چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶

ماتیلده اروتیا


ماتیلده اوروتیا
زنی که خالق زیباترین عاشقانه های دنیای شعر توسط بزرگترین شاعر
بزرگ و مردمگرای قرن بیستم پابلو نرودا گردید و مفهوم عشق را در اوجی دیگر به نظاره آیندگان نهاد


به خاطر داری
در زمستان
روزی که به جزیره رسیدیم؟
...
تاک های رونده
در گذر ما
به نجوا در آمدند
و برگ های تیره بر سر راهمان ریختند
تو نیز برگ کوچکی بودی
لرزان بر سینه ام
باد زندگی تو را آن جا آورده بود.
************
باد اسب است:
گوش کن چگونه می تازد
از میان دریا، میان آسمان
... گوش کن
چگونه دنیا را زیر سم دارد
برای بردن من
مرا در میان بازوانت پنهان کن
...

در کشور من کوهی است
در سرزمین من رودخانه ای است
با من بیا
شب از کوه بالا می رود
گرسنگی با رودخانه سرازیر می شود
با من بیا
آنان که رنج می برند کیانند؟
نمی دانم، اما مردم من اند
با من بیا
... به من می گویند «مردم تو،
مردم شوربخت تو
میان کوه و رود
با اندوه و گرسنگی
نمی خواهند تنها پیکار کنند
آنان در انتظار تو اند
...
اگر فراموشم کنی
می خواهم بدانی این را که اگر از پنجره به ماه بلورین
شاخه ی سرخ
پاییز کند گذر بنگرم
در کنار آتش
دست بر خاکستر نرم
بر تن پر چروک هیزم سوخته زنم
همه چیز مرا به سوی تو می آورد
گویی هر چه هست رایحه، روشنی، رنگ
قایق های خردی اند
راهی جزیره های تو
که چشم به راه من اند.
اینک اگر اندک اندک
دوستم نداشته باشی
من نیز تو را از دل می برم
اندک اندک
اگر یک باره فراموشم کنی
در پی من نگرد
زیرا پیش از تو
فراموشت کرده ام
اگر طوفان بیرق هایی که از میان
زندگی ام می گذرد
بیهوده و دیوانه بخوانی
و سر آن داشته باشی
که مرا در ساحل قلبم
آن جا که ریشه در آن دوانده ام
رها کنی
به یاد داشته باش
یک روز در لحظه ای دست هایم را بلند خواهم کرد
ریشه هایم را
به دوش خواهم کشید
در جستجوی زمینی دیگر.
اما اگر روزی ساعتی احساس کنی
که حلاوت جاودانی ات را برای من ساخته اند
اگر روزی گلی بر لبانت بروید
در جستجوی من
آه عشق من
زیبای خود من
در من
تمام شعله ها زبانه خواهد کشید
زیرا در درونم
نه چیزی فسرده است
و نه چیزی خاموش شده
عشق من حیات از عشق تو می گیرد، محبوبم
و تا روزی که تو زنده ای
در دستان تو خواهد بود
بی این که از عشق تو جدا شود
.

خنده ی تو
نان را از من بگیر اگر می خواهی
هوا را از من بگیر
اما خنده ات را نه
گل سرخ را از من مگیر
سوسنی را که می کاری
و آبی را که به ناگاه از شادی تو سریز می کند
موج ناگهانی از نقره که در تو می زاید
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته که دنیا را دیده است
بی هیچ دگر گونی
اما خنده ات که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را به رویم می گشاید
عشق من
خنده ی تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی به ناگاه
خون من در سنگفرش خیابان جاری است
بخند
زیرا خنده ی تو برای دستان من
شمشیری است آخته
خنده ی تو در پاییز
در کناره ی دریا
موج کف آلود را باید برفرازد
و در بهاران عشق
من خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم
گل آبی
گل سرخ کشورم که مرا می خواند
بخند بر شب
بر روز
بر ماه
بخند بر پیچ آپیچ خیابان های جزیره
بر این پسر بچه ی کمرو که دوستت دارد
اما
آن گاه که چشم می گشایم و می بندم
آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند
نان را
هوا را
روشنی را
بهار را
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا ببندم!


در تو زمین را...
خرد گل سرخ
سرخ گل خرد
گاه خرد و برهنه
چنانی که گویی
در یک دست من جای نمی گیری
تا تو را در میان دو انگشت
به دهان برم
اما به ناگهان پایت
پایم را لمس می کند
و دهانم لبانت را
تو بزرگ می شوی
شانه هایت چون دو تپه قد می افرازند
سینه هایت بر سینه ام سرگر دانند
و بازویم به دشواری
بر گرد کمر هلال گونه ات می پیچد
خود را در عشق چون آب دریا رها کرده ایم
چشمان فراخ آسمان را به دشواری می توان سنجید
و بر دهانت خم می شوم
تا بوسه بر آن زنم
!

امروز روزی بود چون جامی لبریز
امروز روزی بود چون موجی سترگ
امروز روزی بود چون پهنای زمین
امروز دریای طوفانی
ما را به بوسه ای بلند کرد
چنان بلند
که با آذرخشی
لرزیدیم و گره خورده در هم
فرودمان آورد
بی این که از هم جدامان کند
امروز تن مان فراخ شد
تا لبه های جهان گسترد
و ذوب شد
تک قطره ای شد از نور
با شهاب
میان تو و من دری تازه گشوده شد
و کسی هنوز بی چهره
آن جا در انتظارمان
دستان تو
دستانت آن گاه که می گشایی شان
پرواز کنان چه به سویم می آورند
چرا ایستاده اند به ناگاه در دهانم
چرا می شناسم شان
چنان که گویی پیش این لمس شان کرده ام
پیش از این نیز بوده اند
و بر پیشانی و کمرم گذشته اند
نرمی دستانت از فراز زمان
فراز دریاها و دورها، فراز بهاران
پرواز کنان سر رسیدند
و زمانی که بر سینه ام نهادی شان
شناختم آن دو بال زرین کبوتر را
آن خاک رس را
آن گندم را
تمامی سال های زندگی
در پی آن ها همه سو رفتم
از پله ها بالا رفتم
از خیابان ها گذشتم
قطارها بردندم
آب ها بردندم
و در پوست انگور گویی تو را لمس کردم
جنگل ناگاه تن تو را برایم آورد
و بادام نرمی رازناک تو را
در گوشم خواند
تا آن که دستان تو
بر سینه ام گره خوردند
و در آن جا چونان دو بال
سفر خود را به پایان بردند

باد در جزیره
باد اسب است
گوش کن چگونه می تازد از میان دریا
از میان آسمان
می خواهد مرا با خود ببرد
گوش کن چگونه دنیا را به زیر سم دارد
برای بردن من
مرا در میان بازوانت پنهان کن
تنها یک امشب
آن گاه که باران دهان های بی شمارش را
به سینه ی دریا و زمین می شکند
گوش کن چگونه باد چهار نعل می تازد
برای بردن من
با پیشانی ات بر پیشانی ام
با دهانت بر دهانم
تن مان گره خرده
بر عشقی که ما را سر می کشد
بگذار باد بگذرد و مرا با خود ببرد
بگذار باد بگذرد با تاجی از کف دریا
بگذار مرا بخواند و مرا بجوید
زمانی که آرام آرام فرو می روم
در چشمان درشت تو
و تنها یک امشب در آن ها آرام می گیرم
عشق من


آرامشگاه پابلو نرودا و ماتیلده در کنار اقیانوس و موجهائی که نرودا شعرهایش را می سرود
* Matilde Urrutia

ماتیلده اروتیا همسر پابلو نرودابه هنگامی که در پنجم ژانویه ۱۹۸۵ دیده از جهان فرو می بست فریاد بر آورد "خوشحالم ! میروم که سرانجام به پابلوی خود به پیوندم

پنجشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۶

در ایران چه خبر است و پدیده فحشا



در ایران چه خبر است
و پدیده فحشا
آمار مربوط به سه سال قبل
تعداد مبتلايان به ايدز 70 تا 80 هزار نفر -شمار معتادان تزريقی: 400 هزار نفر -تعداد کل جمعيت درگير با معضل اعتياد در ايران: 20 ميليون نفر -ميزان مرگ و مير در ميان معتادان: هر دو ساعت يک نفر -نسبت رشد اعتياد به مواد مخدر نسبت به رشد جمعيت: 3 به يک -جايگاه ايران در سطح دنيا از نظر تعداد معتادان: مقام اول -تعداد معتادان تهران: 137 هزار - شمار افراد مبتلا به بيماری مزمن روانی 21 درصد - جايگاه از نظر شاخص های سلامت در سطح جهانی 106 - شمار مدارس دوشيفته 34 درصد کل مدارس کشور - تعداد دانش آموزان محروم از عدالت آموزشی 9 ميليون نفر - تعداد کلاس های درس مخروبه درسراسر ايران:123 هزار - تعداد کل بيسوادان: 8 ميليون نفر - درصد کودکان دچار کوتاهی قد و کمی وزن: ‪ ۴/۷درصد كودكان زير شش سال كشور - درصد کاهش عمومی قد ايرانيان در اثر فقر حركتي، عدم وجود محرك‌هاى رشدي، كمبود فضاهاى ورزشى در محيط هاى آموزشى و گرانى موادغذايى, حداقل: ‌‌٤/٣ سانتي‌متر - جمعيت زير خط فقر: 13 ميليون نفر - جمعيت زير خط فقر مطلق: 8 ميليون نفر - جمعيت آسيب پذير: 15 ميليون نفر - شمار حاشيه نشينان: 6 ميليون نفر - جايگاه آسيب پذيری در سطح دنيا: هفتم - جايگاه از نظر خسارت ناشى از حوادث در دنيا: مقام اول - شمار بيکاران: 10 ميليون نفر - تعداد کارگرانی که حقوق معوقه دارند: يک چهارم کل نيروی کار کشور - تعداد کارگران اخراج شده از اول سال جاری تاکنون: 150 هزار نفر - تعداد واحدهای توليدی بحران زده در سال جاری: 400 واحد - رتبه جهانی از نظر تعداد زندانيان از بين 140 کشور جهان: 20 - تعداد زندانيان کل کشور: 135 هزار (تعداد زندانيان در ژاپن با دو برابر جمعيت ايران نصف ايران است) - تعداد قربانيان در اثر انفجار مين های جنگ با عراق: هر روز يک نفر - تعداد کشته شده گان حوادث جاده ای در ازای هر پنج ميليون خودرو: 77 هزار نفر - ميزان قاچاق سالانه کالا به داخل کشور 11 ميليون دلار - ميزان تقريبی واردات کالا در سال گذشته حدود 40 ميليارد دلار - ميزان ذخاير غذايی انبار شده در انبارها و سيلوها (طبق آمار معاون وزير بازرگانی در 24 مهرامسال ) شش ماه - ميزان بدهی خارجی ايران: 24 ميليارد دلار
http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20061017185419.html

” پديده فحشا در ايران طي يك قرن ”

انجمن دفاع از حقوق زنان در ايران
anjomanzananazadeh@yahoo.com
خاتمه دادن به پدیدۀ فحشا در شرایط کنونی امکان پذیر نیست، اما در یک نظام دمکراتیک با اتکا به عدالت اجتماعی و یک برنامه ریزی تربیتی و فرهنگی گسترده می توان از گسترش آن جلوگیری و حتی آن را محدود کرد و گروه کثیری از این زنان بویژه کودکان و نوجوانان را به آغوش خانواده و جامعه باز گرداند. ضرب المثلی قدیمی در مورد فحشا وجود دارد بدین مضمون که (فحشا قدیمی ترین شغل جهان است) اما مضمون این ضرب المثل از قضاوتی عادلانه و منصفانه برخوردار نیست زیرا این قدیمی ترین شغل جهان خود معلول قدیمی ترین درد و مشکل بشری یعنی فقر و احتیاج و همچنین نظام مردسالاری است. حال نظري بيفكنيم به سابقه اين پديده ،
قبل از انقلاب ضد سلطنتي :
در اواخر دوره قاجار در شهر تهران در محله ای به نام قجرها زنان به حرفه تن فروشی اشتغال داشته اند، بعدها در سال 1298 شمسی شخصی به نام زال محمد محله‌ای را در جنوب غربی تهران در نزدیکی دروازه قزوین احداث کرد این محله که در خارج از محدودۀ شهر تهران قرار داشت به‌نام شهر نو نامیده شد. بعدها که شهر تهران گسترش یافت و این محله در محدودۀ شهر قرار گرفت، در سال 1333 به دستور زاهدی نخست وزیر وقت دیواری به دور آن ساخته شد که پس از آن قلعه زاهدی و اختصاراً قلعه نامیده میشد. این محله که محله‌ای منحصر بفرد بود بدیهی است که از روابط و مناسبات و مسائل و مشکلات منحصر بفرد و ویژه‌ای نیز برخوردار بود.
روابط و مناسبات قلعه شهر نو و نحوه ورود زنان به قلعه به این شکل بوده است که زن داوطلب کار در قلعه ابتدا به شهرداری منطقه مراجعه کرده و با ارائه طلاق نامه کارت اشتغال بکار در این محله را دریافت می‌کرده و پس از تأیید کلانتری ناحیه، کار زن در قلعه آغاز می گردید، اما این شکل ظاهری و تشریفاتی این مرحله بوده است، در واقع زنان و مردان واسطه‌ای که در این کار تجربه و تبحر داشتند زنان بیکار و نیازمند و بدون سرپرست را در محلات فـقیر نشین شناسائی کرده و سپس با وعده زندگی مرفه و آینده ای بهتر آنانرا به اشتغال در قلعه تشویق می کردند، زنان در بدو ورود به قلعه نخست تحت تسلط یکی از باندهای مستقر در قلعه قرار می گرفتند و سپس مردی را بعنوان سرپرست او تعیین می کردند، این مرد از آن پس مالک جان و مال او بود و بیشترین میزان دسترنج او را تصاحب می کرد، این مردان همگی دارای سابقه شرارت، چاقو کشی، تبهکاری و زندان بودند، اسارت، استعمار و بهرکشی زنان توسط این گونه باندهای تبهکار فـقط با مناسبات برده داری قابل مقایسه بود، این گونه باندها برای اینکه زنان قصد فرار نداشته و یا به بهانه های مختلف از جمله بیماری کم کاری نکنند با توسل به سه شیوه، ارعاب و تهدید و یا گرفتن چک و سفته از آنان و یا آلوده کردن آنان بدام اعتیاد آنان را مجبور می کردند تا زمانی که از جوانی و تندرستی بهره مندند همچنان بکار ادامه دهند، اما از سویی دیگر زنان ساکن قلعه که از دردهای مشترکی رنج می بردند و همگی تحت سلطه و ستم باندهای تبهکار بودند نسبت به یکدیگر احساس همدردی داشته و در حد توان خود به یکدیگر یاری می رساندند . به زنانی که به علت پیری و یا بیماری توان کاری را از دست می دادند کمک های مالی می کردند زندگی زنان در این محله توأم با درد و رنج و ترس و بیماری بود که به پاره ای از آنها اشاره می کنیم.
1 ـ اغلب این زنان به بیماری آمیزشی مبتلا می شدند بویژه اينکه در سالهای قبل از دهه 40 که بیماری مرگ زای سفلیس ريشه کن نشده بود تعدادی از این زنان بر اثر ابتلا به این بیماری پس از تحمّل دردهای طاقت فرسا در عنفـوان جوانی به کام مرگ های زودرس کشیده می شدند وعلاوه بر آن به دليل كمبود محبت به اعتياد و الكل معتاد شده و دچار پيري زودرس ميشدند. طوري كه فقط تاسن 30سالگي ميتوانستند به كار ادامه بدهند و بعد مانند زباله اي به وسيله مالكان خود دور انداخته ميشدند اين در شرايطي بود كه هيچكدام از خانواده هاي آنان ، حاضر به قبول اين زنان نگونبخت نبودند و بعضا نيز آنان را به قتل ميرساندند.
2 ـ یکی دیگر از رنج های آنان کتک خوردنهای همیشگی از مردانی بود که بر زندگی انان تسلط داشتند و صاحب جان و مال آنان بودند، این تعرضها گاهی منجر به نقص عضو و حتی در مواردی موجب قتل آنان می شد. این مردان شرور با دسترنج این زنان ستم کشیده شبها درکافه ها و کاباره ها و قمارخانه ها مشغول خوشگذرانی بودند در حالی که زنان با تنی خسته و فرسوده به کنج خانه های محقر خود پناه می بردند و هيچ قانون و مقرراتي از آنان حمايت نمي كرد.
3 ـ فرزندان در شرایط تربیتی و فرهنگی نامساعدی رشد می کردند در محله ای که همیشه چاقو کشی، عربده کشی، فحاشی و تمامی نابهنجاریهای اجتماعی وجود داشت و فرزندان نیز اغلب به ورطه فحشا، اعتیاد و تبهکاری سوق داده می شدند.
اثر ارزشمند ديگري به نام (روسپیگری در تهران) که به وسیله خانم ستاره فرمانفرمائیان رئیس دانشکده خدمات اجتماعی در سال 47 تدوین شده است .این اثر تحقـیقی که 1658 زن را در بر میگیرد شامل زن گودنشین می باشد، رقت بارترین و فلاکت بارترین نحوه زندگی زنان روسپی از آنان زنان گودنشین می باشد که در کوره پز خانه های متروکه و یا زاعه ها و حلبی آبادها با حداقل امکانات زندگی و به حرفه تن فروشی اشتغال داشند و مشتریان آنان نیز فقیر ترین اقشار جامعه مانند عمله ها و یا کارگران کوره پزخانه ها بودند.
از این زنان مورد تحقیق 403 نفر مادر نداشتند، 201 نفر دارای هوو بوده اند، 69 نفر اعتیاد داشتند، 466 نفر اعتراف کرده اند که فریب خورده اند، 60 نفر فكر ميكردند با اين كار زندگي شان به لحاظ اقتصادي سر و ساماني ميگيرد، 413 نفر کلفت بوده اند، 1367 نفر بیسواد بوده اند، 1116 نفر از شغلشان ناراضی بوده اند، 70% پدرانشان بی سواد بوده اند، 92% مادرانشان بی سواد بوده اند.
میزان بی سوادی زنان قلعه 92% زنان خیابانی 72% اما 2% دیپلمه بوده اند. زنان گودنشین همگی بی سواد بوده اند. 63% قبل از آغاز کار فرائض مذهبی را بجا می آوردند اما پس از اشتغال فـقط 28% فرائض مذهبی را انجام می دادند. 60% در روز بین 12 تا 18 ساعت کار می کردند. 74% به سیگار 9% به الکل 13% به تریاک و 5% به هروئین اعتیاد داشته اند. پائین ترین میزان درآمد روزانه در سال 47 از آن گودنشینان 50 ریال و بالاترین درآمد از آن خیابانی حداکثر 600 ریال بوده است تمامی آمارهای فوق مربوط به سال 47 می باشد.
در باره زندگی زنان روسپی در سالهای قبل از انقلاب گاهی داستانهائی واقعی و غیر واقعی در مطبوعات نوشته می شد اما جنبه تحقـیقی یا علت یابی نداشتند و عوامل فحشا مورد بررسی قرار نمی گرفت. ماجرای زندگی و محاکمات (ایران شریفی) یکی از پر سرو صدا ترین این ماجراها بود که گزارش آن هر روز در مطبوعات درج می شد، داستان زندگی (ایران شریفی) بمثابه یکی از قربانیان بی عدالتی به عنوان نمونه بازگو می شود، ایران شریفی دارای همسر بود اما چون دچار نازائی بود و نمی توانست صاحب فرزند شود همسرش از دادگاه تقاضای طلاق می کند و چون یکی از دلایل حکم طلاق نازائی زن می باشد دادگاه حکم طلاق را صادر می کند، آنگاه یک زن بی سواد یک زن بدون تخصص یک زن فاقد امکانات مالی و زنی که هیچ گونه قانونی از او حمایت نمی کند، در جامعه رها می شود و بتدریج به روسپیگری سوق داده می شود. همسرش مجدداً ازدواج می کند و صاحب فرزند می شود، ایران شریفی که همسرش را عامل تباه شدن زندگی خود می پندارد در صدد انتقام گیری برمی آید و فرزند همسرش را می رباید و پس از چند روز زندگی کردن با او کودک را به قتل می رساند و خود در یک محاکمه طولانی در سال 50 به اعدام محکوم می شود و نام او به عنوان اولین زنی که در دادگستری نوین ایران اعدام گردید ثبت می شود.
در سال 50 که آغاز مبارزه جنبش چریکی بود، فعالیب سیاسی بر این عقیده بودند که اعدام شریفی به این علت بود که رژیم قصد داشت تا زمینه افکار عمومی را برای اعدام زنان مبارز آماده سازد.
و اما بعد از انقلاب ضد سلطنتي :
یکی از شعارهای اساسی و محوری جمهوری اسلامی مبارزه با فساد بود که در سر لوحه ی آن مبارزه با فحشا قرار داشت، خمینی در یکی از سخنرانی هایش اظهار داشت ما با سینما مخالف نیستیم با فحشا مخالفیم.اقدامات رژیم در مبارزه با فحشا مانند تمام عملکردهای آن جنبه ی صوری و پرداختن به ظواهر و معلولها بود نه علل و معلول، در تعقیب این سیاست قلعه و دیگر خانه های سراسر کشور تعطیل گردید و سه نفر از زنان معروف قلعه اعدام شدند و بقیه زنان بدون کوچک ترین حمایتی در جامعه رها شدند، سران اصلی گردانندگان باندهای قلعه که همگی مرد بودند از اعدام و حتی دستگیری مصون ماندند و تعدادی از آنان از فرصت استغاده کرده و در کمیته های انقلاب استخدام شدند و این بار در پوشش کمیته ها به تبهکاری خود در تمامی زمینه های خلافکاری ادامه دادند، در سال 58 از حزب الهی ها باند جنایتکاری را به نام شاهین عدالت اسلامی تشکیل دادند که زنان خیابانی را می ربوده و بقتل می رساندند. سپس اعلامیه ای صادر کرده و عمل جنایتکارانه خود را یک اقدام انقلابی و عادلانه برای پاک کردن جامعه اسلامی از فساد اعلام می کردند!! در تفکر ضد بشری و عقب مانده اینان پاک کردن فساد از جامعه با قتل آسیب پذیرترین و بی پشتیبان ترین اقشار جامعه امکان پذیر بود. در طی 26 سال گذشته زندان ها، اعدام ها و سنگسارها و قتل های زنجیری زنان خیابانی نتوانسته مانعی برای رشد روز افزون زنان خیابانی باشد، خانم ”عشرت شایق” که نماینده تبریز در مجلس شورای اسلامی بود در اسفند ماه 83 از تریبون مجلس اعلام می کند که اگر ده زن خیابانی اعدام شوند مسئله زنان خیابانی حل خواهد شد!! ایشان هم مانند دیگر سران رژیم توجهی به ریشه ها و علتهای نابسامانیهای جامعه ندارند. در آغاز انقلاب، رژیم فـقط توانست ظواهر فحشا را از جامعه حذف کند اما فحشا در عمق جامعه و در خفا به شكل گسترده تري شروع به رشد نمود. در این سالها با بدعت دیگری در فحشا مواجه می شویم به نام ” صیغه ” که در واقع یک نوع فحشا شرعی است، یکی از محله هائی که بتدریج به پایگاه فحشا در تهران تبدیل گردید محله خاک سفید تهران پارس بود. این محله که بزرگ ترین پایگاه خلافکاران و تبهکاران بود تمامی کالاهای ممنوعه از انواع اسلحه حتی کلاشینکوف تا انواع مواد مخدر و فیلم های سکسی و حتی دختران و پسران خردسال نیز عرضه می شد. در این محله بجز فحشا و تباهی آثاری از زندگی عادی وجود نداشت، نیروهای انتظامی به دو علت از ورود به این محله خودداری می کردند:
اول این که رشوه های کلان از تبهکاران دریافت می کردند و دیگر این که چون تمام تبهکاران ساکن این محله به اسلحه گرم مجهز بودند نیروهای انتظامی از درگیری با آنان هراس داشتند. اما پس از شکایات مکرر ساکنان محله های اطراف و بخث پیرامون این محله در مطبوعات، رژیم در یک اقدام گسترده در سال 79 محله را محاصره کرده و پس از بیرون راندن ساکنان محله آن را ویران کرد و این بار نیز ساکنان این محله در تهران پراکنده شدند.
عوامل افزایش زنان خیابانی بعد از انقلاب
1 ـ فقر: سیاست های اقتصادی جمهوری اسلامی روز به روز اقشار متوسط و زحمت کشان و تهیدستان جامعه را به فلاکت بیشتری می کشاند و اکثریت طبقه متوسط جامعه بسوی خط فـقر رانده می شوند و اقشار فـقیر جامعه به خط زیر فـقر سقوط می کنند این گونه سیاستها و عدم توجه به عدالت اقتصادی و اجتماعی موجب بروز نابسامانیهای روز افزون در جامعه مانند بیکاری، تبهکاری، رشوه خواری اعتیاد و فحشا می شود.

