنگ سوسیالیستی انقلاب اکتبر گسترش و ژرفا پیدا کرد. توجه دارید وقتی روی این مساله تاکید می کنم منظورم بهره بردن از ارزشهای سیاسی و اجتماعی و جوهره اندیشه سوسیالیسم است. اما واکنش دوم به نظرمن این بود که جماعات و گروههائی با اندیشه مذهبی واسلامی از تنفس انقلاب اکتبراحساس خطر برای دین و مذهب خودشان کردند و با سلاح و اندیشه اسلامی و ادعای بر پائی اجتماعی اسلامی و نجات اخروی و رضایت الهی به میدان آمدند که اکثر آنها هم از قشر خورده بورژوازی سنتی و نمونه اش فدائیان اسلام بود و حاصل نهائی اش پس از کنش و واکنشی سی چهل ساله و پیچیده، بر پائی جمهوری اسلامی بود که می بینیم. این ها با این که شجاعتهای زیادی نشان دادند و شمار قابل توجهی از انها تیرباران شدند یا به زندان افتادند از لحاظ اندیشه بدون تعارف از نیروئی که با آن در گیر بودند یعنی دستگاه حاکمه یعنی سلطنت مرتجع تر و کهنه تر بودند. شهامت و شجاعت و شهادت روی زمینه ای که اتفاق می افتد و مقصدی را که دنبال می کند ارزش گذاری می شود و گرنه عقب افتاده ترین انسانهای جنگل نشین هم به دستور رئیس قبیله یا جادوگر کلان خودشان مطمئن باشید شجاعان و !شهیدان! خودشان را داشته اند.باید پرسید شهادت و تحمل رنج برای چه برنامه در دستور؟ و کدام افق سیاسی و اجتماعی؟ کدام انسان و جامعه در انتهای شهادتها خودش را نشان میدهد؟ جامعه ای آزاد و دموکراتیک؟ جامعه ای که اندیشه های نو و و آزادی انسانها را فراتر از همه چیز ارج می گذارد؟ جامعه ای در آن از دیکتاتور و دیکتاتوری واز شاه و امام و امامشاه و دستگاه سلطنت و امامت خبری نیست و جامعه میرود تا نیروی سیاسی و اجتماعی خود را به تمام افراد جامعه واگذار کند یا جامعه ای که رو به قرون وسطا دارد و در انتهای شهادتها و شکنجه ها زنان باید سنگسار شوند،از آزادی خبری نیست، مردم باید سرکوفته و گرسنه و بیکار باشند و تفکری قرون وسطائی انسانها را در درون و بیرون به زنجیر بکشد و تنها یکنفربنام امام و رهبر نماینده قدرت مادی و معنوی تمام جامعه باشد و با محمل و توجیه دین و مذهب و معنویت بجای خدا تکیه زند و هر کاری را که می خواهد انجام دهد. برای برپائی چنین جامعه ای بنده نه انگیزه دارم نه شجاعم و نه شهامت دارم و نه علاقه ای به شهادت! که شهامت و شجاعت و شهادت اینچنینی باعث دردسر همگان است ولی برای بر پائی جامعه ای دموکراتیک می شود هر رنجی را تحمل کرد. در میان گروههائی که با اندیشه وآرمانی ملهم از اسلام و مذهب شروع کردند سازمان مجاهدین به عنوان سازمانی که با جهانبینی اسلامی توسط محمد حنیف نزاد تاسیس شد یک استثنا بود. محمد حنیف نژاد با توجه به ساخت و بافت جامعه ایران و بدون دشمنی ورزیدن با سوسیالیسم و درک و ارزشهای علمی و اجتماعی آن و استفاده از مبانی علمی سوسیالیستی سازمانی را بنیاد گذاری کرد که در ادامه خود بر خلاف سایر گروههای مذهبی که به دشمنی با سوسیالیستها و مارکسیستها وملی گرایان بر خاستند در زمان شاه به مخالفت با نیروهای مارکسیت کشیده نشد و در زمان حاکمیت خمینی به دشمنی با مبارزان کمونیست و ملی گرایان روی نیاورد و رو در روی جمهوری اسلامی ایستاد که هنوز هم ماجرا ادامه دارد.
