یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷

در شناخت اجنه و شرکت اجنه در ماجرای عاشورا

در شناخت ظرائف و غوامض مکتبی
تحقیق و بررسیی در مورد اجنه


ماهیت جن
جن دارای حرکات بسیار سریع می‌باشد و به همین دلیل قبلاً می‌توانست در آسمان نفوذ و استراق سمع کند ولی با ظهور حضرت مسیح(علیه‌السلام) جلوی ورود و نفوذ آنها به آسمانها به صورت نسبی گرفته شد و با ظهور پیامبر گرانقدر اسلام حضرت خاتم الانبیاء(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) کاملاً از ورود آنها به آسمانها جلوگیری گردید. خلقت انسان بعد از خلقت جن روی زمین بوده است و جن‌ها هفت هزار سال پیش از انسان در کره زمین زندگی می‌کردند.
همانطور که انسان ها از نسل آدم و حوا بوده، جن ها از نسل مارج و مارجه می‌باشند. طول عمر جن از انسان بسیار زیادتر است ( حدود دو هزار سال عمر میکنند ) ولی جن نیز دارای مرگ، تولد و عمر محدود و مشخص می‌باشد، همچنین دارای حشر، نشر، معاد، حساب و کتاب اخروی است. از لحاظ مرفولوژی و ظاهری، قیافه واقعی جن با انسان تفاوت دارد(این موجودات می‌توانند با قیافه و ظاهر کاذب نمایان شوند). جن یک امتیاز از لحاظ ظاهری نسبت به انسان دارد و آن اینکه می‌تواند به هر شکلی که می‌خواهد اعم از انسان و حیوان دربیاید، ولی به شکل پیامبران، ائمه معصومین و شیعیان واقعی ظاهر نمی‌شود.
طول قد جن بسته به سن او، بین سی تا هشتاد سانتیمتر است. جن دارای دو جنس مذکر و مؤنث است و تولید مثل می‌کند. نطفه جن بر خلاف انسان از جنس و ماهیت شبیه هوا می‌باشد. انسان و جن می‌توانند با همدیگر ازدواج نموده، حتی تولید مثل نمایند. دستگاه گوارش جن با انسان تفاوت دارد. بطور معمول جن انسان را می‌بیند ولی برای انسان قابل رؤیت نمی‌باشد.
جن مانند انسان دارای علم، ادراک، قدرت تشخیص، مسئولیت و تکلیف است. پیغمبر گرامی اسلام بر جن‌ها نیز مبعوث شدند و در بین جن‌ها نیز دین و مذهب و فرقه وجود دارد. جن به دو گروه مسلمان و غیرمسلمان تقسیم شده و مسلمانان آنها نیز در یک گروه اهل تشیع قرار می‌گیرند. رهبر جن‌های شیعه«سعفر ابن زعفر» می‌باشد و لوحی مزیّن به جملة مبارک«یا ابا عبد الله الحسین»برگردن دارد. پدر زعفر در صدر اسلام توسط حضرت علی(علیه‌السلام) کشته شد و خود نیز به دست آن حضرت مسلمان گردید. زعفر و لشکریانش در واقعه کربلا به یاری حضرت امام حسین(علیه‌السلام) شتافتند ولی آن امام بزرگوار اجازه نفرمودند.
در منابع مختلف از جمله قرآن کریم، تفاسیر، احادیث و کتب علمی از جن یاد شده است. دانشمندان غربی از جن به عنوان ارواح صدادار یاد می‌کنند. پیامبر گرامی اسلام که درود خدا بر او باد می‌فرمایند:«خداوند جن را در پنج صنف آفرید: باد، مار، عقرب، حشرات و انسان.»برخی از انسانها جن را می‌پرستند، علّامه طباطبائی(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) می‌فرمایند:«مشرکان سه دسته می‌شوند، اول آنهاییکه جن می‌پرستند، دوم آنهاییکه ملائکه می‌پرستند و سوم آنهاییکه مقدّسینی از بشر را پرستش می‌کنند.» ابلیس از طوایف جن است و در قرآن صراحتاً به این مطلب اشاره شده است.به (روایتی) ابلیس دوازده هزار سال عبادت کرد و همین امر باعث شد از زمین به آسمان برود و در رده ملائک قرار بگیرد و به درجه‌ای رسید که مرتبة استادی برخی از ملائک را داشت. برخی از جن‌ها علاقمند به داشتن ارتباط با انسان می‌باشند، بعضی انسانها نیز به ایجاد رابطه با جن‌تمایل دارند، ایجاد این ارتباط امکان پذیر است ولی به هیچ عنوان توصیه نمی‌شود و نهی شده است، برخی از علما نیز آن را مجاز نمی‌دانند.
تسخیر جن کاری خطرناک میباشد . اگر انسانی با جن ارتباط گرفت، دیگر نمی‌تواند آنرا قطع کند و یا حداقل قطع این ارتباط دارای عواقب خطرناکی است. قابل ذکر است که جن در مقابل ارتباط با انسان و خدماتی که ارائه می‌کند، چیزهایی از انسان می‌گیرد که جبران آن بسیار سخت بوده، یا غیرقابل جبران است. در صورتیکه جن از طرف انسان احساس خطر کند و یا آسیب ببیند، اقدام به تلافی خواهد کرد و به شخص مورد نظر یا بستگان نزدیک، از جمله همسر و فرزندان او آسیب می‌زند و یا آزار و اذیّت می‌رساند، پس بهتر است جن را بهانه‌ای برای تفکّر و تدبّر در عظمت خالق آن قرار دهیم. براستی که اگر انسان تمام عمر خویش را نیز صرف اندیشیدن در بزرگی و عظمت حق تعالی نماید، بسیار اندک خواهد بود.
جن در قرآن و احادیث
در میان انسانها بر سر خلقت نظام عالم دو دیدگاه کلی وجود دارد، عده ای که همه چیز را ناشی از خلقت ذات الهی می دانند و گروهی دیگر که سرمنشا خلقت نظام عالم را در طبیعت جستجو می کنند. اگرچه میان آنان اختلاف نظرها بسیار عمیق و اساسی است، ولی هیچ یک از این دو گروه نتوانسته اند وجود موجودات ماوراؤالطبیعه را انکار کنند. آنهایی که خداباورند و به روح و معاد معتقدند (غیر از مسلمانان) از آنها به عنوان ارواح خبیثه و یا ارواح شریر و یا شیطان یاد می کنند، برخی هم آنها را موجودات فضایی قلمداد می کنند، مادیون هم که اعتقادی به ذات الهی و قدرت پروردگار ندارند، این موجودات را همان انسانهای اولیه ای می دانند که در سیر تکامل بین انسان و میمون حیران مانده و به شکل و شمایل غریب درآمده اند و یا حتی برخی از آنان معتقدند که اینان انسانهای وحشی و بدوی در اعماق جنگل هستند و گاهی خود را نمایان ساخته و موجب اذیت و آزار انسانهای متمدن می شوند. و اما مسلمانان : بنا به نص صریح قرآن، موجودات عالم به سه گروه تقسیم می شوند: ۱ـ جمادات ۲ـ نباتات ۳ـ حیوانات؛ که یا دارای عقلند مانند انسان، فرشتگان و جنیان و یا فاقد عقل و شعورند مانند حیوانات و باز بنا به آیات نورانی قرآن کریم، باید بدانیم که بدون هیچ شک و تردیدی موجودی با نام «جن» در جهان آفرینش وجود دارد که از نظر تکلیف و شایستگی مورد خطاب پروردگار قرارگرفته و مشابه انسان می باشد، چرا که، ۱ـ سی و چهار بار نام جن در قرآن کریم آورده شده است. ۲ـ هفتاد و دومین سوره قرآن با نام این موجود مزین گردیده است. ۳ـ احادیث و روایات فراوانی از پیامبر اکرم (ص)، حضرت علی (ع)، امامان و بزرگان علوم دینی در این خصوص، موجود بوده و در دسترس قرار دارد. ۴ـ به وسیله بسیاری از انسانها رویت شده اند. به آیاتی از قرآن کریم که وجود جن را مبرهن می داند اشاره می کنیم: سپاهیان سلیمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمده و به صف می رفتند. (سروه نمل، آیه ۱۷) برای خدا شریکانی از جن قرار دادند و حال آن که جن را خدا آفریده است. (سوره انعام، آیه ۱۷) بگو اگر جن و انس گرد آیند تا همانند این قرآن را بیاورند، نمی توانند، هر چند که یکدیگر را یاری دهند. (سوره اسرا، آیه ۸۸) سخن پروردگارت بر تو مقرر شد که جهنم را ازجن و انس انباشته می کنیم. (سوره هود، آیه ۱۱۹) ای گروه جنیان و آدمیان، اگر می توانید که از قطر آسمان و زمین بگذرید، بیرون روید ولی بیرون نتوانیدرفت مگر با قدرتی. (سوره الرحمن، آیه ۳۳)
مرحوم شیخ مفید در کتاب «ارشاد» آورده است: «در آثاری از ابن عباس نقل شده: زمانی که پیامبر اسلام (ص) به قصد جنگ با قبیله بنی مصطلق از مدینه خارج شد، هنگام شب به دره وحشتناک و صعب العبوری رسید. اواخر شب جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و خبر داد که طایفه ای از جن در وسط دره جمع شده و قصد مکر و شر و آزار و اذیت شما و اصحابتان را دارند». (ارشاد ص ۳۹۹)
از حضرت امام صادق (ع) روایت شده : روزی حضرت رسول (ص) نشسته بود، مردی به خدمتشان رسید که بلندی قامتش مثل درخت خرما بود. سلام کرد، حضرت جواب داد و سپس فرمود: «خودش و کلامش شبیه جن است». سپس به او فرمود: کیستی؟ عرض کرد: من هام، پسر هیم، فرزند لاتیس، پسر ابلیس هستم (بحارالانوار ص ۸۳)
بانو حکیمه دختر امام کاظم (ع) گوید: «برادرم امام رضا (ع) را دیدم که جلو در اتاقی با کسی صحبت می کرد در حالی که تنها بود، عرض کردم: با چه کسی سخن می گویید؟ فرمودند: فردی از جن آمده تا مسائلی بپرسد و از چیزهایی شکایت کند» (اصول کافی ص ۳۹۵) علامه طباطبایی (ره) می فرمودند: «روزی آقای بحرینی که یکی از افراد معروف ومشهور در احضار جن و از متبحرین در علم ابجد و حساب مربعات بود در مجلس ما حضور یافت،چادری آوردند، دو طرفش را به دست من داد و دوطرف دیگر را به دستهای خود گرفت. این چادر به فاصله دو وجب از زمین فاصله داشت. در این حال جنیان را حاضر کرد، صدای غلغله و همهمه شدیدی از زیر چادر برخاست. چادر به شدت تکان می خورد چنان که نزدیک بود از دست ما خارج شود. من محکم نگه داشته بودم، آدمکهایی به قامت دو وجب در زیرچادر بودند و بسیار ازدحام کرده و تکان می خوردند و رفت و آمد داشتند، من با کمال فراست متوجه بودم این صحنه، چشم بندی و صحنه سازی نبوده و صد درصد وقوع امر خارجی بوده است» (رجایی، تهرانی جن و شیطان ص ۴۷)
اینها شمه ای بود از آیات قرآن کریم و احادیث و روایات که هر گونه شک و شبهه ای را در وجود واقعیت جن به یقین تبدیل می سازد.


جن چگونه موجودی است؟
به واقع جن چگونه موجودی است و آیا می توان توسط علوم پیشرفته امروزی آن را اثبات کرد؟جن در لغت به معنای مستور و پوشیده است،همان طور که بچه در رحم و پنهان از چشم ما را «جنین» گویند و جنت اشاره به باغی است که درختان آن مانع از به چشم آمدن زمینش می گردد. و شاید علت شک و تردید در وجود جن نیز همان مستور و پنهان بودنش از انظار و حس بشری است، که علت آن در ذات خلقتش نهفته است. قرآن کریم خلقت جن را چنین بیان می دارد: و جان (که در بعضی از متون اسلامی آمده است، جان پدر جن است همان طور که آدم، پدر انسان) را پیشتر، از آتش زهرآگین آفریدیم. (سوره حجر، آیه ۲۷) خدا انسان را از گل خشک شده ای چون خاک سفال آفرید و جنیان را از شعله ای بی دود. (سوره الرحمان، آیه ۱۴ و ۱۵) مرا از آتش خلق کردی و او (انسان) را از گل آفریدی.
از این آیات در می یابیم که جن، آتش است و انسان از جنس خاک، و این چنین دریافت می شود که جنیان قبل از انسان خلق شده اند، و از آن جایی که هر دو از ماده آفریده شده اند پس مادی هستند، ولی دو تفاوت اساسی آنها را از سایر موجودات متمایز می سازد:۱ـ می توانند خود را به هر شکل و قیافه ای درآورند (آکام المرجان) (به استثنای پیامبران و ائمه معصوم و بنا به برخی روایات حتی احدی از شیعیان).
۲ـ از چشم موجودات دیگر پنهانند. ملاصدرا پنهان و آشکار شدن جن را با هوا قیاس می کند و این طور عنوان می دارد: «بدن های لطیف آنها در الطاف و نرمی متوسط بوده و از این رو آماده جدایی و یا گردآمدن هستند، چون گرد هم آیند قوام آنها بهتر گشته و مشاهده می گردند و چون جدا گردند قوامشان نازک و جسمشان لطیف می شود و از دیده پنهان می مانند، مانند هوا که وقتی ذراتش گرد هم می آیند غلیظ می شود و به صورت ابر درمی آید و وقتی ذرات از هم جدا می شوند لطیف شده و دیده نمی شوند.» (ملاصدرا، مفاتیح الغیب)
همین ذات وجودی جنیان به آنها این امکان را می دهد که خود را به هر شکلی و با هر حجمی درآورند، چه به اندازه سرسوزن و چه در اندازه اتاقی بزرگ. آنها به واسطه همین ویژگی، بعد زمان برایشان معنا ندارد، و مسافتی را که بشر مدتها باید آن را طی کند، در لحظه ای می پیمایند و اعمالی را که از توان انسان خارج است آنها به راحتی قادر به انجامش هستند. عمده ترین علت شک و تردید در وجود آنان هم همین پنهان بودن از چشم انسانهاست، که البته از نظر علمی هم توجیه پذیر است. چرا که در جهان هستی چیزهای زیادی وجود دارد که به چشم ما قابل رویت نیستند ولی قدرتشان از نظر جسمی از انسان به مراتب بیشتر است، مثل الکترونها، امواج الکتریسیته، نورهای ماورای بنفش، اشعه ایکس، باکتریها و ویروسها، آمیب ها، جانداران تک سلولی و از همه مهمتر ذات اقدس الهی که دیده نمی شود ولی کدام عقل سلیمی می تواند آن را انکار کند؟ بنابراین صرف این که با حواس خود قادر نیستم آنان را درک کنیم، دلیل بر نبودن آنها نیست.
مكان جنيان
از آنجايی كه نوع خلقت جنيان با انسانها و حيوانات متفاوت است، واضح است كه مكان زندگی آنها نيز متناسب با نوع خلقت آنها باشد، ولی آن مكانها كجاست. در بين عوام شايع است كه زيرزمينها، جاهای تاريك و مرطوب مانند حمامها، چاهها و عمق جنگلها جايگاه جنيان است. اما بررسی ها حاكی از آن است كه قطعا آنها در جايی زندگی می‌كنند كه از انسانها به دور باشند. در روايتی از امام صادق (ع) نقل شده كه: «در وادی شقره (بيابانی كه رنگ خاكش سرخ مايل به زرد است) نماز نخوان، زيرا در آن جا منازل جن است.» (وسائل الشيعه، ص ۴۵۲) قابل ذكر است يكی از معروفترين مساجد مكه با نام «مسجد الجن» در غرب شهر مكه محل نزول جنيان در مكه است و مستحب است حاجيان در آن مسجد رفته و دو ركعت نماز به جا آورند.

توليد مثل جنيان


آنچه مسلم است اين است كه بنابر ذات وجودی جنيان آنها نيز مانند انسان دارای غريزه جنسی بوده و توالد و تناسل دارند و لازمه ادامه و بقای نسلشان آميزش جنس مونث و مذكر است، اما اين سوال كه آيا آنها هم مانند انسانها و يا ساير جانداران با عمل لقاح و تشكيل نطفه تولد می‌يابند، چيزی نيست كه از كلام خداوند بتوان استنباط كرد ولی ابن عربی در فتوحات گفته است: «تناسل بشر به القای آب نطفه در رحم است و تناسل جن به القای هوا در رحم اثنی (جنس ماده) می‌باشد». (جن و شيطان ص ۵۷) روايتی است از بخشی از وصيت حضرت رسول (ص) به اميرالمومنين (ع) كه فرمود: «ای علي، در شب اول، وسط و آخر ماه آميزش مكن و... همانا جنيان در اين سه شب به پيش زنان خويش (برای مقاربت) می‌روند». (وسائل الشيعه، ص ۹۱) و در آيه ای برای وصف حوريان بهشتی آمده است: «حوريان بهشتی را قبل از شوهرانشان، نه آدمی و نه جن دست زده است». (سوره الرحمن، آيه ۵۶ و ۷۴)
خواب جنيان


