یکشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۰

حسن حبیبی. سخنی با اسماعیل وفا

اسماعیل وفا را بیست و اندی سال است که میشناسم. نمیگویم که با هم رفیق گرما به و گلستان بوده ایم ولی فراز و نشیبی چند را با هم همراه و همکلام گذرانده ایم.چه آنموقع که در کسوت مجاهد خلق افتخار حضور در صفوف مجاهدین را داشتیم و چه آنموقع که در هیئت عضو شورای ملی مقاومت صندلی هایمان را در نشستهای شورا "کنارهم " انتخاب میکردیم و به اصطلاح هم کرسی بودیم و چه پس از آن که دیگر نه آن بودیم و نه این و گاه و بیگاه که در فرصتی  و یا دیداری و یا مناسبتی همدیگر را میدیدیم به سیاق "همرزمی سابق" سبوئی به دوستی با هم میگرفتیم و یادی از گذشته میکردیم و درد دلی از این همه سالهای پر رنج و خون...
طی این سالها و فراز و نشیب ها همواره بر این گمان بودم که همنشینی و همکلامیم با اسماعیل بر بستری از صداقت و بی ریایی و یکرنگی استوار بوده و هرگز از رسم دوستی و دوستداری با او به دور نشدم. دوستداری را از این بابت میگویم که از دیرباز شعرهای اسماعیل را دوست داشتم و بر این باور بودم که او قدرتمندترین شاعر معاصر پس از شاملو ست،که این البته نه یک نظر کارشناسانه که صرفا یک نگرش عامی و عاطفی نسبت به شعرهای او بود.
در شعرهای اسماعیل هم بارها و بارها غرش و طنین گذر "ارتش آزادیبخش" را از خاک میهن حس کرده بودم و هم لطافت بارش "بارون" بر زمین جگر تشنه و هم افق شور انگیز و دور دست یک آرمان را در پرش "تیر آرش در کمان یک زن". پس نمیتوانستم شعر او را ستایش نکنم و اسماعیل شاعر را دوست نداشته باشم.
در این سالهای اخیر اما، رفته رفته دیگر " اسماعیل ام " را در شعر ها و نوشته هایش پیدا نمیکردم. احساس میکردم که همچون یک تصویر قدیمی در قاب عکسی کهنه رفته رفته کمرنگ و کمرنگتر میشود و میرود تا جایی که دیگر از او به جز قاب خالی چیزی باقی نماند. و حسرت میخوردم.
 تا اینکه دیشب نوشته ای  از او خواندم .خطابه ای بود به" گاوان" که خود بر آن نام شعر نهاده بود. ولی من مجموعه ای دیدم بی رنگ و بی شکل از کلماتی سرشار از کینه ای تهی و سترون که بدنبال هم جاری شده بودند تا در نفی کودکانه و مایوسانه همه آنچه که جهان سرشار شعرهای پیشین اسماعیل بود فقط و فقط یک چیز را اثبات کنند: اسماعیل را. اسماعیلی که البته بر سبیل تعارف بر او لباس "دموکراسی" و "قانون" نیز پوشانده شده بود.
در این نوشته آشفته، اسماعیل ابتدا همه مقدسات و ادیان را با تمامی پیامبران و امامانشان جملگی و یکجا با یک حرکت قلم به کناری می افکند، تا بتواند راه را برای تیغ کشیدن بر  گناهنکار اصلی هموار کند.
سپس آشکارا و بی دغدغه  به سراغ او که از نظرش  کسی جز " مهر تابان" نبود رفته، و با به سخره گرفتن شلیک توپها، و همه  دیگر تهمیداتی که برای درخشانتر تابیدن وی بکار گرفته شده بود، ،تیغ بی مهری و عناد برکف، خصمانه تاخته بود که هرگز گناه بزرگش را که همانا  "گرفتن زنان و شوهران" است نخواهد بخشید.
واین البته اولین وتنها نوشته اسماعیل  از این دست نبود.
سخن کوتاه.باز هم  دلم خون شد و بغض فرو بردم . ولی با خود گفتم  اینبار  درد دل در پیش او و  همه صاحبدلان بگشایم.
اسماعیل جان... همانطوری که خصوصی و حضوری و طی ساعتها بحث و جدل با خودت گفتم، مشکل من و تو و همه آنهایی که دیرگاهی پیش با مجاهدین بو دیم و با آنها عهد و پیمان بستیم که تا به آخر همراهشان باشیم و این عهد را بارها و بارها با سخن و سوگند و خون مهر و موم کردیم (و شما که از من بسا نزدیکتر به حلقه اصلی رهبری سازمان بودی، حتما در این مهم بسیار بیشتر از من به او در وفاداری به عهد اطمینان خاطر دادی)، این است که در مقطعی نقض عهد کردیم و پیمان شکستیم.
همه حرف در این است و باقی همه بهانه است و ما خود بیشتر و بهتر از همه میدانیم که باقی بهانه است.
کسانی که دستی در آتش مبارزه دارند و بخصوص آنان که مجاهدین را از نزدیک میشناسند همه میدانند که تصمیم برای پیوستن به سازمان تصمیم بسیار سختی است. دست شستن از مال و جان و زندگی و آینده (که از همان ابتدای بنیانگذاری رسم مجاهدین بود) و سپس دست شستن از خانواده و حتی دل خوش نکردن به پیروزی و چشم نداشتن به حاکمیت، هیچ احتمالی برای ورود ناآگاهانه و سرسری به سازمان برای هیچکس باقی نگذاشته  ونمیگذارد. به هیمن دلیل هم همواره بهترین های مردم ما بوده اند که این راه را  برگزیده اند. سرشاری و شور و شوق همه ما و منجمله خودت در آنزمان که این گام را برداشتیم گواه این حقیقت بوده و هست.