اصفهانی:
از صحبت در باره «سرود زحمتکشان »راه به جاهای دیگر بردیم که باید درباره این موضوعات جالب در فرصتهائی صحبت کرد اما در اینجا از بحث روی محتوای سرود بگذریم و به آهنگ زیبای آن که حال و هوای مبارزات کارگران و رنجهای آنها را منعکس می کند بپردازیم . آهنگ سرود زخمتکشان کار کیست؟
یغمائی
دو سطر مقدمه را خود من ساختم. بقیه آهنگ از یک آهنگ روسی به وام گرفت شده و چهار بار تکرار شده است. این آهنگ آهنگی بسیار ساده بود که با یک یا دو ماندولین نواخته شده بود و پیشنهاد یکی از رفقای بخش سرود بود. شعر روی این آهنگ قرار گرفت و آقای روشن روان این آهنگ را زیر نظر آقای ناصری تنظیم کرد و سر انجام اجرا شد. این سرود آخرین سرودی بود که در ایران اجرا شد چون در همین ایام تیربارانها شروع شد و کارها متوقف شد و جمع نسبتا بزرگی که دو سال و نیم با هم کار می کردیم از هم گسست و هریک راهی را رفتند و سرنوشتی پیدا کردند.استادان حنانه و تجویدی وناصری فوت کردند. صدا بردار دلسوز اقای کلهر فوت کرد. آقای زال زاده صدا بردار و تولید کننده در قتلهای زنجیره ای طعمه شد.محمد شمس راه غربت در پیش گرفت و من مدت زمانی بعد روانه کردستان شدم تا سال 1361 که برای ساختن چند سرود روانه وین شدم و دور بعدی کار شروع شد که در کشورهای مختلف و شرایط متفاوت تا سال 1380 ادامه داشت. آخرین سرود را من در سال 1380 سرودم و آخرین کارهای من بیشتر در همکاری با محمد شمس و خانم مرضیه و حمید رضا طاهر زاده پدید آمد که حسن ختام خوبی بود برای کاری که حدود سی سال ادامه داشت وحاصلش نزدیک به صد ترانه و سرود بود.در طول این سالها چه تا سال 1372 که من در درون سازمان مجاهدین بودم و چه بعد که من راهی دیگر را بر گزیدم کارها با امکانات مجاهدین و بخصوص با زحمات محمد سیدی کاشانی و مسعود عدل و تنی دیگر به عنوان مدیر کارها انجام می شد. مسعود عدل در سال 1367 در رویاروئی با پاسداران جانباخت و محمد سیدی کاشانی هست و به تلاشهای مبارزاتی خودش ادامه می دهد.
اصفهانی:
اشاره به حسن ختام شد! چرا؟ و آیانباید این تجربه سی ساله را به کار گرفت و ادامه داد.
یغمائی:
هر دورانی اقتضائی دارد. سهم من نزدیک به صد ترانه و سرود بود که اجرا شد و فکر می کنم نزدیک به پنجاه شصت ترانه اجرا نشده دارم که شاید روزگاری متن تمامشان را در یک مجموعه چاپ کنم تا از بین نروند و اندکی از حکایت روزگار ما را به گوش آیندگان برسانند.در روزگاری که من شروع کردم تقریبا کسی جز من به طور جدی در درون جنبشی که من به آن وابسته بودم کار ترانه و سرود نمی کرد. الان خوشبختانه نفرات پر توان و خبره زیادند و کار به ثمر رسیده است و دارد راه خودش را می رود .بجز این، ذائقه خود من هم ذائقه سابق نیست.حالا من بیشتر با موزیک تنها دمسازم و از او راز و رمز می شنوم تا کلام سرودها و ترانه ها.حالا من فکر نمی کنم که وظیفه سرود و ترانه تنها بر انگیختن احساسات رزمجویانه باشد.کار اصلی ترانه و سرود شبیه به کاریست که قرار بود بر دوش مذهب باشد یعنی بر انگیختن احساسات متعالی انسانی و من حالا به این فکر می کنم.