«الله خدايی است كه هيچ خدايی جز او نيست. زنده و پاينده است. نه خواب سبك او را در برمی گيرد و نه خواب سنگين». (سوره بقره، آيه ۲۵۵) و از حضرت صادق (ع) روايت است كه می‌فرمايند: «به غير از خداوند متعال همه خواب دارند، حتی فرشتگان». (ميزان الحكمه، ص ۲۵) و حديثی است از رسول خدا(ص) كه می‌فرمايند: «خواب به چهار گونه است، پيامبران به پشت می‌خوابند، مومنين به دست راست، كافرين و منافقين به دست چپ و شياطين به رو می‌خوابند». (شيخ حر عاملي، ص ۱۰۶۷) آنچه از اين مطالب می‌توان دريافت اين است كه به غير از ذات اقدس الهی همه موجودات دارای خواب هستند.
مرگ جنيان
جنيان نيز مانند هر جانداری همان طور كه دارای حيات هستند مرگ هم شامل حالشان می‌شود. چنان كه در قرآن كريم آمده: «و بر آنها (خطا كاران) نيز همانند پيشينيانشان از جن و انس عذاب مقرر شد». (سوره فصلت، آيه ۲۵) «به ميان امتهايی كه پيش از شما بوده اند، از جن و انس در آتش داخل شويد». (سوره اعراف، آيه ۳۸) از اين آيات چنين برمی آيد كه نه تنها آنها هم مانند انسان مرگ دارند، بلكه مانند انسان از عقوبت خدا بر حذر نيستند
تكاليف جنيان در مقابل ذات پروردگار
همان طور كه در مباحث قبل گفتيم، انسان فرشته و جن سه موجودی هستند كه بنابر مصلحت خداوندخلق شده اند و هدف از آفرينش آنها نيز عبادت پروردگار است. چنان كه در قرآن كريم آمده است: «جن و انس را جز برای پرستش خود نيافريده ام». (سوره ذاريات، آيه ۵۶) ناصر خسرو نيز اين طور می‌سرايد: داخل اندر دعوت او جن و انس تا قيامت امتش هر نوع و جنس جن نيز مانند انسان مختار است و حق انتخاب دارد و مانند ما در اجرای قوانين دينی مكلف است، چگونگی عبادت و اجرای احكام در ميان آنها، مشخص نيست ولی آنچه مسلم است، اين است كه پيامبرانی كه برای هدايت مخلوق برگزيده شده اند، جنيان را نيز هدايتگرند. چنان كه علامه طباطبايی (ره) فرمودند: «اتفاقا در اين باره از خود جنيان هم سوال شده كه آيا پيغمبر شما از جنس خود شماست؟ در پاسخ گفته اند: «پيامبران ما انسانند و اينك ما به رسالت حضرت ختمی مرتب ايمان آورده ايم و او را آخرين پيامبر می‌دانيم». (جن و شيطان)
از بسياری از آيات، روايات و احاديث نيز اين طوراستنباط می‌شود كه بعضی از جنيان كافر و بعضی مسلمانند و حتی قبل از ظهور اسلام برخی از آنها يهودی بوده اند كه بعد از اسلام به پيشگاه حضرت محمد(ص) آمده و مسلمان شده اند، و برای آنها عقوبتی همانند عقوبت انسانها در نظر گرفته می‌شود. در قرآن آمده است: «بعضی از ما مسلمانند و بعضی از حق دور و آنان كه اسلام آورده اند در جست و جوی راه راست بوده اند، اما آنان كه از حق دورند هيزم جهنم خواهند بود و اگر بر طريق راست پايداری كنند، از آبی فراوان سيرابشان كنيم». (سوره جن، آيه ۱۴، ۱۵ و ۱۶) از آيه اين چنين برمی آيد كه جنها همانند انسان به گونه های مختلفند، بعضی كافر و بعضی فاسق و ظالم البته برخی نيز نيكوكار و صالح بوده و دارای عقايد مختلف و اديان مختلف هستند.
در سوره احقاف آمده است كه: «حضرت رسول (ص) پس از آن كه از مكه به طايف رفت تا مردم را به سوی اسلام دعوت كند، كسی به دعوت او پاسخ مثبت نداد، در بازگشت به محلی رسيد كه آن را «وادی جن» می‌گفتند، شب را در آنجا ماند و به تلاوت آيات الهی مشغول شد، در آن هنگام گروهی از جنيان صدای صوت آن حضرت را شنيدند، پس از آن كه رسول اكرم (ص) از تلاوت فراغت يافت، جنيان به سوی قوم برگشتند و اين طور مشاهدات خود را بازگو كردند: «ای قوم، كتابی را شنيديم كه بعد از موسی نازل شده و تصديق كننده مطالب آن است و به حق و راستی هدايت می‌كند». (سوره احقاف، آيه ۲۹ و ۳۰) و روايت است كه حتی برخی از جنيان از گروه شيعيان می‌باشند از آن جمله روايتی است كه از ابوحمزه ثمالی نقل شده: «روزی جهت شرفيابی به حضور امام باقر (ع) اجازه خواستم، گفتند كه عده ای خدمت آن حضرت هستند، لذا اندكی صبر كردم تا آنها خارج شوند. پس كسانی خارج شدند كه آنها را نمی شناختم و غريب به نظرم آمدند. چون اجازه شرفيابی گرفتم، داخل شدم و به حضرت عرض كردم، فدايت شوم، الان زمان حكومت بنی اميه است و شمشيرهای آنها خونريز می‌باشد. امام فرمود: ای اباحمزه! اينان گروهی از شيعيان، از طايفه «جن» بودند و آمده بودند تا از مسائل دينی خود سئوال كنند». (جن و شيطان، ص ۶۵)
ارواح شرير كدامند و چه تفاوتی با جن دارند؟
مطالعات بر روی آثار بشر بدوی از قبيل نقاشی ها و كنده كاريهای غارها نشان می‌دهد كه انسان از ابتدای آفرينش وجود موجوداتی غير از خود را در محيط پيرامونش حس كرده است. موجوداتی كه ترس، وحشت و حتی نوعی پرستش و كرنش را در آنها ايجاد می‌كرده است. پس از اختراع زبان و خط، هر قوم و قبيله ای نامی برآنان گذاردند و برای ارتباط يا دفع آنان آدابی را برای خود قائل شدند و اين آداب نسل به نسل تداوم يافت چنان كه امروز هنوز در افريقا رسومی با همان روش سنتی برای ارتباط با اين موجودات و يا دفع آنان صورت می‌گيرد. به عنوان مثال در آيين مسيحيت، جن گيری يك سابقه ديرينه دارد كه اغلب كشيش ها اقدام به آن می‌كنند و در واقع معتقدند كه شيطان در قالب جسم فردی رسوخ می‌كند. البته تقريبا به غير از مسلمانان همگی اين موجودات را ارواح شرير می‌نامند و برای دفع شر آنان اعتقادات مخصوص به خود دارند. مثلا برخی از اروپاييان امروزی بر مبنای يك تفكرسنتی وقتی در خيابان راه می‌روند دستهای خود را تكان می‌دهند تا از ارواح شرير دور بمانند و يا در روز معينی از سال مراسمی برپا می‌كنند كه در آن عده ای بسيار از مردم لباسی شبيه به لباس اتاق عمل می‌پوشند، بوقی در دست می‌گيرند و در آن می‌دمند. اما بنا بر اعتقادات مسلمانان تنها موجودات ماوراؤالطبيعه فرشته ها و جن ها هستند و روح انسان وقتی كاملا از بدن انسان خارج شود، نه تنها قدرتی ندارد بلكه انسان هم نمی تواند هيچ گونه تسلطی برآن داشته باشد، مگر به خواست خداوند.
در كتاب «ارتباط با ارواح» اين طور آمده: «تسلط ارواح عقب مانده بر انسانها را در اصطلاح عاميانه «جن زدگی» می‌گويند كه در واقع به همان مفهوم افسون و تسخير است. ما استفاده از اين اصطلاحات را به دو علت صلاح نمی دانيم؛ اول اين كه، جن واژه ای است مخصوص موجودات هوشمند كه برطبق روايتی عاميانه معمولا برای ايجاد شر خلق گشته اند، و همواره محكوم به بدی كردن می‌باشند حال آنكه هيچ موجودی به خاطر بدی كردن آفريده نمی شود، مشيت پروردگار چنان است كه راه تكامل و تعالی همواره به روی تمام موجودات هوشمند باز باشد. دوم اين كه اصطلاح «جن زدگی» غالبا بدين معنی به كار می‌رود كه جسم شخص جن زده را يك جن ديگر و يا روح متصرف شود. يعنی در واقع دو نوع سكونت در قالب يك بدن و اين فقط يك نوع استثناست نه يك تصرف يا دشمنی و آزار، بدين جهت واژه جن زدگی به مفهوم عاميانه آن برای ما قابل قبول نيست»..
آنچه از اين متون و بسياری از متون ديگر برمی آيد اين است كه واژه «جن» در فرهنگ های ديگر نيز وجود دارد ولی عموما آن را شيطان و يا ارواح شرير می‌نامند. در حالی كه ما مسلمانان معتقديم كه در ميان جنيان، جن صالح و نيكوكار نيز وجود دارد.
اسماعيل حسين زاده سرابی در كتاب «سيمای جن»اين طور می‌نويسد: «سالها پيش در مشهد مسئله احضار روح غوغايی عجيب به راه انداخته بود تا اين كه دو نفر از علمای معتبر مشهد خواستار شركت در آن مجلس شدند و پس از حضور، از نزديك جريان حركت ميز را مشاهده كردند. در جلسه ديگر يكی از آن دو درخواست كرد كه ميز (مقصود ميز مخصوص احضار روح است كه روی آن همه حرفها نوشته شده و جنها توسط اشاره ای ميز راتكان می‌دهند تا روی حرف مورد نظر بايستد) را بگردانند، اين عالم چون دارای علوم و معنويت خاصی بود و راه مكالمه صحيح با موجودات نامرئی را بلد بود، گرداننده ميز را به اسمايی كه حضرت سليمان (ع) می‌دانست و با آن اسما جنيان را مسخر كرده بود، قسم داده و پرسيده بود: شما روح انسان هستيد يا موجودی ديگر؟ و شروع به خواندن حروف الفبا كرده در نهايت اين جمله ها حاصل شد: من جن هستم». زمرديان نيز در كتاب «شيطان كيست» می‌گويد: «مدتهاست (ارتباط گيرندگان با روح) با وسيله های گوناگون با جن تماس می‌گيرند... البته جن خود را به آنها با نام روح يكی از افراد معرفی می‌كند و آنها بر اين باورند كه با روح آدمی تماس گرفته اند، در حالی كه اغلب تماس آنها با جن و شيطان است.»
آيا جن علم غيب دارد
قابليت های موجود در جن كه ناشی از نوع خلقتش می‌باشد (مانند پنهان بودن از چشم، طی مسافت كردن و غيره) اين تصور را در ذهن انسانها ايجاد می‌كند كه اين موجودات از عالم غيب آگاهند. البته بسياری از ارتباط برقراركنندگان آگاهانه به قصد سوؤ استفاده و فريب مردم و يا ناآگاهانه به اين باورها دامن زده اند، ولی حقيقت آن است كه تنها خداوند است كه آگاه به غيب می‌باشد و لاغير، چنان چه می‌فرمايد: «خداوند دانای غيب است و غيب خود را بر هيچ كس آشكار نمی سازد، مگر بر آن پيامبری كه از اوخشنود باشد». و البته بسيار ديده شده در جريان همين احضار روح كه ما آن را احضار جن می‌دانيم، جنيان توانسته اند پاسخ های درست و مناسبی را ارائه دهندكه آن را نبايد ناشی از علم غيب آنان دانست، زيرا جنها از آنجايی كه به راحتی می‌توانند طی طريق كنند، می‌توانند از همنوعان خود كه در جريان ماجرا قرار دارند پاسخ را جويان شده و به شخص رابط اطلاع دهند و يا از امكانات ديگری استفاده كنند كه ما از آن بی خبريم. به هر حال علم غيب چه برای انسان و چه برای جن منتفی است مگر برای عده ای خاص كه از طرف خداوند اين توانايی برايشان ممكن می‌شود.
سوال و جواب درباره جن
۱:فضيلت سوره جن:در حديثی از امام صادق(ع) آمده است؟هرکس بسيار سوره جن را بخواند هرگز در دنيا چشم زخم جن و جادو و سحر و مکر آنها به او نمی رسد.
در آخرت با حضرت محمد(ص) و اهل بيت او محشور باشد و به عدد هر جن و شيطانی بنده آزاد کرده و هر جا اين سوره خوانده شود اجنه از آنجا فرار کنند و اگر صاحب غمی آن را بخواند اندوه او بر طرف گردد.
۲:آيا ابليس از سفيهان جن است؟ آيه چهارم سوره جن از زبان مومنان جن می گويد((ما اکنون اعتراف می کنيم که سفيهان ما سخن ناروا و دور از حق درباره خدا می گفتند)).سفيه در اينجا اشاره به ابليس است که بعد از مخالفت فرمان خدا نسبتهای ناروائی به ساحت مقدس او داد حتی به دستور پرودگار دائر بر سجده بر آدم رسما اعتراض کرد،و آن را دور از حکمت شمرد و خود را برتر از آدم پنداشت و از آنجا که ابليس از جن بوده،مومنان جن به اين وسيله از او ابراز تنفر می کنند.
۳:آيا طائفه جن،مومن و کافر دارند؟ در تصور بسياری از مردم واژه جن با نوعی شيطنت و فساد و گمراهی و انحراف همراه است اما قرآن می گويد آنها نيز گروههای مختلفی دارند در نخستين آيه از زبان آنها می گويد:((در ميان ما افراد صالح و غيرصالحی وجود دارد و ما گروههای مختلفی و متفاوتی هستيم.))مومنان جن در ادامه کلام خود می افزايند:((ما هنگامی که هدايت قرآن را شنيديم به آن ايمان آوريم.))
((و انا لما سمعنا الهدی امنا به))
۴:قرآن چه ويژگيهايی را برای جن ذکر می کند؟جن موجودی است ناپيدا که مشخصات زيادی در قرآن برای او ذکر شده است:
موجودی است که از شعله های آتش آقريده شده است.
دارای علم و ادراک و تشخيص حق از باطل و قدرت منطق و استدلال است.
دارای تکليف و مسئوليت است.
گروهی از آنها مومن صالح و گروهی کافرند.
آنها دارای حشر و نشر و معادند.
در ميان آنها افرادی يافت می شوند که از قدرت زيادی برخوردارند.
آنها قدرت بر انجام بعضی کارهای مورد نياز انسان را دارند.
خلقت آنها در روی زمين قبل از خلقت انسانها بوده است.
۵:دليل برتری انسان بر جن چيست؟برخلاف آنچه در افواه مردم عوام مشهور است و آنها را از ما بهتران می دانند انسان برتر از آنهاست به دليل اينکه:
تمام پيامبران الهی از انسانها برگزيده شدند،و آنها به پيامبر اسلام که از نوع بشر بود ايمان آوردند،و از او تبعيت کردند و اصولا واجب شدن سجده در برابر انسان بر شيطان که از بزرگان طايفه جن بود دليل بر فضيلت نوع انسان بر جن می باشد.
نظر ملاصدرا درباره جن
صدر المتالهين شيرازی معروف به ملا صدرا می نويسد:((جن را وجودی در اين جهان حس و وجودی در جهان غيب و تمثيل((عالم مثال))است،اما وجودشان در اين جهان هيچ جسمی که آن را نوعی از لطافت و اعتدال باشد نيست،جز آن که روحی در خور آن و نفسی که از مبدا فعال بر آن اضافه شده است می باشد آنان بدنمای لطيفی دارند که در لطافت و نرمی متوسط بوده و پذيرای جدائی و گرد آمدن است،چون جدا گشت،قوامش نازک و حجمش لطيف گشته و از ديگرن پنهان می گردد.
خداوند جن را در پنج صنف آفريده است
پيامبر اکرم(صل الله عليه و آله)می فرمايد:((خداوند جن را در پنج صنف آفريده است:صنفی مانند باد در هوا و صنفی به صورت مارها،و صنفی به صورت عقربها و صنفی حشرات و زمينی اند و صنفی از آنها مانند انسانند که بر آنها حساب و عقاب است.))
((و ان من شیء الا يسبح بحمده و لکن لاتفقهون تسبيحهم)) و هيچ نيست مگر اينکه تسبيح گوی به حمد خداست،ولکن شما تسبيح آنها را نمی بينيد.
۶:آيا شيطان همان ابليس است؟
شيطان برخلاف آنچه بعضی پنداشته اند اسم خاص برای ابليس نيست بلکه مفهومی عام دارد و شامل هر موجود متمرد و طغيانگر و خرابکاری می شود خواه از جن باشد يا از انسانها و غير آنها.
۷:چه موقع آفرينش جن اتفاق افتاده؟
در کتاب اثبات الوصيه آمده است که جنيان ۷۰۰۰ هزار سال پيش از آدميان آفريده شده اند.
۸:مسجد الجن کجاست و در آنجا چه اتفاقی افتاده است؟
محل ديدار رسول اکرم(صل الله عليه و آله)با برخی از فرستادگان جنيان که در مکه معظمه در نزديکی پل حجون قرار دارد.
۹:دليل وجود جن چيست؟
ما وجود جن را به عنوان يکی از اصول مسلم قرآنی می پذيريم.اگر چه عده ای منکر وجود آنها هستند و اين موجودات نامريی را توهم ضعيف و غير قابل قبول می پندارند حتی عده ای می گويند در هنگام تبديل ميمون به انسان عده ای در بين ميمون و انسان مانده اند که همان جنها هستند و حتی بعضی ها هم گفته اند جنها همان انسانهای جنگلی هستند که بعضی مواقع به شهر می آيند و مردم را می ترسانند!!!.
اما قرآن جن و شيطان را به عنوان يک واقعيت مطرح کرده و ما نيز بايد آنها را به عنوان يکی از واقعيات قرآن بپذيريم.همچنين وجود جن را می شود از دو راه اثبات کرد.يکی نظر علمی زيرا در جهان هستی با اين گستره،چيزهای بسياری وجود دارد که برای ما قابل رويت نيستد مثل الکترونها،امواج الکتريسيته نورهای ماوراء بنفش و مانند آنها،اما علم و دانش توانسته است وجود آنها را اثبات نمايد.پس صرفه اينکه با حواس خود قادر نيستيم آنان را درک و حس کنيم دليل نبودن آنها نيست.
دليل دوم:از نظر تجربی هم بسيارند کسانی که جنيان را ديده اند و حتی با آنها سخن گفته اند.
۱۰:آفريدگان عاقل خدا؟
آفريدگان عاقل سه دسته اند:۱ـ آدمی که از خاک درست شده است.۲ـ فرشته از نور.۳ـ جن از آتش.
۱۱:آيا جنها هم مانند انسانها زن و مرد دارند؟
گروه جن دارای مذکر و مونث هستند مانند انسانها توليد مثل می کنند و دارای فرزند می باشند.
۱۲:جنيان نيز مانند انسانها دارای اختيار می باشند؟
چون بعثت پيامبران و اوليای الهی بر همه جن و انس می باشد پس جنيان نيز مانند انسانها دارای اختيار می باشند و با ميل خود،همراه با استدلال عقلی می توانند دين انبياء الهی را قبول،يا رد کنند عده ای که به پيامبران الهی ايمان آورند و اعمال نيک انجام دهند مانند انسانها پاداش می گيرند.و آنان که از فرامين سرپيچی نمايند به عذاب سخت الهی دچار خواهند شد چرا که خداوند می فرمايد((و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون))((ما جن و انس را نيافريديم مگر برای آنکه (خدا را)پرستش نمايند.
۱۳:پناهنده شدن مردم به جن:علامه طباطبايی(ره)در تفسير الميزان درباره پناهنده شدن مردم به جن چنين می فرمايد:مراد از پناه بردن انس به جن بطوريکه گفته اند اين است که در عرب رسم بوده وقتی در مسافرت در شب،به بيابانی برميخوردند از شر جانوران و سفهيان جنی به عزيز آن بيابان که سرپرست جنيان است پناه می بردند و می گفتند:من پناه می برم به عزيز اين وادي،از شر سفهاء قومش.
۱۴:جن و خرافات:مردم نا آگاه خرافات زيادی درباره اين موجود ساخته اند به همين جهت وقتی کلمه جن گفته می شود مثلا در زمانهای قديم در اتاق زنی که تازه وضع حمل کرده بود آهن يا آهنربايی قرار می دادند.يا با کودکان خود قطعه ای از شیء فلزی که اغلب سنجاق قفلی بود همراه می کردند و معتقد بودند اين اشيا فلزی آنها را از اذيت و آزار جن حفظ می کند.اما امروزه با بالا رفتن فرهنگ مردم،خرافات نيز به حداقل رسيده است.
۱۵:وادی الجن چه جايی است؟
سرزمينی است بين مکه و طائف که گروهی از جنيان به محضر رسول اکرم(صلی الله عليه و آله) و ايمان آوردند.
۱۶:آيا جن سنی وجود دارد؟
خير،علامه طباطبائی فرموده است که:استاد ما مرحوم آقا سيد علی قاضی حکايت کرد که کسی از جنی پرسيده است طايفه جن مانند انس دارای مذاهب گوناگون اند جز اينکه سنی ندارند برای اينکه در ميان ما کسانی هستند که در واقعه غدير خم حضور داشتند و شاهد ماجرا بوده اند.و صد البته اين است که رئيس کل جنيان يعنی سعفر بن زعفر بر روی سينه اش گردن بندی دارد که بر رويش نوشته شده(يا ابا عبدالله الحسين)يا (السلام عليک يا ابا عبدالله). داستانی در باره جن و سعفر جنی را می توانید در
اینجا بخوانید.
۱۷:آيا زندگی در هوا و زمين برای جن ممکن است؟
ابن خرم در کتاب الفصل می نويسد:طايفه جن امتی هستند دارای عقل،فکر و قدرت تميز که به ايشان از طرف خدا وعده و وعيد نازل شده و آنها نيز پذيرفته اند.
آميزش می کنند اولادی از آنها بوجود می آيد و مرگ نيز آنها را در بر می گيرد و چون جسمشان زود فنا می شود احتياج به قبرستان ندارند و تمامی مسلمانان نيز بر اين امر توافق و اجماع دارند جنيان دارای اجسام لطيف،شفاف و هوائی هستند يعنی زندگی در هوا و زمين برای آنها امکان دارد زيرا عنصر آنها از آتش است.همچنانکه عنصر انسانها از خاک است.
۱۸:آيا جنيان غذا هم می خورند و اگر می خورند چه نوع غذايی می خورند؟
طبق روايات جنيان غذا هم می خورند و غذای آنان بازمانده غذای انسان و مغز استخوان غذای جن را تشکيل می دهد چنان که ((ابن بابويه)) نيز نقل شده که:گروهی از طايفه جن به خدمت پيامبر اکرم (ص)شرفياب شدند و عرض کردند:يا رسول الله چيزی برای خوردن به ما عطا کن.حضرت استخوان و بازمانده غذا به آنها عطا کرد.
۱۹:فلسفه خلقت جن چيست؟
((و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون))
ما جن و انس را نيافريديم مگر برای آنکه (خدا را)پرستش نمايند پس همانطور که از اين آيه بر می آيد فلسفه خلقت جن برای عبادت و پرستش خداوند می باشد.
۲۰:آيا عده ای از جنيان در خدمت حضرت سليمان (ع) بودند؟
يکی ار نعمتهای خداوند متعال به حضرت سليمان اين بود که علاوه بر بسياری از آدميان،جن و شيطان و حتی پرندگان و وحوش در اختيار و تسخير او قرار داشتند و زبان همه آنها را می فهميد و به راحتی با آنان صحبت می نمود و قرآن کريم نيز به اين مساله اشاره دارد.
۲۱:جن و شيطان ميکروب نيستند!؟
در پاره ای از روايات می خوانيم که امير المومنين(ع) فرمود:از قسمت شکسته ظرف و دستگيره آن آب نخوريد زيرا که شيطان روی دستگيره و قسمت شکسته ظرف می نشيند.اين روايت و رواياتی ديگر سبب شده که عده ای جن و شيطان را نوعی ميکروب بنامند اما اين نظريهکاملا غلط و نادرست می باشد.و تصريح قرآن به جن به عنوان موجودی مختار و دارای که در ثواب و عقاب و داخل شدن در بهشت و جهنم با انسان مساوی هستندبه خوبی نشان می دهد که جن و شيطان هيچ ارتباط منطقی و عقلی با ميکروب ندارند.در مورد حديث بالا می توان گفت که چون در زمان آن حضرت هنوز علوم پيشرفتی نکرده بود و مردم با معنی و مفهوم ميکروب آشنا نبودند حضرت برای اينکه متوجه وجود امراض در قسمت های شکسته و دستگيره ظرف شوند از لفظ شيطان استفاده کرده اند.
۲۲:آيا جن و شيطان می خوابند؟
تنها ذات اقدس احديت است که نمی خوابد و همه مخلوقات از خواب ناگريزند حتی فرشتگان.پيغمبر اکرم(صلی الله عليه و آله و سلم) نيز می فرمايند:خواب بر چهار گونه است:
پيامبران به پشت می خوابند.
مومنين به دست راست می خوابند.
کافران و منافقين به طرف دست چپ می خوابند.
و شياطين به رو می خوابند.
اين حديث اشاره به چگونگی خواب شياطين،که از جن می باشند دارد و انسان را از اين گونه خوابيدن برحذر می دارد.
۲۳:آيا طايفه جن بهشت و جهنم دارند؟
در تفسير فخر رازی در پاسخ به اين سوال که شيطان و بدان از جن از آتش خلق شدند پس چگونه هيزم آتش بر آنها اثر می کند بر آمده است:درست است که از آتش خلق شدند ولی تغيير کيفيت داده و گوشت و خون می شوند و ابن عربی هم در اين باره می گويد:عذاب شياطين جنی و اکثرا به زمهريز يعنی سرمای شديد است و نيز روايت است که از امام(عليه السلام)پرسيدند:آيا مومنين از جن به بهشت داخل می شوند؟فرمود:نه ولی برای خداوند باغهايی بين بهشت و جهنم است که ايشان و فساق شيعه در آنجا خواهند بود.
۲۴:جن زدگی چيست؟
جن زدگی يعنی بيماری روانی و جنون که در اثر مس شيطان اتفاق می افتد.علامه طباطبائی در تفسير الميزان درباره اين امر تصريح دارند که:هرچند همه ديوانگان بر اثر مس شيطان ديوانده نشده اند؛اما بعضی از جنون ها در اثر مس شيطان رخ می دهد.
۲۵:تسخير جن توسط حضرت سليمان(ع):در قرآن کريم راجع به تسخير جن و شيطان،تنها درباره حضرت سليمان آمده است که از نعمت هايی که خداوندبه آن حضرت عطا کرد علاوه بر بسياری از بنی آدم،جن نيز در اختيار ايشان بودند،چنانکه در قرآن نيز می خوانيم:
((و من الجن من يعمل بين يديه باذنه))
((برخی از جن پيش روی او به اجازه پروردگارش کار می کنند)) (سوره سبا آيه ۱۲)
۲۶:جن گيری چيست؟
برخی از انسانها ممکن است که مورد هجوم شيطان و يک جن شرير قرار گيرند و به اصطلاح مجنون و جن زده بشوند در چنين شرايطی از قديم يک سری آداب و رسوم به عنوان جن گيری انجام می شود و مبتلايان،با انجام آداب و شيوه هايی که شخص جن گير از اجداد و نياکان خود به ارث برده درمان می شوند و شيطان و جن شرير از کالبد آنها خارج می شود.
البته امروزه سير تکاملی علم،نظر دانشمندان را مخصوصا در قاره آمريکا و اروپا بوجود موجودات نامرئی و عالم ماوراءالطبيه منتقل نموده است و لذا شبهه اينکه ((آيا در روی زمين چنين موجودی وجود دارد يا خير؟))را از مرحله محال بودن به مرحله امکان تنزل داده:حتی کتابهائی راجع به ((احضار ارواح))تاليف و تا اندازه ای هم پيشرفت نموده اند.البته ناگفته نماند که آنها از((جن))به ((ارواح شرير)) تعبير می نمايند اما آنچه را به وسيله ميزگرد و غيره بعنوان ارواح بشر و ارواح شريراحضار می نمايند،چيزی جز همان جن نيست زيرا آنها هيچگونه تسلطی بر روح انسان ندارند تا بتوانند احضارش کنند.
۲۷:آيا شباهتی بين انسان و جن وجود دارد؟
در بلوچستان جن ها را شبيه انسان ولی با کالبدی کوتاهتر و پوشيده از موهای زرد ظريف می دانند که شيار چشمان آن ها عمودی و پاهای آنان مثل چهار پايان سم دارد. اين موجودات بسيار شبيه انسانها هستند که در همه جا وجود دارند ولی در دل شبها فعاليت آنها بيشتر شده و طبق شنيده ها مجالس عروسی يا بزم خود را در حمام ها،سرداب ها،مخروبه ها،گورستان ها،زيرزمين ها،آب انبارها و غيره برپا می کنند.و شبها در خانه هايی به بازی و گشت مشغول هستند و چه بسا بارها از روی رختخواب انسانهای به خواب رفته هم عبور می کنند ريختن نجاسات يا آب داغ به زمين و يا لگد مال کردن بچه جن ها ممکن است والدين آنها را مجبور به انتقام جويی کند.