پس مشکل همه در این نقض عهد است.از آنجا که عهد بستن مقدم بر اینکه با سازمان باشد با مردم بوده است، لذا همه ما بگونه ای قانونمند خود را ملزم به پاسخگویی در پیشگاه مردم میدانیم. و اینجاست که به قول شاعر "اوفتاد مشکلها".
آنها که سعی میکنند خود را و کوتاهی خود را بپوشانند چاره ای به جز انداختن این کژی به گردن سازمان ندارند. بالاخره در این "نیمه راهی"با رفیق کسی مقصر است.
هرچقد ر هم که رندانه بخواهیم در گریز از تیغ بر رهبری سازمان کشیدن،" اسلام او" را زیر تیغ ببریم و برای ایز گم کردن به کشف" سنگسارگری امام جعفر صادق" بکاویم و سپس در ادامه این بی راهه  محمد و عیسی و انجیل و تورات را هم به سیخ بکشیم، مدعی باریک بین تلاش عبث برای لاپوشانی عهد شکنی را به عیان میبیند. چرا که پنهان کردنی نیست. و حاصل این میشود که در آخر اسماعیل برای نجات خودش با اسم مستعار" دموکراسی" باید بر زمین و زمان و تاریخ و انسان تیغ بکشد.
اسماعیل جان ... بیهوده خود را خسته نکن. باور کن که گریزی نیست. آنان که از بیرون نگاه میکنند حقیقت عریان را میبینند. چه تو که علت نقض عهد را در "اسلام رهبری سازمان و اسلام امام جعفر صادق " مینمایی و چه آنکس که علت را در "به کشتن دادن اشرفیها برای لجاجت بر استراتژی غلط" و چه آنکس دیگر که کودکانه علت را" پذیرش خلع سلاح از جانب رهبری "معرفی میکند، همه  و همه یک سخن دارید:
آی مردم باور کنید اشکال از من نبود.من دموکراتم. من خوبم . من مبارزم . من اهل جنگم. من اهل ...ام . اشکال از سازمان بود.از رهبری. ایدئولوژی. استراتژی.  و خلاصه یک جای سازمان.
کمی به عقب برگرد. خیلی پیش از من و تو شهرام و بهرام ها آمدند. از من و تو جدی تر هم بودند و برای خودشان سازمان دیگری هم درست کردند و کشته هم شدند. ولی راهشان کور ماند. چون از نفی طرف مقابل آغاز کردند. بعد در این نفی و عناد با سازمان نوبت به دیگران رسید. کباده کشان آن موقع یعقوبی و شاهسوندی و غیره...
بهترین هایشان ساکت شدند و غیر سیاسی. شاهسوندی که دست آخوندها را گرفت و به آنها یاد داد که چطور سلاح حقوق بشر را علیه سازمان بکار بگیرند. و اسباب کشتن  موثرترین سرباز مدافع حقوق بشر سازمان را فراهم کرد.
 موج بعدی نقض عهد کنندگان نیز از همین قانونمندی مستثنی نبودند. حتی اگر مظلومانه و از جور روزگار نیز شبح ساکتی بیش نماندند، باز آخوند وقیح تلاش کرد بر  سکوت جنازه اشان بر سر مزار ، حلوا خیر کند.
ولی سازمان باقی ماند وهمراه با نسل سومش امروز راه را ادامه میدهد. حریفان اصلی اش هم دیگر پنهان نیستند و در دادگاههای بین المللی این دیگر دولتهای اروپایی و آمریکا هستند که با او  رو در رو و چهره به چهره ایستاده اند.در اشرف هم با دولتی که قبل از هرچیز دست نشانده آمریکاست و گلوله و تانک آمریکائی سینه به سینه اند.
پس باز کن چشمان حقیقت بینت را.
دیر نیست . هرگز راه برای هیچکس بسته نبوده است. کافی است که برای خودمان روشن باشد که کوتاهی از ماست و به آن اذعان داشته باشیم. بایستی بر "صندلی داغ" عدالتی که قاضی آن وجدان خودمان است بنشینیم تا بتوانیم  پس از آن به میان صفوف مردم برگردیم. کم نبوده اند که این راه را رفته اند و امروز مجددا عزم جزم کرده و پای در راه نهادند. و برخی از آنها را حتی میتوان  در کسوت مجاهدینی تازه نفس نیز  دید.
نشستن بر این صندلی نه کوچک شدن است و نه در هم شکستن. چرا که مقاومت  مردم ایران هیچ نیازی به آدم کوچک ودر هم شکسته ندارد. ولی این شرط پرش مجدد است. قانونمندی گذار به صفوف مردم از آن عبور میکند و مستقل از اراده ما و هر کس دیگری است. قانونمندی خود راه است.برای بازگشتن از کژی بایستی مسئولیت ماندن کجروی را پذیرفت. گردن نگذاشتن بر این قانونمند ی اما سر به بیراهه میبرد. سر به سقوط ناشی از نفی همه ارزشهای تمدن بشری و اگر بر آن مصر باشیم بر ما همان میرود که بر گمراه شدگان رفت. از این قانونمندی هیچ گریزی نیست. باور کن...
 حسن حبیبی
پاریس 16 ژوئیه 2011                   