2 ـ جنگ: جنگ 8 ساله جمهوری اسلامی و دولت عراق که افزون بر تلفات انسانی آن و مجروح و معلول شدن صدها هزار نفر از مردم میهن مان باعث بی خانمانی و آوارگی میلیونها نفر گردید این پدیدۀ شوم پیامدهای زیادی را ببار آورد که یکی از آنها اشاعه فحشا بود.

3 ـ اعتیاد: هیچ کدام از نابهنجاریهای جامعه مانند فحشا و اعتیاد بر یکدیگر تأثیر نمی گذارند در خیلی از موارد اعتیاد خود یا همسر عامل روسپی گری بوده و در خیلی از موارد زنان روسپی به اعتیاد پناه می بردند.

4 ـ از دست دادن شغل: به علت مرگ سرپرست خانواده و يا ، بیماری و یا زندانی شدن او و فـقدان فردی از خانواده که هزینه ی زندگی را تأمین می کند، خانواده با ناتوانی مالی مواجه می شود و این مورد می تواند زمینه را برای روسپیگری یکی از اعضای خانواده آماده کند.

5 ـ ازدواج اجباری: ازدواج دختران با مردانی که دارای اختلاف سنی زیاد یا اختلاف فرهنگی و یا میزان تحصیلات هستند می تواند یکی از عوامل زمینه ساز فحشا باشد

6 ـ داشتن هوو: طبق تحقـقات آماری 14% زنان روسپی دارای هوو بوده اند.

7 ـ فرار دختران: عوامل متعدد فرار دختران از کانون خانواده که خود می تواند موضوع بخث جداگانه ای باشد در سالهای اخیر افزایش یافته است و دختران فراری آسان ترین طعمه هائی هستند که بدام باندهای فحشا اسیر می شوند.

8 ـ زیاده خواهی و تنوع طلبی مردان: رابطه جنسی زن و مرد در خارج از تعهدات زناشوئی برای زنان مایه سرزنش وننگ است اما برای مردان آن چنان سرزنش بار نیست این نحوۀ قضاوت دو گانه در افکار عمومی می تواند عامل برای تنوع طلبی مردان باشد.

9 ـ پائین آمدن میزان ازدواج: مشکلات اقتصادی، تنگدستی، بیکاری روز افزون بزرگترین مانع برای ازدواج جوانان است که خود می تواند یکی از عوامل فحشا باشد.

10 ـ وجود فضای یأس و ناامیدی در میان جوانان ایران: با میزان 60% جمعیت زیر 30 سال دارای جوانترین جمعیت در جهان نسبت به کل جمعیت می باشد. در حالی که میزان جمعیت زیر 30 سال در آلمان 18% می باشد، جوانان ایران چشم انداز امید بخشی برای آینده ندارند، این فضای یأس و ناامیدی و سرخوردگی موجب بروز اعتیاد خودکشی و فحشا می شود.

11 ـ تجاوز نزدیکان یا محارم: 11% از دختران روسپی توسط پدر، برادر یا دائی و عمو مورد تجاوز قرار گرفته اند. چيزي كه در سالهاي قبل از انقلاب بسيار كم سابقه و نادر بود، و البته اين مسئله نيز ناشي از فرهنگ منحط آخوندي است ، طوري كه در ساليان قبل هم زنان آخوندها ميگفتند هيچگاه نبايد دخترت را با شوهر آخوندت در يك جا تنها بگذاري!

عوارض و پیامدهای فحشا
افزایش روز افزون فحشا بر اساس عواملی که ذکر گردید موجب پدید آمدن تأثیرات و عوارض مخربی بر نهاد خانواده و جامعه می شود که عبارتند از:
1 ـ شیوع بیماری مرگ زای ایدز
2 ـ شکستن تدریجی قبح فحشا: افزایش فحشا در دراز مدت موجب شکستن قبح فحشا می شود چنانکه در تایلند و هندوستان فحشا از آن چنان قبح اجتماعی برخوردار نیست و بعنوان یک حرفه شناخته می شود.
اگر روند فحشا در کشورمان با همین شتاب گسترش یابد در آینده شاهد شکستن قبح فحشا خواهیم بود. قبح فحشا را نباید با مفاهیمی مانند تعصب، غیرت و ناموس پرستی مورد سنجش و قضاوت قرار داد بلکه باید از دیدگاه حقـوق بشر مورد قضاوت قرار داد و آنرا به عنوان هتک حرمت انسان تلقی کرد.
3 ـ صدور دختران به کشورهای هم جوار: در سالیان اخیر باندهای اشاعه فحشا افزون بر عرضه فحشا در داخل کشور به انتقال دختران به کشورهای هم جوار مانند امارات متحدۀ عربی بویژه دوبی و ترکیه نیز مبادرت می ورزند حقارتهائی را که این دختران در این کشورها متحمل می شوند نشانگر زندگی دردناک هموطنان ستم دیده ما در دیگر کشورهاست، در روستاهای جنوب خراسان و بلوچستان نیز دختران را به بهانه های ازدواج به کشورهای پاکستان می برند و آنان را در آنجا به فحشا وا می داردند.
نتایج تحقـیقات آماری در سال 81 در مورد فحشا
از سن 9 سال تا 13 سال 3%، از 13 سال تا 16 سال 38% تا 44% از زنان اعتراف کرده اند که به دلیل کمبود محبت از جانب خانواده به فحشا کشانده شده اند، 22% در کودکی مورد تجاوز قرار گرفته اند 11% توسط نزدیکان مورد تجاوز قرار گرفته اند، 25% دختران فراری بوده اند 95% دختران فراری پس از 24 ساعت وارد دنیای روسپیگری می شوند، 54% از شوهرانشان معتاد بوده اند، 12% شوهران آنان را مجبور به روسپیگری کرده اند 23% معتاد بوده اند، 1% تحصیلات دانشگاهی داشته اند، 11% دیپلمه بوده اند. طبق آمارهای فوق فـقر و سپس اعتیاد در ايجاد و گسترش فحشا نقش داشته است.
نگاهی پراکنده پیرامون فحشا در ایران امروز
طبق گزارش خانم کامیلیا انتخابی فرد در سایت گویا نیوز در قبرستان بزرگ شهر قم در شبهای جمعه زنان تن فروش از مشتریان خود پذیرائی می کنند. این گزارش نشانگر آن است در ام القرای رژیم آن هم در مکانی مانند قبرستان فحشا بطور آشکار وجود دارد.
قتل های زنجیری زنان تن فروش
در ایران سالها زنان تن فروش آلوه بر درد و رنج و حقارتی را که متحمل می شوند و بارها نیز زندانی شده و در مواردی اعدام و یا وحشیانه سنگسار شده اند. در 5 مورد نیز به طور زنجیری به قتل رسیده اند كه در اين قتل هاي زنجيره اي طبق اخبار رسمي تا كنون : 51 زن در 5 نوع قتل زنجيره اي كشته شده اند(اين فقط آمار اعلام شده از جانب كارگزاران نظامي است كه خود مشوق اين قتلها بوده و هست) .
در قتل عام این زنان که ستمدیده ترین و فراموش شده ترین قربانیان این نظام هستند اشکی ریخته نشد، مراسمی بر پا نگردید و اعتراضی شنیده نشد. اگر پدیده فحشا و دیگر نابسامانی های اجتماعی در آینده با همین روند ادامه یابد و انسانها در اشکال گوناگون تحقیر شده هویت و شخصیت انسانی، اجتماعی و جـقوقی شان پایمال گردد در آینده با صدها هزار شاید میلیونها انسان روان پریش، افسرده، پرخاشگر، الکلی، معتاد و تبهکار روبرو خواهیم بود.
خاتمه دادن به پدیدۀ فحشا در شرایط کنونی جهان و به علت فـقدان مناسبات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی عادلانه امکان پذیر نیست، اما در یک نظام دمکراتیک با اتکا به عدالت اجتماعی و یک برنامه ریزی تربیتی و فرهنگی گسترده می توان از گسترش آن جلوگیری و حتی آن را محدود کرد و گروه کثیری از این زنان بویژه کودکان و نوجوانان را به آغوش خانواده و جامعه باز گرداند و به درد و رنج و حقارت و ستمی که همنوعان ما بر دوش می کشند پایان بخشید.
برگرفته از مقاله آقاي بلدی

سه‌شنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶

رساله پولس رسول ।ترجمه و توضیح جلال ال احمد


.مقدمه و ترجمه جلال آل احمد از رساله پولس در مقدمه کتاب زن زيادی
به عنوان مقدمه
رساله ی پولوس رسول به کاتبان

بعدالعنوان ، تا کنون ضمن اسفار عهد جديد رساله ای به اين عنوان از پولوس رسول ديده نشده بود و در ذيل اناجيل اربع ، فقط به ذکر سيزده رساله ازين رسول - که حواری ممتاز امم و قبايل بود - اکتفا شده بود که اين رسايل سيزده گانه به ترتيب خطاب به روميان ، قرنتيان (دو رساله ) ، غلاطيان ، افسسيان ، فليپيان ، کولوسيان ، تسالو نيکيان (دو رساله ، تيمو تاووس (دو رساله ) ، تيطوس و فليمون است . رساله ای بهعبرانيان نيز هست منسوب به پولوس رسول و نيز منسوب به برنابای صديق و همين خود مويد مدعايی استکه به زودی خواهد آمد . الغرض ، عدد اين رسايل چه سيزده باشد چه چهارده ، در ميان آن ها هرگز ذکری از رساله ای که اکنون مورد بحث است نيست . اما راقم اين سطور که مختصر غوری در اسفار عهدين داشته ، به راهنمايی يک دوست کشيشنسطوری ( که به الزام مشغله ی خويش و به مصداق کل ما تشتهی البطون تشتغل الفکر و المتون ، سخت در اسفار عهدين مستغرق است ) و نيز به سابقه ی اشاراتی که در ضمن مطالعات خود يافت، اخيرا به يکنسخه ی خطی از انجيل برنابا به زبان مقدس سريانی برخورد که در حواشی صفحات اول تا هفتم آن ايضا به همين زبان مقدس ، رساله ی مانحن فيه مرقوم رفته است . اما اين که چرا تا کنون در ضمنسيزده يا چهارده رساله ی فوق الذکر نامی ازين رساله نيامده است العلم عندالله .
رساله ی پولوس رسول به کاتبان
اما ظن غالب اين فقير و آن دوست کشيش نسطوری بر آن است که چون انجيل برنابای صديق بشارت دهندهبه دين مبين اسلام بوده است و لفظ مبارک فارقليط (paracelet) به کرات در آن آمده - و به همين دليل عمدا از نظر آبادی کليسای غير معتبر و حتی مردود شناخته شده - اين رساله ی وافی هدايه نيز به سرنوشت انجيل بر نابا دچار گشته است و تا کنون از انظار پوشيده مانده . و با اين که حتی در اسفار عهد جديد نيز بارها ، هم به وجود برنابای صديق به عنوان يکی از همراهان پولوس رسول و هم به وجود انجيل او ، اشارات رفته است هم چنان که در اعمال رسولان باب نهم آيه ی 27 و باب 11 آيه 6 و 25 و باب 15 آيه 12تا 24 و غيره ) با اينهمه آبای کليسا انجيل مذکور و ديگر آثار او از جمله رساله ی به عبرانيان را که در بالا ذکرش گذشت ، جعلیقلمداد کرده اند يا در صحت انتساب آن ترديد روا داشته اند و حتی جسارت را به آن جا رسانده اند که آن ها را نوشته ی دست مسلمانان دانسته اند و خالی از نصوصی که از منابع موثق کليسايی اخذ شده است .و اين ها همه علاوه بر گمنام نهادن برنابای صديق و آثارش ، مع التاسف موجب ناشناس ماندن رساله ی مانحن فيه از پولوس رسول نيز گشته است . و حال آنکه يکی ديگر از دلايل اتقان انتساب اين رساله به پولوس رسول ، تعبيرات خاص انجيلی است که گاهی به استعانت گرفته شده و راقم اين سطور آن قسمت ها را تعميما لفوائده، بين الهلالين گذاشته . ديگر اين که سبک و روال انشای انجيل که گذشته از تکرار تاکيد آميز کلمات و مفاهيم و افعال يا حذف افعال و روابط ، حاوی تشبيهات نغز و ساده و زيبا و بدوی است درين رساله ی مختصر نيز ديده می شود . از همه ی اين حدس و تخمين ها گذشته اينک فقير راقم سطور با کمال خضوع و احتياط ترجمه ی رساله ی مذکور را که به پايمردی همان دوست کشيش نسطوری از سريانی به فارسی به ختام نيک رسانده است در معرض قضاوت صاحب نظران قرار می دهد . و از فحول سروران ميدان ادب اميدعفو و اغماض دارد . تذکر اين نکته نيز ضروری است که اگر هراس از قطع نان و آب آن برادر غير دينی نسطوری نبود ، بسيار به جا بود که ترجمه ی اين رساله ی پولوس رسول هم به نام و عنوان او که مالک نسخه ی منحصربه فرد خطی آن و در حقيقت کاشف آن است منتشر گردد . والله الموفق .
اينک ترجمه ی متن رساله ی پولوس رسول به کاتبان :
باب اول اين است رساله ی پولوس رسول ، بنده ی پدر ما که در آسمان است ، به کاتبان . 1- پولوس رسول که نه از جانب انسان و نه به وسيله ی انسان ، بلکه از جانب پدر که پسر را از مردگان مبعوث کرد . 2- (و رسول خوانده شده و جدا نموده شده برای انجيل خدا) .4- در کلام پسر انسان واقع شد که (در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود . ) 5- همان در ابتدا نزد خدا بود . 6- همه چيز به واسطه ی او آفريده شد و به غير ازو چيزی از موجودات وجود نيافت . 7- در او حيات بود و حيات نور انسان بود . 8- و اما بعد فرزند آدم کلمه را شناخت و به آن نوشت و نويساند و روی زمين مسخر کرد و آبادانی کرد و نعمت يافت و کلمه بود و آبادانی بود . 9- و کلمه کلام شد و کاتب بود و قانون شروع نهاده شد. 10- و کلمه بود و قوانين نهاده شد و کلام به دفتر و ديوان شد . 11- کلمه بود و کلام به دفتر و ديوان بود و ديوان خانه بود و بنای حبس و زندان شد . 12- کلمه بود و کلام به ديوان ها بود و ديوان خانه بود و فرزند آدم به زندان درافتاد . 13- کلمه بود و کلام بود و زندان بود و چليپا نهاده شد . 14- کلام بود و چليپا بود و پسر انسان بر چليپا شد . 15- کلمه بود و چليپا برپای ماند و پسر انسان به آسمان رفت و کلام با هر قطره ی باران به زمين رسيد و پراکند . 16- کلام بود و ديوان مندرس شد و ديوان خانه فروريخت و کلام با هر دانه ی تخم سر از زمين برداشت . 17- کلمه بود و کلام بود و ملکوت پدر ما که در آسمان است با هرزرع و نخيل بود . 18- و کلمه بود و کلام را کاتبان نوشتند و محرران و نساخان پراکندند و کلمه اسپرس محققان شد . 19- و کلام بود و کتاب بود و طومار نويسان به طومارها کردند و همگی عالم را به آن درنوشتند . 20- و کتاب بود و طومار بود و مديحه سرايان پوزه بر درگاه امرا می سودند . 21- کلام بود و کلام مديحه بود و مديحه سرا شاعر بود . 22- کلام بود و شاعر بود و اميران شمشيرها می آموختند . 23- اميران بودند و شمشيرها آخته بود و شاعران بردرگاه شان پوزه سازی و خندق ها کنده 24- شمشيرها آخته بود و خندق بود و از خون جوانان انباشته . 25- خون جوانان بود و خون پيران بود و هر دوتازه بود و بدان آسيب ها گرداندند . 26- شمشيرها آخته بود و خندق ها به خون انباشته و خبائث بر عالم سلطان بود . 27- خبائث سلطان بود و خون جوانان بسته شده و آب از آسياب ها افتاد و مورخان در رسيدند . 28- نعش ها برزمين بود و خون ها بسته و لاشخورها بودند و مورخان نيز . 29- لاشخور بود و مورخ بود و خبائثبر عالم حکم روا بود و خندق ها انباشته و جنگل ها سوخته و اين تاريخ شد . 30- تاريخ بود و مورخان آن را بهطومار کردند و سيم و زر براشتران به گنجينه ها بردند . 31- تاريخ به طومار بود و طومار ارجوزه شده و ارجوزه ابزار شياطين بود و اين همه کلام بود . 32- و سال ها چنين بود و قرن ها چنين بود
. باب دوم
و کلمه بود و کلام بود و کلمه در کتاب بود و کتاب در مغرب به زندان بود . 1- کتاب بود و کند و زنجير در مغرببود و کاتبان به زنجير بودند . 2- مغرب بود و مشرق بود و خورشيد طلوع می کرد و خروشيد غروب می کرد . 3- خورشيد بود و در مغرب فرو می رفت و کتاب بود و در مشرق طالع می شد . 4-و نور از شرق خاست و خورشيدهم . 5- و خورشيد در مشرق بود و زندان در مغرب . 6- خورشيد برمی آمد و خورشيد می نشست و يک بار ازروزن زندان به درون تافت . 7- چنين بود که نور از شرق تافت و غرب را روشن کرد . 8- زندان بود و کاتب بودو کند و زنجير و خورشيد تافته بود و کلمه در دل کاتب شد . 9- کلمه در دل کاتب بود و کند برپای و شور در سر، چنين بود که کاتب قوت يافت . 10- خورشيد هم چنان می تافت و نورانی بود و شعله ی کتاب سوزان و بیرونق شد . 11- خورشيد بود و زندان بود و کاتب در دل زندان بود و کلمه در دل او و در پس ديوارهای زندان آن جليلی ديگر را به ديوان همی بردند . 12- ديوارها برپا بود و خورشيد می تافت و می ديد که آن جليلی ديگر کلامرا به نوک پای خويش بر ريگ نوشت . 13- ديوارها برپا بود و خورشيد هم چنان می تافت و رخوت را می زدود وکلام از دل کاتب به جوارح او سر می زد و چه بسا که سر به بيابان گذاشتند . 14- و چنين بود که پسر انسانبه جستجوی درخت معرفت شد و چهار گوشه ی عالم را در کوفت . 15- و سال ها چنين بود و قرن ها چنين بود تا درخت معرفت در اقصای شرق يافته شد . 16- پسر انسان بود و درخت معرفت را يافته بود و هنوزنگران بودتا دانه را بيابد . 17- تخم معرفت بود و پسر انسان آن را شکافت و ناگهان کلام بود . 18- و کلام به زندان بودو زندان در مغرب بود و آفتاب شرق بر می خاست و به غرب می رفت و پسر انسان دانا بود که معرفت رايافته بود . 19- معرفت بود و معرفت کلام بود و کلام در دل کاتب در زندان بود ، اکنون معرفت از راه رسيدهبود . 20- کاتب بود و قدرت کلام در او بود و معرفت آمد و قوت او بيش تر شد و پی زندان ها سستی گرفت. 21- خورشيد هم چنان از شرق می تافت و نور بود و گرما بود و تاريکی گريخت . 22- و چنين بود که زندان فروريختو کلام عالم گير شد . 23- کلام عالم گير بود و خورشيد طلوع می کرد و خورشيد غروب می کرد و کلام بر دوگونهشد . 24- کلمه ای در شرق بود و کهن بود و وحدت داشت چون با آفتاب بر می خاست و کلمه ای در غروبهويدا شد و تازه شد که منقسم بود و چون از تاريکی زندان برآمده بود . 25- شرق بود و کلمه در شرق واحدبود و با آفتاب در آسمان بود و دور از دسترس عوام . 26- غرب بود و کلمه در غرب منقسم بود و از تاريکیزمين برخاسته بود و پراکنده بود . 27- و هر کاتب در قسمی بود و کلام مشعب بود و کاتب در دل دريا بوديا در آسمان سير داشت و در مکاشفه بود . 28- و چنين شد تا کاتبان بودند و محرران و نساخان و منشيانو محققان و طومار نويسان و مديحه سرايان و ارجوزه خوانان و مورخان و مترجمان و نورپردازان و کهنه درايان . 29- سال ها چنين بود ، قرن چنين بود .
باب سوم
پس کيست کاتب و کيست شاعر و کيست گردآورنده و کيست آن که کلام را می نويسد ؟ 1- جز وارث آن که در دل زندان پژمرد و کلام را منکر نشد ؟ 2- و آن که کلام را با انگشت پا بر ريگ نوشت و بر آن شهادت داد ؟3- و همگی جز خادمان کلام پدر که در آسمان است ؟ 4- نه کاتب چيزی است نه گرد آورنده ، بلکه کلام که ابدالآباد زنده است . 6- اما کاتب و شاعر و گردآورنده هر يک اجر خويش را به حسب زحمت خود خواهد يافت . 7- و به حسب آن که چگونه حق کلام پدر را گزارده. 8- پس چه بهتر که ادای اين حق تمام باشد تا در خلود کلام شرکت جويی . 9- کاتب شريک است با پدر درکلمه و در کلام . 10- اما زنهار کسی از شما خود را نفريبد به اين کلمات که می نويسد و بدين طومار ها که دارد . 11- و گويد که هرچه طومار بلندتر حکمت افزون تر . 12- چرا که هرچه حکمت اين جهان افزون تر غم آنبيشتر . 13- و بدان که ملکوت آسمان در کلمه نيست ، بلکه در محبت . 14- در کتاب نيست ، بلکه در دل ها . 15- در طومار نيست ، بلکه در ناله ی مرغان . 16- بنگر تا کلام را بر آن لوح نويسی که خلود دارد . 17- چه اگر سنگ را خاره نويسی باز هم ضايع شود . 18- بلکه بر الواح دل که نه از سنگ است ،بلکه از گوشت و خون . 19- و نه به مرکب الوان ، بلکه به مرکب روح که بی رنگ است . 20- مگر نخوانده ای در کتاب که چون موسیاز ميقات بازگشت و قوم در بت پرستی ديد الواح را بر سنگ کوفت و ضايع کرد ؟ 21- اين است سرنوشت کلام پدر که در آسمان است ، چه رسد به کلام تو که اگر نه بر دل ها بلکه بر سنگ نويس . 22- چه رسد که بر طومار يا در کتاب يا برکتيبه ی طاق ها و نه بر رواق دل ها . 23- کتاب انواع است و کاتب نيز ، اما کلمه هماناست . 24- از تو هرکسی چيزی طلبد : يکی کتاب ، يکی شعر ، يکی مدح يکی طلسم ، يکی دعات ، يکی ناسزا، يکی سحر ، و يکی باطل سحر . 25- در آن منگر که ديگر ی از تو چه می طلبد ، به آن بنگر که دل تو از تو چهمی طلبد . 26- بدان که ( نه آن چه به دهان فرو می رود فرزند انسان را نجس می کند ، بلکه آن چه از دهان بيرون می آيد . ) 27- اين کلام پدر ما بود و اينک من می گويمت آن چه تو بر قلم جاری سازی. 28- هر چيز که به زبان گويی از روح برداشته ای ، اما هر چيز که به قلم نويسی بر روح نهاده ای . 29- با هر پليدی که به زبانآوری مردمان را الوده ای ، اما با هر پليدی که به قلم جاری کنی درون خويش را . 30- زينهار تا کلام را به دروغنيالايی که روح خود را به زنگ سپرده ای . 31- زينهار به کلام ، تخم کين مپاش بلکه بذر محبت . 32- زيراکيست که مار پرورد و از زهرش در امان ماند و کيست تاکستان غرس کند و از انگور بی بهره باشد ؟33- قرن ها چنين باد و ابدالآباد . 34
باب چهارم