(( آمدن زعفر جنی به قصد یاری امام حسین علیه السلام ))

هنگامی که واقعه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود . در همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری می اید. زعفرجنی گفت :(( کیست که در وقت شادی ، گریه می کند؟!)) دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند وزعفر از آنان سبب گریه را پرسید .آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما را به فلان شهر فرستادی ، در حین رفتن به آن شهر ، عبور ما به رودفرات افتاد که عربها به ان نواحی نینوا می گویند . ما دیدیم که درآنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند .
وقتی که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی علیه السلام ، پسر همان اقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ وراست خود نگاه می کرد ومی فرمود : ((آیا یاری دهنده ای هست تا ما را یاری دهد ؟!)) و نیز شنیدم که اهل و عیال آن بزرگوار ، فریاد العطش العطش بلند کرده بودند . وقتی که این واقعه ناگوار را مشاهده کردیم فی الفور خود را به بئر ذات العلم رساندیم تا شما را خبر نماییم که اکنون پسر رسول خدا (ص) را به شهادت می رسانند .)) به محض اینکه زعفر جنی این سخنان را شنید ، تاج شاهی را از سر خود بر داشت و لباسهای دامادی را از تن خود خارج کرد و طوایف مختلف جن را با سلاحهای آتشین آماده کرد وهمگی با عجله به سوی کربلا حرکت نمودند .
خود زعفر گفته است : (( وقتی که ما وارد زمین کربلا شدیم ، دیدیم که چهار فرسخ در چهار فرسخ رالشکریان دشمن فراگرفته است ، بعلاوه صفهای فرشتگان زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزار فرشته ی دیگر یک طرف، ملک نصر با چندین هزار فرشته از طرف دیگر ، جبرئیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف ، ودر یک طرف دیگر اسرافیل ، ملک ریاح ( فرشته بادها ) ، فرشته ی دریاها ، فرشته ی کوهها ، فرشته ی دوزخ و فرشته ی عذاب و... هر یک با لشکریان خود منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند . بعلاوه ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر ( علیهم السلام ) از ادم تا خاتم همه صف کشیده ، مات و متحیر مانده بودند . تمام موجودات و حقیقت کل اشیا در کربلا بودند و همگی گریان . چه کربلا و چه غوغائی .خاتم پیامبران ( ص ) آغوش خود را گشوده و به امام حسین علیه السلام می فرمود:(( پسرم ! عجله کن ! عجله کن ! به راستی که مشتاق تو هستیم .))
حسین بن علی علیه السلام یکه و تنها در میان میدان با زخمها و جراحات فراوان ، پیشانی شکسته، با سری مجروح، با سینه ای سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود و در هر نفسی که میکشید ، از حلقه های زره خون می چکید اما اصلا" توجهی به هیچ گروهی از ان فرشتگان نمی کرد به من هم کسی اجازه نمی دادتا خدمت ان حضرت برسم .

همانطور که از دور نظاره میکردم ودر کار ان حضرت حیران بودم ،ناگهان دیدم که اقا امام حسین علیه السلام سر غربت از نیزه ی بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : ای زعفر ! بیا .در این هنگام همه فرشتگان به سوی من نگاه کردند و مرا اجازه دادند تا نزد حضرت بروم . من خود را خدمت حضرت رساندم و عرض کردم : من با نود هزار جن به یاری شما امده ام . اگر بخواهی تمام دشمنانت را قبل از اینکه از جای خود حرکت کنی نابود میسازیم . حضرت فرمود : ای زعفر ! خدا و رسولش از تو راضی باشند . خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد .اما لازم نیست که زحمت بکشید ،شما برگردید .عرض کردم : قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمائید ؟! حضرت فرمود : خداوند چنین نخواسته است و باید به لقای حضرت دوست برسم . اگر من در جای خود بمانم خداوند بوسیله چه کسی این مردم نگونبخت را مورد امتحان قرار دهد ؟ و چگونه از کردار زشت خود آگاه خواهند شد ...

جنیان گفتند : ای حبیب خدا و ای فرزند حبیب خدا ! به خدا سوگند اگر اطاعت از تو لازم و مخالفت با تو حرام نبود ، سخنت را قبول نمی کردیم و تمام دشمنانت را پیش از دستیابی به تو از میان می بردیم . حسین بن علی علیه السلام فرمود : به خداوند سوگند که ما بر این کار از شما جنیان تواناتریم ولی باید حجت بر مردم تمام شود تا (( آنکس که گمراه می شود با دلیل گمراه شود و انکس که هدایت می شود با دلیل هدایت شود .))

من (زعفر ) به امر آن حضرت مایوسانه برگشتم .وقتی که ما جنیان به محل خود رسیدیم ، بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کردیم . مادرم به من گفت : پسرم چه میکنی ؟! کجا رفته بودی که اینچنین ناراحت بر گشتی ؟!

گفتم :مادر ! پسر ان بزرگواری که ما را مسلمان کرد ، اینک در کربلا در چنان حالی است که من رفتم تا یاریش کنم اما ان حضرت اجازه نفرمود و چون امر امام واجب بود ، باز گشتم .مادرم وقتی که سخنان را شنید ، گفت : ای فرزند ! تو را عاق می کنم . من فردای قیامت در جواب مادرش حضرت فاطمه (س ) چه بگویم ؟! زعفر گفت : مادر ! من خیلی ارزو داشتم تا جانم را فدای انحضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود . مادرم گفت : ((بیا برویم ، من همراهت می آیم . مادرم جلو و من با لشکریانم از پشت سرش ، دوباره به سوی کربلا حرکت کردیم . )) و هنگامی که به انجا رسیدم ، از لشکریان کفار صدای تکبیر شنیدم و چون نگاه کردیم ، دیدیم که سر مبارک و درخشان اقا امام حسین علیه السلام بالای نیزه است و دود و آتش از خیمه های حرم بلند است . مادرم خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام رسید اجازه خواست تا با دشمنان آنان بجنگد ولی ان حضرت اجازه نداد و فرمود : (( در این سفر همراه ما باشید و در شبها اطفال ما را مواظبت کنید تا از بالای شتران بر زمین نخورند .))

در نتیجه جنیان اطاعت کردند و تا سرزمین شام با اسیران بودند تا حضرت سجاد علیه السلام آنان را مرخص فرمود .

زعفر آمد با سپاه بی شمار در حضور آن ولی کردگار
ایستاد از دور با صد احترام کرد با سلطان مظلومان سلام
عرض کرد ای خسرو دنیا و دین بنده ی درگاه ، زعفر را ببین
هست حاضر زعفرت با این سپاه بهر یاری ای غریب بی پناه
اذن فرما بر سپاه جنیان تا بگیرند داد تو از کوفیان
لشکر جن هست از جان یاورت اذن ده گیرند خون اکبرت
این فرات از چه به رویت بسته اند اهل بیتت از عطش دل خسته اند
اذن ده بر لشکر حق از کرم تا رسانند آب بر اهل حرم
ذاکرا رو در پناه شاهدین تا شود نام تو تاج الذاکرین


داستانی عجیب ولی واقعی

زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت . 21 تیر ماه سال 1383 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد .
دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند .
غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم.
در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند .
در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند .
زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است .
گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری .
دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد.
زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود .
در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .
نادعلیاً مظهر العجائب، تجده عونالـک فی النوائب،کل هم و غم سینجلی،بعظمتـک یاالله،
بنبوتـک یا محمد و بولایتـک یاعلی یا علی یا علی
روایت شده که چون پیامبر (ص) به جنگ بنی المصطلق تشریف می بردند در نزدیکی وادی و دره ناهمواری فرود آمدند چون آخر شب شد فرشته وحی الهی نازل شد وبه حضور پیامبر عرضه داشت که طایفه ای از کافران ومتمردین جن در این وادی کمین کرده اند می خواهند به اصحاب شما حمله کنند .پیامبر به امام علی (ع) فرمود : به سوی کمینگاه جنیان که از دشمنان خدا هستند برو و با قدرتی که خداوند به تو اعطا کرده وبا استفاده از اسماء الهی که خداوند تورا به آن آگاه گردانیده شر آنها را از سر اسلام برطرف کن .
سپس صد نفر از صحابه را که صاحب شمشیر بودند با آن حضرت همراه ساخته فرمود : با علی باشید و آنچه که دستور داد اطاعت کنید امیرالمومنین( ع )متوجه آن وادی شد چون نزدیک کمین گاه رسید به اصحاب خود فرمود : در کنار وادی توقف کنید تا شما را دستور ندادم حرکت ننمایید اما خود ان بزرگوار از شر دشمنان به خدا پناه برده بهترین اسماء الهی را یاد کرد وبه سمت دشمن حرکت کرد وبه اصحاب هم اشاره فرمود به سوی من حرکت کنید . چون نزدیک دره رسیدند فرمود : همین جا توقف کنید دیگر جلو نیایید لکن خود آن حضرت وارد آن وادی خوفناک شد اصحاب دیدند باد تندی وزید نزدیک بود همه همراهان بر روی زمین بیفتند و از ترس شروع به لرزیدن کردند .حضرت علی( ع )در وسط دره با صدای بلند نعره می زد : منم علی بن ابی طالب وصی رسول رب العالمین و پسر عم ان بزرگوار . اگر توان دارید در مقابل من بایستید واز برابر من فرار نکنید در همین حال صورت هایی پیدا می شد همچون زنگیان که شعله های آتش در دست داشتند وتمام وادی واطراف آن را فراگرفته بودند لکن حضرت قرآن تلاوت می نمودند و شمشیر خود را به جانب راست وچپ حرکت می داد وپیش می رفت وقتی که به نزدیکی انها می رسید مانند دود سیاه می شدند وبالا می رفتند ونابود می شدند .
سپس حضرت الله اکبر گویان از وادی بیرون امد ونزدیک همراهان ایستاد وقتی که دودها وآتش ها برطرف شد صحابه عرض کردند :یاعلی چه دیدی ماکه نزدیک بود از ترس هلاک شویم ؟ حضرت فرمود:وقتی که حاضر شدند وآماده حمله گردیدند من با صدای بلند شروع کردم به خواندن اسمای الهی و از ایشان نترسیدم و رو به ایشان حمله کردم تا در مقابل من ضعیف شدند واگر بر هیئت خود می ماندند همه را هلاک می کردم .خداوند مسلمانان را از شر ایشان نجات داد وباقیمانده ایشان به خدمت حضرت پیامبر ص پناه بردند تا ایمان بیاورند واز ایشان امان بگیرند وچون حضرت امیرالمومنین (ع )با اصحاب خود پیش پیامبر (ص) بازگشتند وخبر رانقل کردند پیامبر شاد شد وبرای امام علی( ع )دعای خیر کردند وفرمودند: یا علی خداوند بقیه آنها را طوری از شمشیر تو ترسانده بود که همگی با ترس ولرز پیش من آمدند واز من امان خواستند ومسلمان شدند ومن اسلام ایشان را قبول کردم .