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۰

مقام صدیقی تنها راستگویی در قول و عمل نیست. هنشین بهار

مقام صدیقی تنها راستگویی در قول و عمل نیست.
همنشين بهار
 
در مقابل واژه صادق و صدّیق، دو عنوان «کاذب» و «کذّاب» قرار دارد. صادق یعنی راستگو و صدیّق یعنی بسیار راستگو.
«صدیّق» به تصدیق حق و حقیقت مُداومت دارد، ظاهر و باطن اش یکی است و گفتار و کردارش با راستی و درستی همراه است.
کلمه «صدیّق» مبالغه تصدیق هم هست، یعنی کسی که حق را با زبان و عمل تصدیق می‌کند و البته به معنای کثرت تصدیق و تصدیق خالی‌بندی های دیگران نیست.
ابوبکر را به این خاطر صدیّق می‌گویند که رسول خدا را تصدیق کرد و تا آخر دراین راه ثابت قدم ماند.
***
صدیّق به دیدار خویشتن می‌رود، فریب صبح دروغین را نخورده، جانب حق و حقیقت را می‌گیرد و در این راه از سرزنش خارهای مغیلان نمی‌هراسد. اگر پتک ایام هم بر او فرود آید، سر را سندان صبور می‌کند.
 
وَاذْکرْ فِی الْکتَابِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَّبِیاً...(سوره مریم. آیه ۴۱)
در قرآن، «صدّیق» برای ستایش پیامبران و صالحان به کار رفته است. ابراهیم خلیل، مریم عذرا، ادریس و یوسف که برادران (به اصطلاح برادران)، با شقاوت به چاهش انداختند و بعد پای گرگ را به میان کشیدند و داستان را وارونه جلوه دادند، لقب صدیّق گرفته اند.
 