کلام تو ای کاتب هم چون گل باشد که چون شکفت بيد و دل جويد و سپس که پژمرد صد دانه از آن بماند و بپراکند । 1- نه هم چون خار که در پای مردمان خلد و چون از بيخ برکنی هيچ نماند . 2- و اگر نه اين همت داری، هان ! از خار و خسک بياموز که با همه ی ناهنجاری اين را شايد که اجاق مردمان گرم کند . 3- هر يک از شما هم چون چاه باشد که اگر هزار دلو از آن برکشند خشکی نپذيرد و اگر هزار دلو در آن ريزند لبريز نشود . 4- نه هم چون جام که به يک جرعه نوشند و به چند قطره لبريز کنند . 5- دل شما عميق باشد و سينه ی شما فراخ تا کلام در آن ريزند و هرگز تنگی نپذيرد . 6- چنان باشد که در کنج سينه ی شما برای هر آن غم آدمی جايیباشد . 7- و قلب شما به هر تپش قلب ناشناخته ای جوابی دارد آماده . 8- چنان باشد که چاه درون شما هرگز از کلام انباشته نشود ، اما جاودان بتراود و به همه جانب طراوت دهد . 9- هم چون اشتران باشيد که در سکوت و طمانينه شباروز روند و به قناعت خورند . 10- و از پليدی سرگين خود نيز اجاق سرگردان کاروانيان رامدد کنند . 11- نه همچون کلاغان که بر سر هر ديوار فرياد زنند و دزدی کنند و در و ديوار مردمان را به نجاستخويش بيالايند . 12- زينهار تا کلام را به خاطر نان نفروشی و روح را به خدمت جسم در نياوری. 13- به هر قيمتی، گر چه به گرانی گنج قارون ، زر خريد انسان مشو ! 14- اگر می فروشی همان به که بازوی خود را ، اما قلم را هرگز ! 15- حتی تن خود را و نه هرگز کلام خود را . 16- به تن خود غلام باش که خلقت آخرين پدر ماست ؛ اما نه به کلام که خلقت اولين است . 17- اگر چاره از غلام بودن نيست ، غلام آن کس باش که اين حرف ها و اين کلامات و اين قلم را آفريد . 18- نه غلام آن کسی که تو بياضی را به اين ابزار سواد کنی و او بخرد . 19- نه ايناست که حق در همه جا يکی است و به هر زبان که نويسند ؟ 20- نه اين است که به هر سو نمازگزاری ، ملکوتآسمان را نماز گزارده ای و دل هر آدمی را که بيازاری دل پسر انسان را ؟ 21- زيرا که پدر مرا نفرستاد تا حکم کنم و فريضه گزارم ، بلکه تا بشارت دهم به برادری . 22- پس تو ای کاتب حکم مکن و فريضه مگزار . 23- بار وظايف فرزند آدم را به همين قدر که هست اگر بر کوه گزاری از جا برود . 24- اگر توانی چيزی به قدر خردلی از اين بار بردار ، نه که بر آن بيفزايی . 25- ای کاتب بشاره ده به زيبايی و نيکی و برادری و سلامت ! 26- در کلام خود عزاداران را تسلا باش و ضعفا را پشتوانه ، ظالمان را تيغ و در رو . 27- بی چيزان را فرشته یثروت در کنار و ثروتمندان را ديو قحط و غلابر در. 28- زيرا به همان اندازه که دردهای ما در کلام زياد شود ،تسلای ما در کلام می افزايد . 29- سال ها چنين باد . قرن ها چنين باد . آمين


سه‌شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۶

یادی از هنرمند فقید استاد منوچهر طاهر زاده

یادی از هنرمند فقید استاد منوچهر طاهر زاده।هزارو سیصد و سی و یک خورشیدیهزار و سیصد و هشتاد و دو خورشیدی। صداي عابر خسته كه با آواز و فغانش قصه بي برگي پاييزهاي عريان را در خزاني سرشار از سكوت فرياد مي كشيد خاموش شد و در تن كوچه هاي تشنه باران پيچيد تا از آلودگي دنيا و زنجير تن رهايي يابد و در آن طرف تر به دريايي بپيوندد كه دلش با آن آشنا بود و طنين اش نيز در صدايش موج مي زد.«منوچهر طاهرزاده» عابر خسته و نالان قرن بي باور، شهر بي لبخند و پشت هيچستان مانده نفرت و نفرين بود؛ شهري كه نه نشاني از مهرباني ها در خود داشت و نه كلامي از هم زباني ها؛ شايد به همين خاطر بود كه اين عابر خسته خيلي زود از اين هيچستان رخت بربست و سرمست از تپش، سرشار از سرور با توفاني از شهود و جاني سراسر شور به سمت وادي عشق و شهر حضور كوچيد.آري، او با دلي مردابي و روحي خسته تر و آشفته تر از گرداب از هجوم تيرگي هاي قاب يأس گريخت تا ترانه رهايي را در طلوعي كه شب از دريچه هاي آن رخت بربسته بود سر دهد. «طاهرزاده» پيش از آنكه سفر ابدي اش را آغاز كند همه دردها، دغدغه ها و رنج هايش را با انتخابي كه در اشعار آهنگ هايش داشت _ با صدايي پرطنين، رسا، پرشور و تاثيرگذار فرياد كشيد.هنر «طاهرزاده» زاييده درد و اندوه بود و از اين رو حرص دنيا و حسرت سود را در آن راهي نبود. به همين خاطر در اين زمان حياتش گوشه اي خلوت گزيد تا از گزند تن هاي بلاخيز نجات يابد. او اين سكوت تلخ را از آنجا برگزيد كه همواره نقشي زيبا و رويايي چون بهشت را در ذهنيت ناب پسند و آرماني اش متصور شده بود كه هيچ گاه آن را در واقعيت تلخ زندگي نيافت. در واقع اين نااميدي و يأس را در طعم تلخ گريه اي كه در صدايش نشسته و بغض خيس فريادي كه در گلويش شكسته مي توان دريافت. با اينكه لحظه هاي رفتن و در خود شكستن با دنيايي از غم و فرياد بر روي لب هايي كه توان گفتن را در خود نداشتند برايش بسيار سخت و جانكاه بود اما از آن رو كه نمي خواست پاي عبورش زنجيري اين زمين خاكي و پست باشد، هجرتش را چاره آخرين و فرصت بيداري دانست و رفت. او در يكي از آهنگ هايش هم مي خواند كه اينجا ماندن برايم عذاب است و به همين خاطر بود كه دل به جست وجوي آيت نوري در دل شب هاي سياه و آكنده از تباهي سپرد تا شايد سپيده دمي در آن طرف ديگر شهر بيابد. او دلش هواي معشوقي ازلي، ابدي و آرماني را داشت كه همه ما در فراق آن حيرانيم و صداي زنگ آن در گوشش پيچيده بود و نيك مي دانست اگر نگاهي كه بهترين چيز رسيدن به آن است چنان خورشيدي گرمابخش بر دلش نتابد، قلب چون كويرش در قطب ظلمت يخ آجين خواهد شد و از اين رو به سوي معشوقي كوچيد كه آخرين برگ باغ انتظارش را براي او سرود و بدين گونه بسان كوهي سربلند در مقابل رخوت موج ايستاد و به مانند صخره اي صبور به زير سقف نيلي آسمان بي كران از جهان تلخي كه ديگر در آن از فصل قشنگ و بهار و اطلسي، قبيله هاي عروسكي و پشت بام و سكوت ماه خبري نبود، خسته و گسسته به سمت سكويي سرشار از تجلي سفر كرد كه ديگر آنجا ثانيه ها معني تكرار نمي دهند و آينه ها نيز جرات انكار باورهايش را ندارند. حالا ما شب زده ها مانده ايم و فاصله هايي طولاني كه خورشيد را از ما گرفته و ثانيه به ثانيه هم در اين تاريكخانه اي كه سوسوي كرم شب تابي را در آن نمي توان ديد فرياد مي زنيم و روزي هزار بار هم توي تن ظلمت مان مي ميريم.بيش از اين ديگر مرثيه نمي خوانم چون اين روزها اگر هم سخني از دل برآيد لباسي از شعار بر تن مي كند. به هر حال نخواستم از هنرمند وارسته اي چون مرحوم «طاهرزاده» غافل باشم، همان طور كه مطبوعات و رسانه هاي ديگر در بستر هياهوهاي براي هيچ شان از او غافل ماندند. در حالي كه اگر كمر رجال ريا و تزوير دردكي بگيرد صفحه ها برايشان پر مي كنند. اين را هم نيك مي دانيم كه اگر ديگر هنرمند دردمندي_ زند ه ياد ايرج بسطامي - كه چندي پيش صدايش زيرآوارهاي زلزله اي كه صحنه نمايش بعضي ها شد مدفون نمي شد، با اطمينان مي توان گفت كسي هم از آن عزيز يادي نمي كرد و سخني به ميان نمي آورد و او هم به مانند مرحوم «طاهرزاده» در ميان هياهوها و جنجال هاي روزمره گم مي شد. اين را هم بگويم كه اگر «منوچهر طاهرزاده» هم در زلزله اي در زادگاهش _ كرمانشاه _ جان مي سپرد، تيتر همه روزنامه ها اين مي شد: صداي منوچهر طاهرزاده در زلزله كرمانشاه خاموش شد. زلزله ها فاجعه به بار مي آورند ولي نبايد زلزله هايي را هم كه گريبان فضاي فرهنگي و هنري مان را گرفته است ناديده انگاشته و بي تفاوت از كنار آنها رد شويم.از اينها كه بگذريم تنوع ها، چرخش ها و پيچيدگي هاي ملوديك آهنگ هايش، تسلط وي بر رديف هاي آوازي در دو زمينه موسيقي پاپ و سنتي و به كارگيري و استفاده كردن اين خواننده و آهنگساز از دستگاه هاي موسيقي سنتي و اصيل ايراني در آثار پاپ وديگر لحن نرم و مطنطن آواز هايش از ويژگي هاي قابل تامل هنر اين هنرمند بود.و اما كلام آخر «منوچهر طاهر زاده» زاده كرمانشاه _ ديار فرهاد _ بود و فرهادوار هم با تيشه اي مالامال از عشق به انسان، آزادي، عدالت و زيبايي يادگار ها بر بوم زمان كند تا گوشه اي از رنج خود و آدم هاي پيرامونش را باز گويد زيرا ابزار ديگري به جز آواز و فرياد نداشت. يادش گرامي و صدايش ماندگار بادمنابع: روزنامه شرق-وبلاگ محله

پنجشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۶

آی آدمها . نیما یوشیج


نیمایوشیج

آی آدمها!
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ می بندید برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهوده جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان

بی تابش افزون می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا. آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

می زند فریاد و امّید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

-"آی آدمها"...

و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-"آی آدمها"...

یکشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۶

نقش بابیان و بهائیان در انقلاب مشروطه


اجساد تعدادی از بهائیان تیر باران شده درجمهوری اسلامی برای اطلاعات بیشتر به این آدرس مراجعه کنید
تابلوئی از قتل فجیع بابیان به دستور اخوندهای شیعه در دوران ناصرالدینشاه


نقش بابيان و بهائیان در انقلاب مشروطه

http://www.ohamzodai.com/
مقدمه

ایرانیان به جان آمده از ظلم و جور درباریان قاجار و فتواهای ضد و نقيض روحانیون قدرت طلب از طرفی و مشاهده عقب ماندگی کشور ايران از طرف ديگر به فکر پیدا کردن راه چاره ای برای خاتمه دادن به وضع موجود برآمدند. نيرو های شرکت کننده در انقلاب مشروطه دارای انگیزه های متفاوتی بوده اند. روحانيون بفکر محدود کردن قدرت درباريان به نفع خويش و درباريان برای آزادی بيشتر در برابر روحانيون در انقلاب مشروطه شرکت کردند. اکثريت مردم درک درستی از مشروطه نداشته اند. هدف آنها بيشتر متوجه تشکيل عدالت خانه و پايان دادن به خودسری های محاکم شرع و حکّام عرف بوده است. با توجه بدرخواست های مشروطه خواهان اين مطلب روشن میشود. در نامه ای که به نام ملت به شاه نوشته شده چنين می خوانيم: "در عريضه ملت حضور بندگان شاهنشاه خلد الله ملکه استدعای رعايا که نماويس و عيال پادشاه اند آن است که مجلس معدلتی که حاوی بر اجراء احکام قانون محمدی و مشتمل است بر حفظ نفوس و اموال و اعراض و ناموس و دماء مسلمين و امنيت دوستان محمد و آل محمد..." (1). در اين تقاضا نه اسمی از آزادی است و نه نامی از قوانين مدنی. با توجه بتقاضای مشروطه خواهان متحصن در سفارت انگليس اين مسئله بهتر روشن میشود. "ما عرايض خود را بتوسط شارژدافر سفارت حضور شاه فرستادیم. امروز مقصود و عرض ما منحصر است به سه مطلب: اول مراجعت آقایان و رؤسای روحانی که اسناد و قبالجات زنهای ما بخط و مهر و اعتبار آنها بوده. ديم افتتاح عدالت خانه که شاه و گدا در آن مساوی باشند. سوم آنکه قبوض و براتهای مواجبها را که از مردم خریدیم باعتبار دولت پول ما را بدهند." (2)
انگیزه بخش بزرگی از روحانیون فعال در انقلاب مشروطه محدودتر کردن قدرت شاهزادگان و حکام درباری به نفع خود بوده است, نه به خاطر تشکیل مجلس مردمی و وضع قوانین. روحانيون فعال در جنبش مشروطه را میتوان به دو گروه تقسيم کرد: يک گروه روحانيونی که طرف دار مشروطه بعنوان حکومت قانون بودند, مانند ملا کاظم خراسانی و طرف دارانش. و گروه ديگر که طرفدار حکومت مشروطه مشروعه, مانند شيخ فضل الله نوری و یارانش. درباره تفکرات این گروه ناظم الاسلام چنین می نویسد: "در جلسه ای در حضور شاه [صحبت از مشروطه بوده است] سلطان العلماء... عرض کرده بود اين لفظ مشروطه را که منافی بادين است در زبان مبارک نياوريد. حاج شيخ فضل الله گفت... مشروطه خوب لفظی است. شاه دستخط مشروطه را داده اند...مشروطه بايد باشد ولی مشروطه مشروعه و مجلس محدود نه هرج و مرج." (3) آقای بهبهانی که يکی از روحانيون سردمدار مشروطه و به نام یکی از «سيّدَین سندَين» (یعنی طباطبائی و بهبهانی) معروف است به گفته يحيی دولت آبادی از ظلّ السلطان می خواهد که اگر 150000 تومان رشوه بدهد اسباب خلع محمد علی ميرزا و نصب وی را به سلطنت فراهم کند. اما چون ظل السلطان پرداخت وجه را به بعد از نصب خود موکول می کند مسئله منتفی می شود. (4) بهبهانی به درستی می دانسته است که ظل السلطان در استبداد دست کمی از پدرش نداشته است. هدف بهبهانی در دايره قدرت قرار گرفتن و طرفدار مشروطه شدن فقط به خاطر قدرت مندتر شدن بوده است, نه ايجاد حکومت قانون. باید یادآور شویم آن بخشی از روحانیون که طرفدار قانون و آزادی بودند بزودی از دایره قدرت کنار زده می شوند اما اگر چه شیخ فضلالله سنبل گروه دوم در ابتدا شکست میخورد و اعدام می شود اما تفکر او در انقلاب مشروطه تا حدود زیادی نهادینه می شود.
روحانیون همچنان حکومت را حق خود میدانستند و پادشاهان را عمله ظلم مینامیدند که حق آنها را غصب کرده اند. به نظر آنها تنها پادشاهانی حق حکومت دارند که از طرف روحانيون مأذون به سلطنت باشند. دراین باره دیرتر صحبت خواهیم کرد.
شاهان قاجار کمتر شهامت و قدرت اقدامی برعلیه منافع و خواسته های روحانیون را داشته اند و اگر گهگاهی چنین اجازه ای به خود میدادند با جواب آنها که به صورت بلواهای شهری ظاهر می شد روبرو می شدند، و چاره ای جز تسليم شدن در بارابر خواسته های آنها نداشتند. روحانيون با طرح تفکر غاصب بودن حکومت غیر روحانی موجبات جدائی بین مردم و دولت را فراهم کرده اند. از اين رو مردم هیچ گاه دولت را حافظ منافع خود نمی دانستند و دولت مردم را طرفدار حکومت نمی شناخت. با بودن چنين تفکری هیچگاه قانون مدنی نمیتوانسته است در جامعه نهادینه شود.
روحانیون برای حفظ قدرت خود با بودن هرگونه آزادی در ایران مخالف بودند, زیرا قانون و آزادی را سدّی در برابر خواسته ها و تمایلات خود میدانستند. آنها حتی بردن نام آزادی را جزو گناهان کبیره میدانستند. از این نظر ملا علی کنی روحانی بزرگ عصر ناصری از آزادی به نام "کلمه قبیحه" یاد میکند و موفق میشود مردم عادی و دربار را متفقاً برعلیه فکر آزادی خواهی بشوراند. بخشی از مردم عادی برای حفظ بیضه اسلام و درباريان برای حفظ منافع خود بر علیه مشروطه خواهان متفق میشوند. در این دوران بهائیان چه از طرف روحانيون و چه از طرف درباريان مورد حمله قرار می گيرند.
روحانیون برای ضربه زدن به مشروطه سعی می کردند که مشروطه را فکر بابی/بهائی و مشروطه خواهان را بهائی معرفی کنند. آنها مشروطه را خلاف شرع و مشروطه خواهان را مخالفین دین و شریعت نبوی معرفی میکردند که هدفی جز ضربه زدن بر اساس دین مبین ندارند و از این راه مردم را بر عليه آنان تحريک می کردند.
مشروطه خواهان نیز نظر مساعدی با بهائیان نداشتند چون آنها را طرفدار دربار و مستبدين می دانستند. علت این بدبینی در دفاع بهائیان از نهاد حکومت در برابر روحانیون بوده است. البته دفاع بهائیان از حکومت, نه از سلاطین فاسد قاجار که بابيان و بهائيان خود از دست آنها ظلمها کشيده بودند, بلکه از نهاد قانون مدنی در برابر قانون شرع بوده است. قانونی که حقانیت خود را از مردم می گرفت نه از اعتقادات دینی. و هر زمانی که مردم می خواستند می توانستند حاکم را بر کنار کنند. نه آنچنان حکومتی که مشروعيت خود را از «الله» می گرفت که نه دربارابر مردم مسؤول بود و نه مردم حق داشتند و یا میتوانستند آنها را از حکومت عزل کنند. دفاع بهائیان از حکومت را باید از این زاویه مورد بررسی قرار داد, نه دفاع از شاهان فاسد قاجار. لازمه بررسی انقلاب مشروطه شناخت نقش روحانیون شیعه در آن دوران است. بدین جهت لازم است که ابتدا نگاهی مختصر به نقش آنها در رابطه با حکومت مياندازيم. دراین زمینه رضا مرزبان چنین می نویسد:
"هجوم نظامی تزار روسیه به ایران، که با توجه حرکت استعماری اروپا به این سو همراه بود، و شکست رسوای دو عنصر فرسودۀ قدرت : شمای سلطنت قبیله یی قاجار و هیرارشی مذهبی از این هجوم، سرمنشأ بیداری بود. و نخستین واکنش ها از درون هیرارشی مذهبی آغاز گشت، که برفرهنگ عام جامعه استیلا داشت. و اوج آن در جنبش باب بود که ایران را تکان داد. حتی پس از سرکوب، قریب نیم قرن نقطۀ الهام و خاستگاه تنبه اندیشه گران باقی ماند. دراین جنبش، تنها هیرارشی مذهبی نیست که به مبارزه طلبیده شد؛ سلطنت استبدادی شاه هم مانند همزادش، عرضۀ هجوم شد. و این هردو که هیچ اصالتی نداشتند، با هم دستی به آفریدن سیاه ترین فاجعۀ سرکوب و اختناق در تاریخ صدساله ایران پرداختند. و پس از آن برهر حرکت هشداردهنده و هرنشانۀ عدول از سنن استبداد دینی و حکومتی برچسب بابی زده شد. اما این در زمانی بود که از سویی سلطنت قاجار، زیر حمایت تزار قرار داشت. و هیرارشی مذهبی مشهور به مکتب اصولی، از حمایت مالی انگلیس، به نام "موقوفۀ هند" برخوردار بود. (5)