ازدواج جن با انسان
فاضل تنکابنی در قصص العلما در ضمن ترجمه شیخ جعفر عرب نقل نمود که: در زمانی که شیخ جعفر در لاهیجان بود شخصی به حضورش شرفیاب شده عرض کرد با جناب شیخ سخن محرمانه ای دارم . وقتی مجلس خلوت شد عرض کرد : من در حباله خود دو زن دارم . روزی در صحرا تنها بودم که دختری در نهایت حسن وجمال دیدم و از مشاهده او در بیابان هراسان و حیران شدم پس آن دختر پیش من آمد و گفت :وحشت نکن من دختری هستم از طایفه جن و عاشق تو گشته ام برو برای من در خانه خود منزلی آماده کن که من هر شب به نزد تو آیم و از مال دنیا هرچه بخواهی برای تو می آورم لکن به دو شرط اول : آنکه اززنان خود به کلی کناره گیری کنی و با ایشان مقاربت ننمایی دوم : آنکه این سر را به کسی اظهار نکنی و اگر از هر یک از این دو شرط تخلف کنی تو را هلاک میکنم و اموال خود را هم خواهم برد .
من همان طوری که او گفته بود عمل کردم و تا به حال از زن های خود قطع علاقه کرده ام او اموال بسیاری هم آورده لکن از مقاربت او ضعفی بر من عارض شده که خود را نزدیک به هلاکت میبینم و از ترس او جرئت کناره گیری را هم ندارم زیرا میدانم هم مرا از بین میبرد و هم مالی که آورده خواهد برد فعلا کار من به اضطرار کشیده و برای خلاصی از این مهلکه جز شما پنا ه و مرجعی ندارم اکنون تو نائب امام زمان (ع) هستی مرا از این مهلکه باید نجات بدهی .شیخ بزرگوار چون این مطلب را شنید دونامه نوشت و به آن مرد داد و فرمود: یکی از اینها را بر بالای اموال خود بگذار و آن دیگری را در دست خود بگیر و در مقابل آن خانه بنشین و چون آن دختر آمد بگو این نامه را شیخ جعفر نجفی نوشته است.
آن شخص می گوید به دستور شیخ بزرگوار عمل کردم .چون دختر آمد آن نامه را به او نشان دادم و گفتم آقا شیخ جعفر این نامه را نوشته .چون این حرف را شنید دیگر پیش من نیامد و به نزد اموال روانه گردید. وقتی نامه دیگر شیخ را روی اموال دید برگشت به من متوجه شد وگفت :اگر شیخ بزرگوار نامه ننوشته بود تو را به جهت افشای این سر هلاک می کردم و این اموال را هم میبردم لکن بر امر شیخ مخالفت نمی توانم بکنم و قادر هم نیستم . این جمله را گفت و رفت و دیگر او را ندیدم.
درخواست ازدواج جن از انسان
حجه الاسلام آقا سید محمد ابراهیم حسینی (صدر)نقل فرمودند که :من در سال1374 در روستای کرزان از توابع تویسرکان منبر می رفتم.روز تاسوعا بود. بامیزبان خود اقای محمود افشاری برای گردش به صحرا رفتیم .پدری با دوفرزندش را دیدیم که لوبیای قرمز می کاشتند.بعد از احوالپرسی سخن معجزه ائمه به میان آمد.آقای کریمی داستان جالبی نقل کرد وگفت :یکی از بچه ها به نام عباس مرد متدین ودقیق در انجام تکالیف شرعی است که با مادر وهمسر خود زندگی می کند.روزی از محل کار خود خارج شده به سوی منزل میرود در بین راه صدای دختری به گوش میرسد که ایشان را با نام صدا میزند.وقتی که بر میگردد دختری زیبا با قیافه بسیار دلفریبی را مشاهده میکند آن دختر اظهار می کند عباس من عاشق تو شدم و در خواست ازدواج با تو را دارم .عباس با شنیدن این کلام در حالی که از اتهام مردم هراسان است که در کوچه با چنین دختری مشغول صحبت گردیده گفت : من همسر و مادری در تحت تکلف خود دارم و هیچ گونه توانایی اراده دو همسر ومادرم را ندارم .
دختر اظهار میکند که من از شما توقع مخارج وغیره را ندارم بلکه نیازهای مادی شما را هم هرچه باشد برطرف خواهم کرد . عباس می گوید چون نمی خواستم در جایی که مردم متوجه بودند با او صحبت کنم تا مبادا آبرویم خدشه دار شود لذا بی اعتنایی کرده و به سوی منزل روانه شدم . وقتی به منزل رسیدم دیدم جلوتر از من آمده و در منزل نشسته است .گفتم: من تا به امروز اصلا تو را ندیده ام تو چطور ندیده عاشق من شده ای؟ گفت : من از طایفه جن هستم انسان نیستم ولی چکنم عاشق و دلباخته تو شده ام از تو تقاضای ازدواج دارم و تمام زندگی ترا تضمین میکنم که با خوشبختی زندگی کنی .عباس میگوید او هرچه اصرار می کرد من مخالفت میکردم تا اینکه گفت : عباس من میروم تو تا فردا با مادر و همسرت مشورت کن.
در همین حال مادر وهمسرم نشسته بودند گفتند : گویا تو با کسی صحبت میکنی ما که غیر از تو کسی را نمی بینیم من جریان را شرح دادم مادرم گفت : عباس جن زده نشده باشی؟ آن روز گذشت فردا من طبق معمول به دکان رفته مشغول کار شدم ودر وقت همیشگی به خانه بر گشتم وقتی که وارد شدم دیدم باز آن دختر نشسته و منتظر است . بعد از سلام و جواب گفت : عباس! با مادر وهمسرت مشورت کردی؟ گفتم: دیروز من به تو گفتم من نیازی به ازدواج دوم ندارم و خواهش میکنم که دست از من بردار. او گفت : من در عشق تو بیقرارم و می سوزم استدعا میکنم با من ازدواج کنی و همین طور اصرار میکرد .گفتم : خلاصم کن من ابدا به ازدواج دوم تن نخواهم داد باز دیدم رهایم نمی کند ناچار برای خلاصی خود سیلی محکمی به صورتش زدم . نگاه به من کرد وگفت: اگر من چنین سیلی به تو بزنم زنده نخواهی ماند .در همین حال وقتی از من مایوس شد یک سیلی به من زد .
دیگر نفهمیدم جریان چه شد وقتی مادر وهمسرم می بینند من نقش زمین شدم مرا به پزشک می رسانند . ولی چون کاملا لال شده بودم از معالجه من نا امید می شوند. عباس بعد از مدت مدیدی با همین حال که قادر به سخن نبود زندگی میکند تا اینکه روزی آرزو میکند که به زیارت امام رضا (ع) نائل آید و این آرزو را با اشاره به نزدیکان خود میفهماند . مادر وهمسر و برادری که در تهران زندگی میکرد به همراه عباس به مشهد مقدس عازم میشوند . یک هفته در مشهد میمانند و هر روز به زیارت مشرف میشوند تا اینکه روزی در منزل عباس امام رضا(ع) وامام زمان (عج) را در خواب میبیند و شفای کامل پیدا میکند.
بئر ذات العلم
قضيه بئر ذات العلم در بين خاص و عام از قضايای مشهوره است که خداوند خواست با دست با کفايت وصی بلافصل پيامبراکرم(ص)آن را فتح فرمايد تا به نام مبارک حضرت اميرالمومنين(ع)در تاريخ جاودانه باشد.
واعظ قزوينی مرحوم((صدرالدين))در کتاب((رياض القدس))از((کنزالواعظين))و((رياض المومنين))و از کتب ديگر و همان طور عالم بزرگوار مرحوم حاج سيد قريش حسينی در کتاب((الفضل فی بعض معجزات اميرالمومنين))از کتاب((ابوالحسن عسگری))از((ابوسعيد خدری))و((حذيقه بن اليمان))نقل می کنند و مدعی هستند که اين جريان چون آفتاب در وسط آسمان مشهور است وقتی که موکب همايون حضرت ختميمرتبت ژيامبر اکرم(ص)از جنگ(سکاسک و سکون)با فتح و خوشحالی با غنايم مفصل مراجعت فرمودندُبه زمين شوره زار و بی آب و علفی رسيدند در آن صحرا صداييُجز عفاريت جنيان و بانگ غول بيابان شنيده نمی شد.
غول اندر آن قدم ننهد ور نهدبود
درمانده تر ز مورچه لنگ در لگن
نه مرغ و نه فرشته و نه وحش نه آدمی
نه رسم و نه زياد و نه اتلال و نه دمن
((فاستد علی المسلمين الحر و ضعف البصر))
سپاه محمدی(ص)از شدت حرارت چشمانشان تار شده بود،به خدمت حضرت رسول(ص)پناه بردند،حضرت فرمود:آيا کسی از شما اين منطقه را می شناسد؟شخصی به نام((عمر بن اميه ضمری))به خدمت حضرت عرضه داشت:يا رسول الله!من کاملا اين وادی را می شناسم و مکرر با اسبان راهوار از اينجا عبور کردم.در اين بيابان هيچ پناهگاهی وجود ندارد،هيچ لشگری به اين صحرا نيامده مگر اينکه صدمات طاقت فرسا نصيب آنها گرديده است،زيرا مقام جنيان متمرد و مسکن شياطين و محل عبور و مرور ابليس می باشد.اين وادی را((کثيب ازرق))می نامند،بيابانی است بسيار خوفناک.مسلمانان وقتی که مطلع شدند بيشتر روی به حضرت آوردند و راه نجات از آن منطقه را تقاضا نمودند.پيامبر اکرم فرمود:آيا کسی هست که نشانی از آب بدهد و من برای او در حضور الهی ضامن بهشت شوم؟
باز((عمر بن اميه))عرض کرد:يا رسول الله!در اين بيابان چاهی است که آن را((بئر ذات العلم))می نامند،آبش سردتر از برف است و لکن احدی قادر نيست از آن استفاده کند زيرا که آن چاه محل اجتماع جن و عفريت هاست که آنها بر سلبمان ابن داوود(ع)تمرد کردند و مردم را از آن آب منع می کنند،سواری در آنجا منزل نمی کند مگر آنکه او را هلاک کند و لشگری به آنجا وارد نمی شود مگر اينکه اکثر آنها را می سوزانند،جريان اين چاه را گذشته ها چنين نقل کرده اند:((تبع يمانی))در اين وادی نزل کرد که ده هزار نفر از سواران او را از بين برده اند.((برهام بن فارس))پياده شد،جمع کثيری از لشگر او تلف شدند.((سعد ابن برزق))لشگر کشيد و بيست هزار از سواران او از بين رفتند،هم اکنون کله های قربانيان مثل تخم شتر مرغ در اطراف چاه پراکنده است.
حضرت فرمود:((لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم و افوض امری الی الله)).
يعد امر فرمود مسلمانان پياده شدند،خيمه ها را برپا نمودند.حرارت از زمين و هوا دقيقه به دقيقه زياد می شد،لشگر همه به آب احتياج مبرم داشتند،حضرت در بين لشگر با صدای بلند می فرمود:ای معاشر مسلمين کيست از شما بر سر آن چاه برود و از برای ما خبری بياورد تا من(پيش خدا)بهشت را برای او ضمانت کنم.
پس((ابوالعاص ابن ربيع))که برادر رضاعی حضرت پيامبر بود،عرض کرد:يا رسول الله!اين افتخار را به من مرحمت کن،زيرا يک مرتبه ديگرهم من به همراه جمع کثيری بر سر اين چاه رفته بوديم،چون بر سر چاه رسيديم عفريتی عظيم از چاه نمودار شد،هر کس از ما که اسب تندرو داشت نجات يافت،مابقی هلاک شدند،اما يا رسول الله!من آن روز هنوز به اسلام مشرف نشده بودم،الحمدلله خداوند ما را به وجود مسعود شما هدايت فرمود و از برکت دين مقدس اسلام اميدوارم آسيبی به من نرسد.
حضرت،دعای خير در حق ((ابوالعاص))فرمود و اجازه رفتن داد و ده نفر از شجاعان معروف و دليران برجسته را به همراه((ابوالعاص))فرستادند که از آن جمله قيس بن سعد بن عباده و ابودجانه و سعدبن معاذ و سعد بن بشر و عمر بن اميه ضمری...را می توان نام برد همه اينها با تجهيزات کامل روانه شدند،وقتی که به نزديک چاه رسيدند،چشمها مانند طشت پر آتش،دهان مانند غار افراسياب گشوده و شعله آتش به جای نفس از دهان او بيرون می آمد.در آن وقت تمام بيابان را آتش و دود احاطه کرد،مانند رعد قاصف صيحه بر می کشيد زمين از هيبت لرزه او به لرزه در آمد.مسلمانان خواستند فرار کنند،((ابولعاص))بن ربيع نعره زد((يا اخوانی من الموت تهربون))،يعنی آيا از مرگ فرار می کنيد،در جای خود بايستيد و مرا با اين عفريت بگذاريد،اگر بر او ظفر يافتم مقصود حاصل است و الا سلامم را به پيامبر خدا برسانيد.
پس ((ابوالعاص بن ربيع))شمشير برکشيد و قدم جرات پيش نهاد،آن عفريت فرياد کشيد،کيستيد و برای چه آمده ايد؟آيا نمی دانيد در اين مکان پادشاهان جن و متمردان عفاريت جمعند که همه آنها از فرمان سليمان ابن داود سرکشی کرده و گردنکشان و دليرانند.
((ابولعاص))شمشير کشيد و گفت:
نحن سلالات المعالی و الکرم
و اولياءالرحمان سکان الحرم
ارسلنا محمد تاج الامم
المصطفی المختار مصباح الظلم
ونستقی من بئرکم ذات العلم
ونقتل الجان عباد الصنم
ما بزرگان مکه و حرميم معدن جود و صاحب کرميم
دوستان خدای رحمانيم امتان رسول سبحانيم
سرور انبيا و تاج امم روشنی بخش جمله عالم
گفته ما را محمد(ص)عربی سفته دری ز لعل تشنه لبی
آب از چاه جنيان آريم جان جنی ز تن بيرون آريم
ياران گفتند:کلام((ابوالعاص))تمام نشده بود که ديديم عفريت صيحه ای از جگر کشيد و خود را بر روی((ابوالعاص))انداخت،((ابوالعاص))را مانند گنجشک در چنگال باز ديديم،فقط صدای وی را شنيديم که می گفت:
((بلغوا سلامی علی رسول الله))((ياران سلامم را به پيامبر خدا برسانيد))
ما از ترس فرار کرديم،بعد ديديم آن عفريت به چاه رفت.برگشتيم و جنازه((ابوالعاص))را که مثل ذغال سياه شده بود در سر چاه ديديم،بر سر جنازه نشسته،گريه نموديم.در همين حال از ميان چاه غلغله و هياهو بلندشد،گروه گروه صورتهای عجيب و غريب بيرون می آمد،ما همه پا به فرار گذاشتيم و به حضور پيامبر اکرم رسيديم.ديديم که جبرئيل خبر شهادت((ابوالعاص))را به حضرت رسانيده و آن بزرگوار گريه می کند،بعد فرمود:در حوصله مرغ سبزی است که در بهشت می خرامد،اصحاب هم آرزو می کردند که کاش ما به جای((ابوالعاص)) بوديم.
ورود حضرت اميرالمومنين علی(ع)به صحنه
حضرت اميرالمومنين برای ماموريت مهمی از لشگر عقب مانده بود،وقتی که رسيد،((عمر ابن اميه ضمری))به استقبال آن حضرت شتافت و جريان شهادت((ابوالعاص))را به حضرت تسليت گفت،اشک از چشم مبارکش جاری شد بعد به حضور پيامبر اکرم رسيد و آن مصيبت را گرامی داشت،پيامبر فرمود:فعلا((ابوالعاص))با بدن سوخته در کنار((بئر العلم))افتاده است و خاکهای بيابان بر روی او می ريزد،حضرت امير عرض کرد:سر شما سلامت باد!چاکران کم اگر شوند چه غم از سر تو کم مباد مويی
قربانت گردم فکری برای مسلمانان ديگر بفرماييد تا از تشنگی هلاک نشوند،آيا اذن می دهيد که من بروم و از چاه((ذات العلم))آب بياورم،چون جبرئيل از طرف خداوند به پيامبر اطلاع داده بود که اين طلسم بايد با دست علی شکسته شود لذا پيامبر فرمود:يا ابالحسن برو به سوی آن چاه که خدای تعالی حافظ و ناصر تو است ولکن بايد با تو جماعتی هم باشند مخصوصا آنها که با((ابو العاص))بودند.بعد حضرت پيامبر علم نصرت را با دست مبارک خود به حضرت علی(ع)داد و آن حضرت را مشايعت کرده و دستهای مبارک را به آسمان بلند نمود و دعا کرد و برگشت.امام(ع)می رفت و ياران ملازم رکابش بودند وقتی که از لشگرگاه دور شد پرچم را با دست مبارک باز کرده و همه ياران را در زير آن قرار داد و رجزی می خواند تقريبا به اين مضمون:رسول خدا با دست مبارک پرچم پر افتخار اسلام را به من عطا کرد و امر فرمود تا با هر کافر و متمرد مقاتله کنم تا در مقابل دستور الهی و رسالت پيامبر سر فرود آرد،منم علی بن ابی طالب منم ابن عم رسول خدا،منم ناصر دين خداوند.
وقتی که به نزديک چاه رسيدند،دستور داد ياران قرآن بخوانند و خود حضرت آيه مبارکه:
((قد جاءالحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا))
را می خواندند،يعنی حق آمد باطل از بين رفت.((عمرو بن اميه))می گويد:از صدای رعد آسای اميرالمومنين زمين به لرزه درآمده بود،ناگهان عفريتی که قاتل((ابوالعاص))بود سر از چاه بيرون آورد.
دهن باز کرد چو غار سياه چو تندر بپوشيد رخسار ماه
هوا تيره گون کرد از دود دم زآتش علم سرزذات العلم
گفت:کيستيد؟آيا ندانستيد که کسی اينجا قدم ننهاده مگر آنکه هلاک شده؟اين سرهای انسانی را در کنار چاه نمی بينيد؟چرا عبرت نمی گيريد.حضرت اميرالمومنين(ع)نهيب زد و نعره کشيد:ای شيطان مردود و ای جن مطرود منم هلاک کننده دليران،منم متفرق کننده لشگرها،منم مظهرالعجائب،منم علی ابن ابی طالب،منم پسر عم مصطفی.چون آن عفريت اين کلمات را شنيد بر امام حمله کرد و می خواست کاری که با((ابوالعاص))کرده بود،با حضرت نيز انجام دهد.راوی گويد،ديدم حضرت مبادرت نمود با ذوالفقار دو سر يک ضربت هاشميه بر او زد،ما گمان کرديم آسمان به زمين آمد ناگاه ديديم آن عفريت مثل دو قطعه کوه در چاه افتاد،امام رو به ياران فرمود:((هلموا الی بالقرب و الروايا))((يعني،مشکها را پيش آريد)) ((قيس بن سعد عباده))گويد:به آن خدايی که ما را آفريد،وقتی که مشکها را آورديم،ديديم از غيرت اسداللهی حضرت،غضب بر چهره اش ظاهر گشته که زهره شير از ديدن آن آب می شود.در اين وقت صورتهای مختلف و صداهای بلند از چاه برخواست،عفاريت اجنه بيرون آمدند و آتش می پراکندند،دهانه چاه مانند نيران شده بود که شهاب فوران می کرد،تمام بيابان را دود فرا گرفت،در ميان دود،صورتهای سياه جن و شياطين نمايان بود،از هيبت و رعب نزديک بود روح از بدن ما بيرون آيد.
امير المومنان با صدای بلند فرياد زد:يا معشر الجن و الشياطين،آيا بر ولی خدا سرکشی می کنيد و با صورتهای گوناگون ما را می ترسانيد،خداوند به شما فرموده به اين صورت درآمده با من ستيز کنيد،يا با خدا افترا می بنديد،اکنون من که ولی قادر ذوالمن هستم شما را به آتش شمشير خود می سوزانم.پس آن بزرگوار شروع کرد به خواندن آياتی از قرآن کريم.((قيس ابن سعد))می گويد:به خدا قسم حضرت آن قدر از عزائم و سوره های محترقات و قارعات و محکمات قرآنيه قرائت کرد و به صورت آنها دميد،ديدم کم کم دودها و شراره ها و صورتها و صوتها معدوم شد،پس حضرت ما را پيش طلبيد بر سر چاه آمديم،دلو و ريسمان به دست مبارک گرفت و در چاه افکند هنوز به وسط چاه نرسيده بود که ريسمان را قطع کردند و دلو خالی را بيرون انداختند،غضب از سيمای حيدر کرار آشکار شد و سر ميان چاه کرده فرمود:ای جنی که ريسمان دلو ولی الله را بريدی و بيرون انداختی،خود بيرون بيا تا سزای عمل خود را ببيني،ناگهان عفريتی چون کوه با صورت عبوس با چشمهای برافروخته از چاه بيرون آمد.امام فرصت نداد که حمله کند،با صاعقه آتشبار چنان بر کمرش زد که آن چنارتناور را دو نيمه ساخت،و دلو ديگر را به چاه انداخت و به صورت بلند اين رجز را به گوش جنيان رسانيد.
انا علی انزع البطين اخرب هامات العدی بالسيف
ان تقطع الدلو لنا ثانيا اخمربکم ضربا بغير حيف
از قعر چاه جواب حضرت را با گستاخی می دادند،باز حضرت دلو را به چاه افکند،همين که به آب رسيد،طناب را قطع نموده دلو را بيرون انداختند.امام(ع)فرمود:ای شياطين و جن،هر يک از شما که دلو را قطع نموده است.بايد به مبارزه بيرون بيايد،پس کسی بيرون نيامد.
در همين حال عفريتی از ميان چاه فرياد زد:ای صاحب دلو عظيم الشان که خود را از آل عدنان می شماري،اگر راست می گويی ما که دلو تو را بيرون انداختيم،تو هم خود را به چاه بيانداز،((ولاح الغضب فی وجه علی بن ابی طالب))،غضب را از سيمای مبارک علی نمايان شد،فرمود:ای گروه جن و شياطين آيا علی را از آمدن ميان چاه می ترسانيد،پس آماده باشيد که با ذوالفقار دو سر آمدم و رو به ياران کرد و فرمود:مرا به چاه فرو بريد،مسلمانان به التجا و ناله در آمدند و عرض کردند:يا مولا،می خواهی خود را به دهان مرگ بياندازي،اين چاه پايان ندارد،تو اينجا هلاک خواهی شد،ما جواب رسول الله را چه بدهيم و به صورت حسنين چطور نگاه کنيم.حضرت فرمود:شما را به حق رسول الله قسم می دهم که مرا به چاه فرو بريد،و گرنه خود را به چاه خواهم انداخت،اصحاب ديدند کلام حضرت قابل تغيير نيست و چاره ندارند.ريسمان به کمر حضرت بستند و وارد چاه کردند.((قيس ابن سعد))گويد:((هنوز به وسط چاه نرسيده بود،ريسمان حيدر کرار را بريدند،آن حضرت را سرنگون کردند،ما چون چنين ديديم صدای ناله ما بلند شد به اينکه:آه پيامبر خدا مبتلا به غم شد و حسنين يتيم شدند،به سروسينه زديم گوش داديم که صدايی از حضرت بشنويم،جز ولوله شياطين و بانگ عفاريت و صدای اجنه چيزی به گوش نمی آمد،يقين به نابودی اميرالمومنين نموديم.در اين اثنا صدای رعدآسای اميرالمومنين از چاه به گوش می رسيد که می فرمود:((الله اکبر،جاءالحق و زهق الباطل)).بعد صدايی شنيدم که می گفتند:ای پسر ابی طالب امان بده ما را،صدای آن حضرت به گوش می رسيد که:قسم به خدا برای شما نزد من امان نيست،تا اينکه به اخلاص بگوييدلا اله الا الله محمد رسول الله(ص)،و عهد و ميثاق را با من محکم نماييد که بعد از اين هر کس بر سر اين چاه وارد شد که آب ببرد،مانع نشويد.در همين حال پيامبر اکرم نگران بود،جبرييل وارد شد سلام خدا را رسانيد و عرض کرد:خداوند می فرمايد نگران نباش ما با چندين هزار ملائکه به حمايت و نصرت و حراست پسر عمت علی اقدام کرده ايم اگر می خواهيد به سر چاه تشريف ببريد،مانعی نيست.حضرت فورا سوار شدند و با اصحاب به سوی چاه حرکت کردند لکن از شوق گريه می کرد.
((قيس ابن سعد))می گويد:ما که حيران،سر چاه مانده بوديم،ديديم پيامبر اکرم تشريف می آورند لکن از چشمهای مبارک اشک می ريزد،ما وحشت کرديم که مبادا به اميرالمومنين صدمه ای رسيده باشد،اين منظره باعث شد ما همه به گريه افتاديم،پيامبر با همين وضع به دهنه چاه رسيد در حالی که دود و شراره آنجا را فرا گرفته بود و صداهای مختلف باز شنيده می شد جبرييل نازل شد عرض کرد:قربانت گردم،جزع مکن خداوند می خواست فتح اين چاه و قتل متمردان جن و شياطین با دست نازنين علی انجام می گيرد و اين قضيه تا قيامت به نام مقدس وی باشد والا خدای تعالی را ملکی است که در آن واحد تمام اين گروه را قبض روح می کند اگر می خواهيد،بخوانيد علی را تا جواب دهد شما.
پيامبر به صدای بلند فرمود:يا علی!حضرت امير از قعر چاه جواب داد:لبيک لبيک يا رسول الله!ناگاه ديدم علی بر سر چاه آمد و به قدمهای پيامبر افتاد،رسول خدا پيشانی حضرت علی را بوسيد و فرمود:يا علی من خبر دهم که تو در چاه چه کردی،يا خود شما می گويی؟اميرالمومنين عرض کرد:يا رسول الله!چيزی بر شما مخفی نيست،شما بفرماييد.
از آن درج گوهر تکلم خوش است
وز آن غنچه تر تبسم خوش است
((قيس))گويد:ما غرق تعجب بوديم از اين دو بزرگوار،جنگ امير المومنين و رشادتهای او،و علم پيامبر که هر چه در زير زمين پيش آمده بود خبر می داد.
اين خلق و سرّ اين خلق انديشه در نيايد
دريای قلزم ست اين در سرمه دان نگنجد
پيامبر هر چه خبر می داد،علی(ع)تصديق می کرد.حضرت فرمود يا علی بيست هزار عفريت را از دم تيغ گذراندی،مابقی جنيان امان خواستند تو گفتی امان نيست مگر برای اهل ايمان،از روی صدق و اخلاص بگوييد:لا اله الا الله،محمد رسول الله،علی ولی الله و با من عهد کنيد که کسی را از اين چاه ممانعت نکنيد،آنها قبول کردند و بيست و چهار هزار قبيله طوايف جن مسلمان شدند و ايمان به خدا آوردند.چون تو سلطان آنها را کشته بودی،پسر او چون مسلمان شده بود تاج شاهی را بر سر او گذاشتی و نام او را ضعفر نهادی و به جای پدرش صعفر بر تخت نشاندی حدود و شرايع دين را به آنها ياد دادی بيرون آمدي،عرض کرد:بلی يا رسول الله!چنين است،سپس پيامبر اکرم دستور داد سپاه آمدند در نزديکی چاه رحل اقامت انداختند و از آب آن چاه سيراب شدند و مرکبها را سيراب کردند و يک شبانه روز در آن مکان بسر بردند و فردای آنروز به سوی مدينه حرکت کردند.