از آن جا که یوسف، صدیّق معرفی شده و وی پیش تر (در زندان در رابطه با تعبیر رؤیای همسلولی اش)، به تحلیل واقع بینانه دست زده و درایت خویش را نشان داده است، می‌توان گفت که صدیّقین علاوه براین که در گفتار و کردار خود راستگو هستند، باید از دیدگاه و تحلیل استوار نیز برخوردار باشند.
یعنی مقام صدیّقی تنها در صاف صادق بودن و راستگویی در قول و عمل خلاصه نمی‌شود، بلکه باید با قدرت تحلیل و فکر واقع بین نیز توأم باشد.
در مقابل واژه صادق و صدّیق، دو عنوان «کاذب» و «کذّاب» قرار دارد. کاذب کسی است که آگاهانه دروغ گفته و با این کار علاوه بر اینکه به اعتماد دیگران ضربه می‌زند، خودش را هم کج و کوله می‌کند و بر اثر استمرار در وارونه نمایی، سنگدل شده، به جلد «کذّاب» درمی‌آید که نقطه مقابل صدیّق است.
اجَل مهدی افتخاری هم سر رسید و او جان به جانان داد و سر برخاک نهاد.
وی زندانی زمان شاه بود و با «گروه حزب الله پیش از انقلاب» رابطه داشت اما از آنان فاصله گرفت و به سوی مجاهدین آمد.
جاذبه های خاص خودش را داشت و رابط امثال محمد علی رجایی با سازمان هم بود.
در زندان شاه، افتادگی، مقاومت و راز نگهداری اش دوست و دشمن را به تحسین وامی‌داشت. در خروج اولین رئیس جمهور بعد از انقلاب و مسئول اول مجاهدین از ایران نقش محوری داشت و مجاهدین وی را فرمانده فتح الله صدا می‌زدند.
 
وی که در سال‌های گذشته بارها و بارها زیر تیغ برده شد و در جمع جند هزار نفری ‌کوشیدند طعمه دشمن معرفی شده و خوار و ذلیل گردد، اکنون که دستش از دنیا کوتاه شده و دیگر در قید حیات نیست، «مجاهد صدیّق» لقب گرفته است.  
 
با اینکه در زندان شاه خوب را خوب تر می‌دید و آنچه را «نوک پیکان تکامل» می‌پنداشت، بیش از اندازه برجسته می‌کرد و شیدایی اش به بت پرستی تنه می‌زد اما در صداقت و پایداری او تردیدی نیست. به ویژه که بعدها باور کرد آزادی انسانی را باید تا آنجا حرمت نهيم که مخالف را و حتی دشمن فکری خويش را به خاطر تقدس آزادی، تحمل کنيم و تنها به خاطر اينکه می‌توانيم، او را از آزادی تجلی انديشه‌ی خويش و انتخاب خويش، با زور، باز نداريم.
بله در صداقت او از جمله به خاطر ابتلائات دردناکی که در دو دهه گذشته از سر گذراند، تردیدی نیست اما برای کسانی‌که خوارکردن آگاهانه او را در میان جمع، تنها از زبان دشمن نشنیده و پیش و بعد از مُلاخورشدن انقلاب بزرگ ضدسلطنتی، از مبارزه با عمله ارتجاع و استبداد زیر پرده دین دست نکشیده اند، حتی اگر مثل من مجاهد هم نبوده در گور منیّت و جنسیت باشند، دوگانگی ها عبرت انگیز و آزاردهنده است.

زیر پوش انتقاد و انتقاد از خود، زیرپوش قضاوت پوشیدن و پیش از مرگ، فردی را با تمام قوا به زمین کوبیدن و با نیشخند و ریشخند و «جبر جّو»، سّکه یک پول کردن... اما بعد از مرگ، به عرش اعلا بردن و مجاهد صدیّق نام نهادن... از هرکسی برنمی‌آید...
***
 این مرگ غریب نیز نشان داد که نفرین ها و آفرین ها همه بی ثمر است و آدمی جز «او» که در جایی جز همه جا نیست هیچ یار و غمخواری ندارد. الباقی همه گَرد و غبارند و عاقبت هم از ما غبار ماند.

دوشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۰

همنشین بهار کمون پاریس.شنیداری

کمون پاریس ، تنها به پاریس مربوط نمی‌شود
همنشین بهار
۳۷ سال پیش از آنکه دشمنان مشروطه و امثال کلنل لیاخوف فرمانده بریگاد قزاق، مجلس شورای ملی و مدرسه سپهسالار را به توپ ببندند و ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل و ملا علی قاضی ارداقی را در باغشاه پس از شکنجه در برابر محمدعلی شاه به خاک و خون بکشند، زلزله مهیبی در فرانسه روی داد که پس لرزه هایش هنوز هم دارد عمل می‌کند...
منظورم از آن زلزله، کمون پاریس la commune de paris  است که طلایه دار انقلاب اجتماعی درقرن نوزدهم محسوب می‌شود.
 ***
کمون پاریس که ارزش والایش در موجودیت و عمل آن نهفته است، تنها به سال ۱۸۷۱ میلادی و به پاریس مربوط نیست. ایده آل‌هایش زنده است و کسانیکه امیدها و اعمال خود را در خدمت رهایی بشر گذرانده اند، چشم از آن تجربه بر نمی‌گیرند. 