اصفهانی:
یک سئوال اندکی ناخوشایند! به عنوان کسی که سالها سروده است و سرودهایش را هزاران نفر خوانده اند آیا از اینکه در سایه قرار بگیرید و سرودهای دیگران بر سرودها و ترانه های شما سایه بیاندازد احساس ناراحتی نمی کنید؟
یغمائی:
من خیلی سروده ام ولی خودم دو ترانه و سرود را که سروده من نیست بسیار دوست دارم و می خوانم. «خون ارغوانها »از کارهای فدائی ها و ترانه ای عاشقانه ازرشید بهبود اف. مهم آفتاب یا سایه نیست مهم این است که کار خوب وجود داشته باشد و به تعالی احساسات کمک کند بجز این در طول صحبتهایمان از معنویت صحبت کردیم و جهانی فلسفی.من تا اندازه ای جهان پیرامون خود را میشناسم و خوب می فهمم که در این حیطه بسیار بسیاربزرگ موجود کوچکی هستم ! و فقط وقتی می توانم کوچکی خود را فراموش کنم که بتوانم احساس کنم بعنوان یک ذره کوچک با تمامیت جهان از یک نژادم و از یک ریشه وبتوانم احساس کنم با تمام کوچکی خود همه چیز با من پیوند و من با همه چیز پیوند دارم از جمله با کهکشانی که میلیونها سال نوری از من فاصله دارد و از جمله با سرود و ترانه زیبائی که کسی دیگر سروده است و زیباتر و موثر تر از کارهای من است. بنابراین من احساس خوشحالی می کنم.
اصفهانی:
با تشکر از شما.
******
متن سرود زحمتکشان
سرود را در اینجا بشنوید
ذخیره

تاریخ بتاز بتاز بتاز برقله سحرگان
شب را بسوزبسوزبسوزخون شعله ستمکشان
********
(بند یکم)
درزمانه ، هستی ما تلخ و تار و بی لبخند
بر سفال وسنگ و آهن خون ما سرخی افکند
شد بنا براستخوان ماپایه های کاخ ظالمان
دررگان هرزمانه بین خون داغ رنجبر روان
اما به بانگ سرخ انبیابرشد درفش رزم بردگان
تاریخ از پویش نماند تاریخ از پویش نماند
درنهفت تیره شب برشد بانگ توفانها

(بند دوم)
شد خروشان همره ما بانگ قران جاویدان
تا ز توحید ره گشایدصبح فتح محرومان
سرفرازد پرچم جهان دردو د ست پینه بسته مان
چون که ماییم ای ستمکشان فاتحان پهنه زمان
گر لاله کبود زخم و خون از دست هر دهقان جوانه زد
تاریخ از پویش نمان دتاریخ از پویش نماند
درنهفت تیره شب برشد بانگ توفانها

(بند سوم)
ای زآهن ای زپولا د کاین جهان زندا ن تست
متحد شد ای ستمکش رهبری از آن تست
تا بجوشد دررگ جهان همچو توفان خون زندگی
جاودان باد آتش نبرد برعلیه فقر و بندگی
تا سرکند سرود جاودان بانگ تفنگ های ستمکشان
بشکف بشکف شعله زن ای رزم زحمتکشان
درنهفت تیره شب بشکن سد دوران را

(بند چهارم)
ای خروشان همچو توفان پرتوان دریای کار
تا ننوشد خونتا ن را قطره قطره استثمار
ای زنسل پتک و خیش و خون برزگر همرزم کارگر
برجهان خوار زمان فکن شعله ای سوزان و پرشرر
همرزم و درصف مجاهدان درسنگر رزم ستمکشان
برپا ای مستضعفان پرچمداران زمان
درنهفت تیره شب بشکن سد دوران را
*****
تاریخ بتاز بتاز بتازبرقله سحرگان
شب را بسوز بسوز بسورخون شعله ستمکشان