ایرج میرزا.خطاب به قمه زنان


ایرج میرزا
خطاب به قمه زنان در ایام محرم و ذم قمه زنی
بیچاره چه می کشی خودت را// دیگر نشود حسین زنده
کشتند و گذشت و رفت و شد خاک// خاکش علف و علف چرنده
من هم گویم یزید بد کرد// لعنت به یزید بد کننده
اما دگر این کتل مثل چیست// وین دسته خنده آورنده
تخم چه کسی برید خواهی// با این قمه های نا برنده
آیا تو سکینه یی که گویی //سو ایستمبرم عمیم گلنده
کو شَمر و تو کیستی که گویی// گل قویما منی شمیر النده
تو زینب خواهر حسینی// ای نره خَر سبیل گنده
خجلت نکشی میان مردم// از این حرکات مثل جبده
در جنگ دو سال قبل دیدی// شد چند کرور نفس رنده
از این همه کشتگان نگردید// یک موی ز تخم چرخ کنده
در سیزده قرن پیش اگر شد //هفتادو دو سر ز تن فکنده
امروز چرا تو میکنی ریش// ای در خور صد هزار خنده
باور نکنی بیا ببندیم// یک شرط به صرفة برنده
صد روز دیگر برو چو امروز// بشکاف سر و بکوب دنده
هی بر سر و ریش خود بزن گِل// هی بر تن خود بمال سنده
هی با قمه زن به کلة خویش// کاری که تبر کند به کنده
هی بر سر خود بزن دو دستی// چون بال که میزند پرنده
هی گو که حسین کفن ندارد// هی پاره بکن قبای ژنده
گر زنده نشد، عنم به ریشت// گر شد عن تو به ریش بنده

یغما جندقی. ملا حسن نخود بریز


تاثر امام حسین از روضه خوانی آخوندها
ابوالحسن یغما جندقی

در خواب شهیدکربلا را
دیدم که ز دیده اشک‌ریز است

گفتم : زِ غمت ای آن که تا حشر
هر چشم ز گریه چشمه‌خیز است

ما بر تو همی چکیم کوکب
چشم تو چرا ستاره‌ریز است؟

باز ابنِ‌زیاد در جدال است؟
یا شمر شریر در ستیز است؟

گفتا نه، ننالم از اَعادی
بر من زِ اَحباب رستخیز است

خاصه خرکی که در تکایا
هر شام‌ و سحر به عر و تیز است

رسوایی‌ی آلِ‌مصطفی را
منبر منبر به جست و خیز است

پشت سر اهل‌بیت زارم
چون غارتی از پی گریز است

گاه در کوفه گهی به شام است
گاهی به مدینه گه حَجیز است

گاه گوید عابدین غلام است
گاه گوید فاطمه کنیز است

در کینه‌ی ما چنان که گویی
جنگ اُرُس است و اِنگریز است

صوت خشن‌اش ز خنجرِ شوم
چون خنجرِ شمر تند و تیز است

گفتم: به فدایت، این سخن‌ها
بر تو ز کدام بی‌تمیز است؟

این روسپی از کدام پشت است؟
این زن‌جلب از کدام هیز است؟

مولود وی از چه مرزوبوم است؟
شغل‌اش چه و نام او چه چیز است؟

آهی ز جگر کشید و گفت: آخ
ملاحسن‌نخودبریز است
ملا حسن نخود برزیز از روضه خوانان دوران یغما بوده است.

چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۷

در ستایش شادی. نظامی گنجوی




در ستایش شادی

نظامی گنجوی. شرفنامه

جهان غم نیرزد به شادی گرای
نه کز بهر غم کرده‌اند این سرای

جهان از پی شادی و دلخوشیست
نه از بهر بیداد و محنت کشیست

در این جای سختی نگیریم سخت
از این چاه بی بن برآریم رخت
می شادی آور به شادی نهیم
ز شادی نهاده به شادی دهیم
چو دی رفت و فردا نیامد پدید
به شادی یک امشب بباید برید
چنان به که امشب تماشا کنیم
چو فردا رسد کار فردا کنیم
غم نامده خورد نتوان به زور
به بزم اندرون رفت نتوان به گور
مکن جز طرب در می اندیشه‌ای
پدید است بازار هر چه پیشه‌ای
چه باید به خود بر ستم داشتن
همه ساله خود را به غم داشتن
چه پیچیم در عالم پیچ پیچ
که هیچست ازو سود و سرمایه هیچ
گریزیم از این کوچگاه رحیل
از آن پیش کافتیم درپای پیل
خوریم آنچه از ما به گوری خورند
بریم آنچه از ما به غارت برند
اگر برد خواهی چنان مایه بر
که بردند پیشینگان دگر
اگر ترسی از رهزن و باج خواه
که غارت کند آنچه بیند به راه
به درویش ده آنچه داری نخست
که بنگاه درویش را کس نجست
نبینی که ده یک دهان خراج
به دهلیز درویش دزدند باج
چه زیرک شد آن مرد بنیاد سنج
که ویرانه را ساخت باروی گنج
چو تاریخ یک‌روزه دارد جهان
چرا گنج صد ساله داری نهان
بیا تا نشینیم و شادی کنیم
شبی در جهان کیقبادی کنیم
یک امشب ز دولت ستانیم داد
زدی و ز فردا نیاریم یاد
بترسیم از آنها کزو سود نیست
کزین پیشه اندیشه خوشنود نیست
بدانچ آدمی را بود دسترس
بکوشیم تا خوش برآید نفس
به چاره دل خویشتن خوش کنیم
نه چندان که تن نعل آتش کنیم
دمی را که سرمایه از زندگیست
به تلخی سپردن نه فرخندگیست
چنان بر زن این دم که دادش دهی
که بادش دهی گر به بادش دهی
فدا کن درم خوش‌دلی را بسیچ
که ارزان بود دل خریدن به هیچ
ز بهر درم تند و بدخو مباش
تو باید که باشی درم گو مباش
مشو در حساب جهان سخت گیر
همه سخت‌گیری بود سخت میر
به آسان گذاری دمی می شمار
که آسان زید مرد آسان گذار
شبی فرخ و ساعتی ارجمند
بود شادمانی درو دلپسند

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۷

با نسیم شمال به استقبال نوئل برویم


 
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
نسیم شمال
آخ عجب سرماست امشب ای ننه
ما که میمیریم در هذا السنه
تو نگفتی میکنم امشب الو؟
تو نگفتی میخوریم امشب پلو؟
نه پلو دیدیم امشب نه چلو
سخت افتادیم در منگنه



آخ عجب سرماست امشب ای ننه
این اطاق ما شده چون زمهریر
باد می آید ز هر سو چون سفیر
من ز سرما میزنم امشب نفیر
می دوم از میسره بر میمنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه


اغنیا مرغ مسما میخورند
با غذا کنیاک و شامپا می خورند
منزل ما جمله سرما می خورند
خانه ما بد تر است از گردنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه


اندرین سرمای سخت شهر ری
اغنیا پای بخاری مست می
ای خداوند کریم فرد و حی
داد ما گیر از فلان السلطنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه


خانباجی می گفت با آقا جلال
یک قرآن دارم من از مال حلال
می خرم بهر شما امشب زغال
حیف افتاد آن قرآن در روزنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه


می خورد هرشب جناب مستطاب
ماهی و قرقاول و جوجه کباب
ما برای نان جو در انقلاب
وای اگر ممتد شود این دامنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه


تخم مرغ و روغن و چوب سفید
پیاز و نان گر امشب می رسد
می نمودم(اشکنه)امشب ترید
حیف ممکن نیست پول اشکنه
عجب سرماست امشب ای ننه


گر رویم اندر سرای اغنیا
از برای لقمه نانی بی ریا
قاپچی گوید که گم شو بی حیا
می درد ما را چو شیرارزنه
آخ عجب سرماست امشب ای ننه


نیست اصلا فکر اطفال فقیر
نه وکیل و نه وزیر و نه امیر
ای خدا! داد فقیران را بگیر
سیر را نبود خبر از گرسنه
عجب سرماست امشب ای ننه
نسيم شمال

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۷

ناصر خسرو//بازگشت حاجیان

ناصر خسرو
بازگشت حاجیان از مکه
هزار و چهار تا هزار و هشتاد و هشت میلادی
حاجیان آمدند با تعظیم
شاکر از رحمت خدای رحیم
مر مرا در میان قافله بود
دوستی مخلص و عزیز و کریم
گفتم او را بگوی چون رستی
زین سفر کردن به رنج و به بیم
شاد گشتم بدانکه حج کردی
چون تو کس نیست اندر این اقلیم
باز گو تا چگونه داشته ای
حرمت آن بزرگوار حریم
چون همی خواستی گرت احرام
چه نیت کردی اندر آن تحریم
جمله برخود حرام کرده بدی
هرچه مادون کردگار عظیم
گفت: نی! گفتمش زدی لبیک
از سر علم و ز سر تعظیم
می شنیدی ندای حق و جواب
باز دادی چنانکه داد کلیم؟ا
گفت: نی! گفتمش چو در عرفات
ایستادی و یافتی تقدیم
عارف حق شدی و منکر خویش
به تو از معرفت رسید نسیم؟ا
گفت: نی! گفتمش چو می رفتی
در حرم همچو اهل کهف و رقیم
ایمن از شر نفس خود بودی
در غم حرقت و عذاب حجیم؟ا
گفت: نی! گفتمش چو سنگ جمار
همی انداختی به دیو رجیم
از خود انداختی برون یکسو
همه عادات و فعلهای زمیم؟ ا
گفت: نی! گفتمش چو می کشتی
گوسفند از پی اسیر و یتیم
قرب حق دیدی اول و کردی
قتل و قربان نفس دون لئیم؟
گفت: نی! گفتمش چو گشتی تو
مطّلع بر مقام ابراهیم
کردی از صدق و اعتقاد یقین
خوشی خویش را به حق تسلیم؟ا
گفت: نی! گفتمش به وقت طواف
که دویدی به هروله چو ظلیم
از طواف همه ملائکتان
یاد کردی به گردعرش عظیم؟
گفت:نی! گفتمش چو کردی سعی
از صفا سوی مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفای خود کونین
شد دلت فارغ از حجیم و نعیم؟ا
گفت:نی! گفتمش چو گشتی باز
مانده از هجر کعبه دل به دو نیم
کردی آنجا به گور مر خود را
همچنانی کنون که گشته رحیم؟ا
گفت: از این باب هر چه گفتی تو
من ندانسته ام صحیح و سقیم
گفتم: ای دوست پس نکردی حج
نشدی در مقام محو مقیم
رفته و مکه دیده آمده باز
محنت بادیه خریده به سیم
گر تو خواهی که حج کنی پس ازاین
این چنین کن که کردمت تعلیم
اطلاعات بیشتر

جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۷

سلامت کااظمی از دسیسه های حکومت غافل نشویم


از دسیسه های حکومت غافل نشویم
سلامت کاظمی!
دوست گرامی، از یادداشتک شما در باره افتضاح امام جمعه تویسرکان لذت بردم. اما جای یک نکته را در آن خالی یافتم و آن احتمال وجود یک دسیسه چینی و شانتاژ از طرف حکومت یا جناحی از آن در اوضاع و احوال کنونی است. اگر چه می تواند یک هشدار کلی باشد، اما نزدیکی موعد انتخابات با اهمیت ریاست جمهوری، نیاز مقطعی به آن را نیز قابل فهم می کند. یعنی یک نوع هشدار بسیار ملموس ، قاطع و منهدم کننده، برای سایر مسئولان ارشد – چه دینی و چه اجرایی – که اگر سازی دیگر بزنند، از این نوع دوربین های سهل الاستفاده، در منازل آن ها نیز کار گذاشته خواهد شد!
فهمش چندان مشکل نیست که بدانیم کارگذاشتن دوربین – و چه بسا همراه با فیلمبردار! – در خانه بالاترین قدرت حکومتی در یک شهر، با انبوهی از اطرافیان و محافظان، و سپس فرستادن آن روی اینترنت ، فقط و فقط در عهده یک ارگان قدرتمند در همین شهر و به احتمال زیاد با آگاهی و کمک رسانی ارگان ها و مقامات بالاتر کشوری است. این سناریو بسیار واقعی است و نباید با ساده انگاری، آن را به حساب – مثلا! – چند جوان ماجراجو و شیطان یا حتی "مبارز" گذاشت. جناح های حکومتی، برای دست بالا داشتن در تقسیم قدرت، بارها نشان داده اند که حاضر به هر کاری و حتی ، به قول خودشان، "هزینه کردن از آبروی کل نظام"، هستند. انتشار نوارهای بازجویی از همسر سعید امامی، انتشار نوار افشاگری های عباس پالیزدار در همدان نمونه هایی از آن است.
تهیه فیلم و عکس افشاگرانه به منظور شانتاژ سیاسی یا باج گیری اقتصادی، از شیوه های رایج حکومت های توتالیتر یا باندهای تبهکار اجتماعی است. چائوشسکو دیکتاتور تیرباران شده رومانی، به این کار مشهور بود و حتی در اطاق خواب سفیران کشورهای مهم دوربین کارمی گذاشت و از دله دزدی های جنسی مخفیانه آنان فیلم تهیه می کرد و باج سیاسی و جاسوسی می گرفت. داستان، زمانی فاش شد که همین معامله را با سفیر فرانسه در بخارست انجام داد و در ازای فاش نکردن فیلم نزد همسر یا دولت اش، خواستار جاسوسی از اطلاعات حساس کشورش شد. سفیر مربوطه که حاضر به این وطن فروشی نبود، چاره را در طرح مستقیم بن بست اش با فرانسوا میتران رییس جمهور وقت فرانسه دید و میتران هم، ضمن تشویق شهامت او، به نحوی آبرومندانه موضوع را رفع و رجوع کرد. واقعیت این است که زیان افتضاح جنسی امام جمعه تویسرکان، برای حکومت – با توجه به سابقه داری موضوع - آن قدر ها که ما فکر می کنیم، کلان نیست. در دنیای خارج که اصلا، درداخله هم با توجه به حبس 12 ساله ای که به امام جمعه خلاف کار داده، سعی کرده ، تا حدودی، کل حکومت را از این رسوایی برکنار نگاه دارد. اما منافع شانتاژی اش بسیار کلان است. چوب بزرگی را – در آستانه انتخابات - بلند کرده تا سایر گربه های حاضر در سر این سفره رنگین، حساب کار خودشان را بکنند و از کمپین سیاسی و جناحی قبلی شان تغییر مکان ندهند! البته این شانتاژ فقط محدود به پرونده های سابق و جاری جنسی نیست، بلکه شامل سایر حیطه های زندگی سران و مدیران حکومتی نیز می شود. مثلا حکومت به خوبی از میزان سرمایه ها و پس اندازها و بچاپ به بچاپ ها و به خصوص، میزان ذخیره های انتقال داده شده آن ها به خارج کشور یا سرمایه گذاری های کلان در شیخ نشین های جنوب خلیج فارس و قبرس و اوکراین و کشورهای بی دردسر این چنینی در حد واسط شرق و غرب، اطلاع دارد. به همین دلیل است که شما نه حالا و نه در چشم اندازی نزدیک، شاهد آن نخواهید بود که یک مقام بالای حکومتی، فراتر از نرم های قابل تحمل برای کلیت رژیم، طغیان اساسی علیه حکومت نماید. چون که به قول خودشان : "ریش خودش اش هم گیر است". شعارشان درواقع این است که : "همه با هم" برده ایم و خورده ایم و کرده ایم و کسی حق ندارد، این میز را به هم بریزد! شاد باشید
.