I پيش زمينه های انقلاب مشروطه
در دوران قاجارها فساد دستگاه دولتی به اوج خود رسیده بود. دولت مردان حاکم مناطق حکومتی خودرا با دادن رشوه از شاه اجاره میکردند. و بدین جهت هرگونه ظلم و جوری را به مردم بدبخت حق خود میدانستند. هیچ قانونی نبود که از آنها دربرابر زورگوئی های حکام عرف و شرع دفاع کند.
زجر و فشار بدبختی و درماندگی که ملت ایران درعهد شاهان قاجار باید تحمل میکرد حاصل همکاری 3 نیروی مختلف بود: یکی روحانیون قشری و متعصب که بی خبر نگهداشتن مردم را در راه رسیدن به اهداف خود لازم میدانستند و با هرچه بوی نوآوری و آزادی از قبیل ایجاد مدارس و یا چاپ خانه ها میداد مخالف بودند. دیگری دولتمردان فاسد که برای جمع آوری ثروت از هیچ گونه تجاوزی به جان و مال مردم ابائی نداشتند و بالاخره دولتهای انگلیس و روس که از ضعف دولت استفاده کرده و باج خواهی میکردند. آنها برای حفظ منافع خود گاهی به این گروه و زمانی به آن گروه کمک میکردند. مردم هم تحت فشار و باج خواهی های حکام ظالم و احکام ضد و نقیض روحانیون و مالیات های سنگین دست و پا میزدند. شکست های ایران در جنگها با روسیه از طرفی و باج خواهی های انگلیس و روس از طرف دیگر مردم را سخت تکان داده بود. ضعف حکومت ایران در برابر خارجیان و مشاهده قدرت آنان مردم را مات و مبهوت کرده بود. عده ای شیفته غرب و رشد آنها بودند. عده ای به رهبری روحانیون هم چنان ضد غرب و پیش رفت و طرفدار سنت بودند، عده ای هم به فکر پیدا کردن راه چاره ای برای علاج علل عقب ماندگی ایران از قافله تمدن بودند. بهائیان يکی از علل اصلی عقب ماندگی جامعه ايران را در تفکرات روحانیون و دخالت های نابجای آنها در سیاست و حکومت میدانستند. چنانچه هرگاه روحانيون در سياست دخالت کرده بودند ضرر های جبران ناپذيری به ايران و ايرانيان خورده بود. مثل دخالت روحانيون به رياست محمد باقر مجلسی در اواخر دوران صفويه و در زمان شاه سلطان حسين در سياست که نتيجه آن سقوط کشور به دست قبائل افاغنه بود و مرتبه دوم دخالت روحانيون به پيشوائی سيد محمد مجاهد و فتوای جنگ دوم ايران و روس که منجر به عقد قرارداد ترکمن چای شد. سعيد نفيسی می نويسد:"عهد نامه ترکمن چای ضرر معنوی بسيار بزرگی به ايران زد که هنوز ما گرفتار انيم ...ايرانيان کاملاً مرعوب اروپا شدند." (6) برای رسيدن به حکومت قانون که هدف اصلی مشروطه خواهان بوده است هيچ راهی جز جدائی دين از سياست نبوده است. استبداد هميشه از نظر تاريخی بر دو پايه استوار بوده است. يک پايه روحانيون که تفکرات متحجرانه را نمايندگی می کردند و پايه ديگر حکومتگران که طالب قدرت و ثروت بوده اند. مبارزه با گروه اول به مراتب مشکلتر از با گروه دوم است زيرا اين گروه همانطور که ذکر شد مشروعيت خود را از فرستادگان الهی می گيرد و هيچگونه مسئوليتی دربرابر مردم را نمی پذيرد. در حالی که حاکمین عرفی مشروعیت خود را یا به ارث یا از مردم میدانند. نماينده مردم را می توان از اريکه قدرت به زير آورد اما به زير آوردن قدرت نمايندگان الله کاری است بس مشکل. اين کار فقط از عهده گروهی بر میايد که آنها هم مشروعيت خود را از الله بدانند. در انقلاب مشروطه اين بابيان و بهائيان بوده اند که آشکارا با دخالت روحانيون در سياست مخالفت کردند. آئين بابی و بعدا بهائی در انکار آشکار تفکرات روحانيون و مخالف دخالت دين در سياست بوده است. علت اصلی مخالفت روحاني با دو آئین نامبرده نه از موضع حفظ بیضه اسلام بلکه از موضع حفظ منافع مقام و ثروت خود بوده است.

II نیروهای مؤثر در انقلاب مشروطه
لازمه دستيابی به اهداف مشروطه در درجه اول اشاعه فکر آزادی خواهی و گسستن زنجيرهای اسارت فکری بوده است. بدون آماده کردن چنين زمينه ای هرگونه تغيير حکومتی نتیجه ای جز خون ريزی و ويرانی به بار نمی آورد. تجربه تاريخی به ما می آموزد که از دل جنگ و خون ريزی آزادی و رفاه بيرون نمی آيد.از اين رو بهائيان سعی وافر در اشاعه فکر آزادی و سست کردن يکی از دو پايه قدرت استبداد يعنی روحانيون داشته اند. متاسفانه در دوران انقلاب مشروطه اين زمينه بدلائل گوناگونی از قبيل بی سوادی, نبودن مطبوعات آزاد, عدم آزادی بيان و عقيده فراهم نبوده است. برخی از رهبران جنبش مشروطه به واسطه روابط و رفت و آمد هائی که با اروپائيان داشته اند لزوم تغييراتی در بافت حکومتی ايران را تشخيص داده بودند. اما دربرابر تفکر اين گروه معدود دو گروه مخالف قوی يعنی روحانيون و دربار قرار داشتند. اگر رهبران مشروطه را به سرداران بدون سرباز تشبيه کنيم راهی به خطا نرفته ايم. آنچه از تاريخ صد سال گذشته آموخته ايم انقلاب مشروطه نتيجه مطلوب را به بار نیاورده است. گواينکه قدم هائی در راه حکومت قانون برداشته شده است. اما بر عکس صد سال قبل امروز شرايط ايجاد يک حکومت دموکرات به مراتب مهيا تر است. زيرا اکنون جامعه از يک نيروی عظيم تحصيل کرده و تا حدودی رشد صنايع داخلی و يک قشر عظيم مردم آگاه برخوردار است. اما آنچه را که فاقد آن است يک رهبری منسجم است.
در جواب سئوال چرا بهائیان عملاً در انقلاب مشروطه شرکت نکردند، عبدالبهاء جواب میدهد اگر ما در انقلاب شرکت میکردیم بهائیان قتل عام میشدند و مشروطیت هم جاری نمی شد. نگاهی به جنبش بابیه و خون هائی که ریخته شد دلیل این مدعا است. برای روشن شدن اين مسئله نگاهی کوتاه به جنبش بابيه میاندازيم.
ظهور سید علی محمد باب درسال 1844 و نفوذ او در زمان بسیار کوتاهی دربین کلیه اقشار جامعه ایرانی زنگ خطر را برای روحانیون شیعه به صدا درمیآورد. گو اینکه روحانیون شیعه از همان ابتدا با اسلحه تکفیر به مقابله با آئین بابی برخاستند ولی به زودی ناکارائی حربه آنان دربرابر نفوذ روزافزون بابیان نمایان گردید.
نفوذ تفکرات باب و اقبال به آئین جدید در میان اقشار مختلف جامعه از قبيل روحانیون شیعه، دولتمردان قاجار، تجار و کسبه مشهود بود. با بوجود آمدن چنین زمینه ای جنبش بابیه میرفت که قدرت روحانیون شیعه را درهم بکوبد، اقبال خارج از تصور مردم از آئین جدید دولت مردان قاجار را به فکر انداخت که با کمک اين نيروی نوظهور قدرت روزافزون روحانیونی که برای آنها هم اسباب زحمت شده بودند، محدود کنند. از این رو ابتدا با آنها راه مماشات را برگزیدند. بابیان ازاین دوران استفاده کرده و موقعیت خودرا تحکیم کردند. روحانیون که احساس خطر کرده بودند از هیچ گونه اقدامی که منجر به رویاروئی بابیان با دولت بشود فروگذار نکردند. اگر جنبش بابی موفق میشد که قدرت روحانیون شیعه را درهم بکوبد، مشخصاً میتوانست در راه استقرار حکومت قانون کمک های شایانی به جامعه ايران بنماید. اما متأسفانه این چنین نشد و روحانیون شیعه توانستند با کمک دولت مانع نفوذ تفکرات آئین بابی درجامعه بشوند.
قدرت روحانیون در ناآگاه نگهداشتن جامعه و در ترساندن مردم از آتش دوزخ و مجازاتهائی که شامل حال غير مؤمن میشود بوده. آنها مردم را از عواقب ناشی از عدم اجراء دستورات خود آنچنان ترسانده بودند که هردستوری از طرف آنها را بدون چون و چرا اجراء میکردند که مبادا مورد غضب خداوند قرار گیرند و در آتش آنچنانی جهنم بسوزند.
تفکرات باب خط بطلان برروی این تفکرات کشیده و بدین ترتیب روحانیون را خلع سلاح کرده بود.
قابل فهم است که روحانیون برای حفظ مقام و منزلت خود از هروسیله ای برای جلوگیری از ترویج این گونه افکار استفاده کنند و معتقدین به چنین آئینی را مخالف شرع، مرتد و مهدورالدم بنامند.

III. نظر روحانيون شيعه نسبت به حکومت
دراین بخش از بحث ابتدا به نظریات روحانیون شیعه درباره حکومت می پردازیم و سپس نظریات باب را معرفی می کنیم تا نقش آئین بابی و بهائی در انقلاب مشروطه مشخص گردد.
دخالت روحانیون از هردین و آئین در مسائل حکومتی و اجتماعی مانع رشد و شکوفائی جامعه میشود. دخالت کلیسا در جوامع اروپائی منجر به تشکیل محاکم تفتیش عقائد، کشتار میلیون ها انسان, مصادره اموال آنها و ویرانی اروپا شد.
اروپا زمانی راه رشد و شکوفائی را درپیش گرفت که موفق شد قدرت کلیسا را محدود کند. دولت عثمانی تا خودرا از چنگ روحانیون قدرت طلب آزاد نکرد، نتوانست به حداقل از آزادی دست بیابد. میرزا صالح یکی از محصلین که درسال 1815 به انگلستان فرستاده میشود (او در مدت اقامت خود در انگلیس شیفته آزادی در انگلیس میشود) دربازگشت به ایران از راه عثمانی با مشاهده اوضاع آن دیار و مخالفت روحانیون با اصلاحات، نظر خودرا نسبت به آنها چنین ابراز میکند:
"مادامی که سلسلۀ علیه ملاها خودرا مدخل به دولت عثمانی نمایند هرگز دولت مزبور ترقی نخواهد کرد. سلطان سلیم را اراده اینکه نظام فرنگستان را در اسلامبول آورد، ملاها از راه حماقت نظام را خلاف شرع دانسته از راه غرض اورا منع نموده و ایضاً سلطان مزبور میخواست علوم فرنگستان را به اسلامبول آورد. از راه حسد اورا مانع شده نگذاشتند که جمعی از جادۀ نادانی و حماقت بیرون آیند. فی الواقع هردولتی که ملاها خود را مدخل آن نموده بنا را به حیله بازی گذارند هرگز آن دولت و آن ولایت ترقی نخواهد کرد. سابقاً دولت عثمانی چندان در حیطۀ تصرف ملاها نبوده از هرکناره ناصر بودند و بالفعل که ید این طایفۀ جلیله درآن است در نهایت بی قوتی است". (7)
دربین شخصیت ها و سیاست مداران ایرانی بوده اند افرادی مانند قائم مقام فراهانی، میرزا تقی خان امیرکبیر، میرزا حسین خان مشیرالدوله، میرزا ملکم خان، مستشارالدوله، طالبوف، آخوندزاده و .... که قصد نوآوری و تجدد در ایران داشته اند و هرکدام از آنها دراین راه زحماتی کشیده اند که قابل تمجید است. ولی هیچ کدام از آنها در راه محدود کردن قدرت روحانیون و دخالت شرع درامور جامعه یا نخواستند و یا نتوانستند اقدامی اساسی بنمایند. میرزا ملکم خان ارمنی جدیدالاسلام سعی در نشان دادن رابطه حسنه بین شرع انور و آزادی داشته و آزادی را از شرع انور میدانسته. آیا ملکم خان مسلمان بوده است یا ارمنی نه مشخص است و نه مهم. اما مسئله از آنجا اهمیت پیدا میکند که ملکم از ترس روحانیون و عدم شهامت قصد دارد که ترقی خواهی و عدالت اجتماعی را با مبانی شرع انور وفق دهد و آزادی در غرب را منبعث از اسلام معرفی کند.
ملکم خان در رساله صراط المستقیم سعی در تطبیق دادن شریعت اسلام با آزادی دارد. او از ترس تکفیر روحانیون در ابتداء رساله صراط المستقیم چنین مینویسد:
"معلوم باد که نگارنده کلیه فضایل عقلیه و نقلیه انبیاء را عقلا و فضایل نقلیه و معجزات و نزولی ملائکه و غیره را آنچه متوقف شریعت مقدسه است قلباً و ذوقاً و وجداناً و تعبداً و عادتاً اقرار دارد." (8)
ملکم قوانین دولتی مربوط به عدل و انصاف اروپا را برگرفته از قوانین اسلام میداند. فریدون آدمیت راجع به ملکم خان مینویسد او نسبت به ایران زمان خود سالها جلوتر زندگی میکرد. استدلال آدمیت در این زمینه مربوط به این جمله از ملکم است: "کره زمین خانه مشترک جمیع اجزای بنی آدم است" باز میگوید "آبادی دنیا تعلق به عموم انسانیت دارد." (9) آدمیت از وسعت اندیشه ملکم خان یاد میکند ولی فراموش میکند که قبل از ملکم بهاءالله میگوید "ای دانایان امم از بیگانگی چشم بردارید و به یگانگی ناظر باشید و باسبابی که سبب راحت و آسایش عموم اهل عالم است تمسک جوئید. این یک بشر، عالم یک وطن و یک مقام است از افتخار که سبب اختلاف است بگذرید و به آنچه علت اتفاق است تمسک جوئید." (10) سخت میتوان تصور کرد که تفکرات بهاءالله ازنظر تیزبین آدمیت پنهان مانده است.
بدین ترتیب ملکم خان قصد داشته است که با کمک شریعت و رهبران دینی راهی به تجدد و دمکراسی برای جامعه ایران بازکند. او غافل بوده است که روحانیون چنین امکانی را نمی دهند. هیچ کدام از سیاست مداران ایران که از 150 سال گذشته قصد نوآوری، تجدد و یا آزادی داشته اند، نتوانسته اند به موفقیتی دست یابند.علت آن را در همین نوع سازشها با روحانیت باید دانست. هما ناطق مینویسد:"امیرکبیر از کشتن باب و آزردن بابیان طرفی نبست. حتی دست تنها ماند. اوکه شیفته نوآوری و آبادسازی و اصلاح بود می بایست نواندیشان را برکشد تا بتواند با خودکامگی نظام ناصری و استبداد دینی درافتد. دیدیم که بابیان دستکم و نخست در گسترانیدن آرمان خود روی به دولتمردان آوردند. حتی می توان گفت با آنان بودند و نه برآنان." (11)
امیرکبیر به عقب ماندگی ایران آگاه بوده و علاقه داشته است که ایران دارای حکومت قانون باشد و مردم بتوانند درسایۀ قانون زندگی کنند. او آگاه بوده است تا زمانیکه روحانیون درکار دولت مداخله کنند، هیچ اصلاحی صورت نخواهد گرفت. آدمیت می نویسد: "میرزا تقیخان برای پیشرفت نقشۀ اصلاحی خود از نفوذ روحانیون سخت کاست و دست آنها را درامور دولت قطع کرد. او برآن بود که با اقتدار و مداخله های آنها هیچ اصلاحی سرنمیگیرد. امیر به استیونس قنسول انگلیس در تبریز گفته بود" دولت عثمانی وقتی توانست به احیاء اهمیت خود به پردازد که تسلط ملاها را درهم شکست". (1) قنسول انگلیس در این باره مینویسد "میرزا تقیخان نیز میخواهد همین راه را پیش گیرد". (2) یکی از علل عمدۀ مخالفت شدید امیرکبیر با روحانیون نفع پرستی و رابطۀ آنها با سفارت خانه های خارجی بود. بنا برگزارش وزیرمختار انگلیس در طهران میرزا ابوالقاسم امام جمعۀ طهران که از یک طرف از امپراطور روس هدایای قیمتی میپذیرفت و از طرفی دیگر به پالمرستون وزیر خارجه انگلیس نامۀ ارادتمندانه مینوشت، مورد سخط و عتاب امیرکبیر قرار گرفت. و در مقابل وساطت وزیر مختار انگلیس به او ابلاغ کرد "یا باید در مقابل بهانه جوئی ها و دخالت ها ایستادگی کنم یا از حکومت دست بردارم. این مختص امام جمعه نیست اساساً همه آخوندها میخواهند درامور مملکتی و دنیوی دخالت کنند." همچنین وقتی که درسال 1265 در تبریز شایع گردید که بقعۀ صاحب الامر معجزه کرده است و قنسول انگلیس از راه شیطنت چهل چراغ به آنجا فرستاد و غوغائی در شهر برخاست و گفتند تبریز باید از پرداخت مالیات معاف باشد، میرزا تقیخان سران ملایان تبریز از جمله شیخ الاسلام را توقیف کرد، عذر قنسول انگلیس را از ایران خواست که دیگر مداخلۀ فضولانه نکند. بقعۀ صاحب الامر دیگر معجزه ای نکرد.
1- اسناد وزارت امور خارجه انگلیس، نامه استیونس. 15 ژوئن 1849.
2- ایضاً (12)

سرنوشت امیرکبیرو اصلاحات اورا میشناسیم. اگر امیرکبیر همانطور که هما ناطق مینویسد بابیان را قتل عام نمی کرد، میتوانست از پشتیبانی نیروی بزرگی در محدود کردن قدرت روحانیون استفاده کند. اما متأسفانه امیرکبیر چنین نکرد و با قتل عام بابیان تنها ماند و روحانیون به هدف خود رسیدند.
سیاست مدار دیگری که قصد نوآوری و تجدد داشت میرزا حسین خان مشیرالدوله(سپهسالار) بود. آدمیت درباره او مینویسد:
"ملایان متعصب خودپرست به پیشوایی حاج ملا علی کنی میرزا حسین خان را مرد بی دین و کارهای ترقی خواهانه اورا محصول کارفرنگ و خلاف شرع شمردند ... در گزارش 18 ماهه خود به ناصرالدین شاه مینویسد دعوای من با مخالفان منحصر به فرداست. فدوی میگویم دولت آنها میگویند اشخاص. فدوی نظم میخواهد آنها اختلال." (13) میرزا حسین خان هم به سرنوشت امیرکبیر دچار میشود.
مختصراً همه آن سیاست مدارانی که قصد اصلاحات از راه شریعت و با کمک روحانیون را درسر می پروراندند نه تنها که موفق نشدند برخی از آنان جان خودرا هم برسرآن گذاشتند. روحانیت شیعه تمامیت خواه است و هیچ دگراندیشی را نمی پذیرد. آنها حتی به مسلمانان غیر 12 امامی هم رحم نکرده و نمی کنند. قتل عام صوفیان و طرفداران مکتب اخباری شاهد این مدعا است. کشتار سنیان که جای خود دارد. آیا از چنین گروهی میتوان انتظار داشت که دگراندیش را تحمل کند و راه به آزادی را اجازه دهد.
روحانیت شیعه حکومت را حق خود میداند و لاغیر. ازاین رو لازم است که قبل از ورود به بحث اصلی تفکرات روحانیون شیعه را بشناسیم تا بتوانیم به نقش بهائیان در انقلاب مشروطه بپردازیم.