من کوشیدم آن زلزله را که با به آتش کشیدن گیوتین جلوی مجسمه ولتر همراه بود، به تصویر کشم اما دانش ناچیزم نسبت به موضوع، عدم دسترسی به منابع مستقل، فقر امکانات و پیچ و خم های بازگذاری صدا و تصویر، دشواری های زیاد ایجاد نمود.
برای آماده سازی و ارائه این بحث شبهای زیادی تا صبح بیدار ماندم و بیش از ۲۰۰ ساعت وقت گذاشتم اما می‌دانم که گیر و پیچ بسیار دارد و نارسا است.
نگاهم به انسان و تاریخ و وجود، با نگرش مارکسیستی زاویه و فاصله دارد. داعیه انقلابیگری، یا روشنفکری و روشنگری هم ندارم. تنها می‌کوشم از رُخ یادمان ها غبار بزدایم و رنج و شکنج کسانی را که آزادی برایشان آرمان بود نه تجارت، به یاد آورم.
ای کاش کسانیکه برخلاف من به تاریخ معاصر جهان اشراف دارند به اینگونه مباحث که از زمان و مکان خودش عبور می‌کند می‌پرداختند، روایت های یکسویه را زیر نور می‌گرفتند و به «عقل نقاد تحلیل‌گر» بیش از «عشق نقال تجلیل‌گر» میدان می‌دادند.

همنشین بهار



کمون پاریس اگرچه شکست خورد و سرکوب شد و امثال امیل زولا Emile Zola  و گوستاو فلوبر Gustaue Flaubert  و ژرژسان George Sand  از آن فاصله گرفتند و ویکتورهوگو نیز جز اشارات کوتاهی در رمان «نود و سه» Quatrevingt-Treize  و شعری که در کتاب «سال وحشت‌زا» سُرود (Sur une barricade)، چندان با آن راه نیآمد، اما در روند تاریخ موثر بوده است.




سه‌شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۰

ملیحه رهبری.روزی صد بار بمیرید!

ملیحه رهبری.روزی صد بار بمیرید!