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

احمد شاملو شعر چیست



مصاحبۀ آقای حریری (؟) با احمد شاملو در بارۀ شعر

شعر چیست و آن را چه‏گونه تعريف مى‏كنيد؟
يك‏بار كوشيدم با پر حرفى بسيار به همين سوآل شما جوابى بدهم ولى اين‏بار جوابم خيلى كوتاه است: «تعريف همه چيز محدود به زمان و مكان است.» والسلام . چيزى را كه هر از چندى تعريف تازه‏يی طلب كند بهتر است به خود واگذاريم. روزگارى اگر مى‏گفتند:
بريد و دريد و شكست و ببست‏ يلان را سر و سينه و پا و دست‏
فرياد احسنت و مرحبامان به عرش مى‏رسيد. اما امروز اگر از كارگاه من چنين چيزى شرف صدور پيدا كند اولين كسى كه يواشكى خودش را از صف خوانندگان من كنار مى‏كشد قطعاً خود شما خواهيدبود. چون شما را به عيان در شمار گروهى مى‏بينم كه «نظم‏بندى فنى» را شعر نمى‏شمارد. در اين باب مطلب ممتعى نوشته شده است كه اميدوارم به زودى چاپ بشود و توضيح اين مشكل را در آن بخوانيد. من اين‏جا هر چه بگويم تكرار آن مطالب خواهد بود. در آن‏جا به خوبى نشان داده شده كه فقط در عرض همين پنج و شش دهه اخير زير چشم خود ما كه حاضر و ناظر بوده‏ايم چند بار برداشت بخش‏هاى مختلفى از جامعه از شعر تغيير كرده يا به هر حال انواع تازه به تازه‏يی توانسته است سليقه‏هاى مختلفى را تربيت كند كه به دليل همجنس نبودن، تعريف واحدى را نمى‏پذيرد. با وجود اين اگر لازم دانستيد، كوشش بيهوده‏يی را كه من آن بار براى رسيدن به تعريفى از «شعر خود» به كار بستم منعكس كنيد آن قسمت را جايی در ضمائم اين مصاحبه مكمل چاپ بفرمائيد.
فكرمى‏كنم‏به‏اين ترتيب رشته كلام از دست ‏برود. شما آن‏دفعه گفتيد:«من براى اين سوآل بسيار آشنا كه هر چند گاه يك‏بار در برابرش قرار مى‏گيرم جوابى ندارم و تا آن‏جا كه مى‏دانم ديگران هم به اين پرسش جوابى نداده‏اند.» - مى‏پرسم در اين صورت از ارستو به اين سو چه لزومى ديده‏اند كه حتماً تعريف مشخصى از شعر به دست بدهند؟
فكر مى‏كرده‏اند تا چيزى يك تعريف دقيق علمى نداشته باشد نمى‏تواند مورد نقد و بررسى و در نتيجه مورد ارزيابى قرار بگيرد. جواهر فروش اگر مشخصات كامل الماس را نداند بايد برود براى نان درآوردن فكر ديگرى بكند. اما مورد شعر فرق مى‏كند. ممكن است شاعر تعريفى براى شعر در اختيار نداشته باشد اما اشعار درخشانى بنويسد كه ناقدان بتوانند مشخصات آن را فرموله كنند. به هر تقدير هر تعريفى كه از شعر به دست داده شده تعريفى بوده در محدوده‏هاى متعدد مختلف. محدوده‏هايی مثل برداشت شخصى و جغرافياى فرهنگى و خلقيات اقليمى و روانشناسى اجتماعى و هزار موضوع ديگر. در تاريخ علم گفته شده است ارستو دو هزار سال جلو پيشرفت دانش و تفكر بشرى را گرفت، به اين معنى كه بيست قرن تمام كسى جرأت نكرد روى حرف او حرفى بزند. آيا مى‏شود با «بوتيقا»ى او شعر امروز جهان‏را تبيين كرد؟ يا حتا با نظريه افلاتون در «ئيون»، كه با نظريه ارستو در مورد خاستگاه هنرها (و طبعاً از آن جمله شعر) متناقض است؟ منظورم اين است كه نمى‏توان از هيچ هنرى تعريفى زمان‏شمول به دست داد. هر تعريفى شايد بتواند مدتى كسانى را قانع كند و معيارى موقتى به حساب بيايد اما مسلماً نه «مى‏تواند» و نه «بايد» حكم نهايی شمرده شود. مى‏بينيد كه وقتى مى‏خواهند راجع به شعر معاصر چيزى بگويند از دوره مشروطه شروع مى‏كنند كه با هيچ سريشمى به شعر اين دوره نمى‏چسبد. چيزى را كه دقيقاً پايان يك دوره بسيار طولانى است آغاز دوره كاملاً متفاوتى به حساب آوردن كى را به كجا مى‏رساند؟ ايرج يا اشرف‏الدين حسينى در كجاى قضيه با فروغ (نمى‏گويم يك پايگاه مشترك، بل‏كه فقط) يك نقطه تماس قابل تأمل پيدا مى‏كنند؟ حتا بيائيم نزديك‏تر: نيماى بزرگ كه شعر امروز ما با او متولد مى‏شود در اين مورد كه «عروض» يك مقوله است و «شعريت» يك مقوله ديگر، حتا حاضر نبود با من محاجه كند. حرف مرا به‏كلى پرت مى‏دانست. آن‏قدر پرت كه شنيدنش را هم وقت تلف كردن حساب مى‏كرد. چه‏طور مى‏توان تعريفى از شعر عنوان كرد كه اثير اخسيكتى و خيام و سوزنى سمرقندى و صائب تبريزى و محمدعلى افراشته و عارف قزوينى و فريدون توللى و مهدى حميدى و اخوان و نيما را يكجا شاعر معرفى كند؟
من در گفت و گوهايی كه با شاعران مختلف داشته‏ام غالباً شنيده‏ام كه براى شعر تعريفى وجود ندارد و رفتن به دنبال آن جز سرگردانى و سر درگمى نتيجه‏يی نمى‏دهد. اما كم نيستند كسانى كه برآنند تا به هر ترتيب تعريفى براى شعر پيدا كنند. چون طبيعى است كه جز با آگاهى از تعريف شعر و شناخت معيارهاى آن نمى‏توان سره را از ناسره تميز داد. بخصوص وقتى كه معيار و ميزان مشخصى در كار نباشد نقد شعر هم كه خود شما بارها لزومش را تأكيد كرده‏ايد موضوعيت پيدا نمى‏كند.
فكر مى‏كنم از موسيقى هم تعريف به دردخورى موجود نيست يا بهتر است بگويم اگر هم هست من نديده‏ام. ولى در لغت‏نامه ذيل اين كلمه نكته بسيار قابل تأملى آمده. مى‏نويسد: «موسيقى را ارستو يكى از شعب رياضى برشمرده و فلاسفه اسلامى نيز رأى او را پذيرفته‏اند ولى از آن‏جا كه برخلاف علوم رياضى همه قواعد و اصول آن مسلم و تغييرناپذير نيست، آن را هنر نيز محسوب داشته‏اند.» - چون جمله در مرجع مختصر قيقاجى دارد آن را صاف و صوف‏تر آوردم. در هر حال منظورم همين عبارت آخرش است. البته بايد متذكر بود كه موسيقى هنرى است كه در آن رياضيات «نيز» به كار است، نه شاخه‏يی از رياضيات كه آن را به دليل تغييرپذيرى اصول و قواعدش «هنر نيز» بدانند! - اما نكته قابل تأملش در همين علتى است كه براى تغيير مقوله آن از «علم» به «هنر» عنوان كرده‏اند: يعنى تغييرپذير بودن اصول و قواعد در مقولات هنرى. پس يك شاهد هم از غيب رسيد. قواعد و اصول حاكم بر اين يا آن «هنر» قابل تغيير است و يكى از چيزهايی كه «هنر» را از «علم» جدا مى‏كند همين است. پس رك و راست مى‏توان به اين نتيجه رسيد كه چون موضوعات هنرى، و از آن جمله شعر، تابع اصول و قواعد مشخصى نيست علم به شمار نمى‏آيد و لاجرم قابل تعريف نيست - كه البته نبايد ناگفته گذاشت كه هم موضوع غير قابل تغيير بودن قواعد علمى و هم نظريه معروضه اخير نادرست است و از شمار تلقّيات قرن نوزدهمى، كه بحثش به ما مربوط نمى‏شود. فقط كافى است اشاره كنيم كه نيوتونى آمد و ارستو را جارو كرد و اينشتينى پيدا شد و نيوتون را برچيد. ولى به نسبت، رياضيات از مقولات هنرى «محاسباتى‏تر» است. با وجود اين، ما «شعر» و «نه شعر» را از هم تميز مى‏دهيم. حتا بچه‏ها هم مى‏دانند كه «جم جمك بلگ خزون» شعر است و چيزى كه مامان بزرگه با «يكى بود يكى نبود» شروع مى‏كند «قصه». البته بايد اذعان كرد كه اگرچه بچه به دليل خامى ذهنش اولى را نخست به خاطر وزنى كه دارد شعر تشخيص مى‏دهد اين را نيز بايد پذيرفت كه اگر هوشمند باشد خود پس از چند بار تجربه به تفاوت ماهوى شعر و نقل هم پى خواهد برد. بدون شك براى پى بردن به چيزها راه‏هاى ديگرى هم وجود دارد. مثالى به ذهنم مى‏آيد اما نمى‏دانم با طرح آن از كجا سر در خواهم آورد. خب، اگر نامربوط از آب در آمد حذفش مى‏كنيم. ببينيد: اگر ما بدانيم مرز جنوبى شوروى سابق كجا است و مرزهاى شرقى تركيه و عراق كجا، اگر مرزهاى غربى پاكستان و افغانستان و حدود شمالى خليج‏فارس و درياى عمان را هم بشناسيم آيا خود به خود تصورى از موقعيت جغرافيايی ايران در ذهن‏مان شكل نمى‏گيرد؟ - ما مى‏دانيم به چه چيز مى‏گويند مقاله يا مقامه و به چه چيز مى‏گويند نقل يا قصه يا داستان يا رمان يا به طور كلى ادبيات. آيا كسى اين‏ها را براى ما تعريف علمى كرده است؟ همه ما با اندكى هوشمندى مى‏توانيم حكم كنيم كه اين مقاله علمى با زبان بسيار شاعرانه‏يی نوشته شده يا مى‏توانست خيلى شاعرانه‏تر از اين نوشته بشود. اين يك تجربه عام انسانى - جهانى است. مسلماً در هيچ جاى دنيا آن تعريفى كه شما دنبالش مى‏گرديد از شعر داده نشده، اما در موسيقى شوپن را «شاعر پيانو» مى‏شناسند و در معمارى به رايت مثلاً، لقب «معمار موسيقى» و «معمار شاعر» داده‏اند و همه هم به شايستگى اين دو تن براى داشتن چنين لقبى گردن گذاشته‏اند. همين نيم ساعت پيش كه داشتيم درباره فيزيك اين سال‏ها و انقلاب حيرت‏انگيزى كه دانشمند هموطن خودمان لطفى‏زاده با نظريه «فازى»اش در انفورماتيك و پيشرفته‏ترين صنايع الكترونيك عالم به وجود آورده صحبت مى‏كرديم من براى آن تعبير "دانشى سخت شاعرانه" را به‏كار بردم و شما هم كاملاً به منظور من پى‏برديد. طبعاً مقولات موسيقى و معمارى و مهندسى الكترونيك در ظاهر امر نه شباهتى به هم دارد نه ربطى به شعر، اما اين‏قدر هست كه نشان بدهد ما به تجربه مى‏دانيم «شاعرانگى» چه‏گونه حالتى است و به عبارت ساده‏تر: اگر تعريفى از شعر نداريم شناختى از آن داريم كه به قدر كافى كارآيند است هر چند كه اين شناخت بر حسب دانش و بينش و درايت و ظرافت طبع و ديگر ظرفيت‏هاى مورد نياز، در افراد مختلف تفاوت‏هاى غير قابل تصورى دارد. يك‏بار تو تاكسى ديدم آن بيت سعدى را روى صندوقچه كنار فرمان به اين صورت نوشته بودند:
آن كس كه به جمله‏گى تو را تكيه به دوست‏ چون نيك نظر نمايی آن دشمن و دوست.
كه تحريف بى معنى اين بيت است:
آن كس كه به جملگى تو را تكيه بدوست‏ چون نيك نظر كنى همه دشمنت اوست.
هر چه سعى كردم از راننده بپرسم از اين «شعر» (كه نوشتنش مستلزم بازماندن از كار و پرداخت مبلغى دستمزد به خطاط بوده) چه فهميده است، جز اين جوابى نداد كه: «وقتى ماشينو تحويل گرفتيم فكر كرديم يه شعر مَشتى رو داشبردش بنويسيم، رفيق ما گفت اينو بنويسيم، ديديم خيلى عاليه. گفتيم عشق است! داديم نوشتند ... ميگه هر كسى تو اين دنيا، يا دشمنه يا دوست.» درواقع ما يك موضوع اصلى را در معادله منظور نمى‏كنيم. ببينيد: اگر شما طرح يك پارچه يا ساختمان و رنگ يك اتاق يا دوخت يك لباس را خيلى بپسنديد يا اصلاً نپسنديد، آن طرح و رنگ و دوخت لزوما خيلى بد يا خيلى خوب نيست. چون قضاوت شما امرى است مربوط به سليقه‏يی كه داريد، آن هم به همين دليل ساده كه ديگرى ممكن است نظرى يكسره مخالف نظر شما داشته باشد. سليقه هم محصول پس زمينه فرهنگى و تربيتى انسان است و نمى‏توان براى خوش‏سليقگى و كج‏سليقگى حكم عامى صادر كرد. چون جنس سليقه چيزى از نوع سنگ يا آجر نيست. ضمناً يكى از دوستان من حرف فوق‏العاده پرمعنايی زد. خيلى صميمانه گفت: «نمى‏شود آدم همه جا دمكرات‏منش باشد اما به هنر كه رسيد از خودش استبداد رأى نشان بدهد.»
ظاهراً متقدمين به چند صورت از شعر حرف زده‏اند. يكى همان چيزى كه شما مى‏گوئيد و قبلاً هم گفته‏ايد. يعنى تعريف نا پذيرى شعر ...
اين كه مرا جزو متقدمين آورديد موضوعى را به يادم آورد: روزى يكى از دانشجويان دانشكده ادبيات راجع به كلمه‏يی كه من در شعرى آورده بودم از استادش - يعنى يكى از همان آقايانى كه براى جمع خودشان كلمه «اساتيد!» را به كار مى‏برند - سوآلى كرده بود. استاد در جوابش گفته بود: «اسم اين شخص به گوشم آشنا است. شاعر قرن چندم بوده؟»
بله. بعضى‏هاباتظاهر به اين‏كه‏بازمانه خودشان بيگانه‏اند فخرمى‏فروشند. بگذريم ... گروهى هم بوده‏اند كه از شعر تعريف‏هاى شاعرانه به دست مى‏داده‏اند. مثل عين‏القضات همدانى كه مى‏گفت شعر بيان تخيل است و پديده‏يی است كه نمى‏شود به لفظ بيانش كرد.
ترديد دارم اين حرف از عين‏القضات باشد. بيان تخيل بودن شعر هم بدجورى آب برمى‏دارد. چون هذيان ديوانه هم به نحوى بيان تخيل او است. خواجه نصير هم در ابتداى «معيارالاشعار» مى‏گويد هذيانات اهل جنون كه مشتمل بر الفاظ مهمل باشد و به نظم ايراد كنند، از آن جهت كه مراد ايشان به حسب قصد ايشان از آن الفاظ حاصل مى‏شود در حكم الفاظ معنى‏دارى است. در هر حال هر كه آن جمله را گفته لابد منظورش اين بوده كه شعر را نمى‏شود به لفظ «توضيح داد»، وگرنه براى «بيان» شعر جز به كار گرفتن الفاظ چه مى‏شود كرد؟ ... در ضمن امروز هم ديگر ما نيازى به اين نوع افاضات نداريم. امروز ديگر ما «شعر» را در برابر «نثر» نمى‏گذاريم. كارى كه آن اوائل واقعاً ايضاحش مشكل بود و هنوز هم در مواردى چندان آسان نيست. فضلا «نثر» را مى‏گذاشتند در مقابل «شعر»، و نتيجه اين مى‏شد كه «سگى پاى صحرا نشينى گزيد» و «داشت عباسقلى‏خان پسرى» به حساب شعر گذاشته بشود! - نسل ما با سختكوشى توانست نشان بدهد كه شعر با نثر تضاد و تقابلى ندارد و اگر فرقى هست بين نظم و نثر است نه شعر و نثر. - خون دل خورديم تا توانستيم ثابت كنيم كه شعر را چه به نظم در آريد چه نياريد شعر است، و «نه شعر» را به هر صورتى كه عرضه كنى ممكن است همه چيز ازش در آيد جز شعر. كتاب مستطاب امير ارسلان نامدار يا داستان حسين كرد شبسترى را مى‏شود با زيباتر زبانى به نظم كشيد، اما حاصل كار چه خواهد شد؟ - فقط امير ارسلان منظوم!
ولى نظامى گنجه‏يی ...
منتظرش بودم. به او هم مى‏رسيم ... ما توانستيم در عمل نشان بدهيم كه ناب‏ترين شعر را مى‏توان بدون توسل به عروض و عَرَض‏هاى ديگر ارائه داد. توانستيم نشان بدهيم كه آنچه باعث شده اهل اين اقليم - همان‏ها كه خواجه نصير بى هيچ تعارفى «جمهور»شان خوانده - در مدتى بيش از هزار سال هر ياوه منظوم و مقفايی را «شعر» بشمارد، وزن عروضى است كه در عمل عَرضَى است كاملاً مُخل و مُخرب و بخصوص «ضد وزن». اين درست همان باقلاى معروف است كه مى‏كارند قاتق نان‏شان بشود مى‏شود بلاى جان‏شان! حتا زنده‏ياد اخوان ثالث (البته فقط در توجيه عروض نيمايی) نشان داد شعرى كه در عروض نيمايی شكل كاملا قابل پذيرشى دارد، در قالب عروض قديم چه چيز مضحك هشلهفى از آب در مى‏آيد(3). به اين ترتيب، تعريفاتى از قبيل مگر آنچه شمس قيس پيش كشيده ديگر در شعر امروز داراى اعتبارى نيست مگر نزد كسانى كه مرغ‏شان يك پا بيشتر ندارد و جان به جان‏شان كنى حرف‏شان همان است كه هر چه در اوزان عروضى نباشد شعر نيست.
من به اين دليل كه سوآلات تازه‏يی دارم اجازه مى‏خواهم آن بخشى از مصاحبه چند سال پيش‏مان را در همين‏جا مرور كنيم
.
مخالفتى ندارم، منتها به شرط قبول پاره‏يی دستكارى‏ها.
من هم مخالفتى ندارم ... بسيار خوب؛ شما در آن‏جا گفته‏ايد كه ...
در فارسى جز خواجه نصير توسى هنوز هيچ‏كس نگفته شعر چيست، ولى عجالتاً من اين‏جا از طريق تشبيه و مقايسه و حذف، و با مختصرى پرچانگى، دريافت و برداشتى از شعر ارائه مى‏دهم. اما فقط تا همين حد و نه بيشتر. طبعاً قديمى‏ها تعاريفى از شعر داده‏اند كه بهتر است آن‏ها را پيش نكشيم تا باعث خلط مبحث نشود. چون همان‏طور كه عرض شد، برداشت امروز گروهى از ما از شعر، برداشتى كاملاً متفاوت است. ببينيد: پدران ما به هر كلام موزون و مقفايی شعر اطلاق مى‏كردند. مثلاً پدربزرگ خود من از زمزمه كردن اين بيت چنان لذتى احساس مى‏كرد كه من نقش آن را در شيارهاى چهره پيرش مى‏ديدم:
قيامت قامت و قامت قيامت‏ بدين قامت بمانى تا قيامت!
كه تازه با اصول قديمى درست هم نيست، چون «قامت» را با حرف «تا» قافيه كرده. پدربزرگ كه تا دم مرگ هم لهجه افغانيش را از دست نداد قاف‏هاى شش‏گانه بيت را هم از ته حلق و نزديك به «خ» تلفظ مى‏كرد و اين تنها چيزى بود كه به اين بيت بى‏مزه مختصر مزه‏يی مى‏داد. او واقعاً از اين بيت لذت مى‏برد و من در همان حال كه از لذت بردن او كيف مى‏كردم، چون روم نمى‏شد به كج‏سليقگى و بى ذوقيش بخندم روز به روز از هر چه شعر ناميده مى‏شد بيزارتر مى‏شدم. به خصوص كه در مدرسه هم چيزى بيش از همين‏ها به ما تحميل نمى‏كردند. من نمى‏دانستم شعر چيست اما شنيدن اين چيزها نه فقط برايم كسالت‏آور بود بل‏كه درست و حسابى حالم را به هم مى‏زد.«خان‏بابا» آدم چندان عامى‏يی هم نبود اما سليقه‏اش و برداشتش از شعر به‏اش اجازه مى‏داد از اين لفاظى بى‏نمكى كه يقين دارم امروز به مذاق هيچ شعرخوانى خوش نمى‏آيد واقعا لذت ببرد. از «شعر»هاى مورد توجه او نمونه‏هاى زيادى به خاطر دارم كه شايد نقل چندتايی از آن‏ها براى درك ميزان اختلاف ذوق و سليقه ما كومك خوبى باشد:
دوستان شرح پريشانى من گوش كنيد قصه بى سر و سامانى من گوش كنيد
كه از وحشى بافقى است. يا اين بيت نظامى كه از ميان آن‏همه ابيات و قطعات زيباى او انتخاب كرده به‏اصطلاح چشم بازار را درآورده بودند تا - يك سنگ و دو گنجشك - هم ما كودن‏ها «شعر» ياد بگيريم، هم با آن اندرزباران شده باشيم:
دانش طلب و بزرگى آموز تا به نگرند روزت از روز.
يا مثلاً:
هنر آموز، كز هنرمندى در گشايی كنى و دربندى!
كه چون تهش را نمى‏فهميديم خيال مى‏كرديم ما نوباوگان وطن بايد هنر بياموزيم تا ياد بگيريم كه بعد از اين، زمستان‏ها، وقتى وارد اتاق مى‏شويم حتماً در را پشت سرمان ببنديم كه سوز نيايد. يا اين بيت مضحك از آن بزرگمرد:
زنبور درشت بى مروت را گوى بارى چو عسل نمى‏دهى نيش مزن!
خب البته اين بيت‏ها سخنان حكمت‏آموز هست، يعنى حرف‏هايی از مقوله پند و اندرز و اين جور چيزها كه هيچ‏وقت به اين مفتى‏ها به گوش هيچ بنى بشرى فرو نرفته و دو پول سياه كار ساز نبوده. اما هر چه باشد، به هر تقدير يك نكته براى امروزى‏ها مسلم است و آن اين‏كه اين فرمايشات دُرربار ربطى به عالم شعر ندارد و در واقع ارزش اين آثار چيزى بيش از «هر كه دارد امانتى موجود/ بسپارد به بنده وقت ورود» و «اى كه در نسيه برى همچو گل خندانى/ پس سبب چيست كه در دادن آن گريانى» كه تو حمام و دكان بقالى كتيبه مى‏كردند به ديوار مى‏زدند نيست. خروارها از اين فرمايشات يك پول سياه به گنجينه فرهنگ و هنر بشرى اضافه نمى‏كند چه رسد به اين كه بگذاريم‏شان تو موزه سر درش را چراغان كنيم بدهيم آن بالاش بنويسند گنجينه عظيم هنر سنتى ايران.
صحبت درباره صاحبان اين اشعار
...
من اين‏ها را «شعر» نمى‏دانم. دست كم بفرمائيد نظم.
به هرصورت مزخرف‏شمردن اين‏ها را كسانى‏تحمل‏نمى‏كنند و از آن سر و صداها به راه مى‏افتد كه خودتان بهتر مى‏دانيد ...
آن‏ها را ول كنيد بگذاريد سر و صدا راه بيندازند. اگر اين يك كار را هم نكنند ديگر چه جورى مى‏توانند نشان بدهند كه هنوز زنده‏اند.
در هر صورت به همين دليل است كه من از شما در اين باب‏ها توضيحات بيشترى مى‏خواهم. مثلاً در نظامى، آيا شما ليلى و مجنون و خسرو و شيرين را هم شعر به حساب نمى‏آوريد؟
آقاى حريرى، بنده دارم راجع به پند و اندرز منظوم كه به حساب شعر منظور مى‏كردند حرف مى‏زنم ... ولى، مهم نيست، حالا كه شما عجله داريد بگذاريد جواب‏تان را با سوآلى شروع كنم: آيا اگر من بگويم نظامى در اين دو اثر راوى چيره دست شورانگيزترين عشق است (گيرم به سليقه همعصران خودش كه دوست مى‏داشتند عشاق، به سبب نرسيدن به «وصال» معشوقه كه همانا همبستر شدن با او بود قتل‏عام بشوند) به او توهين كرده‏ام؟ يعنى حتماً بايد بگويم «شاعر» است تا غرور ملى كسانى جريحه‏دار نشود؟ آيا فقط به اين دليل كه آن داستان‏ها را به آن زيبايی «به نظم كشيده» بايد به او شاعر گفت؟ - در اين صورت چرا به آقاى ابراهيم گلستان نگوئيم شاعر. اگر عقيده مرا بخواهيد مى‏گويم «فقط شاعر خواندن» شخص نظامى به مثابه يك نمونه، يعنى نديده‏گرفتن حق و مقام اصلى او به اضافه اخلال‏گرى در نقد شعر. چرا بايد به تصور اين كه داريم به مهندس معمارى حرمت مى‏گذاريم او را «سرتيپ» خطاب كنيم و به اين ترتيب، هم بى اطلاعى خودمان را رو دايره بريزيم هم ارزش تحصيلات او را منكرشويم؟
اگر در مورد نظامى توضيح بيشترى بدهيد ...
نظامى يك داستان‏پرداز است. در پرداخت گفت و گوهاى اشخاص قصه‏ها اعجاز مى‏كند. زبان در دستش از موم شكل‏پذيرتر است. شناخت شخصيت‏هايش را به ما واگذار نمى‏كند و از آن‏ها تصويرى به ما نمى‏دهد تا هر طور كه خودمان خواستيم يا توانستيم درباره‏شان قضاوت كنيم: به آن‏ها جان مى‏دهد مى‏نشاندشان جلو چشم‏مان. مجنون و فرهادش عاشق نيستند، خودِ عشقند، گيرم عشق در برداشت كاملاً قديمى و سخت رمانتيك و سوزناك روزگار خودش. اين‏ها همه مشخصات يك داستان خوب است. يعنى مشخصاتى كه در نقد شعر جايی ندارد. و نظامى داستانسرايی است كه علاوه بر همه اين امتيازات زبانش هم زبانى است شاعرانه. سوآل اين است كه به چنو استادى چرا فقط بايد گفت «شاعر»؟ يعنى چرا بايد به داستان‏پرداز بزرگى با اين ابعاد، همان لقبى را داد كه در انجمن‏هاى ادبى به امثال عباس فرات مى‏دهند؟ اين«لقب» به او چه مى‏دهد؟
گفتيد زبانش «هم» زبان شاعرانه‏يی است ...
منظورم به هيچ وجه اين نيست كه داستان‏هايش را به نظم ظريف درخشانى كشيده، بل‏كه اگر زمانه به او اجازه مى‏داد حكايتش را به نثر بنويسد هم باز شاعرانه بودن زبانش به قوت خود باقى مى‏ماند. منتها او جز به نظم كشيدن داستان‏ها راهى نداشته، كه حتماً در ادامه گفت و گومان به چراى اين «ناچارى» هم خواهيم رسيد. اين‏يك خطا يا يك سهل‏انگارى بين‏المللى است. - غربى‏ها هم چهار سخنسراى بزرگ خودشان - هومر يونانى و شكسپير انگليسى و دانته ايتاليايی و گوته آلمانى را «شاعر» مى‏خواندند. امروز را نمى‏دانم. اين برداشت تا اوائل قرن حاضر يعنى تا پيش از پيدايش «شعر محض» قابل قبول بود. امروز ديگر يا بايد در اين طبقه‏بندى تجديدنظر كنند يا به ترتيبى مانع خلط مبحث شوند. از اين چهار قُله، هومر و دانته فقط راوى بوده‏اند و شكسپير بيشتر به بازى‏نويسى شهره است همچنان كه گوته در ارجمندترين اثرش فاوست. البته اين هر چهارتن آثارشان را در فرم‏هاى شعرى رايج روزگار خود و به زبانى بسيار شاعرانه نوشته‏اند، ولى از اوائل قرن بيستم ناگهان شعرى متولد مى‏شود كه قائم بالذات است و براى آن‏كه از قوه به فعل آيد به حاملى چون قصه - خواه به صورت تريلوژى دانته و خواه به صورت بازى‏هاى شكسپير - نيازمند نيست. ميان اين دو گونه (كه اولى‏ها بيشتر در مقوله «ادبيات شاعرانه» قرارمى‏گيرد و دومى فقط در مقوله «شعر محض») مرزى به چشم مى‏خورد به كلفتى ديوار چين كه نقد شعر و ادبيات معاصر نمى‏تواند آن رانديد بگيرد. روايت روايت است و شعر امروز اگر براى نمود خود بدان متوسل شود وارد قلمرو ادبيات منظوم خواهد شد. البته اين فرق مى‏كند با موردى كه داستان‏پرداز بزرگى براى اثرش زبانى سخت شاعرانه برگزيند و از پسش هم برآيد. گو اين‏كه منتقدان «شعر معاصر» (روى كلمه معاصر تكيه مى‏كنم) همه بر همين اعتقادند، باز شما لطفاً اين را به حساب سليقه شخصى من بگذاريد. - در هر صورت، نظامى كه مانند آن چهار سخنسراى بزرگ غرب تا پيش از حدوث تغييرات بنيادى در برداشت بخشى از جامعه ما از مقوله شعر شاعرى بسيار بزرگ به حساب مى‏آيد، با مترو معيارهاى سال‏هاى اخير مطلقاً شاعر شناخته نمى‏شود. مثالش را قبلاً آوردم: آقاى ابراهيم گلستان قصه‏هايش را با اوزان عروضى و حدوداً به فرم بحر طويل مى‏نويسد بى اين‏كه خود داعيه شاعرى داشته باشد يا خوانندگانش او را شاعر بدانند. صِرفِ به كار گرفتن «وزن محسوس» چيزى را از قلمرو ادبيات به قلمرو شعر انتقال نمى‏دهد.
فرموديداين‏ها را به حساب ‏سليقه شخصى ‏شما بگذارم. ببينيد آقاى ‏شاملو، شما نمى‏توانيد به اين صورت از كنار مسأله بگذريد. حرفى كه شما مى‏زنيد حرفى نيست كه صرفاً از يك سليقه شخصى برخاسته باشد. خودتان مى‏بينيد كه درباره نظريات شما هر كسى براى خودش حق قضاوت قائل است . مى‏خواهد قضاوت كند، حالا يا در موافقت يا در مخالفت. در عين حال شايد اين سوآل هم پيش بيايد كه چرا بايد در يك رسانه گروهى از سليقه شخصى سخن گفت ...
عجب! اجازه مى‏دهيد ازتان بپرسم كه در اين صورت كجا مى‏شود از سليقه شخصى سخن گفت؟ فقط در صندوقخانه؟ و تازه اگر در رسانه گروهى فقط بايد به سليقه عمومى پرداخت پس ديگر چرا شما براى گفت و شنود با من اين همه زحمت به خودتان هموار كرده‏ايد و بارها و بارها متحمل رنج سفر شده‏ايد؟ مى‏توانستيد اول آفتاب از نخستين عابر كوچه سوآل بفرمائيد كه امروز صبح حد و حدود مجاز سليقه عمومى درباره مينياتور و نرخ رسمى گلابى نطنز و سيب‏زمينى پشند چه‏قدر است ... به هر حال من دلم آن‏قدرها پر هست كه به جاى جواب دادن به اين سوآل‏تان ناگهان سر بروم. ناچارم چند قدمى دورخيز كنم و منباب مقدمه موضوعى را پيش بكشم كه برايم بسيار مهوع و نفرت‏انگيز است. پس از بازگشت از سفرى كه بدون خواست خودم طولانى شد يكى از مجله‏ها تعدادى سوآل پيش آورد كه به آن‏ها جواب بدهم. من مدتى اين كار را پشت گوش انداختم تا اين‏كه يك روز دوست خيرخواه مشفقى گفت تو جداً بايد تكليفت را با «شاملوئيست»ها روشن كنى! - من اول موضوع را شوخى گرفتم اما او خيلى صريح گفت: - ببين برادر، عده‏يی هستند كه دربست با هر چه تو بگويی موافقند تا جايی كه اگر حرفى از تو را نپسندند طورى تفسير و تعبيرش مى‏كنند كه با پسندشان جور در بيايد ... در مقابل اين دسته عده ديگرى هستند كه حتا با حرف نگفته ننوشته تو هم پيشاپيش مخالفند ... بعد حرفش را اصلاح كرد و گفت: - ما با هيچ كدام از اين دو دسته كارى نداريم. منظور من يك عده جوان است كه چون معتقدند در حرف و عمل تو سوءنيت وجود ندارد به آنچه بگويی گوش مى‏دهند ولى گوش دادن‏شان دليل موافقت‏شان نيست. منظور من اين بود كه تكليفت را با اين عده روشن كنى: مثلاً نمى‏شود دست رد به سينه موسيقى ِمورد علاقه‏اش بگذارى بدون اين‏كه در موردش توضيح منطقى بيارى.