.IVروحانیون و انقلاب مشروطه
قبلاً باید یادآور شویم که هرجا از روحانیون شیعه صحبت میشود منظور آن بخشی از روحانیت است که طرفدار مطلق گرائی و تمامیت خواهی بوده است. باید قبول کنیم بوده اند روحانیون عالی قدری که با تفکرات تمامیت خواه سرسازش نداشته اند، اما متأسفانه دربرابر قشر روحانیون تمامیت خواه یا سکوت کرده اند و یا با آنها مماشات کرده اند.
بطورکلی اندیشه غاصب انگاشتن هرنوع حکومت در غیبت امام غائب و انکار مشروعیت حکام به علت در اقلیت بودن شیعه از محدوده حوزه های درسی روحانیون تجاوز نکرده بود. اما با به قدرت رسیدن ایل قاجار درایران روحانيون به آرزوی هزار ساله خود که دخالت در حکومت بوده است می رسند. سعيد نفيسی می نويسد: "قاجارها چون خود می دانستند که مردم پادشاهی ايشان را به جق نمیدانند بهمين جهت از آغاز روحانيون را که پشتیبان خود ساخته بودند بر مردم چيره کردند." (14)
ازاین دوران تفکر غاصب انگاشتن حکومت از طرف روحانیون مطرح میشود. و بخشی از روحانیون که تشنه قدرت بودند، ادعای حق حکومت کردن خودرا علناً مطرح میکنند گواینکه برخی از روحانیون هرگونه تلاش برای تشکیل حکومت در زمان غيبت را قبول نداشتند و آنرا نوعی از غصب حکومت در غیبت امام میدانستند. اما با پیروزی علمای اصولی بر علمای اخباری اين تفکر در بين روحانيون برای خود جائی باز می کند.
علمای اصولی معتقد به انتقال وظائف امام غائب یا امام معصوم در دوران غيبت کبری به مراجع تقليد هستند و ازاین راه توانستند مقدمات دخالت خود در حکومت را فراهم کنند. آنها توانستند با تحت نظارت خود درآوردن مسائل حقوقی، بست نشینی، تولیت اوقاف و دریافت سهم امام و نذورات به قدرت مالی فوق العاده ای دست پیدا کنند. این بخش از روحانیون همیشه این امکان را داشته اند که از مردم ناآگاه دربه کرسی نشاندن نظریات خود سوء استفاده کنند و درموقع لزوم آنها را برعلیه مخالفان خود به میدان آورند.
درتأیید سلطنت دو نظریه از طرف روحانیون مطرح میشود. یکی سلطنت مسلمان ذی شوکت و دیگری سلطنت مأذون از فقیه. از چه راهی سلطان ذی شوکت به قدرت رسیده است مهم نیست بشرط آنکه توانائی دفاع از مسلمانان را داشته باشد، شریعت را رعایت کند، علمای دینی را محترم شمرد و اختیارات فقها را درامور شرعیه به رسمیت بشناسد، میتوان حکومت را به او سپرد تا درکنار فقها حافظ بیضه اسلام باشد. (15)
سلطنت مأذون از فقیه جامع الشرایط: مطابق این نظریه فقها میتوانند به سلطان شرعاً اذن دهند که سیاست جامعه را برعهده گیرد.
گروهی از علمای دینی عصر مشروطیت از طرفداران این نظریه بوده اند. میرزا ابوالقاسم قمی عالم بزرگ شیعه درعصرقاجار بطورکلی اعتقاد به حقوق سیاسی و اجتماعی ملت دربرابر حکومت نداشته است. وی "معتقد است که سلطنت برطبق تقدیر الهی از سوی خدا به نیکوکاران برسبیل استحقاق و به نابکاران برسبیل امتحان واگذاشته شده است. لذا سلطان تنها دربرابر خداوند رحمان مسئول و پاسخ گو شمرده میشود و بنده را نشاید که سراز کمند اطاعت سلطان پیچد." (16)
یکی دیگر از علمای شیعه در دوران قاجار به نام شیخ جعفر نجفی اعتقاد به عدم مشروعیت ذاتی سلطنت دارد. وی برلزوم اطاعت مردم از مجتهدان در دوران غیبت امام اشاره میکند. ملا احمد نراقی تئوری پرداز ولایت فقیه "درنامشروع شناختن ذاتی سلطنت در زمان غیبت معصوم درنگ نکرده و با استناد به احادیث متعدد کوشیده است تاولایت سیاسی فقیه را اثبات کند." (17) همین روحانی بزرگ برخلاف چنین نظریه ای که ابراز میدارد، رابطه بسیار نزدیکی با فتحعلیشاه داشته و در ستایش او از هیچ گونه مبالغه گوئی ابا ندارد. نسبت به شاهی که غاصبش مینامد چنین اظهار میکند:
"خدیو زمان، قبله سلاطین جهان، سرور خواقین دوران، بانی مبانی دین مبین، و مرّوج شریعت سیدالمرسلین، گلزار زیبای منشور خلافت، رونق جمال کمال مملکت، آفتاب تابان فلک سلطنت، خورشید درخشان سپهر جلالت، ماحی مأثرظلم و عدوان، مظهر"ان الله یامر بالعدل و الاحسان" خسروی که انجم با آنکه همگی چشم شده، صاحبقرانی چون او در هیچ قرنی ندیده، و سپهر پیر با آنکه همه تن گوش گشته، طنین طنطنه کشور گشایی چنین نشنیده ... نسیم گلستان عدل و انصاف، شعله ی نیستان جور و اعتساف، مؤسس قوانین معدلت، مؤکد قواعد رأفت و رحمت، دارای نیک رأی، و اسکندر ملک آرای، ظل ظلیل اله و المجاهد فی سبیل الله، صدرنشین محفل عنایات حضرت آفریدگار، السلطان بن السلطان، و الخاقان بن الخاقان، السلطان فتحعلیشاه قاجار لازالت اطناب دولته الی یوم القیام." (18)
میدانیم که در دوران سلطنت این پادشاه به علت بی لیاقتی او شیرازه کشور ازهم پاشیده و بخش بزرگی از کشور ایران جدا شد. این مجتهد بزرگ به چه انگیزه ای درباره او چنین غلو کرده است نامعلوم است. پادشاهی که نه برای حفظ کشور و نه برای صیانت بیضه اسلام اقدامی کرده است چرا اینگونه مورد لطف مرجع بزرگ شیعه قرار میگیرد شاید یک علت داشته باشد و آن حفظ منافع روحانیون بوده است.
نقش روحانیون درانقلاب مشروطه و اصلاح قانون اساسی اول و ضمیمه کردن متمم به قانون اساسی و قراردادن 5 مجتهد در رأس مصوبات مجلس چیزی جز همین شورای نگهبان امروزی نبوده است. در متن قانون اساسی اول که اجداد ما نوشتند نه از دین رسمی اسمی است و نه از تبعیض بین شیعه و سایرین حرفی. ولی در متمم قانون اساسی چه بندهائی را به آن اضافه کردند بحث این مقاله نیست. ما دراینجا فقط خواستیم اشاره ای به تفکر روحانیون شیعه نسبت به قانون و حکومت کرده باشیم. چون بدون شناخت دقیق این نظریه نقش بابیان و بهائیان درروند روشنگری و تجددخواهی درایران مشخص نمی شود روحانیون شیعه با هرنوع نوآوری و تجدد از قبیل تأسیس مدارس، تأسیس چاپخانه، ایجاد راه آهن و کارخانه مخالف بودند. آزادی زنان برای آنها مطرح نبود، بکاربردن عقل و خرد ناپسند بود، مردم را نادان و عوام میدانستند که باید توسط روحانیون هدایت شوند و از خود اراده ای نداشته باشند. با وضع هرنوع قانونی مخالف بودند . در یک کلمه برکلیه شئون زندگی حاکم بودند و هر دگراندیشی را محکوم به مرگ میدانستند. سعادت و خوشبختی این جهانی و آن جهانی مردم را در رضایت از خود میدانستند.
آئین باب و بعداً بهائیان درست در نقطه مقابل این تفکرات قد علم میکنند. از این رو روحانیت که در این آئین انکار خودرا میدیده است با تمام توان برعلیه آن قیام می کند.
دربخش بعدی به عواقب ناشی از این مخالفت ها با آئین بای می پردازیم تا دليل عدم دخالت عملی بهائيان در انقلاب مشروطه مشخص گردد.

.V نقش بابیان در روشنگری جامعه ایران و سرنوشت انان
سیدعلی محمد باب با پایه گذاری آئین جدید به یک دوران طولانی چند صد ساله انتظار خاتمه میدهد. روحانیون دراین دوران مردم را به صبر و بردباری تا ظهور مهدی دعوت میکردند و هرگونه اقدامی در راه تغییردادن وضع موجود را ناصواب و خلاف شرع میدانستند. باب این تفکر را نادرست میداند و مردم را به کارو کوشش و پیدا کردن راه های حل مشکلات امر میکند. گوشه گیری و انزوا و مطیع تقدیر بودن را خلاف عقل میداند.
همانطور که قبلاً یاد شد حتی روشنگران دوران مشروطیت با یک دوگانگی و خود فریبی نظریات خودرا درقالب شرع بیان می کردند. هیچ کدام از آنها این شهامت را نداشته که برخلاف نظر مجتهدان مطلبی را ارائه دهند تا چه رسد به طرد شریعت از زندگی روزمره. چون در اسلام رهبری مذهبی و سیاسی بهم آمیخته بوده است روحانیون خودرا نایبان معصوم میدانند این حق را به خود میداده اند که در کلیه زمینه های سیاسی، اقتصادی و قانون گذاری حرف آخر را بزنند.
البته جای تعجب نیست که در ایران آن دوران روشنگران از طرح قانون عرف دربرابر شرع امتناع داشته باشند, چون چنین عملی به آسانی بهانه به دست مجتهدی میداد که حکم قتل اورا بدهد و دولت را مجبور به اجراء آن کند.
باب به درستی میدانسته است که تنها راه برون رفتن از این بن بست نسخ شریعت است زیرا اصلاح شریعت از راه تأویل و تفسیر را غیرممکن میدانسته. سید باب با اقدام خود یکی از دوپایه محکم استبداد یعنی استبداد مذهبی را متزلزل کرد و راه را برای اظهار عقائد ترقی خواهانه بازنمود.
دلارام مشهوری به درستی مینویسد:"رفرم اصیل مذهبی بعنوان یک انقلاب فلسفی میتواند راهگشای پیشروترین جناح جامعه در راه دامن زدن به تحولات عمیق اجتماعی باشد. از این دیدگاه برآمدن پرتستانتسیم در قرن شانزدهم را بدرستی آغاز عصر روشنگری اروپائی ارزیابی نموده اند و درست از همین جنبه، جنبش سراپا مذهبی بابی میتوانست ایران را در مسیر همان تحولاتی قرار دهد که اروپا پشت سرگذارده است." (19)
رستاخیز بابی موفق میشود که در یک زمان نسبتاً کوتاهی دربین کلیه اقشار جامعه ایران نفوذ کند و قدرت روحانیون شیعه را خدشه دار سازد. دربین مؤمنین به باب نه تنها شیعیان که یهودیان و زرتشتیان هم بوده اند. برای آنها مهدی موعود بودن باب مطرح نبوده است بلکه در تفکرات او آزادی خودرا می دیده اند. هما ناطق مینویسد: " اما با برخاست باب مردم آنچه را که درسر و به دل داشتند برزبان راندند. آن فرقه های پراکنده درسراسر ایران به آرمان های خود شکل دادند." (20)
دراینجا مختصراً به بخشی از تعالیم باب درباره مبانی اندیشه تجدد اشاره میشود:
1- باب معتقداست که در هردورانی فرستاده جدیدی می آید و خاتمیت را نمی پذیرد.
2-باب معاد جسمانی را مردود می داند و معتقد است که هیچ مرده ای زنده نمی شود. باب هفتم از واحد دوم بیان فارسی؛ "مراد از یوم قیامت یوم ظهور شجره حقیقت است و مشاهده نمی شود که احدی از شیعه یوم قیامت را فهمیده باشد، بلکه همه موهوماً امری را توهم نموده که عندالله حقیقت ندارد." (21) بزرگترین اسلحه در دست روحانیون برای ترساندن مردم مجازات در آن جهان توسط ملک دوزخ است. آتش جهنم و مارها را چنان شرح میدهند که مو بر بدن هر انسانی راست میشود. بعد از شرح مجازاتهای آن چنانی در جهنم راه نجات از آن محل وحشتناک و ورود به بهشت موعود را نیز نشان میدهد و آن راه چیزی جز اطاعت بدون چون و چرا از دستورات خود او نیست.
3- یکی دیگر از سلاحهای مجتهدین معجزه است و از نظر آنها نه تنها که پیغمبر و امامان معجزه میکرده اند، بلکه هر سقاخانه و امام زاده ای هرگاه که مجتهدین صلاح بدانند، معجزه ای میکند تا مجتهد به هدف مورد نیاز خود برسد. مثل معجزه بقعه صاحب الامر در تبریز در زمان صدارت امیرکبیر و یا معجزه هارون ولایت در اصفهان برای تصفیه حساب مجتهد اصفهانی آقا نجفی با ظل السطان حاکم اصفهان. باب با مخالفت با معجزه و بی اعتبار دانستن آن اسلحه دیگری را از دست روحانیون میگیرد. او درباب 8 از واحد 6 بیان میگوید:"اگر کسی معجزه ای غیر از آیات الهی روایت کند حجت حساب نمی شود." (22)

"آنچه از مطالب یادشده برمی آید تجدد در آئین بابی به معنی پیشرفت دائم و ترک نه فقط آداب و رسوم بشری بلکه حتی احکام الهی مربوط به ظهور قبل نیز می باشد ...فرق اساسی با اکثر فرقه ها و گروه های مذهبی اعمّ از اسلامی و مسیحی و غیره دراین مطلب است که جنبشهای نامبرده هدف نهائی خودرا بازگشت به اصل دین می دانند. یعنی فی الواقع قصد نوآوری نیست بلکه برعکس بازگشت به وضع سابق و دورشدن از هرگونه نوآوری است از این رو برای آماده ساختن جامعه در مسیر تحولی گسترده، باید قدرت روحانیون محدود میشد. " ... طبعاً روحانیون درهرگونه تغییر و تحوّلی که در ساختار جامعه پدیدار می گردید خطری برای مقام خود می دیدند و با آن با قدرت هرچه بیشتر مخالفت می کردند. مثلاً ایجاد مدارس جهت توسعۀ علوم در جامعه و اصلاح حکومت را برای خود خطری عظیم می پنداشتند. زیرا تا زمانی که اکثریت مردم بیسواد بودند، می توانستند آنها را به عنوان "مقلّد" به میل خود تحریک کرده جهت اهداف خویش مورد استفاده قرار دهند. دلیل عدم موفقیت متجدّدین و اصلاح طلبان ایران دراین راز نهفته بود که یا نتوانستند و یا نمی خواستند از قید و بند علما آزاد شوند.
اگر روشنفکران ایران می توانستند خودرا از بند روحانیون آزاد کنند، ایران و منطقه خاورمیانه موفق میشد که در راه تجدد و آزادی گامهای بلندی بردارد.
بزرگترین اسلحه روحانیون شیعه مسئله نیابت امام معصوم است. این تفکر در طی زمان بوجود آمده و به فرم امروزی درآمده است. آنها با این استدلال که امام معصوم در غیبت است پس بهتر است که ما خود نایب امام باشیم و با این استدلال خودرا مسئول اداره امور امت قرار دادند. روحانیون با استفاده از مقام نیابت به منابع بزرگ مادی دست پیدا کردند چون دریافت خمس و ذکات حق آنها بود.
باب با ادعای خود مشروعیت علما را به عنوان نایبان امام منتفی ساخت. این مسئله موجب از دست دادن منابع مالی و مقام اجتماعی آنها میشد. بدین ترتیب کل ساختار روحانیت تشییع زیر سئوال می رفت و با از دست دادن منابع مالی امکان جلب پیرو از آنها گرفته میشد.
اسلحه دیگر روحانیون حکم جهاد است.
چون مطابق با اعتقادات شیعه حکم جهاد با امام است، حال که شخصی ادعای امامت دارد دیگر حقی برای نایبان امام نمی ماند.
وی حق اجتهاد را هم حق روحانیون نمی داند و آنها را از این کار منع میکند.
یکی دیگر از پایه های قدرت روحانیون ادای نماز جمعه است که درآن بعد از ادای نماز مؤمنین گوش به سخنان امام میدهند و امام از این جایگاه میتواند عقائد و نظریات خودرا به مؤمنین برساند. او ادای نماز جماعت را غیر از نماز میت ممنوع اعلام میکند.
همچنین مردم را از اقرار به گناه منع میکند و آن را خلاف کرامت انسانی میداند. او اقرار به گناه را فقط در برابر پروردگار مجاز میداند.
همانطور که فتوای قتل را غیرمجاز میداند و این حق را از روحانیون سلب میکند. در این باره باب چنین میگوید:" و خداوند اذن نفرموده که کسی دربیان فتوای قتل کسی را دهد درهیچ حال و در هیچ شأن و در هیچ مورد. اگر چه دربین خود مخالف در شؤونات علمیّه ظاهر گردد که براحدی نبوده و نیست بلکه برخدا است فصل و حکم. شماها را ای خلق منکوس چه حدّ است که فتوی بر قتل نفسی دهید." (23)
باتوجه با این مطلب که کشورهای متمدن و دمکرات جهان هنوز 50 سالی نگذشته است که مجازات حکم اعدام را لغو کرده اند، اهمیت دستور باب در 160 سال قبل و درایران عصر قاجار روشن میشود.
میدانیم که روحانیون شیعه با فتواهای قتل خود چه خون ها که نریخته اند و چه جنایاتی که نکرده اند. هرکسی که کوچک ترین مخالفتی با نظریات آنها میکرد اورا تکفیر کرده و به دست جلاد می سپردند. کافی است به فتواهای قتل که صادر کرده اند نگاه کنید تا مسئله روشن شود.
او برای جلوگیری از سوء استفاده از اعتقادات مردم برای کسب ثروت، فروش چوب و سنگ و خاک مقامات مقدسه را اکیداً منع میکند. به این حکم باب شیخ فضل الله نوری در لوایح خود سخت میتازد چون یکی از منابع درآمد آقایان زیر سؤال میرفته است.