نه زیباتر ونه حماسی تر و نه تاریخی تر ومحکم ترو حتی تکاندهنده تراز سخنان مادر محمد وعبدالله فتحی می توان دربرابرضحاک زمان گفت و یا نوشت. یک مادر؛ ازسویی خروشان چون کاوه ایران زمین و درطغیان عواطف خود چون آتشفشان وازسوی دیگرخونخواه خون پاک و بیگناه فرزندانش که چون زینب ، برسریزید زمان فریاد می زند:
« بچه های من یکبار مردند. همه آدمها یکبار که بیشتر نمی میرند. اما حبیبی، خامنه ای، اعضای مجلس، دیوان عالی قضایی، دادستان حبیبی، رحیمی، ستوان بهرامی، روزی صد بار بمیرند! دو روز است که آرامش ندارند آنها، اما من آرامم. من افتخار می کنم. من تاج بالای سرم می کنم.» [اعدام دو فرزند بیگناهش را.]
- محمد وعبدالله به من گفتند:« مامان! ما داریم یک راه فوق العاده زیبایی را می رویم. مامان این را که من می گویم، همه کس این را نمی فهمد.» آنها دوست داشتند! و من همینجا جلوی همه تان ازخدا تشکر می کنم که آنچه بچه هایم دوست داشتند، انجام شد. خدایا شکرت! راضی به رضای توهستم. به من گفتند:« مامان!گریه نکن! سرتو بالا بگیر! چون ما انتخاب کردیم. تو هم به عنوان مادر ما انتخاب شدی.» خیلی های دیگر بودند با اینها. چرا کس دیگری انتخاب نشد. محمد وعبدالله عمدا خدا این دوتا را با هم انتخاب کرد. چون مادری مثل من داشتند. به من گفتند:« مامان صبور باش! سرتو بالا بگیر!»
محمد وعبدالله رفتند به کمک خدا! حالا ببین چه مملکت آبادی پیدا میکنیم بعد ازمحمد وعبدالله؛ به خدا! خوشا به سعادتتان که پشت پایتان اینقدرخوب بود که آخوندها رفتند! که دادستان حبیبی تقاصشو پس داد. که رحیمی وستوان بهرامی تقاص پس دادند. بچه های من یکبار مردند. همه آدمها یکبار که بیشتر نمی میرند. اما حبیبی، خامنه ای، اعضای مجلس، دیوان عالی قضایی، دادستان حبیبی، رحیمی، ستوان بهرامی، روزی صد بار بمیرند! دو روز است که آرامش ندارند آنها اما من آرامم. من افتخار می کنم. من تاج بالای سرم می کنم.
بخشی ازپیام خانم مهوش علاسوندی مادرمحمد وعبدالله : وقتی آخرین ملاقات انجام شد و نزد دوستان برگشتم. همان هایی که در بیرون در منتظر من بودند. گفتم:« عزیزانم گریه نکنید! اینها ادعا می کنند که با کشتن دوفرزند من، جامعه ایران پاک می شود ومشکلات از این جامعه رخت برمی بندد. پس خوشحال باشید که با قتل دو فرزند من قرار است که آرامش به جامعه ایران بازگردد. قراراست که دیگرکسی گرسنه سربربالین نگذارد وکسی شکنجه نشود. قراراست که دیگرکسی از گرسنگی نمیرد. قراراست که تمام مصایب این جامعه که ازسروروی ما بالا میرود، تمام بشود. فرزندان من اولین قربانیان اینها نبودند اما امیدوارم که  آخرین قربانیان اعدام باشند. آنها گفتند که مامان یک نامه برای تو وپدرمان ویک نامه هم به خدا و مستقیم برای خدا نوشته وسؤالات خود را کرده ایم. این چه حکومتی است که  ازنامه فرزندان من به خدا می ترسد وچه حکومتی است که وصیتنامه فرزندانم را هم به من نداده است. درگرامیداشت یاد فرزندان من شمع روشن کنید و به یاد و در آرزوی دنیایی باشیم که زندانی نباشد. به امید اینکه در هیچ جای دنیا اعدامی نباشد. درهیچ جای دنیا شکنجه نباشد.
اینها بخشی ازسخنان وپیام مادرمحمد وعبدالله فتحی وبه ویژه سخنرانی حماسی او برسرخاک فرزندانش بودند. مادری که با شجاعت بی نظیرخود وبی هیچ پروایی، حماسه ای خلق می کند که لرزه براندام ها می افکند واشک وآه از سینه روان می کند. من آرزو می کنم که او آخرین مادر داغدار میهن ما باشد. نخستین سوگ های بزرگ و داغ های عظیم برسینه ملت ما ازدست ولی فقیه، ازسی سال پیش آغاز شد. من به مادرخودم می اندیشم که تنها یک پسر داشت وتمام آمال وآرزوها وامید وتکیه گاه وعشق او این فرزند بود که ازسویی مادر واز سوی دیگرمیهن وآزادی خلق خود را دوست داشت. دربگیر وببند های سال 60 او هم دستگیرشد و درحالیکه ما فراری ودربه در بودیم، او دراستخرهای خون دراوین اعدام شد. شنیدن خبر اعدام ظالمانه او وسوگ او برای مادر ما می توانست چنان جنون آسا باشد که ما هرگزجرأت نکردیم و به مادرمان نگفتیم که او اعدام شده است و تنها پسرش دیگر وجود ندارد. وشمع امید مادرمان را خاموش نکردیم اگرچه خمینی جانی(امام مقدس) جگر ازسینه مادرما بیرون کشیده بود. هفت سال گذشت ومادرما ازمرگ وازمزار وازخاک فرزند خود نیز آگاه نشد تا روزی که او نیز خود ازغم دوری و انتظار سکته کرد وپس ازسکته چشم ازجهان بربست. آیا چشمش به دیدار فرزند روشن شد یا نه نمی دانم اما می دانم که مادرمحمد وعبدالله فاتح، زنی بزرگ وشجاع وهمانگونه که خود با دستهایی باز رو به سوی آسمان سخن می گفت؛« خداوند فرزندان او را عمدا انتخاب کرد زیرا مادری چون او داشتند و او مادری انتخاب شده بود.» اگر فرزندان آزاده وآگاه او مایه سربلندی وتاج سر او گشتند وجود این مادرشجاع و به راستی برگزیده، مایه امید و افتخار وموجبات سربلندی و تاج سر ما وملت ماست زیرا چشم درچشم دیو و درداخل ایران می خروشد و دربرابرضحاکان خون آشام فریاد عدالتخواهی سرداده است. درود بیکران براو باد! باشد که ما، درهرکجایی که خون پاک جوانان وطن به ستم وبه ناحق برزمین می ریزد، علیه دیکتاتوری ولی فقیه و علیه آدمخواران و قصابان حکومت آخوندی، یکدل ویکزبان ومتحد باشیم[البته هستیم!] وفریادهای خروشان مادران آزاده و داغدار و عزادار که می تواند عرش خدا را به لرزه افکند، پیشتر ما را به لرزه افکنده باشد.
ملیحه رهبری
24 ماه مای 2011

سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۰

سفر د شب. مازیار ایزد پناه. نسیم

سفر در شب

کاش بودی
کاش می شد با نگاهی خنده ای
یا با کلامی
 آتش تلخی که می سوزد مرا حتی
برای لحظه ای شاید که بنشانی
...
کاش می شد در همان رویای خوب کودکی مان مانده بودیم
کاش با هم راه ماهی های کوچک را
میان موج و طوفانهای دریا رفته بودیم
بگو با من
چرا دنیای ما اینگونه پر از نفرت و ننگ است؟
چرا نبض جهان دردستهای مرگ و نیرنگ است؟
برای ما که در شب آمدیم
بی ماه و حتی یک ستاره
جز نگاه مادری
کآنروز خورشید جهان افروز می پنداشتیم
اما جهان شب بود و ما در شب
به آوای دلی
در عمق کابوسی چنین
تا انتهای راه را رفتیم
بی خورشید
بی فردا
به عمری با دو چشم باز
ما در آرزوی نور مهری بوسه ای عشقی
و یا قلبی که در سودای انسان ها طپد
در سردی شب
کوره ره ها را سفر کردیم
و با یک کوله بار از آرزو
در هر دیاری مهر را آواز دادیم و از این ویرانه بگذشتیم
جهان شب بود
و ما در شب
ولی ایکاش می بودی
که با لبخند خود یا با کلامی
اتش تلخی که می سوزد مرا
حتی برای لحظه ای شاید که بنشانی
 مازیار
بیست و پنجم فروردین نود

سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۰

دکتر منوچهر هزار خانی.موقعیت کاملا تازه برای اشرف

خانم رجوی
چند سال پیش تر و به یک مناسبت دیگر، به شما گفتم که واکنش من در برابر لطمات شدید روحی و عاطفی، مثل آدمهای متمدن نیست که به حضور در جمع گرایش پیدا می کنند تا درد مشترکشان را با هم احساس و در صورت امکان چاره جویی کنند؛ مثل حیواناتی است که در جنگل زندگی می کنند و پس از دریافت ضربه از جمع می گریزند تا در سوراخی، در گوشه یی تنها، زخمشان را بلیسند و در باره اش فکر کنند. پس اجازه بدهید در حدی که فکرم توانسته است کار کند، حاصلش را با شما در میان بگذارم.
۱ـ دوستان به فاجعه یی که در اشرف روی داده، جنایت علیه بشریت می گویند. من این نامگذاری را مبهم و نارسا می دانم. معلوم نمی کند که کی جنایتکار است و کی قربانی جنایت. «بشریت» انبان آن قدر گل و گشادی است که مالکی و خامنه ای و جنایتکاران دیگر را هم در آن جا می گیرند. من ترجیح می دهم از جنایت مالکی و مزدوران و شرکایش علیه ساکنان شجاع اشرف حرف بزنم که عین واقعیت است و نه یک تعبیر استعاری. مطمئنم که در این مورد خاص واقعیت آن قدر بزرگ، آن قدر مهیب و آن قدر زشت هست که «بشریت» را شرمنده کند.

۲ ـ جنایت مالکی و مزدوران و شرکایش علیه ساکنان شجاع و بی دفاع شهر اشرف در ۱۹ فروردین امسال، با آن چه همین جنایتکاران دوسال پیش تر با اشرف کردند، فرق اساسی دارد. در آن زمان، زنگی مستی که تیغ به دستش داده بودند، برای بار اول بود که آن را به کار می برد. می شد با خوش خیالی و ساده انگاری بسیار، تصور کرد که شدت عملشان از روی بی تجربگی و ناشیگری است و شاید با بحث و مدارا بتوان از تکرارش جلوگیری کرد. خلاصه درآن زمان هرچند جنایت شنیعی مرتکب شده بودند، ولی جای آشتی و مسالمت هنوز باز به نظر می رسید. این بار اما، تکرار همان جنایت در مقیاسی به مراتب بزرگتر، با ساز و برگ کامل جنگی، نشان داد که جنایتکاران جدا قصد جنگ با اشرف را دارند و دیگر هیچ دری برای مسالمت و سازش باز نیست.