حرف ايشان بسيار منطقى است. اين گروه سوم كسانى هستند كه حرف‏هاى شما را جدى مى‏گيرند و پى‏گيرى مى‏كنند و البته اگر نتوانند تحليلش كنند حق سوآل براى‏شان محفوظ است.
آقاى عزيز من! اگر نتوانند تحليلش كنند يعنى چه؟ من هميشه فريادم اين بوده كه چرا ما بايد منطق و درك و شعور خودمان را معطل بگذاريم و بابايی را به مثابه وجدان‏مان مسئول خوب و بد و خطا و صواب عقايدمان كنيم تا جايی كه هر چه را از دهان او در آمد وحى مُنْزَل بشماريم. اين را من بدترين نوع تحقير «شعور انسان» تلقى مى‏كنم. و آن وقت، درست است كه من خودم را دچار چنين مخمصه خطرناك و در عين حال مضحكى بيابم؟ كسى با اين ظرفيت ناچيز، خودش چى هست كه وجدان جماعتى قرار بگيرد تا صدمى يا هزارمى‏اش من باشم كه براى خودم هزار مشكل دارم! بايد كسانى به قصد دست‏انداختن كسان ديگرى مرا و آن‏ها را ريشخند كرده باشند، وگرنه چرا من بايد اجباراً نظرم را صورت سليقه شخصى بدهم؟ من نمى‏دانم با اين نياز زشت روانى جامعه كه حتماً بايد سرخود به يكى بيش از حد منطقى ارج بگذارد چه‏طور مى‏شود مبارزه كرد. آقا، من يك شاعرم. بى ذره‏يی ادعا. يك چيزهايی مى‏دانم كه نوبر هيچ بهارى نيست، و درعوض بسيار چيزهااست كه نمى‏دانم. براى خودم خلقياتى دارم درست مثل باقى مردم. مثل بسيارى ديگر زير بار زور و «بايد» و «نبايد» و اين‏جور حرف‏ها نمى‏روم، دست احدالناسى را نمى‏بوسم، جلو انى نه مصلحتى نه غرض و مرضى. از اين بابت هم متشكر! - اما هيچ‏كدام اين‏ها دليل آن نمى‏شود كه بنده آدمى حق نداشته باشد در برداشتى به راه خطا برود. فقط آدم بى عمل است كه هيچ‏وقت اشتباه نمى‏كند. عجب بساطى است! آخر چرا من حق ندارم بگويم كه فلان موسيقى به دلم نمى‏چسبد يا فلان دروغ را باور نمى‏كنم؟ - و چرا بايد اگر چنين حقى به خودم دادم حتماً مورد هجوم ويروس همه بيمارى‏هاى روانى عالم قرار بگيرم؟ كدام ديوانه‏يی به خودش اجازه داده متوقع باشد كه هر چه گفت دربست در جامعه مورد قبول افرادى قرار بگيرد، آن هم به اين صورت كريه كه حتا اگر با ذوق و پسندشان همخوان نبود بروند طورى تعبير و تفسيرش كنند كه با پسندشان جور در بيايد؟ مورد التفات چنين كسانى بودن چه لطفى دارد؟
در هر حال اين يك واقعيت است. و به همين جهت است كه ما مى‏خواهيم تمام نظريات شما بدون ابهام و خيلى صريح مطرح بشود تا راه هر تعبير و تفسيرى را ببندد. براى آن دو گروه اول و دوم اصلاً فرقى نمى‏كند كه شما از چه حرف مى‏زنيد، چون آن‏ها به هر حال يا موافق دربست‏اند يا مخالف دربست. حرف ما بر سر آن گروهى است كه به قول دوست‏تان كنجكاوى و پيگيرى‏شان معلول اعتمادى است كه به حسن‏نيت شما دارند. وقتى شما موضوعى را به ميان مى‏آريد - درباره هر چه باشد - از هر سويی سر و صدايی بلند مى‏شود. فقط هم شما يك نفر نيستيد كه نظريات‏تان را خيلى صريح بيان مى‏كنيد، نه، ديگرانى هم هستند كه چنين مى‏كنند اما واقعيت مشهود اين است كه متأسفانه بسيارى از آن‏ها نظريات‏شان با سكوت مواجه مى‏شود ولى نظر شما را به بحث و نقد مى‏گذارند و نتايجى از آن به دست مى‏آيد به سود يا زيان آن نظر، كه به عقيده من به زيان بودنش اصلاً مهم نيست، چون در هر حال بحثى كه به ميان مى‏آورد در مجموع روشنگر است. و تازه، اين‏ها همه نتايج منطقى كار و نحوه زندگى چندين و چند ساله خود شما است. حالا اگر موافق هستيد برگرديم به مطلب ...
بگذاريد اول تكليف‏مان را با يك موضوع روشن كنيم. يك‏جا از كسى خواندم كه هر علم و هنرى، خيلى كه به آن بالا بالاها رسيد به شعر نزديك مى‏شود. كمى پيش شوپن و رايت و لطفى‏زاده را براى‏تان مثال آوردم. لابد آن كه گفته شعر شاه هنرها است مى‏دانسته چه دارد مى‏گويد. حالا ما نمى‏دانيم واقعاً شاه است يا رئيس جمهورى يا فراش دم در فلان اداره، ولى در هر حال مطلبى است كه گفته‏اند. طبيعى است كه صاحبان همه هنرها مى‏كوشند در رشته خود به اوج‏ها دست پيدا كنند، و شايد آن تلقى از اين‏جا نشأت گرفته كه در نظر جمهور «شاعرانه بودن» معنى‏ملموس‏ترى دارد. ولى دوست‏من‏نظر دقيق‏ترى به من ارائه داد. او گفت: «مى‏دانيم كه ميكل‏آنژِ همه‏فن‏حريف، اوج هنر را در مجسمه مى‏ديد تا آن حد كه حتا نقاشى‏هايش «مجسمه‏وار» است. پس لابد اگر از او مى‏پرسيدند مى‏گفت: «هر هنرى، وقتى به تشخص واقعى خودش برسد، كمالش مثل يك مجسمه بى نقص تجسم عينى و واقعى پيدا مى‏كند و از هر سو كه به آن نزديك بشوى مى‏بينى در حد كمال است.» - و از اين مقدمه چنين نتيجه گرفت كه: «آيا بهتر نيست بگوئيم هر اثرى كه جوهر هنرى در آن به نهايت تبلور رسيده باشد با آثار هم‏ارز و همتراز خود در ديگر حوزه‏هاى هنرى نوعى پيوند يا حتا تشابه پيدا مى‏كند و اين پيوند و تشابه چيزى نيست مگر تأثيرى كم و بيش متشابه بر مخاطبان آن آثار؟» حالا گوشم به سوآل‏هاى شمااست.
آيا در طول تاريخ ما مقاطعى بوده است كه شاعر يا شاعرانى به آنچه شما مى‏گوئيد «شعر» نزديك شده باشند؟
شعر به هر صورت انواع و اقسامى دارد اما آنچه منظور نظر من است صفتى را هم يدك مى‏كشد. من مى‏گويم «شعر ناب» يا «شعر محض». - فكر مى‏كنم اين دومى گوياتر باشد.
منظورتان دقيقاً چه‏گونه شعرى است؟
منظورم شعر و به طور كلى هنرى است كه براى نمود، محتاج سوار شدن بر حاملى يا چنگ‏انداختن به چيزى جز خودش نباشد. مجبور نباشد براى نشان دادن خود به بهانه و دستاويزى متوسل بشود.
بسيار خوب، باز به اين موضوع برخواهيم گشت. حالا بفرمائيد كه آيا مقاطعى بوده است كه شاعر يا شاعرانى به اين نوع شعر لااقل تا حدودى «نزديك شده باشند»؟
شايد، با قيد احتياط، بشود گفت شاعران سبك هندى «مى‏توانستند» به شعر محض دست پيدا كنند ولى آن‏ها به دنبال مضمون‏سازى افتادند و مجال را از دست دادند. البته جواب به اين سوآل بدون يك مطالعه «آكادميك» غير ممكن است و من هم چنين مطالعه‏يی ندارم. - اما به طور كلى و با چشم‏پوشى از چند استثناى محدود مى‏توان گفت كه شعر، براى شاعران كهن، مقوله خاصى نبوده. از پند و اندرز تا مدح و هجو و مسخرگى و عشق و هرزگى و حكايت و ماده تاريخ بناى قلعه يا وفات اشخاص، هر چه را كه در وزن عروضى بيان مى‏شده شعر مى‏شناختند كه در غالب موارد هيچ‏چيز از آنچه ما امروز «احساس شاعرانه» مى‏خوانيم يابه «منطق شعرى» تعبير مى‏كنيم در آن وجود نداشت: اولين كس كه خريدار شدش من بودم‏ باعث گرمى بازار شدش من بودم. يا مثلاً: آن شنيدستم كه در صحراى غور بارسالارى درافتاد از ستور.
آشكارا مى‏بينيم كه اگر وزن و قافيه را از اين دو بيت حذف كنيم چيزى از آن باقى نمى‏ماند كه در جان شنونده يا خواننده بنشيند. و حالا آن دو را مقايسه كنيم با ابيات زير از طالب آملى، كه جدا از وزن و قافيه هم به هر حال مضامينى خيال‏انگيز است:
به تن، بويا كند گل‏هاى تصويرِ نِهالى را به پا، بيدار سازد خفتگان نقش قالى را ... و: زان چهره گل به دامن انديشه مى‏كنم‏ خورشيد مى‏فشارم و در شيشه‏مى‏كنم ...
جايی گفته‏ايد كار شعر روايت نيست. مى‏خواهم بپرسم چه‏گونه موضوعاتى روايی است.
وقتى مطلبى بر اساس طرحى قصه‏وار بيان شود به‏اش مى‏گوئيم روايی است. حالا اين چيز روايی مى‏تواند نقاشى باشد مى‏تواند موسيقى باشد مى‏تواند رقص باشد يا هر چيز ديگر. فقط بايد به اين نكته توجه داشت كه هر هنر محضى وقتى به روايت متوسل شد آن حالت نابى‏اش را از دست مى‏دهد. حتماً بايد خدمت بهانه‏جويان محترم عرض شود كه اين به هيچ‏وجه معنيش «بى ارزش شمردن اثر» نيست. هيچ‏كس نمى‏گويد «فندق شكن» چايكوفسكى چون قصه‏يی روايت مى‏كند پس ديگر موسيقى نيست. مى‏گوئيم باله است. هيچ‏كس نمى‏گويد مرغ آمين نيما شعر نيست. هيچ‏كسى نمى‏گويد پرده معروف آخرين شام مسيح چون چيزى را روايت مى‏كند ديگر نقاشى نيست (در برداشت‏هاى معاصر، نقاشى محض «هم» پذيرفته شده است). ولى البته هنوز فراوانند كسانى كه شعر را تا چيزى حكايت نكند درك نمى‏كنند، همان‏طور كه نقاشى مجرد را و همان‏طور كه حتا موسيقى بى گفتار را.
گفتيد پيش از آن‏كه شاعران به شعرِ محض دست پيدا كنند آنچه در نظر جمهور شعر تلقى مى‏شد پوسته و به عبارت ساده‏تر شكل خارجى سخن بود نه درونمايه‏اش. سوآل اين است كه آيا نقد شعر امروز تن دادن به اين تفكيك‏هاى گاه بسيار دشوار را ايجاب كرده است؟
همين‏طور است. اين تفكيك را نقد شعر امروز ناگزير كرده است. در شعر كهن چنان‏كه گفتم بجز آثار چند شاعر استثنايی آنچه «شعر» ناميده مى‏شد «نظم» بود و آنچه كه شعر در برداشت امروزى نزديكى بيشترى داشت غزل يا آثار تغزلى، كه آن هم گرفتار تكرار و تقليدى باور نكردنى شده‏بود. كسانى مدعى بودند كه شاعرند اما هيچ‏يك حرف تازه‏يی براى گفتن نداشتند و سخنى به ميان نمى‏آوردند كه از نسل‏ها پيش بارها و بارها مكرر نشده باشد. عشق حادثه‏يی تكرارى بود و معشوق يا معشوقه موجود واحدى بود با تصويرى تغييرناپذير. غزلسرايی نوعى موزائيك‏سازى بود از قطعات پيش ساخته‏يی با بينش همجنس‏بازانه سربازخانه‏يی. زلف كمند بود ابرو كمان و مژه‏ها تير (تير مژگان). حتا غمزه هم چون مى‏بايست به دل بنشيند تير بود و موها زره (ناوك غمزه بيار و زره زلف - حافظ) و غيره ... رسم معشوقى كه اين‏جور تا بن‏دندان مسلح باشد هم ناگفته پيداست كه مى‏بايست عاشق كسى باشد ولاغير. عشق حياتبخش و تكامل دهنده نبود. چيزى بود كه مى‏بايست عاشق شوريده على‏القاعده ناكام را خاكسترنشين كند. و شاعر بينوا همه هم و غمش اين بود كه آن قدر سر كوى يار خونابه از چشم ببارد تا دل سنگش را نرم كند و شبى آن محروم فلكزده را از شراب وصل خود جامى بچشاند. عاشق مجنونى بود خودآزار و معشوق ديوانه‏يی ديگرآزار و عشق طريقى براى رسيدن به اعماق ذلت و پفيوزى:
گر با دِگران شدى هماغوش‏ ما را به زبان مكن فراموش!
مگر حافظ كه اين‏قدر مورد حرمت شما است عموماً از همين كليشه‏ها استفاده نكرده؟
چرا. ولى حافظ براى من انسانى است غمخوار بشريت. موردش به كلى فرق مى‏كند. وگرنه از اين لحاظ با ديگران تفاوت زيادى ندارد. ديديد كه مثال انتقاديم را هم از خود او آوردم. آنچه باعث مى‏شود در اين بحث همين‏جور سوآل پشت سوآل پيش بيايد بى توجهى به اين نكته است كه آنچه ما شعر محض يا شعر ناب مى‏ناميم جوان‏تر از آن است كه متر و معيارهايش شناخته و نامگذارى شده باشد. و هنگامى كه براى سنجش ارزش‏هاى چيزى متر و معيار درخور موجود نباشد، از كله‏پَز يك متر و سى سانتيمتر پاچه خواهيم خواست از بزاز دو سير و نيم پارچه، و داستان نقدى پيش مى‏آيد كه زنده‏ياد اخوان بر هواى تازه نوشت. او بر آن مجموعه عيب‏هايی برشمرد از قبيل تضاد و تكرار و تتابع اضافات و سهل‏انگارى‏هاى دستورى و تركيب‏هاى گوناگون (؟) و توجه به قافيه و عدم توجه به وزن. يعنى ايرادات قدمايی بر شعر كهن و درست همان چيزهايی كه بعدها منتقدان «امتياز» به حساب آوردند.- شعرهاى آن مجموعه محصول دوره تجربه‏هاى تازه بود. مهاجرت از ديارى متروك بود به منطقه‏يی كه درست نمى‏شناسيد. يعنى درحقيقت يك جور سفر اكتشافى. ناظر كه از بالا نگاه مى‏كند بايد به مسافر خبر بدهد كه چه‏قدر پيش رفته و چه‏قدر به مقصد نزديك شده، نه اين‏كه مدام با نگرانى هشدار بدهد كه «آى دور شدى! آى دارى از منطقه دور مى‏شوى!» - معيارهايی كه او به كار برد درست همان بود كه من ازشان مى‏گريختم، يعنى معيارهاى نقد شعر كهن. مثلاً اين پاره را نقل كرده بود:
...
و تو خاموشى كرده‏اى پيشه‏ من سماجت، تو يكچند من هميشه.
و مى‏دانيد اسم اين را چى گذاشته بود؟ - «دوز بازى با الفاظ» يا «توجه به قافيه و عدم توجه به وزن»!(4) در هر حال ما چه بخواهيم چه نخواهيم با سليقه و نيم گز و معيارها، و درنهايت امر با توقعات خودمان به شعر امروز يا ديروز نگاه مى‏كنيم. البته بعضى‏ها با اين نظر موافق نيستند و مثلاً مى‏گويند سعدى را بايد برداشت برد به قرن هفتم و آن‏جا قضاوتش كرد.
بله من هم از طرفداران همين نظرم.
خب، برديم و قضاوت كرديم. نتيجه؟ مگر كسى توقع دارد سعدى به سياق قرون بعد از خودش بنويسد؟ هر شاعرى بايد خلاصه‏يی از تاريخ شعر فارسى را زير چاق داشته باشد، و ضمناً براى دست يافتن به زبانى هر چه كارآيندتر، از مطالعه انتقادى آثار گذشتگان غفلت نكند. - و بگذاريد همين‏جا گفته باشم كه از اين لحاظ من از اسكندرنامه دروغين و از قصه يوسف (احمد توسى) و كشف‏الاسرار و قصص‏الانبيا خيلى بيش از آن شعر آموخته‏ام كه از صف دراز شاعران متقدم. البته ناسپاسى نمى‏كنم: ميان شاعران هم از مولوى (مثنوى و ديوان شمس) از فخرالدين اسعد و از نظامى و پيش از همه از حافظ بسيار آموخته‏ام. گذشته از شعر، من نحوه زندگيم را هم مديون حافظم. راجع به زبان من بسيار گفته‏اند و نوشته‏اند. خب، من اين زبان را اختراع كه نكرده‏ام. به‏تدريج آموخته‏ام. دست‏كم مقدماتش را مديون گذشتگانم. اما سفر كردن با حافظ به قرن هشتم برايم لطفى ندارد، چه رسد به سفر با سعدى به قرن هفتم. چرا بايد تن به كارى بدهم كه حاصلش مشكوك است. - آن‏ها در عصر خودشان زيسته‏اند و كار خود را كرده‏اند. بله اگر حافظ بر شانه سعدى‏و خواجو و مثلاً كمال‏الدين‏اسماعيل نايستاده بود به يقين قامتى چنين بلند نمى‏يافت كه از هشت قرن پيش تا حال هر كه در اين پهندشت برگشته به پشت سر نگاه كرده اول چهره تابان او به چشمش خورده است. ما مردم اين دورانيم و غم و شادى و نيازها و مشكلات خودمان را داريم. قضاوت درباره ارزش‏هاى تاريخى ميراث گذاران ادبى يك مطلب است سليقه‏ها و نيازهاى شخصى يك مطلب ديگر ... چرا فاصله‏هاى هزار ساله و هشتصد ساله و پانصد ساله را نبايد در نظر گرفت؟ اصلاً ما داريم راجع به چى بحث مى‏كنيم؟ فراموش نكنيم كه در عصر ما هر يك ثانيه معادل مدت نود سال انسان نهصد سال پيش است. يعنى ما هر يك ثانيه‏يی را كه از دست بدهيم عمرى را از دست داده‏ايم. بهتر نيست وقت‏مان را با سنگ ترازوهاى عصر خودمان بكشيم و آن را بيشتر صرف خودمان بكنيم؟
ساده‏ترين نتيجه آنچه شما مى‏گوئيد اين مى‏شود كه صد يا دويست سال بعد ديگر اصولاً نبايد درباره اشعار امروز قضاوتى كرد. اين‏ها را ديگر بايد فراموش كرد مگر اين‏كه به صورتى حرف‏هاى آن دوره را با خودشان داشته باشند كه اين هم اندكى بعيد مى‏نمايد. وقتى كه سازمان يونسكو مى‏گويد گنجينه اطلاعات بشرى هر پنج سال دو برابر مى‏شود، ديگر شما چه حرف تازه‏يی مى‏خواهيد بگوئيد؟
پس من چى دارم مى‏گويم؟ اگر ما حرف تازه‏يی نياوريم، اين گنجينه، دو هزار سال يك‏بار، نيم برابر هم نمى‏شود ... گرچه اين شتاب فقط مربوط به همين صد ساله اخير است و صورت‏حسابى كه من مى‏خواهم جلوتان بگذارم شوخى است، ولى ببينيد شما كه سعى مى‏كنيد مرا به هشتصد سال پيش برگردانيد داريد چه دسته‏گلى به آب مى‏دهيد: درواقع يكصد و هشتاد بار گنجينه اطلاعاتى من بينوا را با تصاعدى منفى نصف مى‏كنيد. مى‏دانيد حاصلش چيست؟ - براى‏تان حساب مى‏كنم: كل اطلاعات كنونى انسان عددى است مساوى يك، كه پانزده تا صفر جلوش رديف شده باشد. حالا اگر بخواهيم ببينيم اطلاعات انسان در چه تاريخى تنها «يك واحد» بوده، فقط كافى است 237 سال به عقب برگرديم. اگر هشتصد سال عقب برويم مى‏دانيد چه عددى به دست مى‏آيد؟ - يك صفر بگذاريد يك مميز بزنيد و بعد از قطار كردن 34 عدد صفر، يك عدد هم به آخرش اضافه بفرمائيد از يك تا نُه هر عددى كه دل‏تان خواست، فرقى نمى‏كند! - چه‏طور است؟
فكر مى‏كنم شما هم با من هم‏نظر باشيد كه به هر حال شعر امروز ما با نگرشى به شعر گذشته بود كه متحول شد.
بله. منتها ديديم ديگر هيچ‏جاى آباد وصله‏پذيرى به تن اين جُل باقى نمانده. اين بود كه صاف و پوست‏كنده شورش كرديم خودمان را از شر مشتى تكرار مكرراتِ به درد نخورِ انجمنى نجات داديم. كارى كه در هر انقلابى صورت مى‏گيرد. بعدش هم يك دوره هرج ومرج و، حالا وارد شده‏ايم به دوره سازندگى.
درست است كه دويست سال بعد زحماتى كه امروز كشيده مى‏شود تا شعر آن دوره به وجود بيايد ناديده گرفته بشود؟
اگر مخل و تكرارى شد (كه هيچ دليلى هم براى نشدنش نداريم) چه بخواهيم چه نخواهيم همين‏طور هم خواهد شد. ما گاهى يادمان مى‏رود موزه‏ها رابراى چه مى‏سازند. شكى نيست كه گارى در زمان خودش اختراعى بوده شايد بسيار مهم‏تر از سفينه‏هاى كيهان‏نورد امروز. ولى آخر چرا اين موضوع بايد مشغله ذهنى يك راننده رانه (معادلى براى هرگونه وسيله حمل و نقل) قرار بگيرد كه گرفتار هزار مشكل از قبيل راه‏بندان و گرانى بنزين و تصادف و جريمه و مسائل ديگر است؟ اگر مورخ حرفه‏يی يا ذوقى است بحثش ديگر است وگرنه او را چه به اين‏كه وسيله سودمند زير پاى جد بزرگوارش گارى بوده؟ دستش درد نكند كه با اختراع گارى امكان ساخت رانه بنزين‏سوز يا گازسوز امروز را ميسر كرد! ولى گذشتگان كاشته‏اند او خورده و او هم اگر استعدادش را داشته باشد چيزى مى‏كارد تا ديگران بخورند. من هم مثل آن راننده آن‏قدر كه توانسته‏ام از گذشتگان خودم به ارث ببرم برده‏ام. امروز ما هيچ تصورى از آينده نداريم. همان‏طور كه مخترع گارى از آينده وسيله‏يی كه ساخته بود كم‏ترين تصورى نداشت و از گارى به بعدش ديگر به او مربوط نمى‏شد. كى مى‏تواند آينده را پيش‏بينى كند؟ تا دوران انقلاب صنعتى هر دستاورد تازه‏يی كه نصيب انسان مى‏شد حرف آخر بود اما براى ما انسان‏هاى امروز كه هر لحظه با اين شتاب حيرت‏انگيز از لحظه قبل به آينده غير قابل تصورى پرتاب مى‏شويم هر دستاورد جديد بى درنگ شروع عصر تازه‏يی را اعلام مى‏كند. زمان ما چنان فشرده است كه حتا فرصت نمى‏كنيم به يك لحظه بعد بينديشيم، ديگر فقط همين‏مان مانده كه برگرديم به هشتصد سال پيش ببينيم چى به چى بوده! اين حرف‏ها لايق «دانشكده»هايی است كه از وحشت سرنگون شدن در خلاء بى هويتى حتا جرأت نمى‏كنند لحظه‏يی چشم از عهد شاه وزوزك بردارند به زمان حال‏شان نگاهى بكنند. اما واقعيت دنياى معاصر ما اين است كه گذشته، حتا همين امروز صبح، گذشته است و آينده هم متعلق به آيندگانى است كه ما از چند و چونى‏شان فقط تصوير مبهمى در ذهن‏مان داريم. تصوير مبهمى كه تازه ممكن است همين يك لحظه بعد همه خطوطش درهم بريزد. ما فقط مى‏توانيم به خودمان بقبولانيم كه «ممكن است» كارگران فرهنگ روزگار خود به حساب آئيم. در اين مرز مشكوكى از زمان كه ما ايستاده‏ايم اگر نخواهيم زياد از واقعيت به دور افتيم شايد همين‏قدر بتوانيم مدعى شويم كه چيزهايی از گذشته را به قدر استطاعت‏مان آموخته‏ايم و به قدر استطاعت‏مان هم چيزهايی مى‏سازيم كه شايد به درد دنياى آينده بيايد و شايد نه. در يك چنين شرايطى واقعاً اين توقع كه بنشينيم اندازه بزنيم ببينيم قاسم از ميرزا كوتاه‏تر بوده رمضان از غضنفر بلندتر، توقع ريشخندآميزى نيست؟ آدم‏ها چنانچه توانائيش را داشته باشند خصلتاً رو دست هم بلند مى‏شوند. - هر چند كه اين تا حدود زيادى مربوط به گذشته است و واقعيت تاريخى روزگار ما نشان مى‏دهد كه اگر اين توانايی را نداشته باشيم محكوم به مرگيم. - با وجود اين زياد نگران نباشيم. اگر جز اين بود كه آدميزاد جماعت خصلتاً با همنوع خود در مسابقه‏يی مداوم است، امروز با ديروز تفاوتى نمى‏كرد و من و شما هم حالا عوض اين حرف‏ها لابد داشتيم خودمان را آماده مى‏كرديم كه براى تهيه مقدمات ناهار برويم پى شكار ماموت.
حرف تو حرف آمد و آن بخش از گفت و گوى سابق‏مان كه داشتيم مرور مى‏كرديم ناتمام ماند ... صحبت از پدربزرگ بود و عقايدش درباره شعر و هنرهاى كلامى ...
بله ... پدربزرگ درحقيقت «بيان موزون» را مى‏گفت شعر. او و همذوقانش هر مطلبى را كه با وزنى بيان شده بود «شعر» مى‏شناختند و سخن فاقد وزن را «نثر». به همان سادگى كه ما ميان خودمان قرار گذاشته‏ايم اگر تخم‏مرغى را زديم حاصلش را خاگينه بگوئيم و اگر نزديم به‏اش بگوئيم نيمرو. براى‏شان هيچ فرقى هم نمى‏كرد كه آن مطلب وزن‏دار چه درونمايه‏يی دارد. اگر من مى‏نشستم و حروف حساب جمل را براى اين‏كه ترتيبش در خاطر بماند مثلاً به اين شكل در مى‏آوردم كه: ابجد و هوز و حطى، كلمن از پشتش‏ سعفض آيد پس از آن، نيك به خاطر بسپار چون به ثخذ برسى، اى پسر نيك‏سرشت‏ ضظغ آيد ز پى‏اش جمله ز يك تا به هزار –
شك ندارم كه پدربزرگ پلو چربى به اطرافيان مى‏داد تا اعلام كند نوه‏اش شعرى «بسته» است كه - گوش شيطان كر! - نشان مى‏دهد آينده بسيار درخشانى درپيش‏دارد! درواقع خان‏باباى ما گونى را دربست قبول مى‏كرد و هيچ اهميتى نمى‏داد كه توش تخم گل است يا كود. ابجد و هوز هر چه باشد موضوع شعر نيست. پس شعر را فاعلاتن فعلاتن به وجود نمى‏آورد. وزن و قافيه آنچنانى در حكم لباس است كه باطن شخص را عوض نمى‏كند. فرض كنيم نوابغ اونيفرم مخصوص دارند و حالا نابغه‏يی در يك حمام عمومى لباسش را كنده رفته تو، و تون‏تاب حمام با استفاده از فرصت اونيفرم طرف را پوشيده. با اين كار نه آن نابغه نبوغش را از دست مى‏دهد نه تون‏تاب حمام نابغه مى‏شود. - در هنر، اونيفرم جايی ندارد. اين‏جا هركس جامه برازنده خودش را مى‏پوشد. اين‏جا لباس تابعى است از شخصيت هركس. ظرف بايد متناسب مظروف باشد. شربت گوارا را با سطل تقديم مهمان نمى‏كنند و نفت را هم در ظرف كريستال نمى‏ريزند. حتماً در ادامه بحث‏مان به اين مطلب هم خواهيم رسيد.
دريافت من از گفته‏هاى شما اين است كه وزن و قافيه و چيزهاى ديگرى كه در گذشته به حساب صناعات شعرى گذاشته مى‏شد چيزى را كه فاقد شاعرانگى است تبديل به شعر نمى‏كند. پس نتيجتاً موضوع شاعرانه به هر صورت شايسته و درخورى كه بيان شود شعر است. اين‏كه شما ادبيات و شعر را دو مقوله مختلف عنوان مى‏كنيد از همين نكته نشأت نمى‏گيرد؟
دقيقاً. دو مقوله مختلف كه هر دو مى‏تواند به نظم يا به نثر باشد. ولى چنان‏كه گفتم تا پنجاه سال پيش و سال‏ها بعد از آن ادبيات و شعر از هم تفكيك نمى‏شد. هرچه نظم عروضى داشت شعر بود حتا دو بيتى «ابجديه»ى بنده و «قصه موش و گربه بر خوانا». هم ديوان حافظ شعر بود هم ديوان حكيم سوزنى. آن اوايل هم كه بعضى از ما دست به تجربه شعر فاقد وزن عروضى زديم عده‏يی از فضلا كه مثل شاه سلطان حسين همان گوشه اصفهان بس‏شان بود به عنوان بزرگترين دليل بر نادانى ما كودكان و مسخره بودن كارمان همين موضوع را پيش مى‏كشيدند. مى‏گفتند: «شما آن‏قدر بى شعوريد كه نمى‏فهميد اينى كه نوشته‏ايد نثر است!» - و به اين ترتيب اشكال كار روشن مى‏شد؛ فضلا شعر و ادبيات را از هم تميز نمى‏دادند. آن‏ها غُرغُر كنان از جهان رفتند اما تلاش ما سرانجام توانست آن برداشت نادرست را تغيير بدهد و دروازه به روى «شعر» باز شود. امروز دست‏كم بخش عمده‏يی از مردم شعر و ادبيات را از هم تميز مى‏دهند و اگرچه تعريف مشخصى از شعر در دست ندارند به تجربه پذيرفته‏اند كه برخلاف تعريف پيشينيان ممكن است كلام «موزون و متساوى» نباشد و «حروف آخرينش به يكديگر» نماند(5) و بااين همه شعرى‏باشد ناب. امروز بخش عمده مشتاقان شعر مى‏دانند كه وجه اختلاف شعر از ادبيات تنها و تنها «منطق شاعرانه» است نه لزوماً عروض و قافيه و صنعت‏هاى كلامى.
چه‏طور است اين وجه تفاوت باز هم روشن‏تر بشود؟
ما در طول روز مطالب بسيارى مى‏شنويم. پاره‏يی از اين مطالب ممكن است با احساسات و عواطف ما برخورد بكند، اما بدون اين‏كه بر آن‏ها اثرى بگذارد با تجربه‏ها يا منطق ما محك مى‏خورد و مورد رد يا قبول، و يا فقط مورد درك و اطلاع‏مان قرار مى‏گيرد. مثلاً اين دو جمله:
ماست تُرش بود. مرد بلند بالايی يك ساعت است سر كوچه ايستاده. ما با جزءجزء عناصر اين دو جمله از پيش آشنائيم: مصداق‏هاى ماست و مرد و كوچه را مى‏شناسيم، ذائقه‏مان با مزه ترش آشنا است، براى بلند قد به حساب آمدن يك مرد معيارى ذهنى داريم و مى‏دانيم يك ساعت چه مدت از زمان است، و حتا مى‏توانيم حدس بزنيم كه «آن مرد» كشيك كسى را مى‏كشد يا، بر حسب شرايط حاكم بر جامعه ما، زنگ خطر براى يكى از همسايه‏هاى‏مان به صدا در آمده است، و غيره. اما گاه نيز سخنانى مى‏شنويم كه گرچه از منطق متعارف و تجربه و قياس‏مان مى‏گذرد، بدون يارى گرفتن از اين‏ها مستقيماً احساسات و عواطف ما را تحريك مى‏كند و فقط از آن راه درك مى‏شود. مثلاً: از كلمه مادر بوى بهشت مى‏آيد. اين ساده‏ترين شعر است. با همه وجودمان از شنيدنش لذت مى‏بريم و تصديقش مى‏كنيم. با گوينده همصدا مى‏شويم و با خود مى‏گوئيم هيچ‏كس احساس فرزند به مادر را عميق‏تر از اين بيان نكرده است. اما درست كه دقت كنيم مى‏بينيم در درك اين جمله نه منطق صورى دخالت داشته نه قياس و نه تجربه. چون نه كلمه بو دارد نه بوى بهشت معلوم است چه‏گونه بويی است. اما مى‏پذيريم كه «كلمه»ى «مادر» به راستى «بوى بهشت» دارد. - يا:
من‏ پرى كوچك غمگينى را مى‏شناسم كه در اقيانوسى مسكن دارد و دلش را در يك نى‏لبك چوبين‏ مى‏نوازد آرام آرام، پرى كوچك غمگينى‏ كه شب از يك بوسه مى‏ميرد و سحرگاه از يك بوسه به دنيا مى‏آيد.
كه تكه‏يی از يك شعر فروغ فرخزاد است. و يا:

اندوه پس نشستن دريا در چشم‏هاى گود مورب‏ كه گويی‏ هماره افق را مى‏كاوند حتا آن دم‏ كه روياروى‏ در چشمانت مى‏نگرند. هجوم رنج و غرورِ هرگز واپس‏ ننشستن-.
اين حكايتى كهن است‏ كه ديدگان تركمنى‏ به كم سخنى‏ اندكى از آن را باز مى‏گويند.

كه شعرى از يحيا هاشمى است با عنوان بندر تركمن.
خواننده امروزين ما پذيرفته است كه شعر را به نثر نيز مى‏توان نوشت. به بيان ديگر مى‏توان سخنى پيش آورد كه بدون استعانت از وزن و سجع شعرى باشد جاندار و عميق. من مطلقاً وزن را به مثابه چيزى لازم و ذاتى يا وجه امتيازى براى شعر نگاه نمى‏كنم. بل‏كه به عكس، معتقدم التزام وزن ذهن شاعر را منحرف مى‏كند چرا كه وزن بناچار فقط معدودى از كلمات را به خود راه مى‏دهد و بسيارى كلمات ديگر را پشت در جا مى‏گذارد در صورتى كه ممكن است دقيقاً همان كلماتى كه در وزن نگنجيده، در زنجيره تداعى‏ها درست در مسير خلاقيت ذهن شاعر بوده باشد. با يك شوخى چه‏طوريد؟ - دوستى مى‏گفت عشق فقط يك قافيه دارد كه دمشق است و آن را سعدى عليه‏الرحمه به كار برده: چنان قحط سالى شد اندر دمشق‏ كه ياران فراموش كردند عشق.
و ادعا مى‏كرد تحقيقات كافى ثابت كرده محلى كه قحطى باعث شده مردم عشق را فراموش كنند بغداد بوده، و تحريف تاريخى فقط به خاطر گُلِ روى وزن و قافيه صورت گرفته. - اگر اين شوخى را جدى تلقى كنيد درويش به فيض خودش رسيده! بگذاريد شعر را به سيلابى تشبيه كنيم، يعنى به آن مقدار آبى كه بر اثر به هم پيوستن قطره‏هايی كه يكديگر را تداعى كرده از جان ابر بيرون كشيده‏اند بر شيب دامنه‏يی كه ذهنيت شاعرانه است فرو مى‏غلتد. وقتى كه ما وزنى خارجى براى شعر در نظر بگيريم مثل آن است كه براى اين سيلاب كه بايد خاك را گلزارى كند و سرانجام رودى تشكيل دهد تمهيدى كنيم كه باران تنها در بركه‏يی ببارد، و بسترى حفر كنيم تا آب جز عبور از آن و هدايت شدن به نقطه دلخواه راهى نداشته باشد. در اين صورت، وزن «سيل گيرى» است كه جريان طبيعى سيلاب را منحرف مى‏كند و از حركت خلاقه طبيعى‏اش مانع مى‏شود. سيلاب بايد تمامى دامنه را فرا گيرد و آنگاه با تراشيدن زمين شكل نهائيش را بيابد و در هيأت رودى چرخه مقدرش را آغاز كند نه آن‏كه در بستر از پيش حفر شده‏يی بگذرد و قرن‏ها دور خودش چرخك بزند و نتواند از محصوره‏هاى محدود غزل و رباعى و قطعه پا بيرون بگذارد و به خلاق‏ترين امكانات خود دست يابد. وزن در حكم آن بستر يا مسير است و لامحاله او است كه براى ذهن شاعر تعيين تكليف مى‏كند و به تداعى‏هاى او جهتى خاص مى‏دهد در حالى كه شعر، فوران آتشفشانى از اعماق تاريك اقيانوس است كه بايد فارغ از هر قيد و قالب و نبايد و بايدى، برحسب حدت و شدت خود، آن جزاير زيبايی را به وجود آرد كه جغرافياى فرهنگ بشرى است. من حدود سى سال پيش از اين گفتم كه وزن را سبب انحراف ذهن شاعر و مانع جريان خود به خودى شعر به معنى زايش طبيعى آن مى‏دانم و امروز هم همان حرف را تكرار مى‏كنم: وزن مى‏تواند به مثابه تفننى به كار گرفته شود اما به هر حال - و حتا در عروض آزاد نيمايی - قفسى است كه سقف پرواز شاعر را محدود مى کند.

http://www.bonyadeshamlou.com/goft_o_gou_ha/sher_chist.html
خورشید بر فراز و بس تاریک است
تو گویی عقربۀ ساعت و زمان هرگز به انتهای دور دوم خویش نمی رسند.
هوا بس ناجوانمردانه سرد است.