این بود مختصری از تعالیم و نظریات باب که اگر در ایران اجراء میشد، می توان گفت که ایران امروز سرنوشتی دیگر میداشت.
اگر روشنفکران ایرانی صدر مشروطیت این مسائل را مورد نظر قرار میدادند آیا درایران به جدائی کامل دین از سیاست نرسیده بودیم؟ آيا سخن امروز بخشی از روشنفکران دینی ایران چیزی جزهمان نظریاتی است که سید باب ارائه کرده است؟
متأسفانه روحانیون شیعه موفق میشوند که دیوار ضخیمی به دور باب و بابیان بکشند و مردم را در ناآگاهی از تفکرات آنها نگاه دارند تا بتوانند به اهداف این جهانی خود برسند.
دراین قسمت اشاره ای مختصر به دستورات باب درزمینه اجتماعی می کنیم.
دستور به تشکیل پست تا همه مردم بتوانند به اخبار و اطلاعات دست رسی داشته باشند
دستور تأسیس چاپخانه جهت چاپ کتب و ترویج فرهنگ
دستور منع از مواد مخدر، منع از آزار به حیوانات، امر به تعلیم و تربیت کودکان، منع از تنبیه بدنی کودکان، امر به محبت و احترام به فامیل، محبت به همسر و اطفال را عین عبادت میداند و حتی درحد امکان دستور میدهد که زن را در سفر همراه ببرید. حقوق زن و مرد را مساوی می داند. (24)

این دستورات را اگر با نظریات روحانیون شیعه مقایسه کنیم، می بینیم که فرق از کجا تا به کجا است. علت اقبال جمع زیادی از ایرانیان به جنبش بابی را دلارام مشهوری چنین شرح میدهد: "رهایی از خودکامگی شیعه گری درطول قرنها، پیش و پس از بابیت، به برآمدن صدها فرقه و جرگه درایران منجر گشت. اما آنچه که به جنبش بابی چهره ای کاملاً متفاوت می داد، این واقعیت بود که دراین دوران بحران تکان دهنده ای جامعۀ ایرانی را فراگرفته، فلسفۀ حیات اجتماعی را درمقابله با شرایط جهان نوین، یکسره مورد بازجویی قرار می داد. این جنبه نیز بنوبۀ خود زمینۀ گسترش سریع و بیسابقۀ بابیت را ممکن ساخت و ازاین فراتر آنچه که این "فرقۀ جدید" را به جنبشی اجتماعی و بنیان کن بدل ساخت، بیشک عناصر کاملاً نوین در شیوۀ تشکل و منش رهبری بود. (25)
در شیوۀ تشکل و منش رهبری، مشهوری بر روی اصل روی آوردن باب به دولت اشاره میکند: سید باب با روی آوردن به دربار قصد داشته است که نفوذ روحانیون را درسیاست کشور محدود کند و پایه های جدائی دین از سیاست را بریزد. دراینکه شاهان قاجار شهوت پرست، ناتوان، مستبد و پول دوست بوده اند شکی نیست. اما پایه دیگر قدرت که روحانیون شیعه بوده اند دست کمی ازآنها در ترویج فساد و ممانعت از آزادی نداشته اند. در این زمینه مشهور مینویسد: "جنبش بابی در دو سه سال اوّل، بعنوان "فرقه ای" نظیر دیگر فرقه های اسلامی و در ردۀ فرقه های شیخی برآمد. امّا بیکباره با روی آوردن باب به دربار چرخشی یافت، که نه تنها از مزدک به بعد درتاریخ ایران بی نظیراست، بلکه بطور قاطع این جنبش را بعنوان جنبشی اجتماعی و سیاسی مطرح ساخت و نه یک"هیاهوی مذهبی". فریدون آدمیت از اول کسانی است که این ارزش را در جنبش بابی دریافته، می نویسد:" سیدعلی محمد درپی جنگ و آشوب نمی گشت. اساساً مرد نیک نفسی بود و در خوی و منش او ستیزگی نبود ... فقط ملایان بودند که مقام خودرا در خطر دیدند ... نکتۀ با معنی دیگر اینکه چون باب مورد تعرّض علما قرارگرفت، به دولت روی آورد."
البته چنانکه خواهیم دید، روی آوردن باب نه به واکنش درمقابل "تعرض علما"، بلکه باید بعنوان قدمی آگاهانه و ارادی تلقی گردد. اینجا همین بس که بابیت با این قدم از "دعوای خانگی" در درون حاکمیت مذهبی که میتوانست آتش بیار غوغاگری این حاکمیت باشد و مانند فرقه های دیگر در دراز مدت در خدمت نفوذ عمومی مذهب مسلط قرار گیرد، با روی آوردن به "دشمن" یعنی دربار، تنها بدانکه کینۀ بی چون و چرای عمامه بسران را متوجه خود ساخت، به نقش بارز تاریخی اش دست یافت. چنانکه حتی پس از صد و پنجاه سال، اسماعیل رائین آرزو می کند که ایکاش بابیت یک "سودای مذهبی" می ماند و در سیاست دخالت نمی کرد." (26)
مشهوری روی آوردن باب به حکومت را از دو جهت مثبت ارزیابی میکند. یکی پشت کردن به پایگاه مذهب و دیگری تقویت جنبه مترقی حاکمیت سیاسی. روی آوردن باب به حکومت را نه به خاطر کسب جاه و مقام بلکه درجهت تقویت مبرم ترین ضرورت تاریخی میداند.
"بابیت نفی هرآنچه در جامعه ایرانی منفی بود را بر پرچم خود نوشت. درهرطبقه و قشری جاذب همه پتانسیل مترقی موجود گشت و از گندم پاک کن اصفهانی تا شاهزادگان قاجار و از مجتهدان تا جمعی از طلبگان به بحران هویت دچار آمده را بخود جلب نمود. در این راه توجه خاصی به قشر ویژه ای نداشت و بدین سبب نیز باید این جنبش را از نظر فلسفه سیاسی مدرن اولین جنبش ملی ایران ارزیابی نمود." (27)
نقشی که قرة العین دربیداری ایرانیان و احقاق حقوق زنان ایفا کرده خود بحثی است جداگانه. زمانی طاهره برای زنان حق آزادی سخن گفتن و مشارکت در زندگی را خواست که حتی زنان دربار درپشت دیوارهای بلند در حرمسراها محبوس بودند. اگرچه درآن زمان صاحبان این تفکر به خاک و خون کشیده شدند و برای مدتی از پویائی بازماندند اما به ضرورت تاریخ امروز در کشور اسلامی ایران می بینیم که دها زن استاد دانشگاه، نماینده مجلس و در پست های مهم مشغول کارهستند. اگر به اعتراض آقای خمینی نسبت به آزادی زنان در زمان شاه توجه کینم باید ببینیم چه اتفاقی افتاد که امروزه زنان دارای این حقوق هستند. آیا چیزی جزضرورت تاریخی است؟ اگر 160 سال قبل جامعه ایران آزادی زنان را به رسمیت می شناخت آن چنان تحولی در جامعه بوجود میآمد که امکان هرگونه زورگویی به زنان را از زورگویان می گرفت. آنهائیکه سد این پیشرفت شدند باید دربرابر نسل های آینده و تاریخ ایران جوابگو باشند.
جنبش بابیه درزمان کوتاهی موفق شد که بخش بزرگی از جامعه را به طرف خود جلب کند و می رفت که پایگاه نیروی مذهب را ناکارآمد کند و راه را برای آزادی بازکند. متأسفانه با مرگ محمد شاه و روی کارآمدن ناصرالدین شاه روحانیون شیعه موفق شدند که جنبش بابیه را رو در روی دربار قرار دهند که منجر به قیام های مازندران، زنجان و نیریز شد. این درگیری ها به خواست روحانیت به بابیان تحمیل شد و آنها را ناخواسته رو در روی قدرت حاکم قرار داد. این بخش از بحث از این نظر حائز اهمیت است تا بدانیم که چرا بهائیان درانقلاب مشروطه عملاً شرکت نکردند.

. VIنگاهی به روياروئی دولت با جنبش بابیه

درابتدا مختصراً به وقایع مازندران و قلعه شیخ طبرسی می پردازیم. حقایق الاخبار می نویسد:
"ملاحسین نیز از شاهرود و بسطام به مازندران رسید، به اغوا و افساد اشتغال ورزید. در ایامی معدود قریب به سیصد نفر بطریقۀ آن ملاعین رهسپر شدند. سعیدالعلماء و سایر فقهاء مازندرانی در مقام محافظت خود برآمده، کارگزاران دولت و عمال و سرکردگان ولایت را ازین فتنه و غوایت اطلاع دادند. چون از امناء دولت در دفع و رفع ایشان مسامحتی رفت، آن گروه از بارفروش به سواد کوه شدند. بعد از آن که احتشام الدوله از مازندران عزیمت به طهران نمود مجدد به بارفروش مراجعت کردند. عباسقلی خان لاریجانی سیصد نفر تفنگچی با محمد بیک یاور را بدفع آن گروه شقاوت اثر فرستاد. حین ورود مقابله و مقاتله روی نمود چند تن از پیروان باب طریق سقر پیمود، و از لاریجانی نیز جمعی مجروح گردید.
جماعت بابیه کاروانسرای سرمیدان را محل اقامت و مانع آفت خود نمودند. خود عباسقلی خان به بارفروش آمد؛ طایفۀ ضالّه از خان بعهد و پیمان طالب خروج از مازندران شدند؛ عباسقلی خان رضا داد، آنان از بارفروش به علی آباد آمدند. خسروبیک علی آبادی دل به اخذ اموال ایشان نهاد، راه عبور برآنها بسته از طرفین مستعد مبارزت و مقاتلت شدند. خسرو بیک بدرجۀ شهادت رسید. ملاحسین از خروج مازندران نادم گردید. بمدفن شیخ طبرسی آمده رحل اقامت انداخت." (28)
ازاین گزارش کاملاً مشهود است که جماعت بابیه قصد جنگ و رویا روئی با دولت را ندارند ولی چون علما و دررأس آنها سعیدالعلما از اقبال مردم به آنها نگران موقعیت خویش است نابودی آنها را خواستار است. گروه بابیان با حمله ناجوانمردانه ای که به آنها میشود و عده ای از آنها را می کشند، باز با این وجود قصد درگیری ندارند و تنها خواست آنها عبور از مازندران است ولی راه را برآنها می بندند. عده ای را به قتل میرسانند و جماعت بابیه را مجبور به دفاع از جان خود میکنند. آنها از روی ضرورت به قلعه شیخ طبرسی پناه میبرند.
درمدت جنگهای قلعه طبرسی چون لشگریان درجنگ موفقیتی بدست نمی آورند راه حیله و تزویر پیش می گیرند چنانچه حقایق الاخبار ناصری چنین می انگارد:
"پس از تحریر امان نامچه که درحقیقت نامه قتل ایشان بود حاجی محمد علی با 214 نفر و تفنگهای مستعد و آماده با اسیاف مسلول در یک سمت اردو نزول نموده آنشب را بسر رسانیده علی الصباح حاجی محمد علی با چند نفر از رؤسای آن ملاعین محبوس بقیه از زندگانی مأیوس شدند پس از انهدام قلعه امیرزاده به بارفروش آمد حاجی محمد علی و سایرآن ملاعین نیز درآنجا بار سفر بسوی سقر بستند." (29) بابیان با وجود اینکه چندین بارموفق میشوند لشگر دولتیان را شکست بدهند به فکر تصرف منطقه ای نیستند و بعد از پیروزی در نبرد مجدداً به قلعه باز میگردند. این خود دلیل قاطعی است که بابیان نه سر جنگ با دولت دارند و نه قصد تصرف منطقه ای را در سرمی پرورانند، بلکه اقدام آنها فقط جنبه دفاعی داشته است.

واقعه زنجان
حقایق الاخبار چنین مینویسد:
"ملا محمد علی زنجانی در سلک علما و فقها آن دیار روزگار می گذرانید چون مخالفتش با سایر علماء آن سامان بی پایان آمد ... طریقه بابیه را در وطن مألوف شایع گردانید متابعانش از درجه مآت (صد) به الوف رسید (به هزار)، دولت حکم محکم به امیراصلانخان حاکم زنجان شرف صدور یافت که ملا محمد علی بابی را به دارالخلافه روانه دارد." چون ملا محمد علی تسلیم مأمورین دولت نشد درمقابله با قوای دولتی "قریب به 40 نفر از طرفین مقتول و مجروح گشت. روز دیگر قلعه چه ای در وسط شهر زنجان مسمی به قلعه علیمردان خان را جماعت بابیه متصرف و محکمه خود ساختند."
دراینجا هم بابیان را مجبور به قلعه بندی و دفاع از خود نمودند. دوران جنگ و جدالهای زنجان چندین ماه به طول انجامید که نتیجه آن صدها کشته از طرفین بود.
فقط به یک جمله از حقایق الاخبار اکتفا میشود تا ابعاد فاجعه حدوداً مشخص گردد. " روزانه دیگر صدنفر کم و بیش به ضرب نیزه پیچ راه دوزخ پیش گرفتند بقیه به انواع سیاسات و عقوبات به جانب درکات جهنم شتافتند." (30)
این یکی دیگر از خدعه ها و نیرنگهائی بوده است که روحانیون موفق میشوند نهضت بابی را زمین گیر کنند.
دربرابر این جنایات مورخین، روشنگران و سیاست مداران ایران کوچک ترین اعتراضی نکردند و جمله ای برعلیه این جنایات ننوشتند.

واقعه نیریز
به نقل از حقایق الاخبار خورموجی:"سید یحیی دارابی پسر آقا سید جعفر دارابی ملقب به کشفی ازجمله سادات و علماء عظام و از اجله ارباب فضل و کمال خلف ناخلفش عمده اصحاب ضلالی و توده رجال رجالی شد."
سید یحیی در نیریز تنها گناهی که داشت نظریات و عقائد سید باب را دربین مردم تبلیغ میکرد. نظر مورخ نامبرده همان نظر روحانیون نسبت به مردم است. "اهالی دهات که بالفطره کودن و پلیدند به این مزخرفات و ترهات گرویدند بر گردش جمع و پروانه آن شمع شدند." این است نظر دولتمردان قاچار نسبت به طبقه زحمتکش دهقان ایرانی.
برای دفع سید یحی فیروز میرزا نصرت الدوله حکم محکم به عهده مهرعلیخان نوری نگاشت و اورا مأمور این کارکرد. نامبرده بعد از ورود به نیریز خودرا ضعیف تر از آن دانست که با سید یحی به جنگ بپردازد. ازاینرو مصطفی خان قراگوزلو با دو فوج سرباز و دو عراده توپ به یاری او فرستاده میشود.
مصطفی خان که کهنه سپاهی و با حزم و آگاهی بود صرفه در محاربه ندید.
"دام حیله و تزویر گستراند. خدمت سید نیاز صادقانه و پیام مریدانه فرستاد اخلاص ورزید و طالب ملاقات سید گردید. سید این دمدمه و فسون را از مساعدت بخت یافت به ملاقات سرتیپ شتافت حین ورود بارسفر بسوی نار سقربربست." (31)
به عبارت ساده تر با خدعه بابیان را فریفتند و چون به سوگند نیروهای دولتی اعتماد کردند اسلحه را گذاشتند و قصد صلح داشتند ولی نیروهای مذهبی و دولتی هدفی دیگر داشتند و هدف آنها نابودی دگراندیش بابی بود و برای دست یابی به این هدف از هیچ حیله ای روی گردان نبودند. با این حیله صدها بابی جان خودرا از دست میدهند.
سوء قصد عده ای بابی به جان ناصرالدین شاه به فکر قصاص بعد از قتل عام های ناجوانمردانه بابیان در قلعه های یاد شده و تیرباران سید باب در تبریز چند نفری بابی به قصد قصاص خون باب طرح ناشیانه ای برقتل ناصرالدین شاه میریزند.
همانطور که مشهوری مینویسد:"اقدام به ترور شاه باید به دوجهت عملی منحرف از جنبش بابی ارزیابی گردد. یکی آنکه از خط مبارزه فرهنگی سیاسی بابیان بدور بود و به ستیزه جوئی انتقام جویانه شیعه گری نزدیک و دیگر آنکه این تیراندازی برخلاف جهت اصلی مبارزه بابیان بجای هدف گرفتن رهبری مذهبی شاه را هدف گرفت." (32)
بعد از این ترور نافرجام دربار و نیروهای دولتی کاملاً هم صدا با روحانیون برقلع و قمع بابیان پرداختند. حاجب الدوله (قاتل امیرکبیر) مأمور دستگیری بابیان میشود. عده ای دستگیر میشوند با دستگیر شدگان چگونه رفتار میکنند و آنها را چگونه به قتل میرسانند در حقایق الاخبار ناصری چنین نگاشته میشود:
"... و بقیه را بین الناس تقسیم نموده که عموم بندگان خدا ازاین فیض عظمی بی نصیب نباشند. ملا شیخعلی به علما و طلاب، سید حسن خراسانی به شاهزادگان ملازین العابدین یزدی به مستوفی الممالک و مستوفیان، ملاحسین خراسانی را نظام الملک و وزیر دول خارجه، میرزا عبدالوهاب شیرازی به بقیۀ اولاد صدر اعظم، ملا فتح الله قمی و ملا علی و آقا مهدی صحاف را حاجب الدوله و فراشان، شیخ عباس طهرانی به امرا و خوانین محمد باقر نجف آبادی پیشخدمتان پادشاهی، محمد تقی شیرازی به امیرآخور و عملۀ اصطبل، محمد نجف آبادی به ایشیک آقاسی باشی و سایر عملۀ اسلام، میرزا محمد نیریزی به کشیکچی باشی و یوزباشیان و غلام پیشخدمتان، محمد علی نجف آبادی را خمپاره چیان، سید حسین یزدی را آجودانباشی و میران پنجه و سرتیپان، میرزا نبی دماوندی را معلمان و متعلمان مدرسۀ دارالفنون، میرزا رفیع مازندرانی را سوارۀ نظام، میرزا محمود قزوینی به زنبورک چیان، حسین میلانی به سربازان، عبدالکریم قزوینی را توپچیان، لطفعلی شیرازی را شاطران، نجف خمسه ای را کسبۀ شهر، حاجی میرزا جانی تاجر کاشی را ملک التجار و تاجران، حسن خمسه را ناظر و مطبخیان و شربت داران، محمد باقر قهپایه را آقایان قاجار، هریک از نامبردگان را جماعت مجاهدان فی سبیل الله قربة الی الله و طلباً لمرضاته، به انواع سیاسات و عقوبات به دار بوار و خسار فرستادند. صادق زنجانی که ملتزمین رکاب به قتلش پرداختند، جسد پلیدش را پاره پاره در دروازه های شهر زینت قناره نمودند. حاجی سلیمان خان تبریزی که کاشانه اش آشیانۀ فساد انگیزی بود با قاسم تبریزی که مدعی نیابت سید یحیی بود، بعد ازآن که اعضای ایشان به واسطۀ شمعهای افروخته مهبط انوار گردید، هریک به چهارپاره بردار شدند. قرة العین که در خانۀ محمود خان کلانتر جای داشت در درکات سقر منزل گزین آمد. و ملا شیخعلی را نعم القرین، یفعل الله بالظالمین." (33)
هدف درباریان از این عمل شریک کردن کلیه اقشار جامعه در خون بابیان بوده است. عمل ننگین معلمان دارالفنون به صورت لکه ننگی بردامن فرهنگ ایران خواهد ماند.
جنبش بابیه که ازسال 1844 موفق شده بود نهضتی درایران بوجود بیاورد در سال 1853 از پیش رفت بازماند.
روحانیون شیعه موفق شدند با رو در رو قرار دادن جنبش بابی با دولت آن را متوقف کنند و به هدف خود برسند. این درسی بود که جنبش بابی از تاریخ آموخت. در انقلاب مشروطه روحانیون باز به فکر رو در رو قرار دادن بهائیان با دولت بودند تا هم بتوانند بهائیان را قلع و قمع کنند و هم مشروطه را مطابق میل خود به مشروعه تبدیل کنند و مانع بوجود آمدن حکومت قانون شوند. این مسئله بحث ما در بخش بعدی این مقاله است.