۳ ـ تعداد زیاد سربازان مهاجم، انبوه جنگ افزارهای سنگین، شروع غافلگیرانه جنگ بدون اعلان آن، حمله با زرهی ها به افراد و تیراندازی مستقیم به ساکنان شهر اشرف، در حالی که به تجربه دفعه پیش می دانستند که صحنه های زنده این جنایت شنیع در لحظه فیلمبرداری و در دنیا پخش می شود، خبر از نوعی خاطر جمعی جنایتکاران فعال در صحنه از واکنش تأیید آمیز آمریکاییان می داد. ترک صحنه توسط ناظران آمریکایی پیش از شروع حمله، عدم توجه مسئولان بیمارستان آمریکایی به درخواستهای کمک فوری پزشکی برای مجروحان جنگی، شواهد محکوم کننده یی در این زمینه اند. به نظر نمی رسد همزمانی این جنایت با عریضه نگاری فلان آخوند بی مقدار به خانم شیربرنج برای اصرار در نگهداشتن نام سازمان مجاهدین در لیست سیاه آمریکا، و گرد و خاک تبلیغاتی بی مقدمه دارو دسته «بی تنازل» ها در برائت از «منافقین» اتفافی باشد.

۴ ـ اگر این ارزیابی ها درست باشد و نه توهمات و خیالبافی های محض، می توان نتیجه گرفت که اکنون موقعیت بکلی تازه یی برای اشرف پیش آمده است.
اشرفی ها تا به حال خودشان اصرار داشتند در شهری که با دستهای خودشان ساخته اند، بمانند. از این پس، اما، ولو به هر دلیل نخواهند، مجبورند آن جا بمانند و از شهرشان دفاع کنند، زیرا نوری مالکی و گله مزدورانش، به نیابت از جانب خامنه ای آنها را در همان جا به جنگ طلبیده اند. این همان موقعیت تازه یی است که جنایت اخیر مالکی و مزدورانش ایجاد کرده و به ضرورت یک بعد عراقی به مبارزه اشرفیها می دهد. تفصیلش باشد برای بعد.
خانم رجوی
می دانم این حرفها زیاد مناسب یک مجلس یاد بود نیست و در نحوه بیانشان هم آداب و ترتیب مورد انتظار رعایت نشده است. مرا ببخشید که در حال حاضر قادر به ذکر هیچ نوع ذکر مصیبتی نیستم. روحم ترک خورده است. اما به قول مرضیه، نباید از تک و تا افتاد

جمعه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۰

در باره سرطان.شناخت و مبارزه با آن.مطلبی بسیار خواندنی



 
در لینک زیر میتوانید مدارک و شهادت دادن بیمارانی که توسط سیمونچینی درمان شدند را ملاحظه نمائید.
در این ویدئوی خارق العاده سرطان و نابود شدن آن را مستقیم ببینید.
اف دی ای سازمانی که مسئول حفاظت از مردم آمریکاست و با پول مالیات دهندگان اداره میشود، همیشه در جهت منافع کمپانی های غول پیکر داروسازی برای از بین بردن کمپانی ها وتجار کوچک که داروهای غیر شیمیایی و طبیعی تولید میکنند تلاش مینماید و سعی بسیار در سانسور حقیقت دارد.

 
کندیدا را خودتان در بدن خود و بسیار ساده آزمایش کنید:
صبح بلافاصله پس از بیدار شدن در یک لیوان نیمه پر آب تف نمائید. سعی نکنید با دست و یا وسیله ای بزاق را از درون دهانتان بیرون بکشید، فقط تف کنید، هر قدر کم باشد مهم نیست. بعد از یک ربع یا نیم ساعت محتویات لیوان را به آرامی هم بزنید، سپس آنرا در مقابل نور بگیرید.اگر تف در بالای آب قرار گرفت و یا حل شد شما سالم هستید، امّا اگر لیوان را مکدر و غیر شفاف نمود بدن شما دارای بالانس یا تعادل کندیدا نیست. بهترین و مؤثرترین کار، تغییر شیوه غذا خوردن، روی آوردن به نوشیدن آب میوه و سبزیجات و دوری کردن از هر گونه خوردنی های بسته بندی شده، کنسرو شده و مخصوصاٌ فراورده های چینی ست.

tk5fq5nt3uv3v4hd5ax.jpg