. VIIبهائیان و انقلاب مشروطه
چگونگی نقش بهائیان در انقلاب مشروطه را از دو دید مختلف مورد بررسی قرار میدهیم. میدانیم که هر انقلابی برای آنکه به نتیجه مطلوب برسد و به بی راه کشانده نشود، اجباراً باید دومرحله را پشت سربگذارد. مرحله اول تهیه پیش زمینه های فکری و آماده کردن افکار جامعه برای قبول حقانیت یک تغییر بنیادی. مرحله دوم اقدام عملی برای درهم کوبیدن سیستم قبلی و ایجاد سیستمی نوین بر خرابه های سیستم کهن. اگر این دومرحله را در انقلاب مشروطه مورد نظر قرار دهیم، بابیان و بهائیان در آماده کردن افکار عمومی جامعه ایران برای تغییرات بنیادی درکشور نقش عمده داشتند. اما در مرحله دوم که کوبیدن نظام کهن بود عملاً شرکت نکردند. بهائیان نه در اعتصابات و تظاهرات نقشی داشتند و نه در قیام مسلحانه اقدامی کردند. چرا بهائیان که از نظر فکری از طرفداران جدی حکومت قانون بودند در انقلاب شرکت نکردند، ابتدا مورد بحث قرار میدهیم.
همانطور که قبلاً اشاره شد استبداد حاکم برایران مشروعیت خودرا از تکیه به باورهای مذهبی مردم گرفته بود. و چون نماینده باورهای مذهبی مردم روحانیون شیعه بودند، بدین ترتیب یکی از دوپایه استبداد درکنار درباریان، روحانیون بودند. روحانیون شیعه که با رو در رو قرار دادن بابیان با دربار موفق شده بودند از طرفی موجبات قلع و قمع بابیان را فراهم کنند و از طرف دیگر قدرت خودرا تحکیم کنند، این بار با دشمن جدیدی روبرو بودند و آن دشمن جامعه ایرانی بود که از ظلم دستگاه حکومت و صدور احکام ضد و نقیض روحانیون به جان آمده بود. روحانیون این بار هم با تجربه موفقی که از مبارزه با بابیان بدست آورده بودند، سعی داشتند که مردم را برعلیه طرفداران مشروطه بشورانند و به هدف نهائی که حفظ پایه های قدرت خود بود برسند. آنها که از عمق تعصب مذهبی جامعه ایران آگاه بودند با استفاده از این حربه قصد وابسته نشان دادن مشروطه خواهان به بهائیان را داشتند . آنها مشروطه خواهان را بهائیان و بابیان و ملحدین معرفی میکردند که قصد نابودی شریعت را دارند. اما اینبار تیر روحانیت به سنگ میخورد و نقشه آنها نقش برآب میشود. چون این بار رهبری جامعه بهائی بعهده شخصی است که مهدی بامداد درباره او چنین می نویسد:"عباس افندی مردی بوده است بسیار زرنگ، زیرک، باهوش، سائس، مطلع، باگذشت، مردم شناس و مردم دار." (34)
سرنوشت تلخ جنبش بابی و رویاروئی با دولت دربرابرچشم عباس افندی قرار داشته بدین جهت طبیعی است که بهائیان را از دخالت عملی در انقلاب مشروطه منع کند. عباس افندی درنامه های خود مکرراً بهائیان را از دخالت در انقلاب منع میکند. او مینویسد:" اگر اینطور نمی نوشتم احبا را قتل عام و مشروطیت هم جاری نمی شد." برای روشن شدن این مطلب مختصراً به ابتکارات روحانیون شیعه در وابسته کردن انقلاب مشروطه به بهائیان می پردازیم.
عبدالبها با دوران سرکوب شدید بابیان و دیرتر بهائیان به علت قصد ترور ناصرالدین شاه و فاجعه ای که ببار آمد کاملاً آشنا بود. از این رو وی به درستی تشخیص داده بود که هرگونه دخالت عملی از طرف بهائیان درانقلاب مشروطه آب به آسیاب آن بخش از روحانیت ریختن است که با مشروطه مخالف بودند و سعی میکردند که مردم و دربار را از دخالت بهائیان درآن نهضت (آن روز فقط کلمه بابی مطرح بود) بترسانند و می گفتند که مشروطه کار بهائیان و مشروطه خواهان بهائیان هستند.
اگر بهائیان به نفع مشروطه فعالیتی میکردند روحانیون موفق میشدند که مردم را برعلیه مشروطه و مشروطه خواهان تحریک کنند. بدین ترتیب هم مشروطه ضرر میدید و هم مشروطه خواهان. با وجود اینکه بهائیان هیچ گونه دخالتی در انقلاب مشروطه نداشتند روحانیون سعی در نشان دادن دخالت آنها داشته اند تا بتوانند از احساسات مذهبی مردم سوءاستفاده کنند. شیخ فضل الله نوری از روحانیون ضد مشروطه در لوایح خود چنین مینویسد:
"برأی العین همه دیدیم می بینم که از بدو افتتاح این مجلس جماعت لاقید لاابالی لامذهب از کسانی که سابقاً معروف ببابی بودن بوده اند و کسانی که منکر شریعت و معتقد به طبیعت هستند همه در حرکت آمده و به چرخ افتاده اند."
شیخ فضل الله ادامه میدهد:" و دیگر روزنامه ها و شب نامه ها پیدا شد اکثر مشتمل بر سبّ علماء اعلام و طعن در احکام اسلام و اینکه باید در این شریعت تصرّفات کرد و فروعی را از آن تغییر داده تبدیل باحسن و انسب نمود و آن قوانینی که بمقتضای یکهزار وسیصد سال پیش قرار داده شده است باید همه را با اوضاع و احوال و مقتضیات امروز مطابق ساخت از قبیل اباحۀ مسکرات و اشاعۀ فاحشه خانه ها و افتتاح مدارس تربیت نسوان و دبستان دوشیزگان و صرف وجوه روضه خوانی و وجوه زیارت مشاهد مقدسه در ایجاد کارخانه جات و در تسویۀ طرق و شوارع و در احداث راههای آهن. اینکه مردم بی تربیت ایران سالی بیست کرور تومان میبرند و قدری آب می آورند که زمزم است و قدری خاک که تربت است و اینکه اگر این مردم وحشی و بربری نبودند اینهمه گوسفند و گاو و اشتر درعید قربان نمیکشتند و قیمت آن را صرف پل سازی و راه سازی میکردند و اینکه تمام ملل روی زمین باید در حقوق مساوی بوده ذمّی و مُسلم خونشان متکافو باشد و با همدیگر درآمیزند و بیکدیگر زن بدهند و زن بگیرند .(زنده باد مساوات)"
البته اباحه مسکرات و اشاعه فاحشه خانه ها که شیخ فضل الله قید میکند از تراوشات مغز خود ایشان است و ربطی به بهائیان و یا مشروطه خواهان ندارد. اما در باره سایر مسائلی که شیخ به آنها حمله میکند همان دستورات و تعالیم روشنگرانه باب است از قبیل ایجاد مدارس، ساختن کارخانجات، احداث راه ها، ممنوع بودن تجارت با سنگ و چوب و خاک بقاع متبرکه که به مذاق شیخ خوش نیامده چون یکی از منابع درآمد او را مسدود میساخته است. آنچه بیشتر ازهمه شیخ را خشمگین ساخته است اعتقاد بهائیان به مساوی بودن حقوق همه ملل و کافر ندانستن غیرمسلمین و آمیزش با آنها و نجس ندانستن آنها بوده است.
شیخ فضل الله ادامه میدهد:"سالها است که دو دسته اخیر از اینها در ایران پیدا شده و مثل شیطان مشغول وسوسه و راهزنی و فریبندگی عوام اضل من الانعام هستند یکی فرقه بابیه است و دیگری طبیعیه. این دوفرقه لفظاً مختلف و لباً متفق هستند و مقصد صمیمی آنها نسبت به مملکت ایران دو امر عظیم است یکی تغییر مذهب و دیگری تبدیل سلطنت." (35)
یحیی دولت آبادی مخالف بهائیان چنین مینویسد:
"سید محمد یزدی و امثال او از مخالفان مشروطه از قول بابیها کاغذ مینویسند از مشروطه تمجید میکنند و آن نوشته جات را در حضرت عبدالعظیم منتشر ساخته از آنجا بشهر تهران آورده شهرت میدهند که مشروطه خواهان نوشته اند و هریک آنها از هرگونه تشبث برای بدنام ساختن آزادی خواهان دریغ نمی دارند." (36)
روحانیون که از هم کاری دولت در قلع و قمع بابی ها در دوران ناصرالدین شاه تجربه بسیار خوبی بدست آورده بودند، سعی میکردند که در انقلاب مشروطه هم با همین نیرنگ شاه و مردم عادی را برعلیه مشروطه به شورانند.
محمد علی شاه بعد از مشاوره با مستبدین تلگرافی به ملا محمد کاظم خراسانی مرجع بزرگ جهان تشیع در آن دوران میزند و علت به توپ بستن مجلس را وجود بابیان در آن جمع مینامند. اگر موفق به جلب نظر روحانی نامبرده میشدند به هدف خود میرسیدند و حداقل برای مدتی کار مشروطه را متوقف میکردند. بخشی از متن تلگراف چنین است:
"آزادی را که از لوازم استقرار مشروطیت بود جمعی از مفسدین وسیله پیشرفت اغراض باطنیه و خیالات فاسده خود که مباین و منافی با اساس شرع مقدس اسلام بود قرار داده در ذهن عوام نوع دیگر رسوخ دادند ... انجمن بابیه تشکیل داده و گفتگوی آزادی این طایفه را به میان آوردند. دیدیم نزدیک است در اساس شرع مقدس نبوی رخنه انداخته." (37)
البته چون ملا کاظم خراسانی به مسئله آگاهی داشته فریب این مطلب را نمی خورد و در جواب آنها مینویسد با این کار شما کشور را خراب کردید و پای اجانب را به ایران بازکردید اگر بابیان مقصر بودند جرم آنها "بوزارت عدلیه ارجاع و بعد از ثبوت شرعاً بر وفق قوانین مشروطیت اسهل مایکون و موجب استحکام اتحاد دین و دولت بود گرفتار شدن آن صاحب اعلانات کفریه که از لسان بابیه منتشر می نمودند به عرض اقدس نرسیده؟" (38)
اشاره ملا کاظم به همان اعلامیه هائی است که از قول بابیان (بهائیان) درایران انتشار میدادند.
ملک زاده درتاریخ انقلاب مشروطیت ایران خاطرات یک افسر روسی را چنین شرح میدهد :"یکی از صاحبمنصبان روسی شیکف نام در خاطرات خود می نویسد که من آن شب درمیان آن جماعت بودم، منظره ای دیدم که در دنیا سابقه نداشته است، بیش از ده هزار نفر که اکثرآنها مست بودند و عربده می کشیدند جامهای شراب و عرق را پرکرده به سلامتی سبیل مردانۀ محمد علیشاه سرمی کشیدند و به مشروطه طلبان فحش می دادند.
یکی از سیدها که عمامۀ بزرگی برسرداشت و از وضعش معلوم بود موقعیت مهمی درمیان آن جماعت دارد درحالیکه جام شرابی در دست داشت روی صندلی ایستاد و گفت ای مسلمانان بخدا قسم که من تا بحال از این مایع کثیف نخورده ام ولی امشب به کوری چشم بابیها و بی دینها و دشمنان اسلام و به سلامتی پادشاه اسلام پناه این جام را سرمی کشم و فردا همین جام را از خون مشروطه طلبان پرکرده خواهم نوشید. (39)
با توجه به مطالب ذکر شده می بینیم که عبدالبها با چه تیزبینی و شناختی مانع به ثمر نشستن اهداف آن عده ای میشود که هم قصد داشتند مشروطه و حکومت قانون را از بین ببرند تا خود کما فی السابق حاکم باشند و هم مخالفین خود که بهائیان باشند از سر راه بردارند.
بدین ترتیب عبدالبها هم به جامعه بهائی خدمت کرده است و از کشت و کشتار مجدد آنها جلوگیری کرده و هم اسلحه را از دست مخالفین مشروطه گرفته و آنها را خلع سلاح کرده است. با توجه به مطالب ذکر شده مشخص میشود که بهائیان به درستی و به حق عملاً درانقلاب مشروطه شرکت نکردند. نقش بابیان و بهائیان در انقلاب مشروطه روشنگری بوده است.
هیچ انقلابی که پایه و زمینه فکری نداشته باشد نمی تواند گامی در راه آزادی بردارد. از دل خشونت و جنگ غول استبداد زائیده میشود که به مراتب وحشتناک تر و خطرناک تر از آن سیستمی است که برای از بین بردن آن انقلاب شده است. اگر زمینه های فکری و سازمانهای مدافع آزادی با تفکر آزادی خواهی واقعی بوجود نیامده باشند، هر انتقال قدرتی چیزی جز دست به دست شدن استبداد از گروهی به گروهی دیگر ببار نخواهد آورد.
نقش بابیان و بهائیان در انقلاب مشروطه بوجود آوردن تفکر آزادی خواهی و تأسیس سازمانهای حافظ آزادی بوده است نه دست به دست کردن قدرت از گروهی به گروه دیگر. در بخش آینده به نقش روشنگری بهائیان در جامعه می پردازیم.

.VIIIنقش روشنگری بهائیان در انقلاب مشروطه

به نقش روشنگری بابیان و فراهم نمودن زمینه فکری آزادی و رهائی از ستم را در بخش های قبلی اشاره کردیم. دراین بخش باجمال نقش بهائیان را مورد بحث قرار میدهیم. این بحث را ما از دو دیدگاه پی می گیریم. یکی تفکرات بهائیان و دیگری منش و یا کردار بهائیان.
بهائیان همیشه مورد اعتراض جامعه ایران هستند که چرا در مسائل سیاسی شرکت نمی کنند درحالیکه همه گروه های اجتماعی به نوعی درسیاست دخالت میکنند. برخلاف این نظریه ما معتقدیم که بهائیان در سیاست دخالت میکنند و چگونگی دخالت آنها را شرح میدهیم. فرق است بین دین سیاسی و سیاست دینی. در حکومتی که مبنی بر دین سیاسی باشد حاکمین دین خودرا سیاسی میکنند و در حقیقت دین را درخدمت سیاست و قدرت قرار میدهند و از باورهای مذهبی مردم جهت تأمین منافع خود استفاده میکنند. اما چون سیاست و دخالت درامور اجتماعی به قول معروف سوخت و سوز دارد آنکه دراین ماجرا ضرر می بیند دین و باروهای دینی است. آنهائیکه دین خودرا سیاسی میکنند در واقع نه تنها که خدمتی به دین و اعتقادات مردم نمی کنند بلکه به باورهای دینی مؤمنین جفا میکنند. نمونه بارز این مسئله دخالت روحانیون ایران درسیاست و معرفی کردن اسلام به نام دین سیاسی است که امروزه نتائج آن را دربی اعتقادی مردم به دین می بینیم. امروزه خوشبختانه شاهد آن هستیم که حداقل بخشی از روشنفکران دینی به این نتیجه رسیده اند که درحکومت نباید امتیاز ویژه ای به دینداران یا مفسرین دین داد بعلاوه "دینداران حق ندارند قوانین را بطور ابدی ازدین استخراج کنند. اگر اکثریت جامعه خواهان چنین قانونی نباشد ما حق نداریم آن را به جامعه تحمیل کینم." (40)
این سخنی است که بهاءالله بیش از 100 سال قبل زده است: سیاست دینی می تواند جامعه را از گزند خطرات اجتماعی حفظ کند. اخلاقیات دینی بازدارنده انسانها از اعمال خلاف شئون انسانی است. البته ناگفته معلوم است که نظرما در این زمینه شریعت و امرو نهی درکار مردمان و تعیین تکلیف برای آنها نیست بلکه اخلاقیات دینی است که مردم را به نیکوکاری، عدالت، بردباری، صداقت و امانت دعوت میکند.
بدین ترتیب بهائیان و اعتقاد بهائیت را باید در سیاست دینی مورد مطالعه قرار داد نه دین سیاسی. بهائیان هم در سیاست دخالت کرده اند اما راه دیگری را برگزیده اند و آن دینی کردن سیاست بوده است. اگر سیاست دینی باشد بسیاری از خطاها و جنایات اصولاً امکان بروز پیدا نمی کنند. بهاءالله اداره جامعه را به دست منتخبین جامعه توصیه میکند. "امور ملت معلق است برجال بیت عدل." (41) رجال بیت عدل منتخبین مردم هستند. بهاءالله میگوید:"این ظهور از برای اجرای حدودات ظاهره نیامده ... بلکه لاجل ظهورات کمالیه در انفس انسانیه ..." (42) البته این درست نقطه مقابل تفکرات روحانیون شیعه است.
متفکرین انقلاب مشروطه همگی قصد داشته اند که با تعبیر و تفسیرهای اسلامی راهی به آزادی باز کنند. نازائی این تفکر امروزه دیگر بعد از وقایع ایران نباید برکسی پوشیده باشد. روشنفکران ایرانی با پرده پوشی از علل عقب ماندگی ایران نتوانستند راه چاره ای برای بیرون آمدن از چنبره استبداد پیدا کنند. آنهائیکه علت اصلی نازائی فکری جامعه ایران را میشناسند و بهر دلیل وعلتی نمی خواهند علناً راجع به آن صحبت کنند، قاعدتاً نباید از طرف مردم ایران به جدّ گرفته شوند. به رمز و کنایه سخن گفتن و ازبیان حقایق خودداری کردن و آنرا تقیه برای حفظ جان و مال نامیدن مشکلی را حل نمی کند.
باب و بهاءالله روشن سخن گفته اند و علل عقب ماندگی و اسارت فکری جامعه را نشانه گرفته اند و با هرچه که بوی استبداد میداده است مخالفت کرده اند. آنها برعکس روحانیون شیعه مردم را صاحب عقل و خرد میدانند و معتقد هستند که خود باید سرنوشت خودرا بدست خود رقم بزنند و منتظر منجی و رهبر و پیشوا و مرجع تقلید نباشند. تازمانیکه جامعه به این رشد فکری نرسد هرگونه تلاشی برای آزادی راه به ناکجا آباد خواهد بود.
بدین ترتیب بهائیان رسالت خودرا در تنزیه جامعه میدانند نه در امرو نهی و آنچه روحانیون شیعه به نام امر به معروف و نهی از منکر مینامند.
همانطور که باب برای بازکردن راه آزادی قدرت روحانیون متعصب و مستبد را نشانه گرفت بهاءالله هم بخوبی میدانسته است که تازمانیکه عده ای مستبد و تمامیت خواه به نام روحانی درجامعه حرف آخر را بزنند، هیچ گاه جامعه از قید و بند اسارت استبداد آزاد نخواهد شد. درجامعه ای که روحانیون نسبت به مردم دارای امتیازاتی باشند هیچ گاه آزادی نهادینه نخواهد شد. از این جهت است که بهائیان روحانی ندارند و برای اجرای دستورات دینی وجود روحانی را لازم نمی دانند. بهاءالله راه برون رفتن از استبداد را محدود کردن قدرت روحانیون و ترک تعصبات درکلیه زمینه ها میداند. با نگاهی به آثار او این مسئله روشن میشود. بهاءالله چه گفته است که میتوانسته در راه آزادی مفید باشد؟ بهاءالله برخی از قوانین اسلامی از قبیل مجازنبودن ازدواج با پیروان سایر ادیان، برده داری، دست بوسی از بزرگان که آن را خلاف شأن انسانی میدانسته، نسخ میکند و احکامی را وضع میکند که تا آن زمان در اسلام ممنوع بوده است. از قبیل ازدواج با سایر ملل، تساوی حقوق زن و مرد ، دوستی و معاشرت با پیروان سایرادیان, مذاهب و مکاتب فکری, محترم دانستن موسیقی و موسیقی دانان ، نا روا بودن تقیه ,امر به صداقت و راستگوئی ، ضروری نبودن زیارت قبور و صرف مخارج آن در راه بهبود وضع جامعه ، احتراز از تعصبات وطنی، مذهبی, نژادی و غیره را توصيه میکند. اینها نمونه ای از دستورات بهاءالله است که به مذاق روحانیون خوش نمی آمده است. در زیر نگاهی بتعالیم دیگری از بهاءالله میاندازیم.
بشارات از صفحه 19-14، بشارات 13:
مربی عالم عدل است. لسان را به سب و لعن احدی میالائید. آنچه دارید بنمائیداگر مقبول افتد مقصود حاصل والا تعرض باطل.
طرازات از صفحه 19- 17:
عبادی که برتربیت عالم و تهذیب نفوس امم قیام نموده اند، ایشانند ساقیان کوثر دانائی. معاشرت با ادیان است بروح و ریحان ... چه که معاشرت سبب اتحاد و اتفاق بوده و هست و اتحاد و اتفاق سبب نظام عالم و حیات امم است. امانت باب اعظم است ازبرای راحت و اطمینان خلق. دانائی از نعمت های بزرگ الهی است. تحصیل آن برکل لازم.
تجلیات، صفحه 28:
علم به منزله جناح است ازبرای وجود ... تحصیلش برکل لازم.
درکلمات فردوسیه راجع به خرد میگوید:(ورق 5، صفحه 36)
عطیه کبری و نعمت عظمی در رتبه اولی خرد بوده و هست. اوست حافظ وجود و معین و ناصر او ... اوست دانا و معلم اول در دبستان وجود و اوست راه نما.

میدانیم که پایه اصلی روشنگری خرد است. با توجه به اهمیتی که بهاءالله برای خرد قائل است میتوان تصور نمود که مسئله روشنگری چه اهمیتی برای رسیدن به آزادی در جامعه دارد.
باز می گوید (ورق 6):
سراج عباد داد است اورا به بادهای مخالف ظلم و اعنساف خاموش منمائید و مقصود از آن ظهور اتحاد است بین عباد.
(ورق 7، صفحه 37)
ای دانایان امم از بیگانگی چشم بردارید و به یگانگی ناظر باشید و باسبابی که سبب راحت و آسایش عموم اهل عالم است تمسک جوئید. این یک شبر(وجب) عالم یک وطن و یک مقام است از افتخار که سبب اختلاف است بگذرید و به آنچه علت اتفاق است توجه نمائید.
این بود مختصری از اخلاقیات بهائی.
مشهوری مینویسد: بهاءالله پیش از 40 سال پیش از انقلاب مشروطه درسال 1286 قمری ظهور انقلاب و برقراری حاکمیت مردم را اجتناب ناپذیر دانسته و همین برای رهبری ارتجاع ایران کافی بود که دشمنی با آنرا توجیه نماید.
" حاجی شیخ فضل الله نوری ... درمیدان توپخانۀ طهران برمنبر رفته، مشروطه خواهان و احرار (آزادیخواهان) را بابی و بهائی خواند و کتاب اقدس را که مرجع اهل بهاء (بهائیان) است بوسیله ای جسته برسر منبر گشود و این آیه را قرائت نمود. (ان یا ارض الطاء سوف تنقلب فیک الامور و یحکم علیک جمهورالناس) پس اقدس را بست و قرآن را گشود و قسم یاد نمود که اقدس کتاب بهائی و آیۀ مذکوره در او است و معنی اینستکه:( ای زمین طهران، زود باشد که در تو امور منقلب گردد و حکم جمهور (مردم) جاری شود.) بعد از آن گفت، باین دلیل بهائیان مشروطه خواهند و سعی می کنند که حکم جمهور یا مشروطه در طهران جاری و امور سلطنت و حکومت ایران منقلب شود...".
در اهمیت مقام زن نگاهی به تعالیم بهاءالله میاندازیم:
در بین بهائیان چند زنی و متعه که دربین امت شیعه متداول بود شدیداً ممنوع میدانستند. زنان بهائی برای اولین بار تشکیل انجمن زنان به نام ترقی نسوان را پایه ریزی کردند و درهر شهر و قصبه ای که بهائیان ساکن بودند چنین انجمن هائی تشکیل میدادند. در این انجمن ها زنان درباره امور مربوط به خود مشورت میکردند. روحانیون شیعه هزارسال کوشیده بودند به مردم به فهمانند که غیره مسلمان نجس است و سزاوار رفتار انسانی نیست. اینک یکباره بهائیان که اکثراً از بین شیعیان بودند با یهودی و زرتشتی مثل برادر معاشرت میکردند. این عمل برای روحانیون شیعه غیرقابل بخشش بود. "آقا عبدالرسول پسر استاد مهدی بنا را در ده بالا شهید کردند. در حالیکه اکثر علما گفتند که بابی بودن او ثابت نیست. ولی دونفر گفتند ما دیدیم که با زردشتیها برسر یک خوان طعام خورده. از آنها اجتناب نمی کرد و این حالت مخصوص بهائیان است." (43)
عباس افندی بانوشتن 2 رساله یکی رساله مدنیه در سال 1875 میلادی و دیگری به نام رساله سیاسه 1893 به روشنی از تز جدائی دین و حکومت دفاع میکند (البته تا سالیان طولانی نام نویسنده نامعلوم بوده است.)
رساله مدنیه 7 سال بعد از اینکه نوشته میشود برای اولین بار دربمبئی بدون ذکر نام نویسنده به نام اسرارالغیبیه لاسباب المدنیه چاپ میشود.
هما ناطق و فریدون آدمیت در اثر مشترک خودشان به نام «افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده دوران قاجار» به این اثر اشاره میکنند و نظریات نویسنده را ستایش میکنند. رساله سیاسیه در اوائل سلطنت مظفرالدین شاه هم در بمبی چاپ میشود. نظر هما ناطق و فریدون آدمیت نسبت به این رساله عیناً نقل میشود. "می نویسد:"عزت و سعادت هرملتی درآن است که از افق معارف" بدرخشد، همچنانکه "شرافت" آدمی دراین است که درعالم امکان منشآ خیری گردد و به "آنچه باید و شاید قیام نماید." آن انعکاسی است از فلسفۀ ترقی و حرکت آدمی در جهت تعالی. او خواهان "تمدن و ترقی و آسایش و راحت اهالی ایران" است. آخر "تاکی در اسفل جهل به نکبت کبری چون امم متوحشه بسربریم"؟ ایران که در ذهن او روزی شمع افروختۀ انجمن آفاق بود ـ براثر "کسالت و بطالت" امروزه به خاک سیاه نشسته. ازاینرو حالا که آثار ترقی پروری ظاهرگشته و اولیای حکومت در فکر اصلاح کارها هستند، نویسنده مهر خاموشی را از زبان برگرفته عقاید خودرا بیان میکند. ترقی دراقتباس مدنیت جدید است و راه مقصد "تربیت اسباب ترقی جمهور، و تکثیر مواد ثروت عموم، و توسیع دایرۀ معارف، و تنظیم حکومت، و آزادی حقوق و امنیت جان و مال". هرچه خلاف آن معانی باشد مطرود است، سایرملل نیز به همان نتیجه رسیده اند.
او که از معتقدان ترقی غربی است، گروه مخالفان و منفی بافان را سرزنش میکند: تا بحال گروهی بودند که دولت را به خرابی و فساد می شناختند و "متشکی بودند که چرا پادشاه ... درفکر خیرعموم و راحت و آسایش جمهور" نیست. اکنون همان کسان تقلید از فرنگ را نفی میکنند به دلیل اینکه "این قوانین بلاد کفر است". دسته ای دیگر ایراز می گیرند که اصلاح امور با شتاب انجام پذیر نیست. و جمعی برآنند که "باید تشبث به وسایلی نمود که اهل ایران خود ایجاد اصلاحات لازمۀ سیاسیه و معارف عمومیه و مدنیت تامۀ کامله نمایند، و لزوم اقتباس از سایر طوایف" را نمی پسندند.
به برخی از آن انتقادها پاسخ میدهد:"کدام یک از قوانین فرنگی "مباین مقتضیات حسنۀ حالیه و منافی لوازم خیریۀ سیاسیۀ ایران و مخالف صوالح مستحسنه و منافع جمهور است؟" ایا توسعۀ دایرۀ معارف و تشیید ارکان فنون و علوم نافعه و ترویج صنایع کامله از امور مضره است، زیرا که افراد هیئت اجتماعیه را از حیّز اسفل جهل باعلی افق دانش و فضل متصاعد می فرمایند، یا خود تأسیس قوانین عادله موافق احکام الهیه که کامل سعادت بشر است." اعتراض مخالفان را از جهت "اقتباس از ملل سایره" هم وارد نمیداند. دراین باره به احکام و احادیث استناد می جوید که تقلید از طوایف دیگر منع شرعی ندارد."به عین عقل و تدبر ملاحظه کنید ... اگر نفسی بگوید مارا همین آلات ناریۀ قدیمه موافق است و لزوم به استحصال اسلحه و آلاتی که در ممالک اجنبیه ایجاد شده نه ـ آیا این قول را هیچ طفلی به سمع قبول استماع نماید"؟ آیا می توان از"کالسکۀ آتشی" صرف نظر کرد و بار تجارتی را با حیوانات حمل کرد بدلیل اینکه گذشتگان چنین میکردند؟ این قول تنها "دلیل برجهل و نادانی" ماست، به همان اندازه که "جاهلیت مخرب بنیان مدنیت" است. دیگر اینکه اگر دیگران به اختراعی توفیق یافتند، از اختراع مجدد آن چه حاصل؟ کشتی بخار را می توان همانگونه ساخت که صنعتکاران اروپائی ساخته اند. برهمین سیاق ایجاد صنعت جدید و راه سازی را تأکید می نماید. درضمن تقلید کورانه را هم نمی پسندد ـ در اقتباس تأسیسات غربی آیین مشورت و مشارکت مردم را سودمند میداند.
دراخذ مؤسسات مدنی ایجاد "محافل مشورت" و "مجالس عدل و حقانیت" را لازم می شمارد. منتخبان این مجالس باید آگاه از "اصول مستحسنۀ مقننۀ مرعیه، و عالم بر قوانین ضبط و ربط مهام داخلیه، و روابط و ملاقات خارجیه و متفنن در فنون نافعۀ مدنیه و قانع به مداخل ملکی خود باشند".
به اهمیت تدوین و یک نواخت ساختن قواعد مدنی و جزایی نیز توجه میدهد. می نویسد: رأی علما و اجتهاد مجتهدان هرگز دریک دعوای حقوقی یکی نیست، ویکی حکم دیگری را نقض می کند. اما اگر"حکم قاطعی درمیان باشد" نظم محاکم قضائی برقرار می شود. پیشنهاد می کند که هیأتی ازعلما و مجتهدان معین شوند و به تنظیم و تألیف قوانین و احکام پردازند، و مجموعۀ آن قواعد را منتشر سازند، و همه جا برآن اساس حکم صادر گردد ـ تا رقابتهای شخصی علما سدی در راه اجرای عدالت و حقانیت نشود.
از جهت دیگر برای طبقۀ علما این مسئولیت را می شناسد که مردم را به کسب دانش و پیشرفت درامور دنیوی و شرکت در تجارت و صناعت ترغیب نمایند، و مردمان را از "بطالت" و تن پروری برحذر دارند چه کاهلی درامر معیشت و زندگی خلاف احکام الهی است. دراین باره به عمل پیشوایان مذهب پروتستان اشاره ای دارد که از طریق تبلیغ دینی مردم را به کسب و کار و تأسیس مدارس مشوق بوده اند. ازاین بابت طبقۀ علمای اسلام را که در اشاعۀ کسب دانش قصور ورزیده اند ملامت می نماید. "نه هرعمامه دلیل زهد و علم است و نه هر کلاهی علت جهل".
اما نه اینکه نویسنده سربه سر دلباختۀ مغرب زمین باشد، بلکه به کژی های مغربیان فی الجمله بیناست، خاصه از دستگاه جنگی اروپائیان نکوهش میکند. در یک قضیه یعنی در جنگ آلمان و فرانسه، نزدیک به ششصد هزار تن کشته شدند و هنوز هم در تکمیل رزم آرائی می کوشند. "شخص عاقل بصیر و عارف و خبیر تصدیق اینگونه امور ننماید. ایا طوایف و قبایلی که مغایر شیم حسنۀ انسانی، اینگونه امور موحشه درمابین ایشان جاری است ـ چگونه سزاوار است که ادعای تمدن حقیقی کامل تام نمایند". توسعۀ دستگاه جنگی چه حاصلی برای مدنیت دارد؟ "اهالی مسکین آنچه به عرق جبین پیدا کرده اند اکثرش را باید انفاق این راه کنند. و چقدر آلاف از نفوس که صنایع نافعه را ترک نموده، شب و روز به کمال همت در ایجاد آلت مضرۀ جدیده که بیشتر از پیشتر سفک دماء ابنای جنس است مشغول اند. و هرروز آلت حراقه ای" اختراع می کنند.
سخن نویسنده با این پیام بدیع پایان می پذیرد:
"ای پسران خاک، از تاریکی بیگانگی به روشنی خورشید یگانگی روی نمائید. اینست آن چیزی که مردان جهان را بیشتر ازهمه چیز بکار آید ... چون جهان را تاریکی فراگرفت دریای بخشش بجوش آمد و روشنائی هویدا کشت تا کردارها دیده شود ... ای مردمان گفتار را کردار باید، چه که گواه راستی کردار است ... راه آزادی باز شد، بشتابید و چشمۀ دانائی را از او بیاشامید". (44)
عبدالبها مردم ایران را مخاطب قرارداده میگوید "ای اهل ایران چشم را بگشائید و گوشرا باز کنید و ازتقلید نفوس متوهمه که سبب اعظم ضلالت و گمراهی و سفالت و نادانی انسان است مقدس گشته به حقیقت امور پی برید." او مردم را از تقلید منع میکند و به تحقیق در امور تشویق میکند. او میگوید"هم چنین لازم است که در جمیع بلاد ایران حتی قری و قصبات صغیره مکتبهای متعدده گشوده و اهالی از هرجهت تشویق و تحریص برتعلیم قرائت و کتابت اطفال شوند. حتی عنداللزوم اجبار گردند." او ایجاد مدارس و تحصیل اجباری را توصیه میکند.
بابیان و سپس بهائیان کوشش فراوانی در راه محدود کردن قدرت روحانیون کرده اند. مشهوری مینویسد بهائیان با دفاع از جدائی دین و دولت و پشتیبانی از تحکیم پایگاه قدرت سیاسی به دولتمردان ایرانی نزدیک شده می کوشیدند به آنان در مقابل تفکرات و قدرت روحانیون اعتماد به نفس دهند ـ محور استدلال شان آن بود که براستبداد حکومتی می توان به فشار مردمی غلبه نمود. اما تا زمانیکه کانون قدرت مذهبی از هرحرکتی دراین جهت به نفع قدرت یابی خود استفاده میکند کوشش دراین راه بی فایده است. (45)
باید بدانیم که کم تر فردی از روشنگران و دولتمردان آن دوران شهامت طرح این مسئله را داشته اند، بلکه آنها همه قصد داشته اند که با اصلاح روحانیون و تفکرات دینی راهی به حل مشکلات ایران و آزادی و حکومت قانون بازکنند که در اين زمينه موفق نبوده اند.
بهائیان درباره دخالت دین در سیاست چنین می گویند:
"دین ابداً در امور سیاسی علاقه و مدخلی ندارد زیرا دین تعلق بارواح و وجدان دارد و سیاست تعلق بجسم . لهذا رؤسای ادیان نباید درامور سیاسی مداخله نمایند، بلکه باید به تعدیل اخلاق ملت پردازند ... اخلاق عمومی را خدمت کنند. احساسات روحانی بنفوس دهند. تعلیم علوم نمایند. و اما درامور سیاسی ابداً مدخلی ندارند." (46) بدین ترتیب وظیفه روحانیون را تحکیم اخلاقیات جامعه میداند نه دخالت در سیاست و تعیین تکلیف برای جامعه. در یک جمعبندی از بحث میتوان چنین نتیخه گرفت:
اولاً، چون بهائیان از نظر اعتقادی حق جنگ و ستیز نداشتند و انقلاب بدون جنگ و خون ریزی امکان پذیر نیست پس بهائیان نمی توانستند درقیام مسلحانه مشروطیت نقش داشته باشند.
دوماً، باید بدانیم که هر انقلابی بدون پشتوانه فکر فرهنگی به اعمال زور و خشونت کشانده خواهد شد و نتیجه مطلوب را ببار نخواهد آورد. براثر نبودن حاملین و یا پایه های تفکر آزادی خواهی درجامعه کار انقلاب فقط دست به دست شدن قدرت از مستبدی به مستبدی خون خوارتر و فاسدتر منجر خواهد شد.
سوماً، بابیان در رویاروئی با دولت هزینه سنگینی پرداخته بودند و نتیجه آن قدرتمندتر شدن روحانیون شیعه شده بود. اگر بهائیان عملاً در انقلاب مشروطه شرکت میکردند هم جامعه بهائی ضرر میدید و هم مشروطه.
مشهوری به درستی مینویسد: "برای بهائیان روشن بود که دادن کوچکترین بهانه بدست "روحانیت" که درمقایسه با نیم قرن پیش به قدرت مالی و نیروی ضربتی عظیمی دست یافته بود، جز این نتیجه ای نداشت که سراسر ایران باردگر به خاک و خون کشیده شده، همان ائتلافی که در دوران سرکوب بابیان صورت گرفته بود، تحولات اجتماعی ایران را برای مدّت نامعلومی عقب اندازد. ازهمه مهمتر جناح مترقی، اما متزلزل دربار، در کوران چنین بلوایی به نابودی کشانده می گشت، در حالیکه قدرت یافتن این جناح با توجه به رفرم طلبی مظفرالدینشاه کانون امید کشور بود. مگر نه آنکه به صدارت رسیدن امین الدوله هرچند زودگذر بود، اما حاکی از آن نیز بود که با قرار گرفتن ایران در رابطه فزاینده با دیگر کشورها، مکانیسم پیشرفت جهانی، می توانست ایران را نیز بدنبال خود بکشد و در آینده ای دورتر وزنه را بسود نیروهای مترقی کشور تغییر دهد." (47)
اگر چه روحانیون درظاهر قدرت مند مینمودند اما براثر روشنگری های بابیه و بهائیان از طرفی و رفت وآمد خارجیان به ایران و ایرانیان به خارج، ایجاد مدارس و مطبوعات پایه های قدرت روحانیون متزلزل شده بود. بدون دلیل نبود که شیخ فضل الله به وجود روزنامه ها و مدارس سخت معترض است. او می گوید: "دیگر روزنامه ها و شب نامه ها پیدا شد. اکثر مشتمل بر سبّ علماء اعلام". راجع به تأسیس مدارس دخترانه میگوید: "اشاعه فاحشه خانه ها و افتتاح مدارس تربیت نسوان و دبستان دوشیزگان". (48)
دراینجا شیخ مدارس دخترانه و فاحشه خانه ها را همزاد یک دیگر مینامد و به وجود آنها سخت معترض است. شیخ فضل الله به درستی دریافته بود که براثر روشنگری و باسواد شدن مردم پایه های حکومت آنها فرو خواهد ریخت و روحانیون دربافت قدرت دیگر جائی نخواهند داشت. دولت آبادی مینویسد: " ازاین ببعد نفوذ روحانیت شیعه که بیش از یک قرن دوام کرده بود و به وجود حاج میرزا حسن شیرازی به اوج رفعت رسیده در جانشینان او اثرش رو به ضعف میگذارد." (49)
بهائیان در این زمینه با ایجاد مدارس و تشویق به فراگیری علوم نقش ویژه ای داشته اند. به نظر مشهوری "وجود اقلیت مذهبی بهائی اهرم عظیمی را در اختیار حکومت سیاسی می گذارد تا با اعلام متساوی الحقوق بودن اهالی ایران قدمی اساسی در تحول امت به شهروندان بردارد." (50)
چهارم همانطور که قبلاً اشاره شده، روحانیت شیعه حکومت را حق خود میدانسته و کما فی السابق حق خود میداند و هر حاکمی غیر از روحانی را غاصب مینامد. با این تفکر روحانیت بین مردم و حکومت همیشه جدائی انداخته است. دولت خودرا نماینده مردم نمی دانسته و مردم حکومت را به حق نمی دانسته اند. آقای خمینی میگوید:" این را که دیانت باید از سیاست جدا باشد و علمای اسلام درامور اجتماعی وسیاسی دخالت نکنند ... این را بی دین ها می گویند." (51)
دربرابر این تفکر بهائیان به دنبال آشتی بین ملت و حکومت هستند و جدائی دین از سیاست.
پنجم عبدالبها در رساله ای که بدون ذکر نام خود به نام رساله سیاسیه نوشته چنین می گوید:
"قوه سیاسیه متعلق بعالم جسمانی ... وسبب محافظه جان و مال و ناموس بشری ... مرکز رتق و فتق این قوا سیاسیه و محور دائره این موهبت ریانیه، خسروان عادل و امتای کامل و وزرای عاقل هستند."
"مربی ثانی عالم انسانی قوه قدسیه روحانیه ـ انبیای الهی و نفوس رحمانی و علمای ربانی" بنیان این وظایف مقدسه برامور روحانی رحمانی و حقائق وجدانی است. تعلقی به شئون جسمانی و امور سیاسی و شئون دنیوی نداشته." (52)
دراینجا تأکید بر جدائی دین از سیاست میکند و وظیفه علما را تنزیه جامعه میداند نه دخالت درامور سیاسی. او ادامه میدهد "هروقت علمای دین مبین و ارکان شرع متین در عالم سیاسی مدخلی جستند و رأئی زدند و تدبیری نمودند ... نائره فساد برافروخت ..." (53)
اشاره به دخالت علما در سیاست در اواخر دوره صفویه و اشغال ایران بدست افغانان و مرتبه دیگر دخالت آنها درسیاست دوران فتح علیشاه و جدائی بخشی از ایران. بدین جهت طالب جدائی دین از سیاست است. روحانیون باید به وظایف روحانی خود بپردازند و سیاست را به سیاست مداران واگذارند و معتقد هستند که باید دولت و ملت مانند شهد و شیر آمیخته گردند." و دین مدخلی در سیاست ندارد، تا زمانیکه مردم خود تعیین کننده سرنوشت خود نباشند و نتوانند منتخبین خودرا تعیین کنند هیچ جامعه ای و هیچ گاه راه به آزادی نخواهند برد. بهائیان معتقد بوده اند که سرنوشت مردم باید به دست قانون و منتخبین مردم باشد نه عده ای که خودرا روحانی صاحب عقل و شعوربدانند و همه مردم را عوام کالانعام نادان صغیر و مهجور بنامند. و هرآنچه که خود صلاح بدانند، درحق مردم روا دارند. بهائیان اعتقاد دارند که قدرت حکومت از طرف مردم به دولت داده میشود و دولت در برابر مردم مسئول است. اجازه حکومت حاکم از ملت است و نه از اجازه یک ملا یا مجتهد.
ششم زمینه دیگری که بهائیان به روشنگری درایران دست زده اند ممنوع بودن تقیه است. میدانیم که بهائیان در تحت هیچ شرایطی از اعتقادات خود دست برنمی دارند و تقیه را حرام میدانند. درحالیکه روحانیون شیعه اهمیت خاصی برای تقیه قائل هستند. تقیه عدم صداقت و راستی و تعمیم دهنده دوروئی، نیرنگ و خدعه است. تقیه رفتاری دوگانه از طرف مردم نسبت به حکومت و حکومت نسبت به مردم را ترویج میکند که نتیجه آن بی قیدی به مسئولیت است. با توجیه تقیه میتوان هرخطائی را به لباس حق ملبس کرد و از گزند مجازات در امان بود. تقیه در طول تاریخ تشیع اسلحه ای در دست روحانیون بوده است.
در یک جمله میتوان گفت که بهائیان درروشنگری جامعه و ایجاد نهادهای مدنی که نهایتاً منجر به تحکیم پایه های آزادی میشود نقش تعیین کننده داشته اند. اما به حق از دخالت نظامی درانقلاب مشروطیت خودداری کرده اند. این خودداری آنها از شرکت در قیام مسلحانه هم به نفع مشروطه و مشروطه خواهان و هم به نفع جامعه بهائی و مانع به هدف رسیدن روحانیون بوده است.

سپهر آريا


1- تاریخ بیداری ایرانیان, ناظم الاسلام کرمانی, انتشارات آگاه, ج3 ص 513
2- یاد شده ص 533
3- یاد شده ج 4 ص 169
4- حیات یحیی, یحیی دولت آبادی, انتشارات عطار, ج2 ص 178
5- نامه رضا مرزبان برای ثبت در تاریخ عصر نو، 2 اسفند 1383
6- تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران, انتشارات بنیاد 1364, ج1 ص 83
7- فکرآزادی و مقدمه نهضت مشروطیت، فریدون آدمیت، انتشارات سخن 1340، ص 34.
8- رساله های میرزا ملکم خان ناظم الدوله، صراط المستقیم، گردآورنده حجت الله اصیل، نشر نی 1381، ص 439.
9- فکرآزادی ..... یاد شده، ص 103.
10- مجموعه الواح جمال اقدس الهی، سال 137 بدیع، لجنه نشر آثار بلسان فارسی و عربی، ص 37.
11- ایران در راه یابی فرهنگی، هما ناطق، نشر پیام، لندن 1988، ص 69.
12- فکر آزادی ..... یاد شده، ص 51-50.
13- فکر آزادی ..... یاد شده، ص 91-90.
14- تاریخ اجتماعی... یاد شده ج2 ص 39
15- علما و انقلاب مشروطیت ایران، لطف الله آجدانی، نشر اختران 1383، ص 23.
16- علما و انقلاب مشروطیت ..... یاد شده، ص 24.
17- علما و انقلاب مشروطیت ..... یاد شده، ص 26.
18- علما و انقلاب مشروطیت ..... یاد شده، ص 28.
19- رگ تاک، گفتاری درباره نقش دین درتاریخ اجتماعی ایران، دلارام مشهوری، جلد اول 1376، انتشارات خاوران، ص 186.
20- ایران در راه یابی ..... یاد شده، ص 70.
21- به نقل از آرمین اشراقی، خوشه هائی از خرمن ادب و هنر، شماره 15 ص 32.
22- به نقل از آرمین اشراقی ..... یاد شده، ص 34.
23- به نقل از آرمین اشراقی ..... یاد شده، ص35.
24- به نقل از آرمین اشراقی ..... یاد شده، ص 38-37.
25- رگ تاک...یاد شده ص 202
26- رگ تاک...یاد شده ص 203
27- رگ تاک ..... یاد شده، ص 211.
28- حقایق الاخبار ناصری، تألیف محمد جعفر خورموجی، نشرنی 1363، ص 58.
29- حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 25.
30- حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 74.
31- حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 86- 85.
32- رگ تاک ..... یاد شده، ص 272.
33- حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 116.
34- شرح رجال ایران در قرن 12، 13، 14 هجری، نگارش مهدی بامداد، انتشارات زواز 1371، ص 203.
35- لوایح شیخ فضل الله نوری، نشر تاریخ ایران، هما رضوانی 1362، ص 32-28.
36- حیات یحیی، تألیف یحیی دولت آبادی، نشر عطار 1361، جلد دوم ص 130.
37- حیات یحیی ..... یاد شده، ص 358.
38- حیات یحیی ..... یاد شده، ص 365-366.
39- تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، مهدی ملک زاده، انتشارات علمی 1373، ص 566.
40- مصاحبه BBC با علیرضا علوی تبار، 2 نوامبر 2005.
41- مجموعه الواح، چاپ آلمان سال 137 بدیع، بشارت 13 از بشارات، ص 14.
42- مجموعه الواح ..... یاد شده، ص 10-14 ، ص 17، ص 28، ص 36، ص 37، ص40، ص 47.
43- رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 195.
44- افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده دوران قاجار, فریدون آدمیت, انتشارات نوید, ص 114-117
45- رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 198.
46- مجموعه خطابات عبدالبها، 1984، ص 176.
47- رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 200.
48- لوایح شیخ فضل الله ..... یاد شده، ص 28.
49- حیات یحیی ..... یاد شده، جلد 4، ص 292.
50- رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 207.
51- ولایت فقیه, روح الله خمینی، انتشارات امیر 1361, ص 16.
52- رساله سیاسیه، سال انتشار 1325، ص 8-7.
53-
رساله
سیاسیه ..... یاد شده، ص 21-20.